- تریبون مستضعفین - http://www.teribon.ir -

تهران ایران نیـست

تهران، یک نشانه است. تهران دروازه غرب است برای ایران. دروازه زندگی مدرن. دروازه مصرف و رفاه. در تهران است که سبک زندگی مدرن و تعامل با دنیای دیگر کم و بیش معنی می‌یابد. تهران با فاصله‌ای بسیار، نزدیک‌ترین شهر ایران است به مفهوم شهر در معنای مدرن‌اش. شهر مرفه و مجلل. شهر تکثرها و تنوع‌ها و غیرهم‌سانی‌ها.

[1] آن‌ دسته از ساکنان تهران، که پیش‌تر تجربه زند‌گی در یک شهر و ولایت دیگر را هم داشته‌اند، احتمالاً با این سخن همدل‌تر هستند که تهران همه‌چیزش فرق می‌کند. ویژگی‌هایش، مسأله‌هایش، دغدغه‌هایش، جواب هایش، توقعات اش، و بالاخره مردمش و سبک زند‌گی مردمش. تهران، برای ایران بیش از یک پایتخت است. مرکزی است با فاصله ‌ای طی ‌ناشدنی با پیرامون. چنین است که خیلی چیزها فقط در تهران معنی دارد و مصداق می‌یابد. برای پرهیز از کلی‌گویی اجازه‌ دهید یک مقایسه اجمالی بین دو شهری که خود سال‌ها در آن‌ها زیسته‌ام ـ یعنی اصفهان و تهران ـ انجام دهم:

۱٫ در اصفهان تا ۸-۹ صبح فقط محصل‌ها و کارگرها و برخی کارمندها از خانه بیرون زده‌اند. دیگران معمولاً حول و حوش این ساعت دارند صبحانه می‌خورند. کاسب‌ها، به جز سوپری‌ها و کله‌پزها و نانواها، تازه ۹-۱۰ کرکره مغازه را، به آرامی، بالا می‌دهند. در شهر، در تمام روز، یک تصویر آرام و روان از زند‌گی می‌بینی. زند‌گی، درست به همان میزان لازم و نه بیشتر، جاری است. مثل زاینده‌رود. کسی نمی‌دود، کسی پریشان و مضطرب و مستأصل نیست. کمتر صحنه‌های دعوا و پرخاش می‌بینی. کمتر خلق‌الله یقه هم را پاره می‌کنند. توی کوچه و خیابان خیلی ها باهم سلام و علیک می‌کنند. یعنی هم را می‌شناسند. بالاشهر و پایین‌شهر (در تعبیر بومی: این‌ور آب و آن‌ور آب) اش آن‌قدرها توفیر ندارد که توی چشم بزند. خبری از مسجدهای مجلل نیست. خبری از مدارس غیرانتفاعی بزرگ مذهبی نیست. هنوز مدارس دولتی اکثریت دارند. رقابت بین آن چند مدرسه غیرانتفاعی مشهور هم کم و بیش فقط علمی است. کتاب‌فروشی‌های خوب شهر از انگشتان یک دست کمتر اند. در رگ شهر، با همه تابلوهای تبلیغاتی محصولات غربی که در حال زاد و ولد هستند و همه تابلوهای مغازه‌ها و پاساژهایی که تغییر قیافه و نام می‌دهند، اما هنوز سنت جریان دارد. هنوز خیلی کارها را نمی‌شود در ملأ عام انجام داد. خیلی چیزها را وجدان عمومی شهر برنمی‌تابد. دایره هنجارهای عمومی، گسترده است. مذهبی‌بودن مردم قابل رؤیت است؛ نیاز به کنکاش ندارد. چندین مدل هیأت مذهبی و مرکز و کانون و مجموعه فرهنگی مخصوص جوانان در شهر فعال‌اند. اصفهان کم‌تر از ۱۰ سالن سینما دارد. در عوض دو سه تا گروه تئاتر دارد که سال‌هاست در حال تکرار خود اند و جالب آن‌که هنوز هم مشتری دارند. این چند گروه هم فقط نمایش‌های طنز اجرا می‌کنند. در اصفهان رستوران‌رفتنِ خانواد‌گی چندان فرهنگ نیست، مگر در بین برخی از نسل جوان. در عوض مردم خصوصاً پنج‌شنبه جمعه‌ها دیگ غذا و سماور و قوری را برمی‌دارند و فنجان و کاسه و بشقاب و قاشق و چنگال را می‌ریزند توی یک سبد و حصیر زیرانداز را می‌زنند زیر بغل و می‌روند کنار آب، در پارک‌های ساحل زاینده‌رود، ناهار و شام‌ می‌خورند، و همان جا هم زیر سایه درختان خواب بعدازظهر را می‌روند، و همان‌جا هم بازی‌ می‌کنند و عصر یا آخر شب بساط را جمع می‌کنند و ‌برمی‌گردند خانه. به‌همین ساد‌گی. در اصفهان دو سه تایی موزه هست، ولی موزه‌رفتن فقط برای گردشگران خارجی یا مسافران شهرهای دیگر و دانش‌آموزان مدارس معنا دارد نه عامه مردم خود شهر. کما‌ آن‌که از مردم شهر معمولاً کمتر کسی به قصد تماشا به ابنیه تاریخی می‌رود. اصفهانی‌ ها با آثار تاریخی شهر خود و در آن‌ها زندگی می‌کنند. از روی سی‌وسه‌پل رد می‌شوند، چون مسیرآنها است. در مسجد جامع نماز می‌خوانند، چون مسجد محله‌شان است. ظهر جمعه به میدان نقش جهان می‌روند، چون نمازجمعه آن‌جا خوانده می‌شود. در مدرسه چهارباغ درس می‌خوانند، چون حوزه علمیه‌شان است و… . آن‌چه به هنر اصفهان شناخته می‌شود در زندگی مردم این شهر کاربرد دارد. لوکس نیست. تجملی نیست. شیء موزه‌ای نیست. به جز چند خیابان مرکز شهر، آن‌هم نه هر روز و هر ساعت، در دیگر نقاط شهر ترافیک هنوز چندان معنا دارد. و کم نیستند مردهایی که ظهر می‌آیند خانه و ناهار را پیش اهل و عیال می‌خورند و بعد احیاناً برمی‌‌گردند سر کارشان. اصفهان، با همه عظمت و بزرگی‌، شهر کوچکی است. با چند بنر و تابلو می‌توان شهر را از یک مراسم باخبر کرد. و از این سرش تا آن سر را در عرض کم‌تر از یک ساعت رفت و آمد یا حتی با دوچرخه رکاب زد. و تازه این اصفهان است و یکی از چند کلان‌شهر پس از تهران و به نسبت شبیه‌تر و نزدیک‌تر به آن. حساب شهرستان‌ها و روستاها که دیگر روشن است.

[2]۲٫ تهران، اما، از ۵-۶ صبح بیدار است. ۶ صبح صف اتوبوس‌ها تشکیل شده و ۷-۸ ترافیک صبح‌گاهی است. همه از همان خروس‌خوان دارند می‌دوند و توی پیاده‌روهای مملو از جمعیت است. همه عجله دارند، انگار که عمری است دویده‌اند و نرسیده‌اند. به هم تنه می‌زنند. از هم جلو می‌زنند. توی خیابان‌‌ها هم، ترافیک معمولاً سنگین است و طاقت‌فرسا. خیلی‌ها را می‌بینی که عصبانی هستند، خیلی‌ها را که غر می‌زنند، خیلی‌ها را که فحش می‌دهند، و خیلی‌ها را که اعصاب‌شان خرد است. این است که به کمترین بهانه با هم دست به یقه می‌شوند. سرِ جای پارک، یا سبقت از هم، یا حتی بدنگاه‌کردن! بسیار می‌شود که ماه‌ها می‌گذرد و در خیابان یک‌نفر پیدا نمی‌شود به اسم صدایت کند. یک نفر نیست که بشناسدت. که با صدای بلند بخواندت. همه از کنار هم می‌‌گذرند. همه باهم غریبه‌اند. و تو در شهر گمی. و در این گم‌بودن، آزادی هرکار دلت می‌خواهد بکنی. برای همین تهران شهر آزادی‌هاست. و این‌ را مهاجران و دانش‌جویان شهرستانی، خصوصاً دختران خوابگاهی بیش‌تر و بهتر از هرکس درک می‌کنند. خبری از نظارت نیست. کسی، چشم آشنایی، نمی‌پایدت. خبری از بندهای رسم و رسوم و سنت نیست. دایره هنجارها و بایدها، دائماً کوچک و کوچک‌تر می‌شود. انواع آلود‌گی ها اعم از هوا و صدا و… همه را کلافه کرده. تهران، شهر انواع اضطراب‌ها و استرس‌ها است؛ از دغدغه‌های شخصی و مالی گرفته تا بیم‌های عمومی مثل زلزله. بازار از صبح تا شب یک‌سره باز است و پُرمشتری. مردم هرازچندگاه به‌جای غذای منزل، غذای بیرون می‌خورند. دیدن آدم‌های مشهور، ستاره‌های فوتبال، هنرپیشه‌های سینما و تلویزیون، سیاست‌مداران و مسؤلین کشوری، اساتید برجسته و نویسند‌گان صاحب‌نام، مجریان تلویزیون، ماشین‌های پلاک سیاسی و… یک امر نسبتاً معمولی و عادی است. در تهران، چندین سالن سینما فعال است. چندین تالار نمایش، تئاترهای حرفه‌ای روی پرده می‌برند؛ و کم‌تر هم طنز. بعضی مسجدها و حسینیه‌ها از کلیسای وانک هم مجلل‌ترند. هزار فرقه و دین و دسته و انشعاب در بین دین‌داران وجود دارد. چندین مدرسه بزرگ و صاحب‌نام و صاحب‌پول عمدتاً با رویکردهای سخت‌گیرانه‌ و سنتی در مذهبِ ظاهر، با امکانات عجیب و غریب مشغول کار اند. تفاوت بالاشهر و پایین‌شهر (شمال و جنوب) کاملاً فاحش و عیان است. ماشین‌های مدل بالا، برج‌های سر به فلک‌کشیده، رستوران‌های مجلل، فراوان است. هر امکاناتی که در شهرهای دیگرِ کشور هست، بزرگ‌ترین و بهترین و مهم‌ترین‌اش در تهران است؛ از فروشگاه‌های زنجیره‌ای، تا استخرها و باشگاه‌های ورزشی و تا کتاب‌خانه‌ها و فرهنگسراها و دانشگاه‌ها و پارک‌ها و خلاصه همه‌چیز. تهران، موزه هنرهای معاصر دارد، گالری نقاشی و مجسمه‌ دارد، کنسرت‌های موسیقی دارد، اکران فیلم مستند دارد، بازار همیشگی و بزرگ کتاب دارد، یک عالمه کافه‌ رنگ و وارنگ دارد و خیلی چیزهای دیگر که دیگران ندارند و نیازی هم به داشتن‌ آن ندارند یا اگر نیاز هم داشته باشند، مجال و اجازه‌اش را ندارند. فکر و خیال خارج‌رفتن برای کار، برای ادامه درس، برای تفریح و خوشگذرانی، در تهران بیش‌تر است. تنوع‌طلبی در خوراک و پوشاک بیشتر است. مارک و مُد اهمیت زیادی دارند؛ خصوصاً مارک‌های خارجی و مشهور. تب پدیده‌های ارتباطی و دیجیتالی مثل وبلاگ و چت و فیس‌بوک و… داغتر است. آن‌چه به اسم روشن‌فکری می‌شناسیم و اخلاق و رفتار و دغدغه‌های متناظرش تنها در تهران مجال بروز می‌یابد. بازار و رقابت در تهران معنی دیگری دارد. اساساً رقابت و ریسک در معنای مدرن‌اش، که یک‌سره با نمونه‌های مشابه سنتی‌اش متفاوت است، در تهران است که معنا دارد. تقاضا و عرضه هم در معنای جدید و وسیع‌اش خاص تهران است. تهران به‌مراتب بیش از دیگران نیاز به رسانه مستقل دارد؛ از جمله به روزنامه و رادیو و تلویزیون خاص خود. الگوها و رفتارهای فراغتی تهرانی‌ها متفاوت است. گردشگری برای آن‌ها خیلی مهم‌ است. برای همین آخر هفته که می‌شود، در جاده‌های رو به شمال و شرق و غرب جای سوزن انداختن نیست. بعضی بازی‌ها و ورزش‌ها و سرگرمی‌های جدید مثل بولینگ و بیلیارد و اسکیت و اسکواش و… در تهران است که مجال ظهور و گسترش می‌یابد. و هزار یک خصوصیت منحصر به فرد دیگر که تهران دارد و دیگران، همه دیگران، ندارند.

۳٫ این تفاوت‌های فراوان، تهران و اهالی آن را ـ حداقل اهالی متعلق به طبقات متوسط و بالا را ـ یک‌سره با دیگر ایرانیان متفاوت کرده. طبقه متوسط تهران‌نشین ذایقه و مدل زندگی و سلیقه دیگری دارد. از یک‌سری چیزهای دیگر لذت می‌برد. به یک‌سری چیزهای دیگر علاقه دارد. اوقات فراغت معنی متفاوتی دارد برایش و آن را جور دیگری می‌گذراند. هنر را و فرهنگ را و ادبیات را جور دیگر می‌شناسد و می‌خواهد. از دین و دین‌داری کم و بیش فهم متفاوتی دارد و به‌تبع رفتار دینی‌اش فرق می‌کند. خدا را جور دیگر می‌شناسد. زیستن را جور دیگر می‌فهمد. در مجالس و مهمانی‌هایش جور دیگر لباس می‌پوشد و غذا می‌خورد. و مُدهایش با فاصله زمانی معنی‌داری به شهرستان‌ها می‌رسد. و اصلاً همین مفهوم رایج «شهرستانی» خود به خوبی گویا است. شهرستانی یعنی غیرتهرانی. یعنی یک تهران است و یک غیر آن، که چندان فرقی نمی‌کند شهر بزرگ باشد یا روستای کوچک. چون همه در این مخاطب و پیرو تهران بودن در حد توان خود مشترک‌اند.

۴٫ تهران، یک نشانه است. تهران دروازه غرب است برای ایران. دروازه زندگی مدرن. دروازه مصرف و رفاه. در تهران است که سبک زندگی مدرن و تعامل با دنیای دیگر کم و بیش معنی می‌یابد. تهران با فاصله‌ای بسیار، نزدیک‌ترین شهر ایران است به مفهوم شهر در معنای مدرن‌اش. شهر مرفه و مجلل. البته که در همین تهران وصله‌ های ناجور هم هست و سازهای مخالف هم شنیده می‌شود. اما این خود باز ویژگی دیگر این شهر است. شهر تکثرها و تنوع‌ها و غیرهم‌سانی‌ها. بااین حساب، توصیفات مذکور، بیش‌تر ناظر به آن قشرهایی از شهروندان تهرانی است که نمایاترند برای این نشانه‌ ها؛ یعنی (با کمی تسامح) ساکنان مناطق متوسط و بالای شهر و خصوصاً طبقه متوسط. به دیگر سخن دراین معنا مناطق متوسط و بالایی تهران، «تهران»تر اند. اساساً در تهران است که طبقه متوسط شهری معنی دارد. و آنچه در مناطق مرفه نشین برخی کلان‌شهرهای دیگر شاهدیم عمدتاً چیزی بیش از یک تابلوی کپی شده و یک دستخط با سرمشق تهرانی نیست.

۵٫ این طبقه متوسط تهرانی، سالیانی است که در سکوت و با روندی آرام دارد خودش را می‌شناسد. دارد خودش را متمایز می‌کند. دارد خودش را می‌نمایاند. به دیگران و خصوصاً به حاکمیت. و می‌گوید که ما هستیم! ما را ببین! حتی چندسالی است برای خودش صاحب رسانه شده است. جوان شمال‌شهری، جوان مذهبی، زن خانه‌دار، کودک و نوجوان‌ هرکدام نشریه‌ها و تریبون‌های خاص خودشان را دارند. به مدد این رسانه‌ها، این قشر دانسته و ندانسته در حال بسط نفوذ و تأثیرگذاری خود است به همه دیگر ایران. و این کار از طریق نمایاندن و روایت‌کردن خود در رسانه‌ها خود به خود رخ می‌دهد. بدون آن‌که نیاز به هماهنگی و برنامه‌ریزی پیچیده‌ای باشد. و چنین است که شاهد رقابت آن دیگر ایران‌ایم برای تهران‌شدن و تهرانی‌شدن.

۶٫ انتخابات دهم یکی از مهمترین بزنگاه‌هایی بود که این طبقه پس از سال ها فرصت برای ابراز خود و قدرتنمایی خود یافت. از این روست که موسوی در تهران رأی بیشتری دارد. چون این ذایقه اساساً نمی‌تواند (دقت کنید: نمی‌تواند، نه تنها نمی‌خواهد) که کسی مانندِ احمدی‌نژاد را برگزیند. چون به درستی او را برای خود و بر سرِ راه بسط درست است خود یک مانع می‌پندارد. و این چندان ربطی به خط و ربط‌های معمول سیاسی و مذهبی هم ندارد. و باز به همین دلیل است که راهپیمایی ۲۵ خرداد ۸۸ تنها در تهران رخ می‌دهد و عملاً تهران و شمال تهران است که معترض است، و ریسک و هزینه به خیابان‌آمدن و اعتراض کردن را می‌پذیرد و تا مدت‌ها، شب‌ها، روی پشت‌بام شعار می‌دهد.

۷٫ این طبقه، اما با همه کثرت‌شان و نفوذشان، در برابر دیگرِ ایران طبعاً هنوز در اقلیت‌اند. و این واقعیتی است که گویا برخی از ایشان نمی‌توانند و نمی‌خواهند باور کنند؛ به دلایلی از جمله اعتماد فراوان و ناگزیرشان به رسانه‌ها، رسانه‌هایی که خودشان ساخته‌اند یا مدیریت می‌کنند، رسانه‌هایی که حکم آینه را دارند در برابرشان.‌ و برای همین است که این طبقه، لااقل در مقطعی، شایعه تقلب را باور ‌کرد. واقعیت آن است که تهران، ایران نیست. گرچه در هر شهر و روستا مقلدان و هواخواهان و شیفتگانی داشته باشد. این میان، شکاف عمیقی است که انتخابات گذشته اهمیت و حسیاسیت آن را به رخ کشاند و وقایع پس از آن را هم تعمیق و تشدید کرد: شکاف مرکز و پیرامون. شکافی عمیق و دیرپا که چنان‌چه چاره‌ نشود، بی‌گمان عواقب تلخی را برای وحدت و یکپارچگی و انسجام ملی کشور در پی خواهد داشت. شکافی که نباید به آن بی‌اعتنا بود؛ باید جدی‌ گرفت‌ و تدبیر کرد.


تمام حقوق برای سایت تریبون محفوظ است