دعوای زرگری علوم انسانی و تناقض بزرگ روشنفکران غربگرای ایرانی
هرچند نگاه پوزیتیویستی و مطلقانگارانه به علم مدتهاست که در خود غرب مورد تردید جدی قرار گرفته است و هرچند هرکسی که تا اندازهای به علوم انسانی نزدیک شده باشد به قدری از ماهیت نیمه ذهنی-نیمه تجربی آن آگاه میشود… جامعهی غرب را شیفتهاند و خروجیهای دویست سیصدسالهی آنها را که به اذعان خودشان «توصیف امر محقق شده» است، مثل اذکار یومیه پشت سر هم بلغور میکنند تا شاید افاقه کند و با حلوا حلوا دهانشان شیرین شود!…
همانطور که حتماً دیدهاید و شنیدهاید چهره نام آشنای مطبوعات ایران جناب محمد آقای قوچانی به محض آزادی از زندان، به همراه تیم قدیمی هم میهن و شرق و شهروندش، نشریهی جدیدی را علم کرده به نام «مهرنامه». زیرکی سیاسی قوچانی در کنار ذوق فلسفی و نظری او و یارانش، این توانایی را به او داده است که دعواهای سیاسی را به میدانی بکشاند که در عین اساسیتر بودن، هم بکر است و هم دارودسته مفصلی از اساتید و روشنفکران حاضر یراق سالهاست که بساط چپق و منقل روشنفکری را همان حوالی، مَشتی، علم کردهاند و به همت مضاعف علما و روشنفکران انقلابی آتش اجاقشان حسابی گُر گرفته و برقش را در قامت نشریههای اینچنینی به رخ اهل و نااهل میکشاند…
اما قوچانی این بار – و شاید هم مثل خیلی بارهای دیگر!- دست پیش گرفته و با عنوان غلط انداز «بوم شناسی علوم انسانی» گفتمان علم بومی و علم دینی را هدف گرفته و سخت به طرفداران این نظریه تاخته است. غرض بنده ورود به این بحث دور و دراز و عریض و طویل و هفت سر نیست، اما در میانه نظرات اساتید و صاحبنظران معظم علوم انسانی که مقاله یا مصاحبهشان در این نشریه چاپ شده بود نکته مشترکی به چشم میخورد که مایلم چند خطی درباره آن بنویسم. همین جا هم عرض کنم که این نکته، نکته خاص و جدیدی نیست که کشف بنده باشد اما عمدتاً آنچنان در میانه بحثهای پرطمطراق نظری گم میشود که مجال شفاف و متمرکز پرداختن به آن پیدا نمیشود.
در این پرونده حضرات علمای اهل فن علوم انسانی متفق القول و مشترکاً، افاضاتی فرمودند درباب «علم بودن» علوم انسانی و با کنار «علوم طبیعی» نهادن آن هرگونه مخالفتی با علوم انسانی را با حواله به «اختلاف کلیسا و گالیله بر سر چرخش زمین» نوعی کلیسابازی تعبیر کردند و هرچند باقی مطلب را «…» گذاشتند اما در واقع مثل اخبار بیبیسی نتیجهگیری را به خواننده واگذار کردند!
جناب آقای محمدمنصور هاشمی در مقالهی خود میگوید: «ممکن است گفته شود برخی نظریات مقبول در برخی شاخههای علوم انسانی با درک ما از تعلیمات دین متفاوت است. حرفی نیست، اما اگر بپذیریم که این علوم «علم» است، حکم این علوم هم مثل همان علوم طبیعی است. میدانیم که مسیحیت و در اصل ارباب کلیسا در دورههایی با علوم طبیعی ماجراها داشتند و حتی میدانیم که امروز هم بسیاری از متدینان به دین مسیح با تدریس نظریه تکامل در مدارس مخالفاند ولی اگر توجه کنیم که اینها «علم» است و آن گزارهها درک و دریافت از «دین» -و درباره نسبت این دو به انحاء گوناگون میتوان نظریهپردازی کرد و در برخی از این انحاء اصولاً نسبت آنها به گونهای تعریف میشود که قیاسپذیر نیستند و لذا تعارضی با هم پیدا نمیکنند- ماجرا سادهتر میشود. به شواهد تجربی و تاریخی هم باید عنایت داشت. به هرحال بهرغم ارباب کلیسا پذیرفته شد که زمین مرکز ثابت علم نیست.» (تأکیدهای گیومهای از نویسنده است)
سیدجواد طباطبائی، استاد علوم سیاسی چند صفحه بعد- در صفحه ۴۶ -میگوید: «اگر اقتصادی غیرعلمی داشته باشیم و غیرعلمی هم اداره کنیم بحران درست میکند، تورم پیش میآید، فقر بیشتر میشود… اینکه ما اقتصاد نمیدانیم چه ربطی به خدا دارد؟» «ابن خلدون که بسیار هم متشرع بود به برخی از قواعد اقتصاد و جامعهشناسی پی برده بود… ابن خلدون به خدا اعتقاد داشت، برخی اقتصاددانان جدید ملحدند، اما این هر دو گروه این قانون را قانون علمی میدانند. همان ابن خلدون گفته بود که دولت هرچه بیشتر مالیات بگیرد کشور فقیرتر، دولت کم درآمدتر و مردم دچار تنگدستی میشوند. امروزه هیچ کشوری نیست که در درستی این قانون اقتصادی تردید کند. اگر دولتی حضور خداوند را برای مالیات گرفتن بهانه قرار دهد، کلاهبرداری میکند.»
سروش دباغ، نوگل تازه کشف شدهی حسین دباغ یا همان عبدالکریم سروش هم در مقاله خود آورده است: «چه در روشهایی که در علوم تجربی غیرانسانی مثل بیوشیمی و انگلشناسی و فیزیک به کار بسته میشود و چه روشهایی که در علوم تجربی انسانیای نظیر جامعهشناسی و روانشناسی و… در واقع با به کار بستن روشهای مشخص، از مقدمات معین به محصولات و نتایج غیرمعین و از پیش نامعلوم میرسیم.»
مقصود فراستخواه، استاد جامعهشناسی در مصاحبهای که در صفحه ۵۲ و ۵۲ چاپ شده، میگوید: «بیشتر به این قائلم که علم مدرن و حتی علوم انسانی در درجه اول جهانی و عام هستند. علم تا این حد اهلی و خانگی نیست که برایش شناسنامه مذهبی و محلی و کشوری صادر شود… بیش از اینکه در بند فرهنگ و کیش و اقلیم باشد، در مقیاس جهانی کار میکند. به دادههای محدود و نتایج از پیش تعیین شده رضا نمیدهد و در کار اکتشاف و آزمون مداوم است.»
سعید حنائی کاشانی، از اعضای هیئت علمی رشته فلسفه، هم پس از آنکه پیروان نظریه غربی بودن علوم انسانی را به «نابودکنندگی اخلاق و معنویت دین» و «تباهی شخصیت انسانی» و «خشونت تمام عیار» متهم میکند مینویسد: «علوم انسانی مثلاً فلسفه آراء و نظریههای اعتقادی نیستند که باید تا ابد به خاطر سپرده شوند و حفظ شوند بلکه اندیشههایی هستند که میباید پدیدارهایی را توضیح دهند یا مفهوم سازند…»
غلامعباس توسلی استاد کهنهکار جامعهشناسی هم در مصاحبهی خود که در صفحه ۶۳ ماهنامه درج شده است میگوید: «جامعهشناسی علم است. ما نمیتوانیم قائل به جامعهشناسی مسیحی و جامعهشناسی اسلامی شویم… ماهیت علم در مطلق بودن و جهانی بودن آن است. ایدئولوژی گروهی، فردی و منطقهای است اما علم همگانی است»
هرچند نگاه پوزیتیویستی و مطلقانگارانه به علم مدتهاست که در خود غرب مورد تردید جدی قرار گرفته است و هرچند هرکسی که تا اندازهای به علوم انسانی نزدیک شده باشد به قدری از ماهیت نیمه ذهنی-نیمه تجربی آن آگاه میشود که به آسانی نتواند گزارههای آنرا «تجربی»، «علمی»، «مطلق» و «جهانی» قلمداد کند، با این حال قصد من این نیست که وارد نقد چنین رویکردی به علوم انسانی شوم. غرض من چیز دیگری است.
حضرات معتقدند که علوم انسانی «علم» است و «تجربی». بر فرض که اینرا بپذیریم سؤال بسیار بزرگی در اینجا رخ مینمایاند که بخصوص مبتلابه عقبههای سربه زیر و متین جهان سومی متفکران غربی خواهد بود:
همه می دانیم که علم تجربی یعنی شناخت پدیدارهای موجود عالم به روش تجربی. چه این پدیدارها فیزیکی باشند و چه روانی و چه اجتماعی. بنابراین واضح است که علوم انسانی با چنین تعریفی یک «علم پسینی» است نه یک «دانش پیشینی». یعنی علوم انسانی باید عقبتر از وقایع اجتماع قدم بردارد و بعد از وقوع اتفاقات به بررسی و توصیف و تحلیل آن بپردازد. علم تجربی ناظر به شناخت «هستها»ست و بزرگترین توهین به آن این است که آنرا حامل قضاوت ارزشی و «بایدها و نبایدها» بپنداریم.
سؤال اصلیای که باید از این آقایان پرسید این است که چگونه از یکسو علوم انسانی را تجربی و چونان فیزیک و شیمی مشغول مطالعه جهان و شناخت قانونمندیهای لایتغیر عالم تلقی میکنند و از سوی دیگر علوم انسانی را پیشروی ترقی کشور معرفی میکنند و خود را موسای جامعه گرگ دریده ایرانی که قرار است دریای دین و سنت را بشکافند و توده عقبمانده از قافله مدرنیته را به ساحل غربی آرامش رهنمون سازند؟
تناقض بزرگ روشنفکری غربزده ایرانی از زمان همان میرزا ملکم خان ارمنی و تقیزاده و بعدتر مصدق و فروغی و بعدتر نوچههای نهضت آزادی آنها و امروز سروش و مجتهد شبستری و سپس عملههای روشنفکرنمای آنها مثل گنجی و سازگارا و همین تهماندههای اصلاحات، این است که مقلدند و میخواهند مسأله را از آخر به اول حل کنند. جامعهی غرب را شیفتهاند و خروجیهای دویست سیصدسالهی آنها را که به اذعان خودشان «توصیف امر محقق شده» است، مثل اذکار یومیه پشت سر هم بلغور میکنند تا شاید افاقه کند و با حلوا حلوا دهانشان شیرین شود! در همان غرب هم نه کسی پیدا میشود که با چنین قطعیتی بگوید علوم انسانی مطلقاْ تجربی است و نه کسی این حماقت را میکند که بگوید از «علم»، «تجویز راهکار برای حرکت جامعه» درمیآید اما عمل به این هر دو جهالت، توأمان از عهده روشنفکر ایرانی برمیآید.
هم توهم دارد که علم انسانی علم مطلق و جهانی است و چون ناموس رسالتاش از آن محافظت میکند و هم فکر میکند که اگر هر آنچه در غرب اتفاق افتاده قدم به قدم و خط به خط دنبال کند و آنچه آنها از وضعیت خویش «توصیف» میکنند به مملکتش «تجویز» کند ما را هم کمکم در ینگه دنیا آدم حساب خواهند کرد!
غربی میگوید جامعه ما چند حزبی «است» و او میگوید چند حزبی بودن «خوب است». غربی میگوید ما جامعه مدنی «داریم» و او میگوید ما هم «میخواهیم». غربی میگوید اقتصاد ما آزاد «است» و او میگوید «چرا مال ما ناآزاد است»؟ غربی میپرسد «با همجنسگرایانمان چه کنیم؟» و او میگوید «چرا ما همجنسگرا نداریم؟» غربی میگوید رنسانس حاصل مقابله با کلیسا «بود» و او میگوید تا زیرآب دین را نزنیم مدرن «نمیشویم». غربی میگوید ما توالتمان فرنگی «است» و روشنفکر غربزده ما میگوید ما هم توالت فرنگی «میخواهیم». غربی میگوید ما صنعتی «شدیم» و بعد زنها دلشان «خواست» که مثل مردها شوند، اما غربزده میگوید زنهای ما «باید» دلشان بخواهد که مثل مردها شوند والا ما مدرن نمیشویم. چه فرقی است بین آن جاهلی که صدسال پیش میگفت تا خطمان لاتین نشود پیشرفت نمیکنیم با آنکه امروز میگوید تا حجاب داشته باشیم پیشرفت نمیکنیم؟
همه اینها را نگفتم که تأیید کنم علوم انسانی علماند و تجربی،- که نه تجربی مطلق است و نه مبتنی به مبانی و روش صحیح، که ما معتقدیم با تجربه نمیتوان انسان را شناخت، چه برسد به آنها که هم حیوانیت انسان را فرض گرفتهاند و هم ارزشهایشان را در پس گزاره تجربی پنهان کرده اند- اینها را گفتم که بگویم این دعواهای زرگری را رها کنید. خود قوچانی هم که در صفحه اول کجله اش نوشته “ما برای تفسیر جهان آمده ایم و نه تغییر جهان” خوب می داند که گزافه میگوید و سالهاست که به دنبال استقرار نظام مطلوب غربی خود در ایران است. اگر غیر از این بود اصلاْ چرا سراغ این موضوع رفته و چرا فقط «یک» مصاحبه و آن هم خیلی ضعیف با یکی از طرفداران علم دینی انجام داده و هیچ سراغ صاحب نظران حامی علم بومی و دینی نرفته است؟… دعوای علم انسانی برای آنها یک دعوای صوری و زرگری است. دعوای اصلی دعوا بر سر دو دین است. دو آیین. دو سبک زندگی، دو راه سعادت. علم اگر علم باشد که هست و نیست است و توصیف. دعوا سر بایدها و نبایدهاست. دعوا سر قدرت است و ثروت و ریاست. دعوا سر دنیاست و آخرت. دعوا دعوای استکبار است و استضعاف. دعوا دعوای حق و باطل است…
یاعلی
منبع: سوتک
-
عالی بود…عالی
-
آقا لطفا این مطلب باشگاه اندیشه رو هم راجع به علوم انسانی بخونیدو تونستیدنقدش کنید
http://www.bashgah.net/pages-45257.html
