نهضت اسلامی تونس از زبان رهبرش راشد الغنوشی
اما ما در انقلاب ایران یک روحانی معمم را یافتیم که توانست انقلاب مستضعفین را علیه نظام استبدادی دستنشانده امپریالیسم و علیه طبقه متعفن سرمایهداری رهبری کند. مهمترین هدیهای که انقلاب ایران به ما داد، مقوله مبارزه میان مستضعفین و مستکبرین بود. و این ترجمه دیگری از جنگ فقر و غنا و جنگ طبقاتی بود، اما در چهارچوب اسلامی شاملتر و با ادبیات اسلامی.
تریبون مستضعفین- یادداشت زیر نوشتهای از راشد الغنوشی است که پیش از این نیز چند یادداشت از او منتشر کردیم. ایشان کتابی هم دارد به نام «امام خمینی و تجدید حیات اسلام». خواندن متن زیر برای آشنا شدن با نگاه ایشان مفید خواهد بود:

ظهور نهضت اسلامی:
در زمانی که زندگی در تونس، با سلطه استعمار بر اقتصاد و حکومت، و با زور و فشار، اسیر غربزدگی شده بود، نهادهای دینی موجود همچنان به راه سنتی خود ادامه میدادند و هیچ پیشرفتی، نه در ادبیات و نه در محتوای آن وارد نمیشد. فقه همچنان مسیر سنتی تدریس خود را میپیمود و به مسائل و مشکلاتی میپرداخت که اساسا در عالم واقع وجود نداشت؛ مشکلاتی که مشکلات ما نبود. فقه موجود راهی برای حل مسائلی که استعمار بر ما تحمیل کرده و به واقعیات زندگی ما بدل شده بود، نداشت. نتیجه این وضع جدایی دین از زندگی بود. درحالیکه زندگی رو به غربزدگی پیش میرفت، دین در تاریخ غرق میشد. جوانی که در مدرسه دینی درس می خواند، گویا مشغول بازدید از موزهای تاریخی بود و هیچ چراغ راهی برای زندگی در آن یافت نمیشد. اسلامی که در آن مدارس تدریس میشد، به جوان یاد نمیداد که چگونه میتواند در محیط غربزدهاش، اسلامی زندگی کند. درسهای دینی خستهکننده بود. کسانی که به مدارس دینی میپیوستند، از سر ناچاری بود. یا پدرش او را به این مدرسه فرستاده بود، یا تنها برای یادگیری حرفهای و یا دست و پا کردن شغلی، در آنجا مشغول شده بود و نه برای فهم و علمآموزی، چرا که بسیاری از طلاب، روستایی و فقیر بودند. وضع دانشگاه زیتونه اینگونه بود. هرچند شیخ طاهربن عاشور و یارانش تلاشهای گستردهای کردند تا نظام آموزشی در این دانشگاه پیشرفتی نماید و این پیشرفت چارچوبی برای نوسازی گردد. اما این امر تجربهای نادر بود که اگر استمرار مییافت و حمایت میشد، تونس سرنوشتی غیر از این داشت و امروز به نوسازی میرسید، البته نوسازی در چارچوبی اسلامی و عربی. خواست استعمار فرانسه و جانشین او در تونس، حزب الدستور، ساقط ساختن آن طرح بود تا تونس با قربانی کردن اسلام و عربیت خود، به فرانسه بپیوندد. من معتقدم ساقط ساختن طرح نوسازی در چارچوب غربی-اسلامی، مهمترین بند محرمانه در معامله استقلال تونس از فرانسه بود (که فرانسه را به استقلال تونس قانع ساخت).
از این رو نهضت اسلامی معاصر تونس ممحصول دانشگاه زیتونیه نیست و این دانشگاه دینی، هیچ نقش قابل ذکری در تأسیس نهضت اسلامی نداشت. نهضت اسلامی تونس تا حدود زیادی بازتاب تأثیر اندیشههای اصلاحگرایانه در شرق عربی بود و نه امتداد سبک و سیر تعلیم و آموزشهای جاری در دانشگاه زیتونه.
از آغاز قرن، تلاشهای فراوانی برای نوسازی دانشگاه دینی الزیتونه انجام گرفت. شیخ محمدعبده در سال ۱۹۰۵ از این دانشگاه بازدید و با شیوخ آن دیدار کرد و آنها را به نوسازی تشویق نمود. او از آنها خواست که علوم جدید را به زبان عربی در این دانشگاه تدریس کنند. گروههای مهمی نیز برای اصلاح، به سرپرستی شیخ محمدطاهربن عاشور صاحب تفسیر «التحریر و التنویر» و کتاب «اصول نظام اجتماعی در اسلام» ایجاد شد. اما فرانسه به این طرح پایان داد و مسیر نوسازی اسلامی همهجانبه آن را تغییر داد. دولت فرانسه از طریق فرانسوی سازی حکومت تونس و سپس از راه ایجاد مؤسسات آموزشی فرانسوی، موازی با الزیتونه، و سپردن پستهای کلیدی به فارغالتحصیلان این مؤسسات فرانسوی، نوسازی دینی را محاصره کرده، به حاشیه راند و اینگونه زندگی در تونس اسیر غربزدگی شد. فرانسه نسلی را در تونس تربیت کرد که زندگی و حکومت و فرهنگ مردم را به سوی غربزدگی براند، در حالیکه دانشگاه دینی الزیتونه سر به سوی شرق داشت.
از زمانی که فرانسه پا به تونس گذاشت، الزیتونه رو به زوال رفت، تا جایی که فارغالتحصیلان آن هیچ شغلی برای خود در تونس نمییافتند، زیرا زندگی تونسیها کلا به زبان فرانسه اداره میشد. از این رو هر کدام از فارغالتحصیلان الزیتونه که قصد ادامه تحصیل داشت، به کشورهای عربی شرق مهاجرت میکرد. همان برنامههای درسی که در مدارس فرانسوی تدریس میشد، در دانشگاه الزیتونه نیز پس از آنکه اصلاحات در آن صورت گرفت، تدریس میشد، با این تفاوت که این دروس در مدارس فرانسوی، به زبان فرانسه و در چارچوب غربی آموزش داده میشد، به گونهای که فارغالتحصیلان این مدارس صاحب دیدگاهی جامع و شامل، منتهی غربی، نسبت به زندگی و تمدن و تاریخ بود. در مقابل همین دروس در ددانشگاه الزیتونه، به زبان عربی تدریس میشد، منتهی بدون آنکه به قدر کافی در چارچوب اسلامی قرار گرفته باشد و فارغالتحصیل آن میان فرهنگی که همچنان عقب مانده است، و فرهنگ مدرن که کاملا از آن بریده، سرگردان است. از این رو مأموریت اصلی نهضت اسلامی، پرکردن این شکاف شد، به این معنا که علوم جدید را بیامورد و آن را در چارچوب اسلامی درآورد، تا وقتی که فرد در چنین نهضت اسلامی روزآمدی تربیت میشود، حاصل تصوری جدید و معاصر از جامعه اسلامی باشد در حالیکه فارغالتحصیل دانشگاه الزیتونه هیچ تصوری از جامعه اسلامی ندارد، جز آنچه که درباره جوامع اسلامی سنتی خوانده و شنیده است. و نهتنها هیچ درکی از مفهوم حکومت اسلامی و نهادهای آن و روابطش با حکومتهای غربی معاصر ندارد، و هیچ جایگاهی نه برای زن، نه هنر و نه کثرتگرایی و ادبیات نمیشناسد. چنانکه هیچ درکی از دیدگاه اسلام نسبت به غرب و فلسفههای آن و نظام زندگی و ارزشها و هنرهای آن ندارد، و نه دیدگاه فلسفی اسلام را نسبت به انسان و زندگی و روابط بینالملل میشناسد. دانشجوی دانشگاه الزیتونه سردرگم بود. زندگی اجتماعیاش در چارچوب غرب بود و علوم را در چارچوب عرب فرا میگرفت که ناتوان از ارائه افقی جایگزین برای جامعه غربزده تونس بود. از این رو به طور طبیعی، جذب الگوی زندگی غربی میشد که او و همه زندگی پیرامونش را فراگرفته بود. لذا در حالت غربزدگی زندگی میکرد و این سرخوردگی، دانشجوی دینی الزیتونه را یا کورکورانه غرق در زندگی مدرن میکرد و یا به سوی عصیانی مأیوسانه میکشاند.
نهضت اسلامی تونس، برای پاسخ گفتن به این سؤالات اساسی شکل گرفت. پرسشهایی درباره وجود، درباره تاریخ، درباره دین و نظام زندگی، دیدگاه دین نسبت به مدرنیته و مسئله فلسطین، رابطه با غرب و موضع غرب درباره اسلام و آینده جهان غرب و مسائلی که در نظام آموزشی الزیتونه مطرح نمیشد. پس از آنکه نهضت اسلامی تونس خود را بازیافت، سعی کرد تا پلی ارتباطی میان خود و دانشگاه الزیتونه ایجاد کند، که بورقیه، میان این دانشگاه و زندگی معاصر شکافی عمیق ایجاد کرده بود. نهضت اسلامی در دانشگاه الزیتونه به دنبال زمینهای برای احیا بود تا بتواند در خاک تونس ریشه بدواند. اینها در دهه ۸۰ م. بود. به یاد میآورم که اولین کتابی که از ابن عاشور (که نماد فرهنگ اسلامی در تونس معاصر بود) خواندم، در دهه ۸۰ م. بود.پیش از آن حتی یک کتاب اسلامی تونسی هم نخوانده بودم. در کتاب «اقوم المسالک فی معرفه احوال الممالک» بذرهایی از اندیشه اصلاحگرایی یافت میشد. پیش از آن کتب اسلامی که مطالعه کرده بودم، همگی از کتابهای شرق جهان عرب بود. این کتابها بود که راه مرا بسوی اسلام گشود. اما من اسلام بومی تونس و از تجربه نوسازی اصیل تونس جدا ماندم.
خصوصیات نهضت اسلامی:
نهضت اسلامی تونس دارای زمینه فکری متنوعی است که سه عنصر آن عبارتند از: دین داری سنتی تونس که مبتنی بر دیدگاه و مذهب مالکی است، فرهنگ اصلاحی شرقی-اسلامی و فرهنگ عقلانی جدید.
نوسازیی که در تونس صورت میپذیرفت، بدون تردید جامعه تونس را متأثر ساخت. اما ما در آن مرحله از دعوتمان (۱۹۶۹-۱۹۷۹م.) در موضع نفی همه جانبه آن زمان، یا نفی بورقیبه بودیم، و همینطور نفی دینداری سنتی در برابر دینداری اصلاحگرایانه شرقی که به تازگی آن را به جامعه تونس وارد کرده بودیم. لذا با جامعه در همه ابعاد آن درگیر بودیم. در جامعه غربزده تونس، با نخبگان غربزده و در رأس آنها مارکسیستها که به نظرمان غربزدهتر بودند. همچنین در جامعه سنتی نیز با شیوخ دانشگاه الزیتونه درگیر بودیم. این درگیریها ناچار به یکی از این دو مسیر منتهی میشد: یا باید به حاشیه رانده میشدیم، یا همه به آنها میقبولاندیم. و این ممکن نبود. جامعه از آن سرسختتر است که بتوان آن را برای پذیرش کالایی وارداتی و نورسیده نرم کرد. آنچه حاصل شد، مجموعهای از پذیرش و رد و یا نوعی جفت و جور شدن نیمه تمام بود که در پایان دهه ۷۰ م. منجر به تأسیس جنبش نقد نسبت به تفکرات شرقی غربی شد، به خصوص نسبت به اندیشه سید قطب و آن بخشی از اندیشه وی که به موضوع جاهلیت جامعه و جدایی از آن اختصاص داشت و اینکه جماعت (اولیه اسلام گرایان) همان امت اسلامی است و بقیه جامعه بیدین هستند. و باید این هسته مرکزی از جامعه مؤمنان به کل جامعه توسعه یابد، تا کل جامعه ایمان آورندو به آن بپیوندند تا مشمول امت اسلامی در این چهارچوب جدید شوند.
این جنبش انتقادی، منجر به شکاف در گروه جماعت اسلامی۱ تونس شد و مجموعهای از اعضاء از الجماعه خارج شدند و با نام «چپ اسلامی» شروع به نقد سید قطب و سپس اخوان المسلمین و بعد هم تفکر سلفی به طور کلی نمودند و در نهایت به مواجهه و برخورد با اصل نص اسلام کشیده شدند و به باور ضرورت تفاوت قائل شدن میان این نصوص و گزینش بحثهای منطق آن با مقتضیات زمان درآمدند. هرچند پیدایش این حرکت نقدی منجر به شکاف در جماعت شد، اما با این وجود بحث و جدلهایی که در این رابطه درگرفت برای بازیابی آگاهی جماعت و احیای بعدی نقد در جنبش مفید واقع شد و موجب تعادل نقادانه با این اندیشههای نورسیده، در برابر پذیرش تام و تمام و شاگردانه آن گردید. اما مجموعه چپ اسلامی پا از این فراتر گذاشت تا جایی که به موضع سکولار بورقیبه نسبت به شریعت نزدیک شد. به حدی که با آن انطباق یافت. با این وجود، هنوز بخش عمده این جنبش، هرچند در نهایت امر اصل تجدید نظر و نقد را میپذیرفتند، اما اصرار داشتند که این امر باید در چهارچوب نص دینی و تحت اشراف وحی الهی باشد. اما کسانی که این مسأله را نپذیرفتند از آن جنبش جدا شدند و چیزی نگذشت که جریان مدرنسازی غربی آنها را جذب کرد.
به اعتقاد من، جنبش نقد در برابر اندیشه اسلامی نو رسیده از شرق موجب تسهیل عملیات تعادل میان اسلام و واقعیات تونس شد که در آن افکار مدرنسازی غربی گامهای بلندی برداشته بود. به گونهای که وقتی این سبک از دینداری با شدت به سد جامعه برخورد کرد، دریافت که باید در مباحث و فهم خود بازاندیشی کند. به معنای دیگر، گفتگوی میان این سبک از اندیشه ایلامی و واقعیت تونس پدید آمد که در نهایت کالای نورسیده را به ضرورت بازاندیشی تسلیم کرد. اما پس از آن، همانطور که اشاره کردم، جنبش به دو رویکرد تقسیم شد. رویکرد غالب معتقد به مرجعیت اعلی برای نص اسلامی بود و از این رو نوسازی تونسی و غربی ار میپذیرفت، منتهی در چهارچوبی که نص اسلامی، بدون تحمیل و استبداد میپذیرد. زیرا اگر نص اسلامی را پشت سر بگذاریم، دیگر بعد از زوال این چهارچوب، چیزی برای تمسک به آن باقی نخواهد ماند.
اما نماینده جریان دوم، گروهی بودند که پیشرفت را بدون تقید به هرگونه ضابطه محدودکنندهای، پذیرفته بودند. و در نهایت این گروه از جنبش اسلامی به حاشیه رفتند و برخی افراد آن صاحب پستهای حکومتی بالایی در کنار سکولارها شدند. به عنوان مثال الشرفی، وزیر تربیت که به دشمنی وی علیه گزینه اسلامی شناخته شده بود و ته مانده تدین را نیز در روشهای آموزشی زدوده بود، مشاور دینی وی، یکی از چهرههای اصلی این جریان اسلامی غربگرا بود.
راه حل تونسی:
تعادل میان اندیشه اسلامی نورسیده و واقعیات تونس، منجر به ظهور پدیدهای شد که به نحوی میتوان آن را مدل تونسی اندیشه اسلامی و نهضت اسلامی نامید، و این ناشی از قانع شدن افکار عمومی اسلامی تونس بود مبنی بر اینکه راه حل انقلابی برای تونس مناسب نیست، بلکه تونس نیازمند راه حلی است که بتواند با با محیط تونس تعادل برقرار کند و آن را به تدریج متحول سازد، نه راهکاری که اوضاع را زیر و رو کند. این در حالی بود که برعکس، در اواخر دهه ۷۰ و اوایل دهه ۸۰م. ما با حوادث عظیم داخلی و خارجی در تعادل بودیم که تونس را تحت تأثیر شدید قرار میداد. مانند انقلاب ایران که ما تعامل فراوانی با آن داشنیم، به خصوص که ظهور آن در اواخر دهه ۷۰م. همزمان شده بود با یک بحران سیاسی واقعی در تونس، یعنی انتفاضه کارگران و فقرا در سال ۱۹۷۸م.. پس از اعتصاب عمومی که اتحادیه کارگری در ژوئیه ۲۶ (ینایر) به راه انداخته بود و این جنبش در سراسر تونس شکست خورد، تظاهرات گستردهای توسط کارگران، فقرا و دانشجویان علیه نظام حاکم برگزار شد که حکومت دستور ورود ارتش به خیابانها و تیرباران مردم را صادر کرد و۴۰۰ تا۵۰۰ نفر از تظاهرات کنندگان جان باختند.
عوامل پیشرفت (نهضت):
میتوان گفت عواملی که در پیشرفت نهضت و در شکلگیری نوع خاص تونسی فرهنگ و نهضت اسلامی در تونس سهیم بودند، در وهله اول درگیری و برخورد شدیدی بود که در سال ۱۹۷۸ میان اتحادیه ها و دولت درگرفت. عامل دوم منازعه میان جریان اسلامی و جریان چپ در دانشگاه بود که موجب شد جریان اسلامی در طول نزاع طولانی خود، با جریان چپ در دانشگاه بود که موجب شد جریان اسلامی در طول نزاع طولانی خود، با جریان چپ، مسائل بسیاری را درباره مبارزه در سطح جهان و در سطح تونس فرا بگیرد. عامل سوم، وقوع انقلاب ایران بود و عامل چهارم، اندیشه سیاسی-اجتماعی نهضت اسلامی سودان، به خصوص اندیشه عملگرایانه (پراگماتیستی) موجود در آن و مشارکت گسترده زنان در فعالیتهای نهضت و جامعه. از جهتی دیگر جریان لیبرال دموکراسی که در اواسط دهه ۷۰م. در تونس پدید آمدو در دهه ۸۰م. اوج گرفت، تا پیش از آنکه توسط نیروهای ارتش و پلیس به رهبری بنعلی در ۷/۱۱/۱۹۸۷ سرکوب شوند، در نهضت اسلامی تونس تأثیرگذار بود. و همچنین نباید تأثیر اندیشه مالکبننبی و اتکای آن به روش ابن خلدونی برای تحلیل پدیدههای اجتماعی و تمدنی نادیده گرفت.
جنبش چپ:
دانشجویان ما زمانی که در دانشگاهها وارد منازعه با مارکسیستها شدند، دریافتند که دستشان خالی است و ابزارهای لازم را برای مبارزه در اختیار ندارند. در حالیکه مارکسیستها درگیر مسائلی بودند که دانشجویان ما تا آن زمان هنوز با آنها بیگانه بودند، مثل مسائل منازعه جهانی میان امپریالیسم و جنبشهای آزادیبخش جهان و مسائل مبارزات طبقاتی در جامعه. به دنبال حوادث سال ۱۹۷۹م. وقتی انتفاضه کارگری بالا گرفت، جریان اسلامی با گرهای مواجه شد. آن زمان از خود میپرسیدیم این انتفاضه چگونه شکل گرفت در حالی که ما از آن غافل بودیم و هیچ مشارکتی در آن نداشتیم و اساسا انتظار آن را هم نداشتیم؟ در آن زمان بود که متوجه مسائل اجتماعی و مسأله فقرا شدیم و دریافتیم که غیر از منازعه اعتقادی میان مارکسیسم و اسلام، منازعه دیگری هم در جامعه وجود دارد. منازعهای که اهمیت آن از منازعه اول کمتر نبود. درگیری میان فقرای محروم استثمارشده و در میان گروه اقلیت استثمارکننده که با حکومت همپیمان بودند، بلکه خود حکومت بودند.
این تحول در نهضت اسلامی، همزمان شد با پیدایش جریان دموکراسیخواهی در اواخر دهه ۷۰م. که اعضای آن از حزب حاکم منشعب شده بودند و مطالعه آنها نه عدالت اجتماعی که چند صدایی سیاسی و آزادیهای مدنی بود. از رهبران این جریان، احمد المستیری بود. ما اب این جریان نیز ارتباط برقرار کردیم و متوجه بعد دیگری از منازعه شدیم و پس از آن دوباره داشتههای فکری که از شرق وارد کرده بودیم را مورد بازاندیشی قرار دادیم. افکار و آرایی که از کتابهای سیدقطب گرفته بودیم مبتنی بر نزاع میان حق و باطل، ایمان و کفر، و جاهلیت و اسلام بود، اما ما دریافتیم که منازعهها ابعاد دیگری نیز دارد که اندیشه مشرقی (اندیشه وارداتی از مصر) به ما نیاموخته بود. نظیر بعد اجتماعی مبارزه میان فقرای تحت استثمار و اغنیای استثمارکننده، و همچنین مبارزه جهانی میان سرمایهداری بینالمللی و ملتهای فقیر. و همینطور مبارزه میان ملتهایی که خواهان آزادی و مشارکت در حکومت هستند، در برابر حکومتهای تک حزبی و رهبران توتالیته. از این جا بود که نقد و تجدید نظر در الگوهای فکری که از پاکستان و مصر به تونس وارد شده بود و تنها دارای یک بعد اعتقادی بود، آغاز شد. از این پس بود که نهضت اسلامی تونس در صدد کشف ابعاد دیگری در اسلام برآمد: ابعاد اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و انسانی مبارزه از منظر اسلام.
در سال ۱۹۸۱م. و در چهارچوب انتفاضه کارگری که از سال ۱۹۷۸م. آغاز شده بود، ما خود را پیدا کردیم و شروع نمودیم به کشف این ابعاد استوار در نصوص اسلامی، نظیر نص قرآنی که اندیشه امام خمینی (ره) آن را احیا کرد: «و نرید أن نمن علی الذین استضعفو فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین» اصطلاح جدیدی که برای اولین بار به گفتمان ما وارد شد، اصطلاح مستضعفین در برابر مستکبرین بود. ما شروع کردیم به کشف احادیث نبوی که بر یاری فقرا و مستضعفین و مبارزه علیه مرفهین و استثمارکنندگان تأکید میکرد. و این احادیث را در گفتمان خود برجسته کردیم. احادیثی چون «کاد الفقرأن یکون کفرا»، «اللهم انی اعوذ بک من الکفر و الفقر»، «اللهم احینی مسکینا و امتنی مسکینا». ما این معانی را در بیانیه تأسیس یک جنبش سیاسی (نهضت الاتجاه الاسلامی) در سال ۱۹۸۱ گنجاندیم که در آن التزام کامل جنبش را به اندیشه دموکراسی و تعهد جنبش به صف فقرا و حمایت از کارگران در مبارزاتشان علیه سرمایهداری اعلام شد. این جهشی بزرگ در سطح اندیشه اسلامی و نهضت اسلامی بود، چرا که این ابعاد کاملا از اندیشه اسلامی محو یا پنهان شده بود. برای برجسته کردن بعد اجتماعی اسلام، به کتابهای قدیمی سید قطب، نظیر «عدالت اجتماعی» و کتاب «نزاع میان سرمایهداری و اسلام» رجوع کردیم. اما این مسائل در دوره دوم کتابهای سید قطب چندان برجسته نبود و از این رو به سراغ اندیشه مالکبننبی رفتیم.
جریان اسلامی وارد اتحادیهها شد و برای چپیها مشکلساز گشت. ما شروع کردیم به تشویق اعضایمان برای پیوستن به جنبش اتحادیهها، با این رویکرد که در جامعه نزاعی حقیقی میان سرمایه داری و تودههای مردمی دربند وجود داشت و اینکه اسلام در این منازعه بیطرف نیست و معتقد به دفاع از طبقه فقراست.
انقلاب ایران:
انقلاب ایران زمانی به وقوع پیوست که برای ما بسیار حساس بود. زمانی که ما در صدد سرکشی از اندیشه سنتی اسلامی وارداتی از شرق تونس بودیم که مبارزه در جامعه را تنها به یک بعد تقلیل میداد. ما آماده پذیرش اندیشهای شده بودیم که در آن مبارزات علاوه بر بعد عقیدتی، دارای جبهههای دیگری نیز باشد. نظیر جبهه سیاسی و جبهه مبارزه اجتماعی. انقلاب ایران با آموختن برخی آموزههای اسلامی، ما را از تسلیم در برابر برخی مفاهیم اجتماعی چپ بازداشت و مبارزه اجتماعی ما را وارد چهارچوبی اسلامی کرد. در حالیکه مارکسیستها اصرار داشتند که این تنها مارکسیسم است که ماهیت مبارزه اجتماعی را کشف کرده و تنها این مکتب قادر است از طریق مبارزه طبقاتی و پیروزی کمونیسم علیه سرمایهداری، راه حل مسائل جامعه را ارائه دهد. اما ما در انقلاب ایران یک روحانی معمم را یافتیم که توانست انقلاب مستضعفین را علیه نظام استبدادی دستنشانده امپریالیسم و علیه طبقه متعفن سرمایهداری رهبری کند. مهمترین هدیهای که انقلاب ایران به ما داد، مقوله مبارزه میان مستضعفین و مستکبرین بود. و این ترجمه دیگری از جنگ فقر و غنا و جنگ طبقاتی بود، اما در چهارچوب اسلامی شاملتر و با ادبیات اسلامی.
مرحله دوم اندیشه سیاسی سید قطب اساسا مبتنی بود بر تفسیر آیاتی در سوره مائده نظیر: «و من لم یحکم بما انزل الله فأولئک هم الکافرون»، «و من لم یحکم بما انزل الله فأولئک هم الظالمون»، «و من لم یحکم بما انزل الله فأولئک هم الفاسقون». از تفسیر این آیات بود که سید قطب به تکفیر حکومتهای کشورهای اسلامی و حتی جوامع مسلمان که راضی به این حکومتها شدهاند، رسید. اما وقتی انقلاب امام خمینی ظهور کرد، ما درس دیگری از قران گرفتیم که در این آیه از سوره قصص خلاصه میشود: «و نرید أن نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین و نمکن لهم فی الارض و نری فرعون و هامان و جنودهما ما کانو یحذرون» ما راه حل خود را در این آیه یافتیم و گویی که برای اولین بار بود که آن را میخواندیم. در این آیه چهارچوبی برای مبارزات اجتماعی یافتیم که این آیه کلید، دارو و نوری شد که راهی اسلامی در مبارزات اجتماعی ما گشود. بر این اساس که اسلام معتقد به مبارزه میان مستضعفین و مستکبرین و حامی مستضعفین است، بلکه اسلام، انقلابی برای آزادی مستضعفین جهان است و پیامبران جز برای پیروزی مستضعفین علیه مستکبرین نیامده است. احساس کردیم که گویی اندیشه اسلامی ما تا کنون این آیه را نخوانده بود و این کشف امام خمینی(ره) بود.
از این رو بود که شور و اشتیاق ما به انقلاب ایران بالا گرفت و رسانههای ما تصاویر امام خمینی را پخش کردند و روح تازهای در درسهای ما دمیده شد، روح انقلابی که به یاری اتحادیههای مبارزه میپرداخت، فقرا را یاری میکرد و علیه مرفهین به مبارزه برمیخواست، و روابط خارجی ذلیلانه تونس با امپریالیسم را مورد حمله قرار میداد. از آن ساعت به بعد نقد ما نسبت به حکومت از جنبه نقد صرفا دینی و اخلاقی سابق فراتر رفت و به تکفیر حکومت به خاطر عدم رعایت احکام و شریعت الهی محدود نماند. بلکه نقد ما نسبت به حکومت ژرفای بیشتری گرفت و شکاف میان ما و حکومت را عمیقتر کرد. به گونهای که علاوه بر بعد فرهنگی مبارزه ما علیه حکومت و غربزدگی آن که مخالف هویت کشور اسلامی و عربی ما بود، و ما از این هویت اسلام به عنوان یک طرح اجتماعی ممتاز دفاع میکردیم، مبارزه ما علیه حکومت ابعاد اجتماعی دیگری پیدا کرد، به گونهای که حکومت را در صف مستکبران داخلی و خارجی دیدیم و خود را در صف مقابل آن و اینکه این حکومت دیکتاتوری است و ما طرفدار دموکراسی. انقلاب ایران در زمانی مناسب به ما سازوکارهای تحلیل اسلامی مبارزه را داد که بضائت فرهنگی سنتی در اختیار ما، از آن عاجز بود.
از تکصدایی تا چندصدایی:
با توجه به اینکه تونس شیعه نیست، ما با انقلاب ایران به عنوان یک انقلاب اسلامی تعامل میکردیم و نسبت به بعد شیعی آن که میتوانست مانعی میان آن و مسلمانان دیگر نقاط جهان اسلام باشد، حساسیت نشان ندادیم، بلکه با آغوش باز با آن تعامل کردیم. اما لازم به ذکر است که پذیرش انقلاب ایران از سوی ما، پذیرش مطلق نبود، بلکه ما این انقلاب را در چهارچوب شرایط تونس اخذ مینمودیم. ما از ابعاد اجتماعی آن استفاده کردیم، اما روش این انقلاب را برای تغییر (به دلیل شرایط خاص تونس) وارد نکردیم. بلکه در اوج شوق و هیجان زدگیمان نسبت به انقلاب ایران در سال ۱۹۸۱م. تأسیس حزب جنبش الاتجاه الاسلامی را اعلام کردیم و در بیانیه تأسیس آن بر ابعاد دموکراتیک تأکید کردیم و در نهضت اسلامی چنین موضعی بیسابقه بود. یعنی پذیرش چندصدایی و تلاش برای کسب حکومت از طریق انتخابات و استثناء نکردن هیچ یک ازجناحها، حتی جناح مارکسیستی. به عبارتی دیگر انتخابات برای ما مشروعیت دارد و ملتزم به آن هستیم و در صورتی که ملت تونس از طریق یک انتخابات سالم، حتی مارکسیستها را انتخاب کند، ما نیز حکومت آنها را قانونی میدانیم و تنها سعی میکنیم ملت تونس را قانع کنیم که در آراء خود تجدید نظر نمایند.
همانگونه که جنبشهای مارکسیستی در اروپا تبدیل به جنبشهای دموکراتیک شدند، نهضت اسلامی تونس نیز از اندیشه یک جانبهگرایی به تفکر چند صدایی روی آورد و این تحول در حال حاضر در بسیاری از جنبشهای اسلامی جهان دیده میشود. این نوعی تحول از تفکر یکجانبهگرایی است که مبارزه را در جنگ حق و باطل خلاصه میکند و اینکه ما برحق هستیم و دیگران بر باطل به نوعی تفکر که در آن رگههایی از نسبیت یافت میشود.
به تدریج ما پیچیدگی مبارزه را دریافتیم و درک کردیم که خداوند ما را صرفا برای مبارزه با مارکسیستها خلق نکرده است، بلکه برای مبارزه با ظلم و ظالمین خلق نموده و چه بسا ظلم از مسلمان صادر شود یا از کافر. اسلام برای اجرای عدالت آماده است، لذا باید ما مدافع عدالت باشیم. هرکجا عدالت هست، شریعت الهی همان است و هرکجا ظلم حاکم باشد، ما دشمن آن خواهیم بود.
۱ - گروه الجماعه الاسلامیه در واقع هسته اصلی تشکیل جنبش الاتجاه الاسلامیة در سال ۱۹۸۱م. بود.
