
- تریبون مستضعفین - http://www.teribon.ir -
پا در سنت و سر در مدرنیته
در رمان «بیوتن» تجربه گرایی امیرخانی شکلی شخصی تر و بی پرواتر یافته است. اینبار نیز جدال سنت و مدرنیته است، آن هم به شکلی تحلیلی تر و عمیق تر… انگار شیخ صنعانی دیگربار عاشق دختر زنار بسته شده. انگار تاریخ در حال تکرار شدن است… در روزگار ما، مواجهه کتابی با چنین اقبالی میسر نیست مگر به قدرت و شناخت نویسنده از جامعه ایرانی…
تریبون مستضعفین- سال ۸۷ شاهد رمان جدیدی از رضا امیرخانی بود. رمانی که ارمیا را راهی آمریکا کرده بود تا شاید آرمیتا را بیابد. راز زندگیاش …
*******
رضا امیرخانی فرزند زمانه خویش است. با این همه، همچون افراد تازه به دوران رسیده که تمام توان خود را برای پنهان کردن گذشته به کار می برند، او بهدنبال گم کردن همه آن چیزی که از گذشتگان به ما رسیده نیست که از در آشتی گذشته و حال بر می آید و عزم جزم می کند تا «آنچه نادیدنی است، آن بیند» این نکته را می توان در هر دو عرصه فرم و محتوا، درنوشته های او دید. چه آن جا که با استناد به تعریف رمان سنتی، تا ماجرای رمانش را به سرانجام نرساند، رهایش نمی کند و چه در کاربردی مبتنی بر رمان پست مدرنیستی که حضور نویسنده را گاه و بی گاه اعلام می کند و خواننده را خواه و نا خواه در روایت دخالت می دهد، هرچند که خود به هجو همین نکته می پردازد و به نوعی از در شوخی با آن بر می آید. سیر داستانی امیرخانی از «ارمیا» تا «بیوتن» را می توان منطقی و رو به رشد دانست. او در «ارمیا» رمان نویسی جوان است که بیشتر از هر چیزی به تثبیت خود به عنوان یک نویسنده می اندیشد، اما در «بیوتن» نویسنده ای است که از تجربه کردن هراس ندارد و می خواهد عرصه هایی از فرم و محتوا را که پیش از آن «خط قرمز»شان می دید، یکسره رد کند و به مرزهایی تازه در «زمین بازی» نوشتن برسد. (و در آوردن این زمین «بازی نوشتن»، تعمدی نهان است که کمی پیش تر به آن خواهیم پرداخت). اما پیش از آن به این نکته بپردازیم که «بیوتن» چه دارد که در «ارمیا» نیست و در «من او» و «از به» شکل گرفته است، باید به یکی دو نکته کوچک توجه کنیم. نکته در آنجاست که جدایی طلبان فرم و محتوا، با بررسی آثار این نویسنده در خواهند یافت که سخت در اشتباهند و باید تجدیدنظری کلی در افکارشان داشته باشند، چراکه فرم را نمی توان بدون محتوا و محتوا را نمی توان بی حضور آن دیگری متصور شد.
از «من او» می آغازیم که بی گمان می توان آن را نقطه تحول نویسنده اش دانست؛ نویسنده ای که پیش از این تنها یک اثر در کارنامه اش دارد، اثری که هر چند قابل دفاع و ساختارمند است، اما نشان از قلم لرزان نویسنده دارد که از نوشدگی در هراس است و هیچ آفتی بدتر از همین ترس نیست؛ چرا که نویسنده ترسو، نویسنده ای است که هرگز به دنیا نخواهد آمد. روایت «من او» به روزگاری برمی گردد که می توان آن را از نظر تاریخی نوعی هزیمت به دنیای نو دانست و این اهمیت چنان است که قصه ها و رمانهای بسیاری در اینباره نوشته اند؛ چنان چه رمان موفق «داییجان ناپلئون» نیز روایتی از همین بخش تاریخی است. امیرخانی «کشف حجاب» را بهصورت مثالی و نمادی در این رمان مورد توجه قرار داده و آن را یکی از صور بارز جدال سنت و مدرنیته (آن هم بهصورت وارداتی – تحمیلی و از جنس رضاخانی) دانسته است. باقی نمادها نیز در همین راستایند، چنانچه تحصیل دختران در مدارس، سفر آنها برای تحصیل به خارج از کشور و خیلی از مسایل دیگر که امیرخانی همچون یک تحلیل گر مسایل اجتماعی به آنها پرداخته است، بی آنکه به دام شعار دادن بیفتند و جذابیت داستانی اش را فدا کند. او خانواده «حاج فتاح» را با محوریت شخصیت علی، نوه خانواده، مرکز داستان خود قرار می دهد که خانواده ای مذهبی و در عینحال سازگار با اصول مدرنیته اند. خانواده حاج فتاح می پذیرند که دخترشان برای تحصیل به فرنگ برود، اما نمی پذیرند که دختری که مدرسه می رود باید حجاب از سر بردارد و طرفه آنکه هیچ منافاتی میان این دو نمی بینند. همین آشتی کنان مدرنیته و سنت را از قضا می توان در فرم روایی داستان نیز دید.
«من او» در دو بطن جریان دارد، مجرایی که به شق کلاسیک ادبیات داستانی ( حتی در وجه روایی سنتی ایرانی؛ حکایت) پهلو می زند و از سمت و سوی دیگر با ویژگی های رمان مدرن (و حتی پست مدرن) بیگانه نیست. آشتی این دو گرچه روی کاغذ آسان بهنظر می رسد، در عمل چندان آسان نیست. بهعنوان نمونه در ابتدای کتاب ما با نخ روایی «هفت کور» روبهروییم که در کل داستان و در تقابل با سایر رویدادهای واقع گرا مطرح می شوند و از سویی دیگر، همین موتیف را در نقشی فراواقع گرا می بینیم. درویش مصطفی را نیز در مقامی مشابه می بینیم. یعنی داستان در عین سیالیت، نوعی موتیف های تکرار شونده دارد که آن را ساختار می بخشد، اما امیرخانی خود را ملزم نمی بیند که در عینحال این موتیف ها یکسان باشند.
از سویی دیگر، نویسنده با توجه به عشقی کودکانه و پاک تلاش دارد که جذابیت داستانی اش را برای مخاطب عام نیز حفظ کند. این عشق که به نوعی نمونه هایش را در بهاصطلاح فیلمفارسی، نیز دیده ایم (عشق پسر پولدار به دختر مستخدم خانه)، در اینجا ابعادی گسترده تر می یابد. جدای از ساختارشکنی نرسیدن دختر و پسر به هم، به نوعی تقابل سنت و مدرنیته نیز هست. یعنی نویسنده با آنکه محوریت یک عشق کلیشه ای را در داستانش دارد، اما خود را به آن محدود نکرده است و به ابعادی گسترده تر اندیشیده است؛ شبیه ساختاری که کازئو ایشی گورو در «وقتی یتیم بودیم»، به کار برده است. او از محوریت داستانی پلیسی برای نمایش روایتی روانکاوانه بهره می برد و امیرخانی با بهره گیری از ساختاری عاشقانه به تحلیل مسایل اجتماعی پرداخته است و طرفه آنکه این دو کتاب در زمانی تقریبا مشابه و با تقدم در انتشار کتاب نویسنده ایرانی همراه بوده است.
در رمان «بیوتن» تجربه گرایی امیرخانی شکلی شخصی تر و بی پرواتر یافته است. اینبار نیز جدال سنت و مدرنیته است، آن هم به شکلی تحلیلی تر و عمیق تر. (هرچند که شخصا جذابیت داستانی «من او» را بیشتر می پسندم). در این رمان، مردی که سابقه حضور در جبهه دارد، به واسطه عشقی از جنس زمین که در آمریکا یافته است، به این کشور مهاجرت می کند تا ادامه زندگی اش در دیار یانکی ها باشد؛ انگار شیخ صنعانی دیگربار عاشق دختر زنار بسته شده. انگار تاریخ در حال تکرار شدن است و طرفه تر آنکه «ارمیا» ، شخصیت اصلی داستان، به نوعی یادآور اولین رمان رضا امیرخانی نیز هست، دوری سیصد و شصت درجه ای که با کوله باری از تجربه همراه بوده است. اجزای داستانی و ابزاری را که نویسنده «بیوتن» در آثارش به کار می گیرد، چنان به هم شبیه است که انگار هر کتاب او، بازآفرینی کتاب قبلی است، البته شکلی تکامل یافته تر از آن. اگر در «من او»، هفت کور را داشتیم که گدایانی له شده در جامعه رضاخانی بودند، این بار با سیلور من هایی روبهروییم که دست گدایی دراز کرده اند و در حال نابود شدن در مدرنیته آمریکایی اند. اگر هفت کورها، از «خدا خیرت بده…» استفاده می کردند، اینبار «god belles you» را به شکل یک ترجیع بند می شنویم. اگر در آن رمان «درویش مصطفی» زبان درونی سنت است و حقی که نادیده گرفته می شود، اینبار از سهراب می خوانیم که دوست شهید شده «ارمیا»ست و صدای درونی اش با او در سخن است. قصد بررسی تطبیقی این دو کتاب را نداریم که همه این ها نوشته شد تا شهادتی باشد بر تکرار مضمون کهنگیناپذیر سنت و مدرنیته در آثار امیرخانی.
رمان «بیوتن» زندگی آمریکایی را با همه چالش هایش (و گاه نکات قوتش) پیش روی مخاطب می گذارد. نویسنده در بند دادن پند و اندرز نیست که «ای وای آمریکا چه جای مزخرفی است»، که او با همه تلاش اش در روایت بی واسطه این جنس زندگی می کوشد و اگر عیبی است، بی آنکه زبان به توضیح و تفسیر کشیده شود، تنها به توصیف قناعت می شود که اثر گذاری اش افزون است. از همینروست که اگر شناختی است، همه از سر بضاعت غریب انسانی است که همچون ماهی خود را در بیکران دریا رها می کند تا نصیب نهنگ شود یا به بزرگی نهنگ بفهمد. «بیوتن» همچون «من او»، مخاطب عام را نیز به فراموشی نسپرده است و رسیدنش به چاپ هفتم، نشان از آن دارد که مخاطب نیز این کتاب را جدی گرفته است که چندان متعارف نیست که در روزگار ما، کتابی با حدود چهارصد صفحه و با روایتی از جنس تجربه گرا، با چنین اقبالی روبهرو شود. و این همه میسر نیست مگر به قدرت و شناخت نویسنده از جامعه ایرانی که می داند عشق، «به هر زبان که تو دانی»، هر چقدر که مکرر شود، باز قند شیرین روایت داستانی ایران است، گیرم که این بار تضادی که در بطن این عشق قرار دارد، از کوتاهی فقیر و غنی، به بلندای تفاوت فرهنگی میان دو کشور باشد، گیرم که این بار همه چیز از زاویه دلار دیده شود، گیرم که یک قرن بعد، در کشوری دیگر باشد، گیرم که یک پای این دو طرف، مردی باشد که به ظاهر نباید به دنیا توجه داشته باشد و این بار به ظاهر اسیر مسئله ای از جنس زمین شده است، گیرم که… امیرخانی در رمان «بیوتن» با همه چیزهایی که ممکن است، شوخی کرده، از فرم های داستانی تا جامعه آمریکایی و حتی ممیز های ارشاد. اگر او در رمان «من او»، به نقد کسانی پرداخته که کورکورانه برخی از مسایل را تکرار می کنند که اندیشه ای در پشتش ندارد، اینبار به نقد افرادی پرداخته که سطح قضاوتشان را به ظاهر کلمات محدود کرده اند و بر اساس کلمه ها و نه مفاهیم کلی، به داوری مشغولند؛ مسئله ای که حتی مورد انتقاد خود مدیران وزارت ارشاد نیز بوده است. طنزی که امیرخانی به کار می گیرد، گذشته از این مسایل جزیی، نشان از پختگی قلمش دارد و به درونی شدن مفاهیم رمانش می انجامد. با یک حساب سرانگشتی، خواهیم دید که نقدی را که نویسنده به زندگی ماشینی و خالی از روح آمریکایی دارد، بدون این طنز عمیق، تنها به جمله شعاری و کلیشه ای بدل خواهد شد. به عنوان مثال شما صحنه ای را تصور کنید که ارمیا، بعد از آنکه ماشینش را با برگ جریمه ای می بیند، تصمیم می گیرد که هرچه پول خرد دارد، در پارکومترهای دیگر بیندازد تا برگ جریمه روی آنها نصب نشود. پلیس آمریکا به او اجازه چنین کاری را نمیدهد، یعنی اجازه نمی دهد که از پول خود در پارکومترها بریزد تا دیگران جریمه نشوند، چون در آن دیار، یک دلار هم یک دلار است و تو حتی اگر با دوستت به رستوران بروی، خودت باید هزینه خودت را حساب کنی. چون در آن دیار تو حتی نمی توانی برادرت را ببوسی، چون ممکن است متهم به فساد اخلاقی شوی، اما می توانی هر زنی را ببوسی. امیرخانی، در «بی وتن» گرچه به زندگی آمریکایی پرداخته و ایرانیانی که به این کشور سفر کرده اند، اما از درون نیز غافل نیست؛ او ما را از آینه غرب دیده است و حتی به نوعی زنگ خطر را نواخته است، زنگ خطری که در «پس پشت» زندگی ماشینی نهان شده است. او با آنکه مدرنیته را دوست دارد، نمی خواهد مقهور آن باشد، می خواهد پا در سنت و سر در مدرنیته بدارد و آسان تر از همیشه نفس بکشد
Click here to print.
تمام حقوق برای سایت تریبون محفوظ است