می‌شود از کتاب‎هایش گفت و سبک نگارشش. کجا به‎دنیا آمده و یا از وی‍‍ژگی‎های شخصیش. همه این‎ها را در اشاره‌ها می‌نویسند و اما من نمی‌نویسم. از آشنایی‎ام با رضا امیرخانی ۱۰ سال می‌گذرد و هراز چندگاهی تلفنی اسباب زحمتش را فراهم می‌کنم. این بار که برای «نفحات نفت» تماس گرفتم، بنا بود در نشستی شرکت کند که به سرانجام نرسید هر چه اصرار می‌کردیم که مصاحبه کند، کمتر می‌پذیرفت و می‌گفت برای کتاب‎های قبلی و به‎خصوص «بیوتن» خیلی حرف زده و قصد ندارد این‎بار چنین کاری کند. اما سرانجام اصرارهای چندجانبه و چند روزه ما نتیجه داد.

آیا می‎شود رضا امیر‎خانی را به دو بخش قبل از آمریکا و بعد از آمریکا تقسیم کرد؟
قطعا! تقسیم‌بندی که منعِ منطقی ندارد، مهم، مراد از تقسیم‌بندی است. والا این عمر ناقابل بنده به قبل از توت‌خوری فرحزاد و بعدِ آن نیز قابلِ تقسیم‌بندی است!

چه میزان سفرهای خارجی در نوع نگاه شما به مسائل مؤثر است؟ مقصود بیش از یک تأثیر عادی و طبیعی است؟ یا بی‎پروا بپرسیم آیا شیفتگی برای شما پدید آمده است؟
حالا قصه روشن‌تر می‌شود. سنگ نیستم که از اتفاقات پیرامونی‌ تأثیر نپذیرم. بعضی از کشورها مثلِ لبنان، آمریکا و این آخری‌ها افغانستان، بر من تأثیرگذارتر بوده‌اند و تجربیات‌شان قابل‎استفاده‌‌تر. اما سؤال حضرت‌عالی را از جنس سؤالات این روزهای روزگار می‌دانم. یعنی پیدا کردن ریشه‌های انحراف و ریزش و از این دست برای افراد بی‌بصیرت! برای این که خیال دوستان را راحت کنم، عرض می‌کنم که اولین اثر بنده بعد از بازگشت از آمریکا، «ازبه» نیست. «ازبه» را نوشته بودم، اما امکان چاپ پیدا نکرده بود. بعد از بازگشت از آمریکا اولین کتابی که نوشتم، «داستان سیستان» بود. تا بدانند که این گونه تفاسیر سیاسی از وقایع چندان راه‎گشا نیست. اما بعد… تصویر آمریکا از داخل، با تصویر آمریکا از خارج رسما متفاوت است. تمام سعی سازندگان آمریکا بر این بوده است که تصویر داخلی، تصویری روشن و عقلانی باشد. مثال‌هایی که از این سه کشور در بعضی کارهام پیدا می‌کنید، فقط برای استفاده از تجربیات دیگران است که فرمود من جرب المجرب حلت به الندامه…

نگاه به آینده‎ در «نفحات نفت» قدری از «نشت نشا» تلخ‎تر شده. چرا ؟
اگر تلخی نگاه، باشد، از تلخی جامعه پیرامون است. به گمان شما، یا گمان مخاطب شما، جامعه ما در این فاصله تلخ‌تر نشده است؟ بعد هم روشن است، مقایسه انتقادی کنید بین یک مسئول سه‌لتی و یک استاد دانشگاه، حکما اولی را تلخ‌تر توصیف خواهید کرد!
به‎نظر شما نسبت اهل فرهنگ برآمده از گفتمان انقلاب اسلامی و قدرت چگونه تعریف می‌شود؟ آیا این نسبت صورتی همانند روشنفکران در دیگر کشورها دارد؟
خیر! انقلاب ما، بر اساس ایده‌های روشنفکرانه در حیطه دین، طراحی می‌شود و به منصه ظهور می‌رسد. روشنفکر حقیقی ایرانی، صاحب انقلاب اسلامی است، نه منتقد آن.

آیا «نفحات نفت» در مدل چنین رابطه‌ای با قدرت است ؟
متأسفانه خیر… چون به اشتباه، مفهومی به‎نام دولت با مفهومی به اسم انقلاب، خلط معنا شده است. دولت نفتی، از دوره پیش از هویدا تا به امروز، بدونِ توجه به حتی پدیده مهمی مثلِ انقلاب اسلامی، گرفتاری‌های خود را داشته است. نفحات نفت به دنبالِ نمایشِ این گرفتاری‌هاست. سیاسی دیدن نفحات نفت که آفت این روزهای مخاطب است از همان خلطِ معنا به وجود می‌آید. انقلاب اسلامی ربطی به دولتی ندارد که ریشه‌های نهادسازی‌ش ربطی به انقلاب ندارد.

شما به مباحث توسعه‌ای در این کتاب به خوبی اشاره کرده‎اید و مدل‎هایی را مطرح کرده‎اید. اما عدالت چطور؟ با رفتن مدیر سه‎لتی یا برداشتن نفت از جیب آن‎ها، تکلیف عدالت چه می‌شود؟
مدیر سه‌لتی نمی‌رود تا وقتی نظارت بر نفت نداشته باشیم. پس مدیر سه‌لتی تغییر نخواهد کرد. تغییر مدیران، چنان‌چه در دوره آقایان خاتمی و احمدی‌نژاد – هر کدام به نوعی – دیدیم، وافی به مقصود نیست. کمی طول می‌کشد تا رفتارهای سه‌لتی را در نسل جدید مدیران‌شان ببینیم. بگذارید تکلیف کار را به عوض بحث‌های بی‌فایده، روشن کنیم. در مملکت ما، عدالت، فقط با نظارت بر نفت حاصل می‌شود. اصلا عدالت، یعنی نظارت مردمی بر نفت دولتی. بایستی سازوکارهای این کار را تبیین کرد. والا با عدالت‌خواهی و عدالت از دیدگاه فلان و بهمان کار جلو نمی‌رود. «نفحات نفت» اصلا کارش تببین انضمامی عدالت است در نگاه کلان.

گاورمنت شما از «بیوتن» به این کتاب آمده و تفصیلی راجع به آن بحث شده. منتظر چه شخصیت وی‍‍ژه‌ای در کتاب بعدی شما باشیم؟
دانشگاه به‎عنوان یک مسئله جنبی در رمان «ارمیا» ذهنم را درگیر کرده بود و سال‌ها بعد منجر شد به «نشت نشا». گاورمنت «بیوتن» هم به تبدیل شد به «نفحات نفت». امروز راجع به سنت جوانمردی فکر می‌کنم. چیزی که ان‌شاءا… در رمان بعدی به آن خواهم پرداخت. جوانمردی فراموش‌شده در روزگار سیاسی ما.
در چند جا از کتاب، مردم و فرهنگ لبنان و آمریکا را برای مقایسه با ایران مناسب‎تر دانسته‎اید.
هر دو کشور، قومیت‌های مختلف و مذاهب متفاوتی را و مهم‌تر فرهنگ‌های جداگانه‌ای را در خود جا داده‌اند و یاد گرفته‌اند تا در عین اختلاف، در یک فضای چندفرهنگی زیست مسالمت‌جویانه‌ای داشته باشند.

در این کتاب آدم احساس می‌کند از خان‌ها و خان‎زاده‌ها دفاع کرده‎اید. درست است؟
پیروی نکردن از الگوی ادبیات چپ، باعث چنین تصویری از کارهای من می‌شود. در «من او» هم همین مشکل را می‌دیدند. اشراف کلمه‌ای نیست که با اولیگارشی ترجمه‌ای، نسبت یک به یک داشته باشد. اشراف اصیل قبایل، در سنت جوانمردی، مانند سایر مردم می‌زیستند، اما دستگیر افتادگان بوده‌اند. خان و خان‌زاده‌های ما هم اگر خیلی دور از سنت جوانمری می‌زیستند، به‎جای انقلاب اسلامی، کشورمان دچار انقلاب طبقاتی می‌شد. اصالتا ظهور حضرتِ رسول صلوات‌ا… علیه، در دل اشراف قریش بود و البته در سلسله اشراف قریش. اشرافیتی که رو به انحطاط می‌رفت و مثلا سکوت می‌کرد هنگامی که برادرزاده‌اش مورد بی‌حرمتی پیرزن یهودی قرار می‌گرفت…

در آینده هم شاهد نگارش مقالات بلند این‎چنینی از شما هستیم؟ برنامه مدونی برای این کار دارید یا شرایط، اقتضای این کار را مهیا می‌کند؟
کار اصلی من نوشتنِ رمان است. اما نمی‌توانم مطمئن باشم که مقاله بلند یا سفرنامه یا هر چیز دیگری ننویسم!

با توجه به شرایط کشور در سال گذشته آیا نفحات نفت پاسخی روشنفکرانه به آن فضا است؟
بسیاری از اختلافات ما، برمی‌گردد به پول بی‌حساب نفت. چه در دستِ چپ و چه در دست راست. همین پول بی‌حساب باعث این اختلافات می‌شود و البته مهم‌تر از آن باعث بالاآمدن مسئولانی که سابقه هیچ کار واقعی در زندگی ندارند.

با استناد به دو مقاله بلند شما، آدم حس می‌کند در حین خواندن دیگر هیچ مسئله مهم دیگری نداشتید و تنها نفتی بودن و یا نشت داشتن جامعه اهمیت دارد. چرا ؟
طبیعت نوشتن اقتضایش همین است. شما بایستی یک مسئله را برای مخاطب پررنگ کنید تا او خود به‎صورت خلاق ذهنش درگیر شود و همانندسازی کند. نسخه کلی که نمی‌توان برای همه موضوعات ارائه کرد…

آینده ادبیات و فرهنگ انقلاب اسلامی را چگونه ارزیابی می‌کنید ؟
بسیار روشن.

اگر روزی حس کنید حرف‎های شما در این کتاب محل ایراد بوده آیا آن حرف را پس می‌گیرید ؟
بدون شک… من سنگ نیستم؛ روشنفکرم. از «اشتباه کردن» هیچ ضرری نمی‌کنم. خطر در کار من، دروغ گفتن است نه اشتباه کردن. روشنفکری ما، چه جریان مدافع انقلاب و چه جریان مخالف، از آن‌جایی که می‌خواهد اشتباه نکند، در بسیاری موارد، از شدتِ ترسِ از «اشتباه کردن» به «دروغ گفتن» می‌رسند