- تریبون مستضعفین - http://www.teribon.ir -

این اشک‌آورها تمام نمی‌شوند / علی‌محمد مؤدب

نه سخنگوی رئیس‌جمهورم / و نه در ستادی سبز شده‌ام / اما شاعرم و طبق قانون این جنگل الکتریسیته / لابد رئیس‌جمهورِ خوانندگانم هستم / پس حق دارم نطق کنم / خوشت نمی‌آید، از کشور کلمات من برو بیرون / یا تا قیامت / کامنت بگذار / این اشک‌آورها تمام نمی‌شوند…

علی محمد مؤدب [1]

علی محمد مؤدب

دیروز، چهلم رویاسادات حسینی بود. درودگرزاده قهرمان جوان کاراته کشور از حومه بومهن، که چندی پیش به دلیل خواب‌آلودگی راننده‌ای دچار مرگ مغزی شد و اعضایش را به چهارده تن هدیه داد. رویا از قضای روزگار دختر دایی همسر «علی‌محمد مؤدب» بود. دختری بود از طبقه مستضعف و سرشار از امید و آرزو، که تازه داشت با قهرمانی به بعضی رؤیاهایش می‌رسید.
مؤدب در این شعر کوتاه، با بیانی موجز، به قصه‌های دور و دراز رویا و رویاها و خواب‌آلودگی‌های ما «راننده‌ها» پرداخته است که انگار پایانی هم ندارند. مؤدب می‌گوید: «خدا همه را می‌بیند، اما ما چشم‌های‌مان و قلب‌های‌مان را به‌صورت اختصاصی، طبقاتی و باندی استفاده می‌کنیم، در حالی‌که خداوند فرموده است استفاده اختصاصی ممنوع است!»
شاید دیدن ظرائف و لمس درد نهفته در این شعر، با خواندن «اعترافات تکان‌دهنده علی‌محمد مؤدب» آسان‌تر باشد. این شعر مؤدب را هم در ادامه می‌خوانید.

۱٫ رویا
رویا!
رویا!
رویا!
رویاسادات حسینی!

رؤیایی بودی
که مرگ تو را تعبیر کرد
حرفی ساده
که هر روز گفتی
و ما هجده سال نشنیدیم
نشنیدیم
نشنیدیم
نشنیدیم…
حتی وقتی مرگ
تو را به زبان آورد
و تلویزیون
عکس تو را نشان داد

در آن هیاهوی سبز
تنها چهارده تن
به معنای تو پی بردند

***

۲٫ اعترافات
[این‌ها را شعر حساب نمی‌کنم، می‌خواهم حرفی بزنم. همه نام‌ها و اتفاقات این شعر واقعی است، برای رویای ما دعا کنید]
می‌توانستیم
در صف‌های نان
قرارهای عاشقانه بگذاریم
در فروشگاه‌های بزرگ
قایم‌باشک بازی کنیم
و در کارخانه‌ها شعر بخوانیم
اگر غم نان نبود
اگر دروغ نبود
می‌توانستی صدای مرا از حنجرة خودم بشنوی
و چشم‌هایم را از پنجره‌های دیگران نبینی
*
بلدم شعر بگویم، ببین:
«ما چنان دو قاب عکس
در نگارخانة جهان
از اتفاق رو‌به‌روی هم
تو چه می‌کنی؟
من چه می‌کنم؟
تو به حال من
خنده‌ می‌کنی
من برای تو
گریه می‌کنم»
*
«سازندگی» خرابم کرده‌ است
«اصلاحات» فاسدم خواسته
و از «عدالت» سهمی نبرده‌ام
ما نام‌های‌مان را با هم معاوضه می‌کنیم
حرف‌های‌مان را
شعارها و صندلی‌های‌مان را.
بلدم بنویسم
اما گریه نمی‌گذارد
فرقی میان احمد و محمود نیست
میان حسین و حسن
میان من و تو.
گلوله‌ای به قلبم شلیک می‌کنی
و چشم‌هایم را می‌دزدی
تا برایم گریه کنی!
*
حیرت نمی‌کنم
چرا که دیده‌ام
صاحب‌خانه، رئیس‌جمهور مستاجرهایش است
مرد رئیس‌جمهور زن‌ها و بچه‌هایش
مدیر شرکت، رئیس‌جمهور منشی‌هایش
کاندیدای شکست‌خورده، رئیس‌جمهور هوادارانش
و رانندة تاکسی، رئیس‌جمهور همه
مگر تو در وبلاگت
رئیس‌جمهور خوانندگانت نیستی؟
اگر به‌جای تو بودم
خودم را می‌کشتم
اگر به‌جای من بودی، خودت را می‌کشتی
*
تبلیغات انتخاباتی
هیچ‌وقت تمام نمی‌شود
و آشوب‌های سرخ و سبز
فقط گاهی تو آتش را می‌بینی
و گاهی من
تنها شاعر همیشه فریاد می‌زند
بیکارم من، می‌فهمی؟
بیکارم و از هیچ رنگی حقوق نمی‌گیرم
پدرم بیمار است
هفتاد و پنج ساله
و در بوستان‌های مشهد بازنشسته نیست
(مجبورم بگویم کار می‌کند
و صاحب‌کارها حق بیمه‌اش را نریخته‌اند
امیرحسین، شش‌ساله است و کفش ندارد
پدرش، دوازده سال پیش معتاد شده است
وقتی که شانزده ساله بوده است!
ـ با عرض معذرت از مجید مجیدی ـ
مجبورم بگویم
مهدی بیست‌ و پنج سالش است
اما هنوز فلج اطفال رهایش نکرده
مجبورم بگویم
اگرچه شعرم خراب شود)
*
کلاس موسیقی که سهل است
«اگر پارتی‌بازی نمی‌شد
به پارتی هم می‌رفتم»
دیروز برای خواهرم ندا گریه کردم
اما سال‌هاست
عزادار هاجرها و کنیزوهایم
می‌توانی رد اشک‌هایم را
بر صفحه‌های کتاب‌هایم بگیری
تو اما
فقط آن را می‌بینی که نشانت می‌دهند
چینی، پاکستانی، مصری، عراقی
برای دایی‌علی گریه کرده‌ام
که به جرم قدم زدن با خواهرش
بیست و پنج سال است به آلمان تبعید شده است
برای امین‌آباد شهرری
که در خانه‌های بیست و پنج متری‌اش
دو خانواده زندگی می‌کنند
در حالی‌که پیاده‌روهای خیابان ولیعصر
میلیاردی بازسازی می‌شوند
نه‌فقط برای هواپیمای سی‌یکصدوسیِ ارتش
که برای تصادفی‌‌های جادة تربت‌جام ـ مشهد هم گریه‌ کرده‌ام
برای رویا که ناخن‌هایش را می‌جوید
پدرش صرع دارد و بیمه ندارد
نامادری‌اش کلیه ندارد و بیمه ندارد
پدرش صرع دارد و انگشتش را ارة ‌برقی بریده است
و امروز سحرگاه، رؤیایش
از جادة اصفهان ـ تهران به کما رفت
حتی برای عراقی‌ها
با گریه شعر گفته‌ام
با آن‌که وقتی به سربازی رفتند
پسرعموهایم را کشتند
*
نه سخنگوی رئیس‌جمهورم
و نه در ستادی سبز شده‌ام
اما شاعرم و طبق قانون این جنگل الکتریسیته
لابد رئیس‌جمهورِ خوانندگانم هستم
پس حق دارم نطق کنم
خوشت نمی‌آید، از کشور کلمات من برو بیرون
یا تا قیامت
کامنت بگذار
*
این اشک‌آورها تمام نمی‌شوند…


تمام حقوق برای سایت تریبون محفوظ است