شاعر:‌ محمدعلی جوشایی

روز گرسنگی سرمان را فروختیم
نان خواستیم، خنجرمان را فروختیم

چون شمع نیم‌مرده به سوسوی زیستن
پس‌مانده‌های پیکرمان را فروختیم

از ترس پیرکش شدنِ ریشه‌ای کثیف
سرشاخه تناورمان را فروختیم

غیرت نبود تا بزند پشت دست حرص
ما کودکانه باورمان را فروختیم

در چشم گرگ خیره مشو ـ ای پدر! ـ که ما
پیراهن برادرمان را فروختیم

دروازه باز و بسته چه توفیر می‌کند؟
وقتی نگاه بر درمان را فروختیم

منبع: لوح