برای فهم دلیل متقن و محکم بودن علم در مواجهه با سایر دستاوردهای بشری باید دید علم چه روش‌هایی دارد که هنگامی که به کار گرفته می‌شود حائز استحکامی غیرقابل تخریب می‌شود و این برداشت غالب در مورد علم را با فلسفه علم می‌توان به چالش کشید. این فلسفه Sience به معنی فلسفه فیزیک و شیمی است که مباحثی را شکل می‌دهد و به حوزه‌های دیگر سرریز می‌کند. مشکل از علوم انسانی یا دیگر حوزه‌ها آغاز نشده، مباحث از فلسفه علم آغاز می‌شود و به علوم دیگر و فلسفه سرایت می‌کند. شما اسامی پوپر و کوهن را در علوم اجتماعی، اقتصاد و حتی فلسفه دین می‌بینید. این در غرب علت تاریخی دارد. ما در غرب دوره یونان و بعد قرون وسطی را داریم که بعد در قرن شانزدهم کوپرنیک می‌گوید زمین مرکز عالم نیست و خورشید مرکز آن است و پس از او گالیله، کپلر و در نهایت نیوتن ظهور می‌کند که همه آنها را جمع می‌کند و فیزیکی ارائه می‌شود که دنیا را می‌توان با آن دید که جهان بسته را به جهانی باز تبدیل می‌کند. دکارت و نیوتن از جهانی باز حرف می‌زنند که قانونش جاذبه سرعت و شتاب است و چنان در توضیح و تبیین موفق‌اند که گویی جهان را از ظلمت و تنگنا رهانده‌اند.
حتی فلسفه تحت تأثیر این تبیین قرار می‌گیرد. اواخر قرن نوزدهم پس از موفقیت فیزیک این فکر به وجود آمد که وقتی فیزیک این قدر موفق است، می‌توان از روش‌های آن در علوم انسانی استفاده کرد و از این همه آشفتگی و سرگشتگی رهایی یافت. اینگونه است که «اگوست کنت» جامعه‌شناسی را براساس این روش‌ها بنا می‌کند و «دورکیم» کتاب خودکشی را به عنوان یک بحث مطالعاتی می‌نویسد. روش تحقیق دقیقاً همین است. پوزیتیویست‌ها تحت تأثیر «ویتگنشتاین اول» می‌خواهند روش‌های علم را تبیین کنند. نگاه پوزیتیویستی تنوع دارد اما اگر بخواهیم آنقدر به آن جفا کنیم که در یک اصل خلاصه شود می‌توان آن را به «استقراگرایی» فروکاست. اول مشاهدات را جمع‌آوری می‌کنیم بعد با استقرا به نتیجه می‌رسیم آنگاه نظریه‌ای خواهیم داشت که باید آن را به آزمون گذاشت. این نگاه از دو منظر نقد می‌شود؛ نخست اینکه خود «استقرا» اعتبارش را از کجا می‌آورد؟ مشکل این است که آزمایش‌ها محدودند و در تمام مکان‌ها و زمان‌ها قابل انجام نیستند. هم تعداد آزمایش‌ها متناهی‌اند و هم شرایط بسیار پیچیده است. به عنوان مثال به آهن گرما می‌دهیم و آزمایش را بارها تکرار می‌کنیم اما آن را با تمام شرایط در تمام دماهاو فشارهای متغیر هوا و شرایط جاذبه و همه مکان‌ها نمی‌توان سنجید. حال همین روش را می‌خواهیم در مورد انسانی به کار ببریم که لحظه به لحظه تغییر می‌کند و بسیار متغیرتر از پدیده‌های فیزیکی است. چگونه انتظار داریم این روش‌ها جواب بدهد؟ مسئله دیگر «مشاهده» است.
در شیمی اول دبیرستان صفحات اول به توضیح مشاهده خالص می‌پردازد. یک «قوطی کبریت» را مورد مشاهده بی‌طرفانه قرار می‌دهد و می‌گوید: «مکعبی است دارای چوب‌هایی که سر گوگردی دارد. مکعب را «چه کسی» می‌تواند بفهمد و توضیح دهد؟ یا ما که شیمی می‌دانیم گوگرد را از چوب جدا می‌کنیم در شرایط خالص مشاهده‌گر ممکن است این دو را یکی بداند.
بنابراین پوپر می‌گوید: مشاهده خالص وجود ندارد. چگونه بدون داوری امکان مشاهده وجود دارد؟ ما با نظریه مشاهده می‌کنیم. پوپر می‌گوید: مشاهدات بر نظریه مبتنی است و با استقرا چیزی را نمی‌توان اثبات کرد.
تنها نظریه وجود دارد و ما دو مقام کشف و نقد یا داوری و گردآوری داریم. نمی‌توان گفت دانشمند نظریه را از کجا می‌آورد اما ایده به نظریه و به گزاره تبدیل می‌شود و نظریه درست است تا وقتی که ابطال نشده است. این ابطال‌پذیری پوپر است که بعدها به نقدپذیری در علوم انسانی تبدیل می‌شود.این نظریه نیز مشکلاتی دارد از جمله مشکلات تاریخی چرا که بسیاری از نظریات با استثنائات خود شکل می‌گیرند و به دنیا نیامده باید ابطال شوند. یا قراردادگرایان که مشاهده‌ای را که منجر به ابطال می‌شود هدف گرفته، مشاهده‌گر یا وسیله مشاهده را صاحب صلاحیت نمی‌دانند و در نهایت نظریه را با یک تبصره از ابطال شدن می‌رهانند و تنها توصیه پوپر این است که وقتی نظریه‌ای ابطال شد آن را بپذیریم که بر این نیز نقدی وارد است که در این صورت هیچ نظریه علمی دیری نخواهد پائید.نقد دیگر این است که وقتی آزمایش بر نظریه مبتنی است صحت نظریه را با چند بار آزمایش می‌توان فهمید که پوپر آن را به اجماع جامعه علمی منوط می‌داند.
او می‌گوید: آنچه ابطال‌پذیر است علم است و آنچه ابطال‌پذیر نیست غیرعلم. اینگونه است که گزاره‌های دینی را قابل ابطال نمی‌داند. گزاره دینی در نزدیکی ابطال شدن از آن می‌گریزند. مکتب بعدی می‌گوید به جای فلسفه بافی باید دید تاریخ علم چگونه بوده است و علم چگونه به وجود می‌آید تا بتوان گفت برای تولید آن باید چه روشی به کار گرفت. توماس ساموئل کوهن که به نوشتن کتاب ساده علمی مأمور شده بود به مطالعه در مورد انقلاب کوپرنیکی پرداخت و برای فهم جهان ارسطویی به مطالعه آن در بستر فلسفه یونان مشغول شد. او از اعضای این مکتب است که خود پانزده سال به مطالعه تاریخ علم پرداخت. تاریخ علمی که دانشمند را متأثر و تأثیرگذار بر جامعه می‌بیند و دانشمند را در جامعه‌اش بررسی می‌کند. سپس خود کارهایی در این زمینه همچون «انقلاب کوپرنیکی» انجام می‌دهد که با دقت فیزیکدان ریشه‌های فلسفی علم را می‌کاود و در «ساختار انقلاب‌های علمی‌اش» حائز بالاترین تیراژ کتب فلسفی است.
او در این کتاب «پارادایم» را مطرح می‌کند. پارادایم به زبان ساده جوی است که ما در آن رشد می‌کنیم و زندگی کرده‌ایم. درونش نظریه‌ها و افکار متافیزیکی است و به ما اجازه کاری برخلاف خود را نمی‌دهد.
کار دانشمندان در یک پارادایم این است که مسئله مطرح کنند و در همان پارادایم حل کنند. طبیعیات ارسطویی امروز در فیزیک منسوخ شده است و مفهوم حرکت و تمام مفاهیم با مفاهیم نیوتونی مغایر است اما علوم انسانی پارادایم بردار نیست. افلاطون و ارسطو هم اکنون حضور دارند. در علم کتب درسی وجود دارد اما در غیر علم وجود ندارد و هر نظریه‌ای به پیش‌نیازهای خود نیاز دارد و بس.
پارادایم‌ها به اعوجاج‌هایی برخورد می‌کند و آن را با مفاهیم خود حل می‌کند و در بحران اصول زیرین پارادایم به سطح می‌آید. اگر بحران حل شود پارادایم ادامه می‌یابد، در غیر این صورت پارادایم جدیدی متولد می‌شود. اما مناقشه بر سر ارتباط پارادایم جدید و قدیم است. کوهن، پارادایم‌ها را قیاس‌ناپذیر می‌داند و می‌گوید پارادایم قدیم و جدید هیچ ارتباطی ندارند. نیوتن هیأت بطلمیوسی را کامل نکرد و به حل مشکلات آن نپرداخت بلکه طرحی نو در انداخت!
بنابراین در استدلال‌های دو پارادایم منطق تغییر نمی‌کند و تعیین‌کننده نیست و کاری با دنیای خارج ندارد. این «فرض» است که در هر پارادایمی تغییر می‌کند. تغییر پارادایم تغییر شیوه زندگی است و به یکباره انجام می‌شود نه بتدریج. این عبارت کوهن شباهت بسیاری به بیان ایمان در نظر کی‌یرکگارد دارد. این تغییر به یکباره انجام می‌شود و بستگی به «آستانه» فرد ایمان آورنده دارد. گاه آستانه شخصیت یا ملیت نظریه‌پرداز است یا دین او که مورد طبع قانع‌شونده قرار می‌گیرد و قانع شدن براساس ارزش‌ها انجام می‌گیرد نه معیارها. در فیزیک «سادگی» یکی از ارزش‌های پذیرفته شده است. کوهن قبول نظریه را علاوه بر قانع شدن به «ایمان به نظریه» منوط می‌داند. نوعی ایمان دینی. او پیشرفت علم را با غیرقابل قیاس و جدا انگاشتن پارادایم‌ها و نیز ندانستن واقعیت زیر سؤال می‌برد. او می‌گوید مگر شما واقعیت را می‌شناسید که علم را به سمت آن پیش رونده می‌دانید.مثال او داروین است که با برداشتن غایت مورد نظر همه، این حرکت پیشرفت انگار را زیر سؤال برد. بنابراین حرکت علم به سمت غایتی به نام شناخت واقعیت نیست. حرکتی است به سمت مفصل بندی و پیچیدگی.
این بررسی چیستی تاریخی علم با لاکاتوش و فایرابند ادامه می‌یابد و به شکل جسورانه‌ای روش‌های انگاشته نشده زیر سؤال می‌رود و علم از آن پدیده محکم و استوار با روش‌هایی برنده به شکل موم تغییر می‌کند. اینجاست که تلاش تاریخی در دستیابی به جوهر علم جوهری برای علم نمی‌شناسد.
*مکتوب حاضر متن ویرایش و تلخیص شده سخنرانی دکتر غلامحسین مقدم حیدری درباب «چیستی‌علم» است که در دانشکده روانشناسی دانشگاه علامه طباطبایی ارائه شد.

منبع: روزنامه ایران، 2 اردیبهشت 1389