محمدرضا آقاسی از زبان خودش
وقتی نسبت شعر را با شعور بخواهی پیدا کنی، میبینی حلقهی رابط در این نسبت درد است و دردمندی. منتها هر دردی فی نفسه موجب شرافت صاحب آن نمیشود. خیلی شاعر نما داریم که دم به دقیقه از درد شکم واسافل اعضا مینالند. اما آیا این دردها ارزشی دارد؟
یک.
محمّدرضا آقاسی هستم. فرزند ششم برآمده از یک خانوادهی مذهبی که ریشه آن با سه پشت به روستای «ارنگه و چاران» -ازتوابع کرج- میرسد. ۲۴ فروردین سال ۱۳۳۸ در منزل پدریمان، واقع در تهران، خیابان خیّام، پشت امامزاده سیّد نصرالدین، به دنیا آمدم. در شکلگیری شخصیت فردیِ بعدیِ من -به گمانم- خیلی چیزها متعلق به آن سالهای اول بچگی و محیطی که در آن نشو و نما کردهآم دخیل بودهاند. اول از همه به پندارم محیط مساعد خانوادگی منشاء اثر بوده. مرحوم پدرم، با آنکه سوادی به آن صورت نداشت، امّا قاری قرآن بود و از مریدان مرحوم آیت الله «حاج سید احمد طالقانی آل احمد» که روحانی سرشناس محل ما بود و پدر جوانمرد فاضل؛ زنده یاد «جلال آل احمد». تا آنجا که به خاطر دارم، از همان کودکی، هر صبح بعد از نماز صبح، صدای تلاوت قرآنِ بابا، توی خانه میپیچید. از طرفی، مادرم حدود چهل سال است افتخار مدّاحی حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) را دارد.
دو.
از زمان بچگی کلمات را به هم میبافتم. مشخصاً از سنین سیزده چهارده سالگی. بعد به مرور زمان، تا سال ۵۵ به رغم این که هفده هجده ساله بودم، به بعضی انجمنهای ادبی فعال آن دوران پایتخت سرک میکشیدم.
تقریباً بیست ساله بودم که انقلاب شروع شد. قبل از انقلاب، دو سالی هنرجوی «هنرستان هنرهای زیبا»ی شهر تهران بودم. منتها، از آنجا که به نحوه ی آموزش متون درسی و مدیریت خشک و بی بهره از ظرافت های تعلیم و تعلّم هنری اولیاء امور هنرستان اعتراض داشتم، با مدیر، ناظم و بعضی از اساتید آنجا برخورد پیدا کردم. روی همین حساب هم، دو سال پیاپی مرا مردود کردند و دست آخر سال سوم؛ اخراج ام کردند.
بعد از آن ماجرا، مدتی در تسلیحات ارتش کار می کردم. این وضع ادامه داشت تا حوالی تابستان ۱۳۵۷ که با اوج گیری مسائل انقلاب، از تسلیحات هم زدم بیرون.
سه.
از همان شب اول پیروزی انقلاب در بیست و دو بهمن ۵۷، در کمیتهی انقلاب؛ مستقر در مسجد امامزاده سیّد نصرالدین -محلهی ما در خیابان خیام- تفنگ به دوش کشیدم و شدم یکی از صدها هزار جوان پاسدار انقلاب.
چهار.
شعار محوری آن روزهای انقلابیون این بود؛ «امروز ایران- فردا، فلسطین». بر مبنای همین باور، دورههای مقدّماتی جنگ چریکی را در تهران آموزش دیدم. در آذرماه ۵۸ بود که به جمهوری عربی سوریه رفتیم. آنجا در یکی از پادگان های متعلّق به جناح نظامی «سازمان آزادی بخش فلسطین»- معروف به قوای العاصفه- مستقر شدیم و مربیان زبده ی فلسطینی، یک دورهی تخصصی از رزم پارتیزانی را به ما آموزش دادند. در پایان آن دورهی آموزشی، روزی که میخواستیم به سمت مرز حرکت کنیم، نیروهای مسیحی لبنانی طرفدار ارتش اسرائیل؛ معروف به فالانژها، مستقر در مرز مشترک سوریه – لبنان، راه عبور را به روی ما بستند و از ورود اکیپ ما به خاک لبنان جلوگیری شد. به ناچار، من به اتفّاق تعدادی از دوستان به تهران برگشتیم تا دستکم خودمان را به جبهه های نبرد افغانستان برسانیم؛ که تازه چند ماهی بود توسّط یکصد و چهل هزار چکمه پوش سپاه چهلم ارتش سرخ اتّحاد شوروی اشغال شده بود.
پنج.
پاییز سال ۱۳۶۵ بود که یکی از رفقای ما، در ستاد پشتیبانی مهندسی جنگ جهاد سازندگی، سر وقتام آمد با این پیشنهاد که؛ «اگر آمادگی داری، بیا با هم برویم برای دورهی آموزشی کار با بلدوزر و ماشینآلات سنگین. جبهه بلدوزرچی لازم دارد». خب، ما هم رفتیم در واحد مهندسی- رزمی ستاد پشتیبانی جنگ جهاد تهران اسم نوشتیم. مدتی در کهریزک، دورهی کار با ماشین آلات سنگین را دیدیم. بعد هم اعزام شدیم به جبههی جنوب. مدتی در شوش دانیال مستقر بودیم. بعد هم رفتیم سمت جزایر مجنون و دست آخر هم دشت شلمچه.
شش.
تا سال ۶۷ و ختم جنگ، در حوالی محله شعر برای خودم پرسه میزدم. اما ورودم به ساحت شعر به طور جدی، فکر میکنم از آن موقعی شروع شد که با شاعر درخشان انقلاب، استادم «یوسف علی میرشکاک» مرتبط شدم.
هفت.
انتخاب قالب شعری برای بیان ادراکات و احساسات شاعرانهام، یحتمل مثنوی به این خاطر بود که در این قالب، برای فَوَرانِ شور درونی شاعر، به نسبت دیگر قالبهای شعری، میدان به مراتب وسیعتری وجود دارد. مثنوی دریاست، مثنوی اقیانوس است. و اما در باب محتوای سرودههای آیینی یا به قولی؛ شعر شیعی.
ببین برادر من، وقتی بخواهی بیایی توی چنین وادیهایی، «شرط اول قدم آن است که مجنون باشی». باید ایمان داشته باشی که ذاتاً فقیری و غنی مطلق خداست و باب جود و عطای خدا، آل محمّد (علیهم السلام) هستند. باید کاسهی گدایی برداری، بروی درِ خانهی اهل بیت (علیهم السلام) را بزنی. احساس استغنا و بینیازی هم نباید داشته باشی. در چنین صورتی؛ مطمئن باش اهل بیت (علیهم السلام) تو را دست خالی از در خانهشان بر نمیگردانند. هر چه شکستهتر و زارتر درِ خانهشان بروی، کاسهی گدایی تو را پُرتَر میکنند. حالا در رابطه با معروفترین شعری که خلایق در این ملک مرا به آن میشناسند؛ یعنی شیعهنامه، فقط میتوانم بگویم که من شیعهنامه را از کرم اهل بیت (علیهم السلام) دارم، نه از خودم؛ که هیچام و هیچ.
هشت.
وقتی نسبت شعر را با شعور بخواهی پیدا کنی، میبینی حلقهی رابط در این نسبت درد است و دردمندی. منتها هر دردی فی نفسه موجب شرافت صاحب آن نمیشود. خیلی شاعرنما داریم که دم به دقیقه از درد شکم و اسافل اعضا مینالند. اما آیا این دردها ارزشی دارد؟
درد اگر درد غربت از جوار قرب حضرت حق نباشد، اگر این درد، درد دین نباشد، درد بیدردی است. که گفت: نیست دردی ز بیدردی بَتَر!
نه تنها توی ساحت شعر، بلکه حتی در وادی قصهنویسی، نقاشی، خوشنویسی و گرافیک و نمایش و سینما، توی هر زمینهی ادبی-هنری که فکرش را بکنی، حتی بالاتر؛ توی عوالم نیایش و مناجات هم، اگر جوهرهی این درد، غربت آدمیزاد از ملکوت قرب حق تعالی نباشد، چنین دردی و آثاری که از آن حاصل شوند، به دو پول سیاه هم نمیارزند!
نه.
بیشتر سرمایهها و ردیف بودجههای مصوّب برای شعر اصیل انقلاب، به سمینارها و سمپوزیومها و کنگرهها و کنفرانسها و – به قولی امروزیها همایشها-ی پر از اسراف و تبذیر و بیحاصلِ مثلاً فرهنگی- هنری و چاپ کاتالوگها و بولتنهای لوکس و چهار رنگ بیخاصیت و یک بار مصرف اختصاص داده شد. بعضی دستگاهها هم که بعد از انقلاب به وجود آمدند و خود، به عنوان نهادهای هنری- تبلیغاتی این انقلاب مطرح شدند، زدند به بیراههی فرو رفتن در مسائلی، که بیشتر در حوزهی مسؤولیت وزارت بازرگانی و وزارت مسکن و شهرسازی است، تا یک نهاد مدّعی ترویج اندیشه و هنر اسلامی!
من از بیان حرف حق پروایی ندارم و خوفی هم ندارم که اگر به خوشایند این حضرات حرف نزنم، نان نداشتهام آجر شود! همین قدر گفته باشم، یکی از همین قماش دستگاههای متولّی اندیشه و هنر اسلامی، یک بار عکسالعمل تندی را نسبت به من نشان داد… حقوقام را قطع کردند و ضمن ارسال یک دستورالعمل اکید، مرا به صحن و سرای دستگاهشان ممنوعالورود فرمودند! یک بیت نثارشان کردم و سپردمشان به قهر مولا علی (علیه السلام). که: از آن روزی که در خون پر گشودم / به دار الکفر ممنوع الورودم
