صفحه اصلی آرشیو مرام‌نامه پیوندها تماس با ما
دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۵ | الإثنين 23 ربيع ثاني 1438 | Monday, 23 Jan 2017
فرهنگی سیاسی بین‌الملل اجتماعی طنز حوزه و دانشگاه فضای مجازی چندرسانه‌ای کتابخانه جزوات مصاحبه پیشخوان یادداشت چهره‌ها پرونده‌ها
ارسال مطلب
یکشنبه ۰۴ تیر ۹۱ | ۱۸:۲۵

گفت‌وگویی با مادر حسن رحیم‌پور ازغدی پیرامون فعالیت‌هایش در سال‌های انقلاب و جنگ
مادر استاد رحیم‌پور: حسن با عکس امام روی کاپوت بود و من رانندگی می‌کردم
مصاحبه‌کننده: زینب اصغریان
وقتی امام تشریف آوردند ایران… بچه‌ها را گذاشتم توی ماشین، گفتم بیایید برویم فرودگاه. ما که تهران نیستیم بیایید برویم فرودگاه مشهد! بچه‌ها، همین حسن و برادرش حسین، هر کدام دو تا عکس امام را به دست گرفته بودند و جلوی ماشین روی کاپوت نشسته بودند، من هم خودم رانندگی می‌کردم… رفتیم فرودگاه چراغ ماشین را هم روشن کرده بودیم و بوق می‌زدیم می‌رفتیم. خوشحال بودیم که امام تشریف آوردند.

تریبون مستضعفین- خبر اقدام گروه‌های مسلح برای ترور حسن رحیم‌پور ازغدی، دین‌پژوه و سخنران بسیاری از نشست‌های معرفتی در دانشگاه‌ها و مراکز فرهنگی که هفته‌ی گذشته منتشر شد، دوباره این سؤال را به ذهن فعالان فرهنگی القا کرد که چرا تیم‌های ترور تحت حمایت سرویس‌های اطلاعاتی بیگانگان، متفکرین و مبلغین جنبش احیای تفکر اسلام ناب را هدف قرار داده اند؟ از این رو تریبون مستضعفین قصد دارد به بررسی اندیشه‌ها و فعالیت‌های استاد رحیم‌پور ازغدی و به طور کلی جریان احیای تفکر دینی و به تعبیر دیگر روشنفکری متعهد دینی بپردازد.

آن‌چه در ادامه می‌خوانید خلاصه‌ی گفت‌وگویی با سرکار خانم «فاطمه فکور» همسر حاج حیدر رحیم‌پور و مادر استاد حسن رحیم‌پور ازغدی است. وی در این‌گفت‌وگو از فعالیت‌های جسورانه‌ی خود در ایام انقلاب می‌گوید و درباره‌ی زندگی شخصی‌اش و محیط خانواده‌ای که حسن رحیم‌پور ازغدی در آن تربیت شده است را توصیف می‌کند.

شما از چه سالی فعالیت‌های خودتان را شروع کردید؟

فعالیت خودم را احتمالاً از سال ۴۲ که عقد کردم شروع کردم. ایشان چیزهایی مثل بیانیه‌ که داشتند من تایپ می‌کردم. یک مدتی با دست خط خودم می‌نوشتم، ولی قدری که گذشت خطم شناخته شده بود و ایشان گفتند که از آن به بعد تایپ کنم.

در همین مشهد فعالیت می‌کردید؟

بله؛ در همین مشهد.

حتما با امثال حضرت امام و مقام معظم رهبری هم ارتباط داشتید؟

من خودم با امام به آن صورت ارتباطی نداشتم ولی حاج آقا با ایشان ارتباط داشتند. گاهی حاج آقا اعلامیه‌ای که حضرت امام می‌دادند از فرانسه را ضبط می‌کردند و بلافاصله در مشهد منتشر می‌کردند. یعنی همین بچه‌ها پخش می‌کردند؛ خود حسن آقا و برادرش حسین.

آن موقع چند فرزند داشتید؟ قبل از انقلاب؟

آن موقع دو تا، سه تا بیشتر نداشتیم.

آن فرزندتان که شهید شد هم بود؟

بله. او هم بود.

زمان اوج‌گیری انقلاب چه فضایی بود؟ چه حال و هوایی بود؟

فضای انقلاب واقعاً خیلی دیدنی و خوب بود.

در راهپیمایی و تظاهرات و این‌ها هم حتماً شرکت می‌کردید؟

بله؛ من در همه راهپیمایی‌ها، پشت ماشین می‌نشستم و رانندگی می‌کردم. پشت سر جمعیت رانندگی می‌کردم و اگر کسی را می‌خواستند دستگیر کنند می‌انداختمش توی ماشین فراری‌اش می‌دادم. ارتشی‌ها و سرهنگ‌هایشان اسمم را گذاشته بودند ملاباجی، چون مقنعه می‌زدم، عینک هم می‌زدم؛ حاج آقا می‌گفت درست خودت را بپوشان که کسی نشناسدت. چون زمان شاه خانم‌ها کم‌تر رانندگی می‌کردند. دستکش دستم می‌کردم و عینک هم می‌زدم با مقنعه. ارتشی‌ها می‌گفتند ملا باجی برو کنار اگر نه الان با تانک زیرت می‌گیریم. من هم از شما چه پنهان نمی‌دانستم این تانک‌ها دید دارند. بچه‌ها را می‌گذاشتم توی ماشین و می‌بردم. بالاخره بچه‌دار بودم و بچه‌ها هم کوچک بودند.

کار خطرناکی بوده. برایتان دشوار نبود؟

نه؛ خیلی هم آسان بود. یعنی واقعاً می‌توانستم با آن کارها کنار بیایم.

الان جوان‌ها هرچه که می‌شود ناله می‌کنند که آه چه قدر سخته، اوضاع مملکت و…

نه! الان هم اگر از نظر بدنی سالم بودم حاضر بودم همان کارها را بکنم. ولی من سال ۶۰ بود که سکته کردم.

پس غیر از حمایت‌هایی که از حاج آقا می‌کردید خودتان هم فعالیت‌های زیادی داشتید.

بله من خودم در همه راهپیمایی‌ها بودم. علاوه بر آن ما روضه زنانه هم داشتیم. مقام معظم رهبری فرمودند که زنانه بخوانید، مردانه نخوانید. زنانه بخوانید و بعد هم مثلاً آقایانی را دعوت کنید. من هم آقایانی که ایشان معرفی می‌کردند را دعوت می‌کردم که بیایند و در خانه‌مان روضه بخوانند. یک بار از کلانتری زنگ زدند و پرسیدند که شما روضه دارید؟ گفتم بله، روضه امام حسین است. گفت بگویید خانم‌تان تشریف بیاورند پای تلفن. گفتم روضه‌خان‌مان آقاست. گفت آقایتان را از کجا آورده‌اید؟ گفتم من که وارد نیستم، سر کوچه نشسته بودم، حوصله‌ام سر رفته بود، یک آقایی داشت رد می‌شد گفتم بفرمایید ما روضه داریم. روضه ما را بخوانید. من اصلا اسم این آقا را هم نمی‌دانم. در حالی که…

هماهنگ شده بوده.

هماهنگ شده بود. از آن آقایان انقلابی بودند که از این‌جا که می‌رفتند، می‌رفتند زندان، تبعیدگاه.

خب این‌جا هم یک پایگاه انقلاب بود!

بله، تقریبا. بله از کمونیست‌ها هم بودند، منافقین که آن زمان مجاهدین خلق نامیده می‌شدند آنها هم بودند. اینها همه‌شان این جا بودند. پایگاه بود. اتفاقاً روز قبل از این که از کلانتری به من زنگ بزنند یک خانمی در مجلس بود؛ آقا که شروع کرد به صحبت از فرح و شاه که مثلاً اینها حمام شیر می‌گیرند و فلان و بهمان، این خانم داد و بیداد کرد. من هم رفتم و به او گفتم که خانم اگر شما تحمل این حرف‌ها را ندارید لطفاً بروید بیرون، این خانه جای شما نیست. شما بروید یک خانه‌‌ای که جای شما باشد. او را که از خانه بیرون کردم، گفتم روضه ما را با مشکل مواجه می‌کند. فردا دیدم از کلانتری زنگ زدند. از کلانتری که زنگ زدند من هم بدون رو در بایستی گفتم خب بگویید خانواده تشریف بیاورند ما روضه‌مان خیلی خوب است. این آقایی که از توی کوچه پیدا کردیم خیلی خوب صحبت می‌کند.

پس آن خانم جاسوس بود؟

ساواکی بود. ساواکی‌ها الی ماشاءالله بودند زیاد. یک بار هم توی همین روضه‌هایمان (ده روز اول محرم روضه داشتیم)، بچه‌ها نشسته بودند، میهمان‌ها، همه نشسته بودند. بچه‌ها آمدند که مامان مامان حسن را گرفتند و بردند.

چند سال‌شان بود حسن آقا؟

راهنمایی بود. خیلی کوچک بود. گفت مامان حسن را گرفتند، بردند. گفتم برای چه مادرجان؟ گفت پرچم دستش بوده بچه‌ها را جمع کرده پشت سرش شعار می‌دادند توی خیابان. گرفتند بردند. گفتم خب بردند که بردند مادرجان من الان که نمی‌توانم کاری بکنم. باشد تا فردا صبح. بگذارند توی کلانتری باشد. بعد فردا صبح که به پدرش گفتم این حسن را گرفته اند، شما نمی‌روید بیرون بیاوریدش؟ گفت نه، اگر بروم بدتر می‌شود. خودت برو. من رفتم کلانتری. خانم‌ها معمولاً از کلانتری می‌ترسند. یعنی وحشت ناموسی دارد. رفتم کلانتری. گفت آمدی چه کار کنی؟ گفتم خب بچه‌ام را گرفتی آوردی بی‌دلیل، آمده ام بچه‌ام را ببرم. گفت تو می‌دانی بچه‌ات چه کار کرده؟ چون از همان اول هم دست نوشتن داشت. قلمش خیلی خوب بود. ما هم که نمی‌دانستیم این چه کار کرده. گفتم لابد یک چیز خیلی بدی نوشته. پرسیدم چه کار کرده؟ پرچم را باز کرد دیدم عکس امام بالای پرچم است. این را در دست گرفته، بچه‌ها هم پشت سرش در خیابان راه افتاده بودند. گفتم جناب سرهنگ این که مرجع تقلید همه است. شما هم باید از ایشان تقلید کنید. الان بر شما هم واجب است. بعد از کمی صحبت گفتم جناب سرهنگ من در خانه بچه کوچک. اجازه بدهید بچه‌ام را بردارم و بروم. بچه‌هایم در خانه اند، می‌روند در کوچه، این ور و آن‌ور، از بین می‌روند. گفت بلند شو برو، بچه‌ات را هم ببر و به دست هر کدام‌شان هم یک پرچم بده. گفتم با اجازه شما به دست هر کدام‌شان دو تا پرچم می‌دهم.

همان‌جا شما را دستگیر نکردند؟

الحمدلله نه. البته می‌دانید حاج آقا رفته بود و از خانه یکی از به اصطلاح‌ها آیت‌الله‌های مشهد زنگ زده بودند به کلانتری. آخرش بود دیگه.
گفت بردار بچه‌ات را ببر و به دست بچه‌هایت یک پرچم بده! گفتم با اجازه شما به دست هر کدام‌شان اگر بتوانم پنج شش تا پرچم می‌دهم جناب سرهنگ. از کلانتری که بیرون آمدم گفتم حسن! بدو برویم چهار راه شهدا تظاهرات است. دربان هم همان‌جا نشسته بود! جلوی دربان گفتم. گفتم بگذار بفهمند. حسن را بردم و گفتم مادر بیا برویم چهار راه شهدا راهپیمایی است.رفتم آن جا. زمانی هم بود که عکس امام خمینی را بالای سر بردند. همین طور ایستاده بودم دیدم یک خانمی با هیکل آن تا عکس امام را بردند بالا -با عرض معذرت- – گفت عکس خر دجال را بردند بالا. تا این‌را گفت من کیفم را که پر از کتاب بود و لبه‌ی آهنی داشت دولا کردم و قایم زدم توی سرش! گفتم این دفعه آخرت باشد که این حرف را می‌زنی! اگر دو باره این گونه حرف با چاقو می‌کشم به پشتت. این را گفتم ولی می‌دانستم ساواکی است. یک آبمیوه‌فروشی در چهار راه شهدا بود. از بین دست و پای جمعیت خودم را رساندم آن‌جا و نشستم. حالا هیچ وقت در طول عمرم نکرده بودم که توی کوچه بنشینم و چیزی بخورم! رفتم توی آبمیوه فروشی نشستم. گفت چه می‌خواهی خانم؟ گفتم یک آبمیوه بدهید. نمی‌خواستم! به زور می‌خواستم بخورم که رد گم بکنم. به اصطلاح من آن آدمی نباشم که زدم توی سر آن زن.

خانم‌های دیگری هم بودند که با شما همکاری کنند و سرشناس باشند؟

بله. یکی خانم مقدسیان بودند که از مکتب اسلام شناسی بودند. دختر آیت‌الله شیرازی که امام جمعه مشهد بودند. در اولین راهپیمایی خانم‌ها هم بودند. خواهر آقا هم در آن راهپیمایی بودند. زن علی تهرانی هم بود. راهپیمایی که به چهار راه شهدا رسید پلیس‌ها آمدند. پلیس آمد جلوی خانم‌ها را گرفت که چرا آمدید راهپیمایی‌. من هم از مجاهدین یاد گرفته بودم که چه کنم. یک چادر رنگی توی کیفم بود، تا دیدم که پلیس حمله کرد رفتم توی یک کوچه، چادر مشکی‌ام را در آوردم و چادر رنگی سرم کردم. یک آقایی نشسته بود کنار کوچه داشت قندشکن و چاقو و اینها می‌فروخت رفتم کنار او نشستم که مثلا از او جنس بخرم. پلیس‌ها که رفتند بلند شدم و به خانه آمدم. وقتی به خانه رسیدم، یکی اقوام از پاساژ چهارراه شهدا داشت تلفن زد. می‌خواست ببیند خانه‌ام یا نه. گفتم من اصلاً جایی نبودم. از او هم می‌خواستم پنهان کنم. گفتم من اصلاً جایی نبودم جناب فلانی. خانه بودم، کنار بچه‌هایم بودم.

ماجرا را فهمیده بود؟

بله؛ من را در جمعیت دیده بود و شناخته بود. دلواپس شده بود که ببیند من را گرفتند یا نه. اتفاقاً همان‌جا عروس برادر حاج آقا را گرفتند. دانشجو بود. اتفاقاً در راهپمایی به او گفته بودم که کنار کنار راه نرو خیلی هم وسط راه نرو. -همان‌طور که گفتم من این کارها را از منافقین یاد گرفته بودم. این‌جا زیاد رفت و آمد داشتند- گفتم اگر کنار راه بروی اولین پلیسی که برسد دستت را می‌گیرد می‌برد. وسط هم که راه بروی گیر می‌افتی. این طفلک را هم خب گرفتند و به زندان بردند. تقریباً دو سه روز زندان بود. دختر یکی از دوستان حاج‌آقا را هم گرفته بودند. بعد او رفت و سند گذاشت و این‌ها را آزاد کرد.

خانم‌ها آن زمان چه فعالیت‌های دیگری جز شرکت در راهپیمایی داشتند؟

ما همان اوائلی که انقلاب پیروز شد در یک شهرکی درمانگاهی ساختیم که خودمان در آن کار می‌کردیم.

کار خیریه‌؟

بله. ما خودمان کارهایش را می‌کردیم. یعنی کمک‌های اولیه را یاد گرفته بودیم.

تحصیلات شما چیست؟

سیکل هستم، یعنی تا کلاس نه بیشتر نخواندم. تحصیلات آن چنانی ندارم.

از فعالیت‌های درمانی‌ و خیریه‌تان می‌گفتید.

بله. قبل از انقلاب آقای دکتر جعفرزاده ما را به خانه یکی از دوستان می‌برد. می‌رفتیم تزریقات را روی یک مثلا عروسک یادمان می‌داد. بعد می‌گفت بیایید توی فلان بیمارستان خودتان امتحان کنید. حق ندارید روی مریض‌ها امتحان کنید. هر کدام روی خودتان آب مقطری ویتامینی چیزی تزریق کنید تا یاد بگیرید.

در میان خانم‌ها کسی هم بود که سخنرانی کند؟ در این حد بودند؟

نه. یک خانمی بود که الان منحرف شده. برای همین اسمش را نمی‌برم. آن زمان کار خودش کرده ولی الان منحرف شده. یک مدت توی همان درمانگاه با ما بود. ولی خیلی دور به او نمی‌دادیم چون می‌دانستیم منحرف است. یک دخترش از کمونیست‌های پیکاری‌ بود. دامن، پیلسه می‌زد و پولش را می‌داد برای کمونیست‌ها. به مادرش می‌گفت به مادرش گفت مامان من این قدر به تو گفتم برای اینها کار نکن، فایده ندارد، اینها کمونیست نمی‌شوند. توقع داشتند که من هم تغییر عقیده بدهیم. ایمانم را زیر پا بگذارم. اسلام را زیر پا بگذارم و کمونیست شوم.

انجمن حجتیه هم آن زمان فعالیت داشت؟

من خیلی نمی‌دانم .ولی حاج آقا واردند، چون یک کتاب هم نوشتند به نام «از انجمن پیروان قرآن تا انجمن حجتیه».

تربیت انقلابی بچه‌ها سخت نبود؟ وقتی فضا به آن صورت بود.

در این خانه همه‌اش مقام معظم رهبری تشریف می‌آوردند، دکتر علی شریعتی می‌آمد، استاد محمدتقی شریعتی می‌آمد، این‌ها همه رفت‌وآمد داشتند. بچه‌ها ناخودآگاه خودشان تربیت می‌شدند. خودشان یاد می‌گرفتند. این‌ها همه الگو بودند.

خیلی‌ها هستند از مسئولین و فرزندان مسئولین که در همین فضای انقلابی بزرگ شده اند و مثلاً بچه‌هایشان با همین آدم‌ها ارتباط داشتند، پدران‌شان با همین آدم‌ها ارتباط داشتند ولی خودتان می‌بینید که مثلاً در جریان فتنه چه کارها و سوء استفاده‌هایی کردند.

آن آقایان خودشان آن‌کاره هستند. آن مسئول اصلاً نباید اجازه بدهد به دخترش که در کلاردشت ویلا داشته باشد. یا روز عاشورا دخترش برود آن‌جا بایستید اینها دست بزنند و مسجد را بسوزانند او هم بخندد.

شما با خانم مقام معظم رهبری هم ارتباط داشتید؟

نه. ایشان را در مجالس‌ می‌دیدیم ولی رفت‌وآمد خانوادگی نداشتیم. البته هم ایشان من را می‌شناختند و من هم ایشان را می‌شناختم. ولی با خواهر مقام معظم رهبری رفت‌وآمد خانواده داشتیم. ولی با خانم آقا نداشتیم نه. وقتی که یکی از خواهرهای ناتنی آقا فوت کرد رفتم مجلس ختم‌اش. اتفاقا خانم تهرانی آمده بود نشسته بود. نزدیک خانم آقا هم بود من هم عمدا رفتم جلوی خانم تهرانی نشستم و گفتم خانم تهرانی شما کجا بودید؟ دو سه سال بود شما را نمی‌دیدم. دلم هم تنگ شده بود. او هم اصلا به روی خودش نیاورد. گفت همین دور و برها بودم. من که می‌دانستم کجاست ولی می‌خواستم ببینم چه می‌گوید. نمی‌خواستم ناراحتش کنم. دیدم خانم اقا نشسته اند گفتم خب معنا ندارد بگویم دخترهایت را به پشت کومله‌ها دادی. ولی نیت داشتم به او بگویم.

شما با این کارهایی که می‌گویید انجام می‌دادید دستگیر که نشدید؟

نه. البته یک بار ماشینمان را گرفتند. پشت فرمان بودم رانندگی می‌کردم؛ خانم زندی، خانم مقدسیان و یک خانم دیگر هم بودند که اسم‌شان را یادم نمی‌آید. مکتب اسلام شناسی که خانم مقدسیان آن‌جا فعال بودند در چهار راه استانداری بود. خانم مقدسیان به من گفتند بپیچ دست راست ببینم بچه‌های مکتب‌ چه کار می‌کنند. من تا پیچیدم دست راست پلیس آمد گفت برای چه پیچیدی به این سمت؟ گفتم خانه‌مان این جاست، می‌خواهم بروم خانه‌مان. گفت بیا کنار و ماشین را نگهدار. من هم ماشین را کنار کشیدم و نگه داشتم. سوئیچ را برداشتم ولی عمدا طوری گرفتم که آن پلیس در دستم ببیند. چون با خودم گفتم اینها بی‌شعور و بی‌دین هستند یک وقت دست توی یقه و چار من نیندازند. گفت سوئیچ را بده به من. گفتم سوئیچ روی ماشین است بردار. بعد یک طوری دست من را فشار داد که من که این‌جا بودم سوئیچ ماشین از دست من پرت شد توی حیاط. احتمالاً عصب دستم را فشار داده بود. گفتم جناب سرهنگ ماشین را چه کار کنم؟ گفت بیاور شهربانی تا به تو بگویم. من هم می‌دانستم اگر بروم شهربانی من را دستگیر می‌کند، برای همین نرفتم.

توی خود بحث پیروزی انقلاب و اینها از آن موقع خاطراتی چیزی هست که حضور ذهن داشته باشید. زمانی که امام آمدند ایران.

بله، وقتی امام تشریف آوردند ایران.

شما رفتید تهران؟

نه، تهران نرفتم. چون من دیگر سکته کرده بودم. بچه‌ها را گذاشتم توی ماشین، گفتم بیایید برویم فرودگاه. ما که تهران نیستیم بیایید برویم فرودگاه مشهد! بچه‌ها، همین حسن و برادرش حسین، هر کدام دو تا عکس امام را به دست گرفته بودند و جلوی ماشین روی کاپوت نشسته بودند، من هم خودم رانندگی می‌کردم. در راه که بودیم ناگهان یک آقایی آمد عکس این بچه‌ها را چنگ زد و گرفت. گفتم ول کن مادر من توی ماشین عکس دارم بهت می‌دهم. رفتیم فرودگاه چراغ ماشین را هم روشن کرده بودیم و بوق می‌زدیم می‌رفتیم. خوشحال بودیم که امام تشریف آوردند.

ایام انقلاب فرهنگی را هم خاطرتان هست که می‌گفتند دانشگاه‌ها را ببندید و تغییر و تحولاتی اتفاق بیفتد؟

نه من از آن خاطره‌ای ندارم. من چون نه دانشجو بودم نه دانشگاهی…

درخانواده‌تان حوزوی هم دارید؟

خود حسن آقا. پدرشان هم هست. حوزه‌ی مشهد می‌خواندند. خود حسن آقا هم یک مدت حوزه مشهد خواند، بعد رفت قم. آیت الله فاضل لنکرانی استاد ایشان بودند.

شما بعد از این که انقلاب پیروز شد همان فعالیت‌هایتان را ادامه می‌دادید؟

بله دیگه همان فعالیت یعنی همان درمانگاه بود. درمانگاه بود، بنیاد مستضعفان می‌رفتم. من صبح‌ها می‌رفتم بنیاد مستضعفان که خانه به اصطلاح فقرا و مستضعفان بود. عصر هم که درمانگاه بود. دکترها هم بنده‌های خدا افتخاری می‌آمدند کار می‌کردند. یکی‌شان خانم دکتر پروین راجی‌نیا بود که الان خارج است. آقای دکتر جاویدانی بود که الان نمی‌دانم کجاست. ایشان حزب اللهی بود.

فامیل و اقوام نزدیک‌تان هم با شما هم عقیده بودند؟

بله. خواهر کوچک حاج‌آقا، برادر بزرگ حاج‌آقا بچه‌هایشان مرتب جبهه بودند، مرتب در راهپیمایی بودند. الان پسرخاله حاج آقا چهار تا شهید داده، سه تا پسرش و دامادش. به نام غفوری شهرباف.

یعنی کسی که مخالف انقلاب باشد دور و برتان نیست؟ می‌خواهم ببینم که به نظر شما با چنین افرادی چگونه می‌شود برخورد کرد؟

راستش را می‌خواهید، یک علت سکته‌ام دعوا با همین‌ها بود. اتفاقا سه روز قبل از سکته‌ام رفتم یک جایی یکی از اقوام بود، گفت من که به هیچ وجهی بچه‌ام را به جبهه نمی‌فرستم. حالا این بنده‌خدا هم که می‌گویم از این‌جا تا آن‌جایش النگوی طلا به دستش بود. گفتم والله قربانت اگر تو بچه‌ات را بفرستی جبهه که آن طلاها را دستت نمی‌کنی. بچه‌های آن کسی می‌روند جبهه که مستضعف هستند و نان شب‌شان را ندارند. تو اگر بچه‌ات برود جبهه این طلاهایت کم می‌شود. یکی دیگر هم که از دوست‌های خودم بود گفت هر وقت خامنه‌ای ـ به همین صورت ـ بچه‌اش را فرستاد جبهه، من هم می‌فرستم. گفتم وقتی بچه تو نمی‌دانم شکلات آن چنانی می‌خورد، یکی ۷۰ تومان و ۸۰ تومان، آقای خامنه‌ای خودش و بچه‌اش و خانمش گرسنگی می‌کشیدند. الان بچه آقای خامنه‌ای توی جبهه است ولی تو در ناز و نعمت هستی.

پس با آنهایی که مخالف بودند صریح برخورد می‌کردید؟

بله؛ صریح برخورد می‌کردم. اصلا دوست‌های خودم بودند. همین خانمی که الان منحرف شده یک بار راجع به حزب جمهوری حرف می‌زد. می‌خواست من ببرد در گروه منافقین. گفتم خانم فلانی تو می‌خواهی ما را به آن راه بکشی. حزب جمهوری دین و ایمان دارد ولی آنها… . می‌دانید، آن‌ها خیلی جذاب بودند. واقعا جاذبه‌شان زیاد بود.

چه چیزشان جذاب بود؟

خیلی جاذبه داشتند. خدا شاهد است که همین منافقین چه قدر افراد را طرف خودشان می‌کشیدند. من خودم می‌گویم، خودم اگر حاج آقا نبودند ممکن بود سر از آن جا در بیاورم.

یعنی روابط عمومی‌ خیلی خوب داشتند؟

خیلی روابط عمومی خوبی داشتند. خانه تیمی‌شان همین نزدیک به چهار راه دکترها بود. خانه تیمی‌شان را که پاسدارها گرفتند من خودم آن جا بودم، حسن آقا هم بود اتفاقاً، خدا شاهد است قرص جلوگیری از بارداری و لباس زیر زنانه و این‌ها پیدا شده بود. وقتی که اینها را گرفتند و دست‌هایشان را گذاشتند پشت سرشان، خیلی اظهار مظلومیت می‌کردند و یک سرودی هم می‌خواندند.

جاذبه‌شان خیلی زیاد بود. تفریح و ورزش و کوه‌نوردی داشتند. آموزش استفاده از اسلحه هم می‌دادند. جوان هم جذب آن کارها می‌شود. من خودم آن زمان جوان بودم، می‌گویم من خودم اگر حاج‌آقا نبودند واقعا ممکن بود سر از آن خانه در بیاورم.

از فضای جنگ تحمیلی و اینها هم یادتان هست؟

ما که نزدیک جبهه نبودیم. حسن آقا چهار پنج بار مجروح شد. این قدر مجروحیتش سخت بود که دور از جان جنازه‌اش را آوردند. یک بار که مجروح شده بود در بیمارستانی در مشهد بستری شده بود ولی من اصلا خبر نداشتم که بیمارستان است. هر وقت که می‌خواستم جایی بروم و به برادرش می‌گفتم همراه من بیا نمی‌آمد، نمی‌گفت حسن مجروح شده است. می‌گفت یکی از دوستانم مجروح شده و در بیمارستان است باید کنار او باشم. من هم بدون رودربایستی می‌گفتم خب مرده‌شور آن دوستت را ببرد که او را ترجیح می‌دهی به این که من را ببری و بیاوری. نمی‌دانستم حسن است. اطفلک هم نگفت که طرف کیست. حالا همه فامیل می‌دانستند. همه فامیل به عیادتش رفته بودند.

***

برایتان به عنوان یک مادر سخت نبود که بچه‌هایتان را بفرستید در جریان انقلاب و جنگ؟

نه. همین پسرم که شهید شد، روز ده دی سیزده چهارده ساله بود. صبح به من گفت مامان من بروم راه‌پیمایی. گفتم برو مادر جان مگر خون تو از بقیه رنگین‌تر است؟ برو قربانت. این هم رفت. دیدم ظهر شد و نیامد. بعد یک خانمی زنگ زد. یک خانمی زنگ زد و گفت که بچه شما خانه ماست، نگران نشوید. حکومت نظامی هم بود نمی‌شد از خانه بیرون رفت. آن خانم گفت دیدم بچه شما از همه افرادی که سر کوچه هستند کوچک‌تر است من بچه شما را به داخل خانه خود آوردم. فکرتان ناراحت نباشد. حکومت نظامی که تمام شد بیایید و او را ببرید. من هم گفتم باشد. بودیم تا شب بود که حکومت نظامی تمام شد، بعد رفتم و او را آوردم.

آن پسر دیگرتان چه طور شهید شد؟

حمید. سال ۶۵ در عملیات کربلای ۴ شهید شد. سه سال مفقود بود. سال ۶۸ جنازه‌اش را آوردند.

اگر فقط یک پسر ‌داشتید باز هم می‌گذاشتید به جبهه برود؟

بله. با کمال میل می‌فرستادم. مگر نبودند کسانی که فقط یک فرزند داشتند و به جبهه فرستادند و شهید شدند؟ یکی از فامیل‌های حاج آقا فقط یک پسر داشت. حامله نمی‌شد این قدر دوا و درمان کرد که حامله شد. او را هم به جبهه فرستاد. ولی الحمدلله. سالم ماند.

شما هم اگر مثل آن خانم‌هایی که می‌گفتید بودید، بچه‌هایتان این طوری بار نمی‌آمدند، می‌آمدند؟

اصلا نمی‌خواستم از اول این‌گونه باشم. ما از همان اول زندگی‌مان ساده بوده است. از همان اول زندگی.

هیچ وقت به خودتان نگفتید که فلانی فلان چیز را دارد و ما نداریم؟

اصلا؛ خدا شاهد است. خوب هر کسی اول زندگی‌اش کمتر دارد. نه این که بگوییم آن وقت. الان هم آرزو ندارم، نمی‌خواهم، دوست ندارم چیزی داشته باشم. من اصلا یک تکه طلا ندارم. یعنی اصلا دوست ندارم که داشته باشم. خوشم نمی‌آید.

فکر می‌کنید این چیزها اگر زیاد باشد واقعا جلوی فعالیت‌های انقلابی را می‌گیرد؟

صد درصد می‌گیرد! خاطرتان جمع! چون همه‌ حواس آدم به تجملات می‌رود. هر چی زندگی آدم ساده‌تر باشد بهتر و راحت‌تر است. یعنی راحت‌تر آدم زندگی می‌کند.

برای مثال دختر خانم‌تان -چون یکی هم بودند- نشد که لباس آن‌چنانی بخواهد یا…

باور کنید نخواست! خدا شاهد است. هیچ وقت نخواست. چون می‌دید من خودم ساده‌ام. چون می‌دید من هر وقت هر جا می‌رفتم، بهترین مجالس هم که باشد همین جور می‌روم. چون می‌دید که من خودم همین طور هستم، واقعا همین طور تربیت شد. یعنی خرید عقدش خیلی ساده بود. اصلا شما باور نمی‌کنید که تمام خرید لباس عقد و عروسی‌اش شد دوازده هزار تومان، سیزده هزار تومان. لباس خیلی مناسب و ارزانی برداشت. لباس سفید هم برنداشت، رنگی برداشت که بعد هم بتواند بپوشد.

چه سالی؟

یادم نیست. الان بچه‌اش نه ساله یا ده ساله است.

شما زمان انقلاب یادتان هست؛ اقشار مختلف مردم، کارگرها، بازاری‌ها هر کدام چه قدر فعالیت داشتند؟

من فکر می‌کنم تمام اقشار مردم بودند. همه اقشار بودند.

برای این پرسیدم که بازاری‌ها بیشتر از باقی اقشار در فضای مادی و ثروت هستند…

خب ما بازاری نبودیم.

منظورم این است که آنها چه طور با وجود انسشان با ثروت در فضای انقلابی بودند و خیلی‌هایشان فعالیت‌های انقلابی می‌کردند؟

بیشتر قشر مستضعف بودند. یادم هست که ما خانه‌مان خیلی دیگه کهنه بود. دیوارها نم می‌داد و خراب می‌شد. به دیوارها موکت زدیم. منافقین می‌گفتند اینها از بس ثروت دارند دیوارهایشان را موکت کرده اند!

یادم هست که یک مراسمی در خانه‌ای در احمدآباد رفته بودم. بعد که بیرون آمدم، دو تا خانم‌ آن چنانی -از این پاشنه بلندها و چادر توری‌ها- بودند. گفتند ببخشید خانه حاج آقا فلانی کجاست؟ گفتم همین‌جور که مستقیم بروید شیک‌ترین و مجلل‌ترین خانه‌ای که دیدید خانه فلانی است!

ثبت نظر

نام:

رایانامه: (اختیاری)

متن:

پربازدیدترین‌ها

Sorry. No data so far.

نظرسنجی

برای براندازی آل سعود کدام اقدام مفیدتر است

نمایش نتایج

Loading ... Loading ...
تازه‌ترین اخبار
اخبار بیشتر
پربحث‌ترین‌ها

Sorry. No data so far.



آرشیو