
- تریبون مستضعفین - http://www.teribon.ir -
گفتوگوی خواندنی با اولین بانوی خبرنگار دفاع مقدس
یکی از آن مواردی که وقتی خاطرات آن ایام مقدسِ دفاع را ورق میزنم همیشه برایم جذاب بوده؛ حضور یک زنِ عکاس و خبرنگار، در گیر و واگیر جنگ و حوادث مربوط به آن است و در این میان «مریم کاظمزاده» یکی از آن زنان است …
یکی از آن مواردی که وقتی خاطرات آن ایام مقدسِ دفاع را ورق میزنم همیشه برایم جذاب بوده؛ حضور یک زنِ عکاس و خبرنگار، در گیر و واگیر جنگ و حوادث مربوط به آن است. اگر چه کم نیست نقش زنانی که در عرصههای مختلفی مثل پرستاری و امدادرسانی در جبهههای جنگ حضور داشتهاند اما انگار حضور یک زن به عنوان خبررسان از حوادث آن ایام خون و دفاع، یکطورایی عجیبتر است و شاید برای این است که این حضور، عجیب یادآور بانوی راویتگرِ صحنهی نبرد کربلاست!
در این میان به بهانهی آمدن روز خبرنگار، به سراغ بانویی میروم که قبلتر عکسی از او را در حالی که چادر مشکیاش در هوا یله انداخته است و خودش مشغول عکاسی است، دیدهام!
وقتی با او تماس میگیرم با روی خوش درخواستم را پاسخ مثبت میدهد و البته قبل از شروع مصاحبه کمی هم به ما خرده میگیرد و میگوید: «چرا به سراغ امثال من میآیید، ما هیچ کار خاصی نکردهایم، من و امثال من همان کاری را کردیم که آنروزها وظیفه میدانستیم، شما باید به سراغ کسانی بروید که در آن روزهای آتش و خون، در جنگ حضور نداشتند، باید از آنها بپرسید که چرا در آنروزها نبودید، من که کار خاصی نکردم که بخواهم از کارهایم و یا خودم برایتان بگویم…»
[1]
«مریم کاظمزاده» درست میگوید اما چه کنیم که ما هر چه داریم از حضور بیمضایقهی امثال ایشان در آن روزهاست پس چه گونه حرفهای شنیدنی خانم کاظمزاده را رها کنیم و برویم به سمتِ حرفهای تلخ آن دیگرانی که در آن روزهای جنگ، حضور نداشته و شاید به نوعی مُرده بودند!
ما با خاطرات آن روزها، این روزهای نه چندان خوشایند را میگذرانیم و دل خوش میداریم به حرفها و خاطراتِ همهی آنهایی که در آن روزهای پاکِ مقدس، نفس کشیده اند که شاید به این طریق، کمی هم از تقدس آن روزها، نصیب دلهای دنیازدهمان شود!
خانم کاظمزاده، چی شد که سر از مناطق جنگی در آوردید؟
حرفهام ایجاب میکرد که از نزدیک شاهد روی دادن حوادث باشم. و به عنوان شاهد به آن مناطق رفتم.
این شاهد بودن حوادث، بیشتر جنبهی ماجراجویی داشت و یا بر اساس اعتقاد و باور خاصی عازم مناطق جنگی شدید؟
ببینید همهی این موارد می توانست باشد و حتا انگیزههایی در من وجود داشت که خیلی بیش از اینها بود. در هر صورت در آن شرایط سنی میتوانست یکی از دلایل حضورم، ماجراجویی هم باشد. قطعاً انتخاب حرفهام بر اساس روحیهی شخصی خودم بوده که آنهم می تواند دلیل دیگری باشد ولی ما در همان دوران و سالهای اول انقلاب، آموختیم که زندگیمان باید بر اساس اعتقاداتمان باشد بنابراین هیچکدام از اینها دور از هم نبوده و نیست. یعنی ماجراجویی در کنار اعتقاداتم بود و البته خودم هم علاقهمند بودم که بروم و این حضور را وظیفهی خودم میدانستم.
چه چیز باعث میشد، حضورتان را وظیفه بدانید؟
خب این را باید از آنهایی بپرسید که در این مسیر قرار نگرفتند در آن ایام. من فکر میکنم آن موقع شرایط جامعه این را برای اکثریت به وجود آورده بود، درست مثل رایحهای که در فضا پخش میشود که عدهای این رایحه را خیلی خوب استشمام میکنند ولی عدهی دیگری اصلاً حضور این رایحه در فضا را نمیفهمند. در آن ایام هم به نوعی همین طور بود. یعنی برخی بیشتر احساس وظیفه می کردند و در نتیجه حضور داشتند آنهم در همهی عرصهها و عدهای هم هیچ حضوری نداشتند. اگر چه اکثریت مردم حضور داشتند و چنانچه حضور فیزیکی هم که نداشتند، حضور معنوی را داشتند.
بعد از حضورتان در مناطق، دیدن حوادث سخت و بعضاً تلخِ و خشن جنگی، موجب تزلزل در هدف شما نمیشد؟
نه! درست برعکس بود. چون جنگ ما جنگ حق بود و با اعتقاد میجنگیدیم. حتا اگر قبل از حضورم نسبت به نیروهای خودی کمی تردید داشتم ولی وقتی به عینه خودم برخی حوادث و رفتارها را در مناطق میدیدم این تردید تبدیل به یقین میشد. یعنی نه تنها در من تزلزلی ایجاد نمیشد بلکه آن افکاری که داشتم تبدیل به یقین میشد که این جنگ، حقیقتاً حقانیتش با ماست. باید اینرا هم بگویم که اگر چه نمیتوانم منکر این بشوم که جنگ، صحنههای سخت و دردناکی دارد اما این تنها یکی از ابعاد جنگ محسوب میشود. ما در جنگ به ادراکی میرسیدیم که حتا ممکن بود از یک حادثهی خشن هم به لطایف عجیبی برسیم و اتفاقاً صحنههای لطیفی را درک میکردیم.
یادتان میآید از اولین صحنههایی که عکس انداختید، چی بود؟
دقیقاً یادم نمیآید. چون کارهای خبری من از کردستان سال ۵۸ شروع شد.
شما در صحنههای نبرد هم حضور داشتید؟
ببنید جنگ اینطوری نیست که بگوییم عمدتاً در خط مقدم میبایست حضور داشت، حقیقتش در منطقه غرب همهی مکانها به نوعی نبرد بود. به هر حال در یک منطقهی جنگی، همه جا صحنهی نبرد محسوب میشود. دقیقتر بخواهم بگویم اینکه؛ اصولاً در مناطق ۶۰ درصد خطر، حضور داشتیم که حالا با خط مقدم کمی فاصله داشت.
احساس ترس هم داشتید؟
ترس حالتی است که معتقدم ما خودمان در خودمان ایجاد می کنیم و این بر اثر نا آگاهی ماست که ترس به وجود میآید. البته اینطور نبود که بگویم؛ من هیچوقت نترسیدم. مثلاً در خاطرم هست که وقتی در میدان مین قرار گرفته بودم، خیلی ترسیدم، فکر میکردم هر لحظه ممکن است بروم هوا اما گاهی اوقات هم حتا وقتی خمپاره هم در کنارم منفجر میشد اصلاً احساس ترس و حتا خطر هم نمیکردم. تازه به جایی رسیده بودم که مثلاً وقتی یک روز آرام بود برایم سوال هم میشد که مثلاً چی شد که امروز خمپارهای نیامد. به نوعی این طرز زندگی برایم عادی شده بود.
همکاری رزمندهها با شما چه طور بود؟
بسیار خوب بود. شاید برای اینکه آن موقع به جنسیت توجهای نمیشد بلکه مهم مسئولیت و حرفه بود. تا سال ۶۲ که حضور داشتم هرگز عدم همکاری را ندیدم به خصوص شهید چمران که خیلی خوب بودند. شاید درک صحیح دکتر چمران و امثال ایشان بود که به ما قوت قلبی میداد و راهِ کاری را برای ما باز میکرد. متأسفانه تنها تنگ نظریهای عدهای که جنسیت ما را میدیدند نه کار ما را، عرصه را برای ما سخت میکرد.
در زمان حضورتان در کردستان با شهید همت و یا متوسلیان هم روبه رو شده بودید؟
ما قبل از حضور حاج همت و حاج احمد متوسلیان در مناطق بودیم. حضور من در کردستان مربوط به سال ۵۸ است یعنی؛ هنگامی که درگیریهای منطقهای در کردستان اتفاق افتاده بود و هنوز جنگ ایران و عراق شروع نشده بود. من آن موقع با دکتر چمران و شهید وصالی همراه بودم.
از نحوهی آشناییتان با همسرتان؛ شهید وصالی هم برایمان میگویید؟
از همان کردستان بود. ایشان فرمانده سپاه منطقه کردستان بودند و اواسطهی ارتباط و آشنایی ما، دکتر چمران بودند.
چهطور؟
من اشتیاق دیدن مناطق کردستان را داشتم و شهید وصالی می خواستند به همراه گروه سپاه و کردهای رزمنده عازم آنجا شوند که حدوداً ۶۰، ۷۰ نفر بودند که یک بازدید منطقهای داشتند از مرز مریوان، من به پیشنهاد دکتر چمران با این گروه همراه شدم و آشنایی اولیهام اینطور ایجاد شد.
بعد از اینکه برگشتید و آمدید تهران، باز هم در حوزهی جنگ و دفاع مقدس به خبرنگاری ادامه دادید؟
بله! بعد از اینکه آمدم رفتم مجله زن روز، دو تا چهار صفحه در هفته داشت با عنوان «آفتاب جنگ» که مربوط به همین حوزه بود. بعدش هم گزارشات بود و بعدتر منتقل شدم روزنامه کیهان در سرویس گزارش و اجتماعی بودم.
هنوز دلتان تنگ آن ایام حضور در مناطق جنگی، میشوید؟
بسیار، بسیار، بسیار، بسیار! نمیدانم برای شما چهطور این وسعت دلتنگی را بیان کنم.
با دیدن صحنههای خاصی اینطور دلتنگ میشوید یا اینکه در کل همیشه خاطرات آن ایام را در ذهن دارید؟
یک قسمتش که انشاءالله همیشه در ذهنم بماند، هر لحظه با من است اما وقتی نامردمیها، نامردیهای روزگار را میبینم این حس خیلی بیشتر در من ایجاد شده و فریادِ افسوسم را در من بالا میبرد که؛ چه ایامی بود و چه ایامی شد!
و در آخر اینکه؛ با وجود این دلتنگیها، امروز مشغول به چه کاری هستید؟
امروز مشغول نوشتن خاطراتم از آن ایام هستم.
Click here to print.
تمام حقوق برای سایت تریبون محفوظ است