اینجا برای تعریف کردن خاطراتمان از زمان تبلیغات انتخاباتی، شور و شعف انتخاباتی، روز انتخابات و حوادث پس از انتخابات است. خاطرات شیرین یا تلخ؛
چند نکته جهت نشر خاطرات مد نظر قرار دهید:
۱- سعی کنید خاطرات را با جزئیات هر چه بیشتر تعریف کنید. نقطه قوت هر خاطره ای، دقیق بودنش است.
۲- در نقل خاطراتتان، به مکان و زمان آن نیز حتما اشاره کنید.
۳- هر خاطره را به صورت جداگانه منتشر کنید. چند خاطره را یکجا نقل نکنید!
۴- خاطرات همه ی کاندیداها، اگر حاوی تهمت یا توهین به دیگران نباشد منتشر خواهد شد.
۵- واضح است که اگر نظری غیر مرتبط، یا حاوی تهمت یا توهین باشد، منتشر نخواهد شد.
محمد تعریف کرده است:
# ۲۹ شهریور ۱۳۸۸
خاطره ای نقل کنم از هفته ی قبل از انتخابات؛
در شلوغی های چهارراه ولیعصر . در هیاهوی شعارهای «ایول ایول…» دو طرف -که البته آنجا طرفداران آ.موسوی بیشتر بودند-، سر خیابان ساکت و با لبخند ایستاده بودم و پوستری از آ.احمدی نژاد را بالای سرم گرفته بودم. طرفداران آ.موسوی که انگار از ساکت بودن یک نفر با این وضع اعصاب شان خرد می شد، با تیکه انداختن و… سعی می کردند به حرف بیاورندم و من هم تا کسی نمی آمد پیشم و سر بحث آرام را باز نمی کرد، جواب نمی دادم. یک جوانی -که نشانه ای از تبلیغ هیچ نامزدی همراه اش نداشت-، آمد پیشم و گفت «من طرفدار هیچ نامزدی نیستم. اما شما واقعاً می خواهی به احمدی نژاد رأی بدهی؟!» و شروع کرد همان تهمت و مسخره کردن های رایج را گفتن. من هم جواب می دادم «نه، اینی که می گی این طوری نیست، قضیه اش از این قرار است…». یک چیزی را هم سند خواست، ایمیل اش را گرفتم که برایش بفرستم. شاید ۵ دقیقه بیشتر صحبت نکردیم. احساس می کردم اتفاق جدیدی برایش افتاده. یک هو طرف آمد روبوسی کرد و گفت «من شما رو دوست دارم. من از اون بسیجی هایی بدم می آد که دختر مردم رو می زنن! راستش من تو ستاد موسوی ام. اما کاری که گفته بودند بکنم این بود که همین طوری مثل یک آدم بی طرف بیایم صحبت کنم. راستش من هم قبول دارم احمدی نژاد آدم خوبی ه. فقط…».
محمدمهدی دادمان تعریف کرده است:
# ۲۸ شهریور ۱۳۸۸
با تاکسی خط تجریش _ انقلاب که آمده بودم سر قریب پیاده شده و به سمت انقلاب آمدم . تقریبا در میدان سبزپوش¬ها دور هم جمع شده بودند و شعار می¬دادند. امت حزب¬الله هم روبرویشان ایستاده و شعار می¬دادند . اینها مرگ بر روسیه و مرگ بر دیکتاتور میگفتند و آن¬ها مرگ بر آمریکا و مرگ بر منافق و نه شرغی نه غربی . گاهی از طرف سبزها شعارهای عجیبی هم شنیده می¬شد که گویی حامی اسرائیلند . مثل شعار ” نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران ” . دو طرف مدام از این خیابان به آن خیابان می¬رفتند تا در ۱۶ آذر خیلی جدی روبروی هم ایستادند .
هر از چندی هم اینها هل می¬دادند یا آنها . تا اینکه سبزها عقب رفته و به بلوار کشاورز رسیدند. در بلوار کشاورز انگار که از جایی خبردار شده بودند باقی جمعیتشان هم داشت می¬رسید . می¬آمدند و در تقاطع انقلاب _ بلوار تجمع می¬کردند . حالا که همه جمعیتشان دور هم جمع شده بود جان گرفته ؛ مخصوصا که بخاطر خطبه¬ها هم یک مقدار از امت حزب¬الله ول کرده و به سمت مصلای دانشگاه رفته بودند . من که در تقاطع انقلاب کشاورز ایستاده بودم با خودم گفتم بهتره بروم ببینم آخر جمعیتشان کجای خیابان انقلابست . برای همین راه افتاده و داشتم از پیاده¬رو خیابان انقلاب پایین می¬آمدم که یک¬بار دیگر مشاهده صحنه عجیبی مرا به بهت فرو برد. در پیاده رو عده زیادی از سبزها ایستاده و مشفول نوش¬جان کردن انواع و اقسام تنقلات بودند ! آب ، ساندویچ ، کیک ، آبمیوه و …. به وفور یافت می¬شد . حتی یک ساندویچی هم کرکره را بالا زده بود که فکر کنم با دیدن چند ریشو مثل من کشید پایین . نمیدانستم باید بهشان چه بگویم؛ فقط ناخودآگاه یاد حرف¬های میرحسین می¬¬افتادم. اینکه می¬گفت رنگ سبز نشانه اعتقادات ماست . اینکه می¬گفت پس از سالها شاهد بودیم که جوانان به ارزش¬های انقلاب رو آوردند . یاد شعارهای جمعیت هم می¬افتادم . “بسیجی واقعی همت بود و باکری” ، ” یا حسین میرحسین” . براستی که خواب رفته را می¬توان بیدار کرد ؛ اما کسی که خود را به خواب می¬زند نه!
به پایین جمعیت سبزپوش در خیابان انقلاب رسیدم . حالا می¬شد تعدادشان را تخمینی زد. سرتا ته جمعیتشان از ۵۰ متر بالای بلوار بود تا ۲۰۰، ۳۰۰ متر مانده به میدان انقلاب بود. اما فکر کرده بودند می¬توانند جمعیت روبروی خودش را کنار بزنند و به میدان برسند . البته خداییش راه خوبی را هم انتخاب کردند ؛ با پرتاب سنگ جمعیت روبرویشان را متفرق کرده و هلهله کنان به سمت جلو می¬دویدند .دوباره حزب¬اللهی¬ها جمع می¬شدند و همان ماجرا تکرار می¬شد . البته بعضی از این طرفی¬ها هم که از پرتاب سنگ شاکی بودند سنگ¬ها را برمی¬داشتند و به روبرو پرتاب می¬کردند. هرچند که آنقدر دیگران بهشان تذکر داده که آن چند نفر بی¬خیال شدند! تا اینکه یک جا بالاخره این امت حزب¬الله ایستادند و حیدرگویان آنها را به عقب راندند . امت حزب¬الله از دست اینها خیلی عصبانی بودند . انگار بالاخره بعد دو ، سه ماه یکجا پیدایشان کرده و حالا می¬توانسته فریادهایشان را از آنچه در این مدت کشیده ، برآورند. همین موضوع باعث می¬شد که بعضی¬ها گاهی در جواب بد و بیراه¬های آنها عصبانی شده و فحشی هم بدهند . یا دعوای راه بیندازند . اما چند لحظه نمی¬گذشت که تعدادی جلو آمده و آرامشان می¬کردند . البته کاش همان چند نفر هم عصبانی نمی¬شدند تا ….
پس از متفرق شدن جمعیت طرف مقابل آمدم سمت نماز جمعه تا خطبه¬ها را گوش کرده و نماز را بخوانم . وقتی در صف نماز نشستم یکی از دوستان گفت که امروز یک چیزی دیدم خیلی جالب بود. و بعد شروع کرد به تعریف کردن:
نشسته بودیم یک گوشه¬ای که دیدیم یکی از این سبزپوش¬ها آمد به سمت یک مرد میان¬سالی که از ریشش مشخص بود بسیجیست. جلو آمد و گیر داد که تو را به خدا برو نامه خواهر شهید باکری را بخوان…. مرد میان¬سال بی تفاوتی می¬کرد ، ولی آن مرد سبزپوش بی¬خیال نمی¬شد . یک¬دفعه آن مرد میان¬سال پای خود را بالا آورد ، به سمت سینه آن سبزپوش برد و پاچه شلوارش را بالا زد . پاچه شلوارش را بالا زد و در حالی که می¬گفت نامه شهید باکری اینجاست پای مصنوعیش را به او نشان داد.
بازار تعریف کردن آنچه بچه¬ها دیده بودند گرم شد . یکی دیگر از بچه¬ها هم شروع کرد به گفتن . می¬گفت که در مسیر آمدن عکس یکی از این کودکان فلسطینی را دست گرفته و به سمت سبزپوش نشان می¬داده . می¬گفت که بعضی از آنها بخصوص بعضی از خانم¬¬¬های با ظاهری مذهبی¬تر با دیدن این عکس خودشان خجالت می¬کشیدند. حتی یکبار یکی از آنها به ما گفت مگر ما طرفدار اسرائیلیم که این عکس را سمت ما می¬گیرید؟ که من هم به او جواب دادم شما طرفدار اسرائیل نیستید ، ولی اسرائیل طرفدار شماست !
بنده خدا تعریف کرده است:
# ۲۴ شهریور ۱۳۸۸
بسم ا…
مغرب رسیده بودم مسجد، تا دیشبش خبری نبود ، یعنی هنوزشبکه صدای آمریکا ابتکارش را اعلام نکرده بود.
خسته و کوفته به سمت خانه می رفتم که صدای چند تا بچه از دور می آمد، دقت کردم ببینم چه می گویند…فایده نداشت …مثل شهربازی بود ، که صدای جیغ گنگی می آید ولی مطمئن بودم این طرف ها شهربازی نیست !
جلوتر که رفتم صدا واضح تر شده بود، پدرشان هم آمده بود کمکشان ۵ -۶تایی الله اکبر می گفتند!
اول فکر کردم برای دفاع از انقلاب داد می زنند ، دلم کمی لرزید ، به خودم گفتم یعنی این همه خانه همین یک خانواده فقط دلشان برای انقلاب سوخته ؟! بعد خودم را دلداری دادم که نه ، حتما اطلاع رسانی بد بوده …می خواستم مستقیم به پشت بام بروم و همراهی شان کنم !!
خوب شد نرفتم و اول سری به خانه زدم …فهمیدم ماهواره اعلام کرده بروید و برای دفاع از موسوی الله اکبر بگویید !!
بنده خدا تعریف کرده است:
# ۲۳ شهریور ۱۳۸۸
بسم الله
هدایت به سبک یک پری!
بالاشهر تهران، همونجا که تو جنگ هم جوجه کباب می خوردن! یه جا اون طرفا رفته بودیم رای بدیم ، یه حور العین ۴۰-۵۰ ساله هم جلوم بود! خدا خدا می کردم نگاهاش برای پرسیدن رای یا اظهار نظر تو اون چند ثانیه نباشه ، چون همراهم که می خواست به موسوی رای بده به اندازه کافی رو اعصابم بود….ولی خوب ناکام موندم !پرسید به کی رای می دید؟ با افتخار گفتم احمدی نژاد ، معلومه دیگه .
لبخند زد گفت :”إ؟ منم همین طور! گفتم شاید کس دیگه ای هستید گفتم حیفه شاید با همین چند دقیقه هم بشه کاری کنم و یه رای رو درست کنم!!”
با اینکه بهش نمی اومد گفتم نه بابا ، این همراه من رو بگو که رایش موسویه ، ول کن هم نیست .
اون خانم حالا دیگه ول کن نبود، هی تو صف بهش می گفت چرا؟نمی بینی این همه خدمات رو؟
حالا فکرات رو بکن ها…حیفه ها؟!
محمد مهدوی اشرف تعریف کرده است:
# ۲۳ شهریور ۱۳۸۸
از دانشگاه تا منزل مخم را خورده بود که چرا بحث نمی کنی باهام؟
می گفت شما ریشوها، بسیجی ها، حوزه ای ها، حزب اللهی های حامی احمدی نژاد چه قدر ترسویین؟ چرا در مقابل ظلم حرفی نمی زنین؟
برگستم با حالتی جدی بهش گفتم: کدوم ظلم؟
گفت همین که به همه بسیجی ها باطوم و اسپری فلفلی دادن…
گفتم: منبع خبرت؟
گفت: بابای همکلاسی داداشم تو مدرسه میزان تهران، به پدرم گفته…
گفتم این شد منبع؟
گفت: خود رادان مصاحبه کرد گفت…
گفتم رادان؟!!
گفت: آره
گفتم: رادان که رئیس پلیسه، چه ربطی به بسیج و سپاه داره؟
سرش و خاروند…
مصطفی تعریف کرده است:
# ۲۱ شهریور ۱۳۸۸
بنده دانشجو هستم
در شهرستان محل تحصیل خود در ستاد دکتر احمدی نژاد فعالیت داشتم.
یکی از روزهایی که مشغول فعالیت تبلیغاتی بودم یک پسر بچه۹ یا ۱۰ ساله با لباس کهنه که پارگی زیادی در لباسش دیده می شد به ستاد آمد دیدم این پا اون پا می کنه تنها بودم گفتم عمو جان چیزی می خواهی گفت عمو یه عکس احمدی نژاد به می دی من گفتم چرا که نشه!ولی تو که نمی تونی رای بدی اصل خوب و بدو می دونی!؟
گفت عمو من به این حرفایی که شماها می زنید کاری ندارم ولی اینو می دونم که احمدی نژاد بعد آقا تنها کسی است که به ما بچه یتیما و بی پولا توجه می کنه بقیه الکی حرف می زنن.
عکس و ازم گرفت فردا با چندتا پسر بچه مثل خودش اومد ستاد ،دوستاشو آورده بود تا عکس بگیره بره بین مردم پخش کنه.
راسته که میگن دل بچه ها صاف صاف.
پژمان امین مدنی تعریف کرده است:
# ۲۱ شهریور ۱۳۸۸
بسم الله
شب بعد از اعلام نتایج بود. در خیبابان کنار خانه ما سطل آشغالها را آتش زده بودند و بعضی ماشین هایی که از خیابان رد می شدند بوق ممتد می زدند. تا حدود ساعت ۲-۳ بعد از نیمه شب به علت همین بوق ها در خانه خواب نداشتیم و اعصاب همه به هم ریخته بود. البته شلوغی و تجمع زودتر تمام شده بود و وقتی من رفتم تک و توک آدمها جلوی در خانه هاشان بودند و با هم حرف می زدند.
علی اللهیاری تعریف کرده است:
# ۲۰ شهریور ۱۳۸۸
درست روز قبل از مناظره احمدی نژاد با موسوی بود. و آخرین روزهای دانشگاه قبل از امتحانات؛ برای تیتر یک نشریه مطلب نوشتم با عنوان: پروژه شکست، از ترور تا آشوب خیابانی
در آن مطلب رفتار جریانات مخالف احمدی نژاد را این گونه تحلیل کرده بودم که به دلیل آگاهی از باخت سنگین خود، به دنبال ترور یکی از رهبران خود برای ایجاد هیجان در بین هوادارانشان هستند. و پس از شکست هم برنامه ی وسیعی برای شورش خیابانی و نا امن کردن فضا دارند.
و متاسفانه همه این موارد درست در آمد. تیم های ترور دوم خردادی توسط وزارت اطلاعات دستگیر شدند. و حوادث پس از انتخابات هم به همان سمتی رفت که پیش بینی کرده بودیم.
علی اللهیاری تعریف کرده است:
# ۲۰ شهریور ۱۳۸۸
در مناظرات صحن اصلی دانشگاه بحث های جالبی پیش می آمد. وقتی آمار سازمان های جهانی را ارائه می دادیم.می گفتند ما قبول نداریم! چون ما وضع را این گونه حس نمی کنیم. ما هم می گفتیم حتما احمدی نؤاد به سازمانهای جهانی هم رشوه داده است؟ تازه اگر چنین کاری هم کرده باشد نشان می دهد آدم قوی ای است!! کی بهتر از این می خواهیم؟ معمولا با عصبانیت بحث را رها می کردند.
علی اللهیاری تعریف کرده است:
# ۲۰ شهریور ۱۳۸۸
مخالفان اصلا حاضر نبودند حرف ما را گوش بدهند. جلوی میز نشریه مان جمع می شدند تا صدای ما به قاطبه دانشجوها نرسد. اما ما هم با جابجا کردن میزمان نمی گذاشتیم مانع کارمان شوند.
خیلی جالب بود. آنها که ادعای تحمل مخالف شان همه را کر کرده است، حاضر نبودند یک نشریه مخالف در میان ده ها نشریه و کار تبلیغی خودشان، تحمل کنند.
دو بار اتفاق افتاد که از غیظ نشریه را جلوی میز ما پاره کردند. ما هم لبخند می زدیم و می گفتیم: جواب منطق را همیشه با هوچی گری و شلوغ بازی می دهید!
علی اللهیاری تعریف کرده است:
# ۲۰ شهریور ۱۳۸۸
نشریه ام تبدیل شده بود به ارگان حمایت از احمدی نژاد. برای تامین هزینه هایش، مجبور بودیم بفروشیمش. یک آ۳ را ۵۰ تومان می فروختیم. اون هم در دانشگاه امیرکبیر! همه شماره ها به چاپ دوم می رسید. بعضی شماره ها که به چاپ پنج و شش هم رسید. رکورد تیراژ نشریات دانشحویی دانشگاهمان را زده بودیم! آن هم نشریه فروشی برای احمدی نژاد!!
برایم جالب بود. خیلی جالب؛ تیپ های مختلفی می آمدند. مشتریان ثابت پیدا کرده بودیم. از بسیجی ها تا دختران به اصطلاح بد حجاب …
تعدادی هم بودند که برای هر شماره یک نسخه بر می داشتند اما از ۵۰۰ تا ۲۰۰۰ تومان کمک می کردند! به قول بچه ها اگر انتخابات به دور دوم می کشید ما حسابی کاسبی مان می گرفت! اما احمدی نژاد کار را یکسره کرد.
علی اللهیاری تعریف کرده است:
# ۲۰ شهریور ۱۳۸۸
آنها چون از ماه ها قبل تبلیغات در دانشگاه را شروع کرده بودند، خسته بودند و حرفهایشان برای مخاطب تکراری بود. ما طرفداران احمدی نژاد، کار را از دو هفته آخر باز بودن دانشگاه ها شروع کردیم. هر چند حجم دروغ پردازی ها زیاد بود. و شاید بهتر بود از قبل شروع می کردیم.
اما خوب پیش رفته بودیم. به همراه باقی بچه ها در صحن مباحثات دانشجویی برقرار کرده بودیم. از ساعت ۱۱ الی ۱۵؛ همین شد که هفته آخر تقریبا صحن دانشگاه در اختیار ما بود.
هر روز بعد از مناظرات صحن جلسات بحث بین خودمان داغ بود. برای بحث های فردا آماده می شدیم.
علی اللهیاری تعریف کرده است:
# ۲۰ شهریور ۱۳۸۸
دوم خرداد بود. خیلی از جاهای دانشگاه تبلیغ زده بودند: اتوبوس برای رفتن به سخنرانی خاتمی! البته یادشون نبود که اگر ما چنین اتوبوسی می گذاشتیم، چه بلایی سر ما می آوردند.
بعد از کلاس دوم دم ظهر، در صحن اصلی دانشگاه شلوغ شده بود. رفتیم ببینیم چه خبر است. دو تا میز گذاشته بودند. حامیان کروبی گل پخش می کردند و حامیان موسوی شیرینی؛
رفتم جلو! گفتم با یک شیرینی ما رای مان را نمیفروشیم! هول شدند. در آن شلوغی حرفم برایشان بد شده بود. دستپاچه میگفتند که نه ما برای رای این کار را نمیکنیم… خندهای کردم و گذشتم. فضای اطراف آنها را عوض کرده بودم. اما برای خود تکرار میکردم که اگر ما چنین کاری را میکردیم…
کامران تعریف کرده است:
# ۲۰ شهریور ۱۳۸۸
راستش من فکر می کردم فقط قشر مذهبی و انقلابی طرفدار احمدی نژاد هستند! ولی وقتی در فضای انتخاباتی می دیدم چه طور دختر و پسرها با تیپ های خیلی مختلف برایش تبلیغ می کنند، خیلی برایم جالب بود. واقعا گاها از تیپ بعضی هاشان شاخ در می آوردم!!
ابوذر منتظرالقائم تعریف کرده است:
# ۱۷ شهریور ۱۳۸۸
در تجمع میدان هفتم تیر ، بارها مشخص شد ، بسیاری از کسانی که با احمدی نژاد ادعای مخالفت داشتند ، درواقع مخالفت خود را با تمامیت نظام اسلامی زیر لحاف مخالفت با دکتر مخفی کرده اند تا بتوانند آن را ترویج کنند. دعوا بر سر اصل حکومت بود و مبانی اصلی آن . مثل ولایت فقیه و حتی مجمع تشخیص مصلحت . آنجا بارها روشن شد که خدا را شکر آنهایی که این مخالفت های تند بی منطق نسبت به احمدی نزاد را مطرح می کنند در حقیقتبا ریشه های نظام مشکل دارند. جایتان خالی. صحنه مناظره حضوری خیابانی در دفاع از احمدی نژاد به میدان دفاع از چهارچوبهای نظام اسلامی بدل شده بود.
ابوذر منتظرالقائم تعریف کرده است:
# ۱۷ شهریور ۱۳۸۸
قبل از انتخابات با همسرم می خواستیم به تجمع دانشجویی حامیان دکتر احمدی نژاد در میدان هفتم تیر تالار سیدالهشداء برویم. حرکت کردیم و در طول مسیر دائم با تجمعات خشمناک طرفداران موسوی مواجه می شدیم و بخاطر وجهه مذهبی هر دو ، آنها را مرکز یک دائره به شعاع متناسب می گذاشتیم و از دورشان عبور می کردیم و می رفتیم . به میدان هفتم تیر که رسیدیم با تجمعی کنار درب وسط میدان مترو مواجه شدیم . به خانمم گفتم ! اوه خانم موسوی ها اینجا هم هستند بیا برویم به برنامه برسیم و داشتیم آرام از دور جمعیت عبور می کردیم که با دیدن پوستر دکتر و فضای بی تنش فیزیکی جمعیت و چهره های برخی از بچه ها متوجه شدم اینجا محل حضور طرفداران دکتر است. به وسط رفتیم ، در یکی از گفتگو ها وارد شدم و بیا و درستش کن . تا دوازده شب همانجا مشغول بودیم . صحنه کاملا شفاف بود. رفتارها معلوم بود. یکی از رفتارها در ذهنم مانده . آقای جوانی هیکلی و چاق با بلوز یقه آخوندی آبی روشن و عینک و ته ریش آمد و مدعی شد در فرذهنگی نهاد ریاست جمهوری کار میکند و مخالف احمدی نژاد است و در حال سروصدا کردن بود. هرچه می گفتیم داداش. فاصله ما با تو نیم متره بازم داد می زد و دست و بالش را تکان می داد و حرف می زد ! اخرش با توافق جمع ، وی را مجبور کردم که روی صندی کنار من بنشیند تا حرف بزنیم . اما چشمتان روز بد نبیند. اصلا مگر می شد این فرد را آرام نگهداری. درس شانتاژ را خوب یادگرفته بود. خودش بصراحت گفت من جنگ روانی را خوب بلدم! آخرش هم که از مناظره فرار کرد ، جمعیتی که نسبت به او تمایل داشتند خودشان او را محاکمه کردند !
مرتضی تعریف کرده است:
# ۱۷ شهریور ۱۳۸۸
ازاوایل فرصت تبلیغاتی کاندیداها،اعضای خانواده هرکدام چندباری برای تهیه پوستر وپرچم رفته بودند ستاد تبلیغاتی دکتر احمدی نژاد
درنهایت خونه ما تبدیل به یک ستاد خودجوش شد.من که تنها پسر خانواده بودم،توفیق اجباری پیدا کردیم تا تمام پوسترها را صرف تبلیغات کنیم وچیزی درخانه نماند/ازاین رو بادوچرخه ای که دارم،همراه با خواهر زاده ام(ترک دوچرخه می نشست)دونفری راه می افتادیم توخیابونا(ساعتای ۹به بعد)کلی هم پوستر وپرچم می بردیم ولابلای ترافیک ماشینها در چهارراهها توضیع می کردیم.ازپخش دستی بگیر تا درون ماشین انداختن تا درزیر برف پاک کن قرار دادن و…خلاصه که ازجون مایه می گذاشتیم!البته اینو اغراق کردم!یکبار هم یک موتوری باسرعت بالا ازکنار من رد شد وحدود بیست پوستری که دردستم بود را چنگ زد ورفت ومن ناامیدنشدم ودلسرد نشدم .
دررابطه با کوچه ما هم باید بگویم(بزرگمهر هستیم)دراین کوچه یک ستاد موسوی بود که کلا بچه های کوچه را تغذیه می کرد و درودیوارای خیابون بزرگمهر سبزکی شده بود!!چندباردردل گفتم بروم بکنم ولی گفتم درست نیست چون ….
ماپوستر خودمونو می زنیم اونها هم ….
اما به اینجا ختم نشد داستان….
فردای روزی که به نبش خیابونمون پوستر چسبونده بودیم (باچه زحمتی….)دیدیم که یا پاره شده اند یا روی آنها پوستر دیگریست!!
همین طور که می گذشت التهاب انتخاباتی زیادتر می شد وهواداران، متعصب تر/ اما هواداران موسوی بی قانون تر وبی ادبتر
دیگر می دانستم که الان که پوستر به در خونه می چسبانم فردا ازپوستر جز تکه هایی پاره خبری نیست!
به همین جهت به این فکر افتادم که نوار پوستر دکترو با طناب درست کنم و به عرض خیابون بزنم تا دیگر کسی دستش نرسد .باهزار زحمت وعرق ریختن توانستم باکمک بقیه خانواده درستش کنم ونصبش کنم اما چشمتون روز بد نبیند :فردا که نگاه کردم دیدم باز ازشیطنت دست برنداشته اند وآنها هم به خود زحمت داده اند ویک جا نوارپوستررا کنده اند وخلاصه ماکم نیاوردیم وبه تبلیغات برای دکتر ادامه دادیم و قصه همین است که می دانید…
علی الف تعریف کرده است:
# ۱۵ شهریور ۱۳۸۸
اون دو هفته قبل از انتخابات داشتیم نشریه دانشجویی مان را در صحن دانشگاه می فروختیم. ادعای ما این بود که طرفداران کاندیدای جریان مقابل (موسوی) تحمل مخالف ندارند! کلی هم روی این حرف مانور می دادیم.
یک روز یک خانمی آمد جلو و گفت شما هم عین باقی طرفداران احمدی نژاد حرف غیر منطقی می زنید؟
پرسیدم: شما مگر حرف طرفداران احمدی نژاد را می دانید چه است؟
-بله! من خیلی خوندم!
- مثلا چی؟
کلی فکر کرد و بعدش گفت: جمهوری اسلامی!
خنده ی بلندی کردم. گفتم: این روزنامه که طرفدار موسوی است. مدیر مسئولش هم کلی سر و صدا کرد تا احمدی نژاد رد صلاحیت بشود! بیا این نشریه ما رو بخون! حداقل بتونی بگی یک نشریه طرفدار احمدی نژاد خوندی …
محمد مهدی میرزایی پور تعریف کرده است:
# ۱۵ شهریور ۱۳۸۸
به نام خدا
سلام
روز چهارشنبه قبل از انتخابات (۲۰ خرداد) با عیال رفته بودیم طرف های میدان شهدا. برای بعد از نماز مغرب آنجا قرار داشتیم.
هنگام رفتن شور و شوق عجیبی خیابان ها را گرفته بود. معمولا این طور بود که جنوب میدان ها را احمدی نژادی ها و شمالش را موسوی ها دربر گرفته بودند و هر کدام برای کاندیدای خودش زنده باد می فرستاد. فضا خوب و با نشاطی بود. طوری که بنده و همسرم هر دو ضمن تعجب فراوان از این صحنه ها نظرمان این بود که این وضعیت وضعیت نسبتا خوبی است. از درگیری خبری نبود. چون جنوب تهران بود طبیعتا کلی پوستر و سی دی مربوط به آ.احمدی نژاد درون ماشینمان انداختند. سبزها هم بی کار نبودند و پوسترهاشان شهر را پر کرده بود.
تیپ طرفداران آفای احمدی نژاد نسبتا مذهبی تر بود. رفتیم و کارمان را انجام دیدم و کار ما تا ساعت حدود ۱۰ طول کشید. یعنی ساعت ۷ رفته بودیم ۱۰ – ۱۰:۳۰ آمدیم بیرون که برویم به سمت شهرک غرب. خیابان ها دیگر از حالت عادی خارج شده بود. ترافیک سرسام آوری همه جا را گرفته بود. این قدر طول کشید که ما از خیابان ایران تا میدان شهدا را شاید یک ساعته طی کردیم. خیابان هفده شهریور را با چه مکافاتی بالا آمدیم بماند. وقتی رسیدیم به میدان امام حسین دلیل شلوغی را متوجه شدم. با تاریک شدن هوا طرفداران آقای احمدی نژاد بیشترشان به خانه هایشان برگشته بودند. طرفداران آقای موسوی مقدار زیادی فضا را برای خودشان باز تر می دیدند و در نتیجه خیابان ۱۷ شهریور را بند آورده بودند و خلاصه ماشین ها را یکی یکی اجازه گذشتن می دادند. ما هم که از همه جا بی خبر پوستر های دکتر احمدی نژاد را جلو و عقب ماشین گذاشته بودیم و یک هو دیدیم افتاده ایم وسط این جمعیت.
ناگهان شروع کردند داد زدن و با مشت و لگد ماشین را زدند، بعضی جاهای ماشین آسیب دید. همه زدند طوری که من بری همسرم نگران شدم. نزدیک بود کار دست خودم و خودشان بدهم. گاز ماشین را بگیرم و یک چندتاییشان را زیر بگیرم و در بروم! خدا رو شکر به هر زحمتی بود در آمدیم. تا در آمدیم پوسترها را برداشتم که دیگر میان این ها گیر کردیم اتفاقی برایمان نیفتد!
آن شب چندین جای دیگر از جمله نزدیک ها میدان هفت تیر، بالای خیابان شریعتی، تقاطع سعادت آباد و خیابان دادمان و بلوار دریا و خیلی جاهای دیگر تهران توسط طرفدران آقای موسوی که واقعا شهر را قرق کرده بودند بند آمده بود. ما با زحمت فراوان و بعد از کلی ماندن در ترافیک شاید حدود سه ساعت و نیم بعد آن هم با کلی رفتن از کوچه پس کوچه ها به خانه رسیدیم. جاهای دیگری که رسیدیم البته ریختمان می خورد که طرفدار احمدی نژاد باشیم و یک کمی بهمان گیر دادند ولی در نهایت کاریمان نداشتند! بچه های ۱۲ تا ۱۵ ساله هم شنل سبز انداخته بودند و به بقیه گیر می دادند! خانواده ها آمده بودند بیرون و تماشا می کردند. البته تیپ هایشان زیاد مذهبی نبود. (توهین نباشد، برداشت شخصی بنده بود)
خوبی این جریان برای ما این بود که تقریبا همه چیز را دیدیم. هم فال بود و هم تماشا! ولی معلوم بود که فضا دارد به سمت خشونت پیش می رود. یعنی می شد حدس زد که کنترل فضا از همین حالا که دو روز مانده به انتخابات از کنترل خارج شده.
جزئیات زیاد بود که بماند …
احمد ندری تعریف کرده است:
# ۱۴ شهریور ۱۳۸۸
شب ها شب های داغی بود!اما اون شب،شب مناظره ی دکتر و موسوی رو می گم!خیلی حساس بود از قبل اطمینان داشتم دکتر تو فن بیان و قدرت مناظره خیلی بالاتره اما فکرشم نمی کردم این جوری بخواد بیاد تو گود!
من میون خودمون اسم هر ۱۰ دقیقه وقت هر طرف مناظره رو گذاشته بودم “راند”، وقتی دکتر تو راند اول اونجوری شروع کرد،درجه هیجان قلب ما واقعا به ته ش رسید!از یک طرف خیلی خوشحال بودیم که حرف دل هارو زد از طرف دیگه منتظر بودیم ببینیم موسوی چی داره بگه!(الانم که من دارم این خاطره رو می نویسم،حالم یه جوری شد،رفتم تو همون حس و حال)
هر کدوم از اعضای خونواده با نهایت وجد و از ته دل چند دقیقه یه بار دکتر رو تشویق می کرد!جوری که من تا حالا به همچین حالتی رو تو ندیده بودم!مخصوصا بابام که راه می رفت و چند دقیقه یه بار یه حرفی در تایید دکتر و شکست سیاست هایهاشمی می زد! وقتی راند های بعدی رسید گفتم انقدر که دکتر این بنده خدا رو کوبید یه وقت نشه قضیه بچه که هر چی بیشتر بخوره مظلومیت بیشتر می شه!(البته با اون پرده دری هایی که موسوی تو مناظره با کروبی کرد قانع شدم یه همچین اتفاقی (مظلوم نمایی موسوی) نمی گیره)با توجه به بافت محله ما که اکثرا احمدی نژادین بعد هر راند دکتر و جا هایی که خیلی مهم بود صدای الله اکبر بلند می شد!از وسط های مناظره تصمیم گرفتیم بریم بیرون اسقبال دکتر!
مناظره تموم شد ما هم سریع رفتیم بیرون! عکس و پوستر و پرچمم همراهمون بود!البته تو راه ماشین ها ازمون پوستر رو پرچم زیاد گرفتن جوری که مجبور شدیم از شیشه ماشین خودمون هم بکنیم!از شانس ما بنزین ماشینم تموم شده بود مسیر و کج کردیم سمت پمپ بنزین، تو پمپ بنزین نیاوران یه جوونی که تیپش هم شمال شهری بود وقتی دید ما طرفدارای دکتریم اومدو گفت:خیلی شجاعه و …
بعد پمپ بنزین راه افتادیم سمت خیابون ولی عصر(عج) ما خیلی فاصله داشتیم با در صدا و سیما و به ترافیک خورده بودیم!من پیاده شدم و رفتم تو پیاده رو که بدوم!یه موتوری رو دیدم و سوار یکی شون شدم!بعدا فهمیدم با رفیق هاشون از شهدا اومدن!طرفدار های دو طرف بودن ولی بیشتر طرفدارای دکتر بودن . چند کوچه که رد کردیم به طرف بالا یه طرفدار های موسوی رسیدیم! اون ها دورمون کردن این بنده خدا،جونی که منو سوار کرده بود خواست فاصله بگیرن اومد چند بار گاز داد و نوک موتور رو داد بالا!من فکرم می کردم به همین جا ختم می شه اما یه دفه موتور رو بهحالت تک چرخ اورد بالا منم تا حالا یه همچین تجربه ای نداشتم!از پشت خورد زمین! البته هیچیم نشد ولی یه خود ضایع شدیم دیگه!!! دو باره سوار شدم،از جمعیت فاصله گرفتیم، می خواستم پسره رو دعوا کنم که چرا یدفعه این جوری کرد که اون زودتر از من گفت:چی کار کردی مگه تا حالا تک چرخ نزدی؟؟؟ترجیح دادم هیچی نگم!خلاصه رسیدیم به جمعیت اصلی و فهمیدیم دکتر اومده دمه در سلام علیک کرده و رفته!اون شب تا ساعت ۳٫۵ یرون بودیم!خاطره شد اون شبا!خاطره!
یا حق!