<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: ثبت خاطرات انتخابات ۸۸</title>
	<atom:link href="http://www.teribon.org/election-88-memory/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.teribon.org</link>
	<description>مکانی برای شنیدن صدای مستضعفین...</description>
	<lastBuildDate>Fri, 30 Jul 2010 11:06:12 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1-alpha</generator>
	<item>
		<title>با: سید مصطفی</title>
		<link>http://www.teribon.org/election-88-memory/comment-page-1#comment-818</link>
		<dc:creator>سید مصطفی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.teribon.ir/?page_id=1109#comment-818</guid>
		<description>با سلام 
در روز رای گیری فرزند 5 ساله ام بدلیل اینکه در خانه امان بحث های انتخاباتی و ... را مشاهده نموده بود وقتی خواستم بروم برای رای گیری گفت من هم می ایم 
مادرش لباسش را تنش نمود و گفتم برویم که در کمال تعجب به من گفت پس شناسنامه ام چی؟ 
من که تعجب نموده بودم گفتم شناسنامه برای چه؟
ایشان (فرزند 5 ساله ام) گفت شناسنامه برای رای دادن 
به ایشان گفتم شما که نمی توانید رای بدهید که شروع کرد به گریه نمودن و با لحنی طلبکارانه گفت پس چرا شما میتوانید رای بدهید ولی من نمیتوانم ...
دردسرتان ندهم با هر زوری بود شناسنامه اش را گرفت و گفت اصلا من با شما نمی آیم رای بدهم و جدی جدی پایش را توی یک کفش کرد که باید خودم تنها بروم بهرحال با خ.اهرش ایشان را روانه شعبه راگیری در خیابان جمهوری خیابان سی تیر مدرسه ابتدائی .... فرستادم .
در محل رای گیری هم با اعضای محترم شعبه که او را تحویل گرفته بودند مواجه میشود و برای اینکه ناراحت از شعبه خارج نشود رای خواهرش را در صندوق رای می اندازد
نکته ای که قابل توجه است اینکه در همان شعبه از ایشان میپرسند به چه کسی میخواهی رای بدهی میگوید به احمدی نژاد .
البته این موضوع حواشی جالب دیگری داشت که از آن صرف نظر نمودم.
این موضوع برای خودم از این جهت جالب بود که یک کودک 5 ساله میخواهد برای خودش حق رای دادن داشته باشد و نشان از بلوغ فکری بسار عالی در این جامعه مقدس اسلامی را میرساند.
خدایا ما و فرزندانمان و همه مسلمانان جهان را در راه پاسداری از آرمانهای اسلامی و ولایت و رهبری موفق و از سربازان واقعی حضرت حجت ابن الحسن العسگری قرار دهدانشاء الله.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با سلام<br />
در روز رای گیری فرزند ۵ ساله ام بدلیل اینکه در خانه امان بحث های انتخاباتی و &#8230; را مشاهده نموده بود وقتی خواستم بروم برای رای گیری گفت من هم می ایم<br />
مادرش لباسش را تنش نمود و گفتم برویم که در کمال تعجب به من گفت پس شناسنامه ام چی؟<br />
من که تعجب نموده بودم گفتم شناسنامه برای چه؟<br />
ایشان (فرزند ۵ ساله ام) گفت شناسنامه برای رای دادن<br />
به ایشان گفتم شما که نمی توانید رای بدهید که شروع کرد به گریه نمودن و با لحنی طلبکارانه گفت پس چرا شما میتوانید رای بدهید ولی من نمیتوانم &#8230;<br />
دردسرتان ندهم با هر زوری بود شناسنامه اش را گرفت و گفت اصلا من با شما نمی آیم رای بدهم و جدی جدی پایش را توی یک کفش کرد که باید خودم تنها بروم بهرحال با خ.اهرش ایشان را روانه شعبه راگیری در خیابان جمهوری خیابان سی تیر مدرسه ابتدائی &#8230;. فرستادم .<br />
در محل رای گیری هم با اعضای محترم شعبه که او را تحویل گرفته بودند مواجه میشود و برای اینکه ناراحت از شعبه خارج نشود رای خواهرش را در صندوق رای می اندازد<br />
نکته ای که قابل توجه است اینکه در همان شعبه از ایشان میپرسند به چه کسی میخواهی رای بدهی میگوید به احمدی نژاد .<br />
البته این موضوع حواشی جالب دیگری داشت که از آن صرف نظر نمودم.<br />
این موضوع برای خودم از این جهت جالب بود که یک کودک ۵ ساله میخواهد برای خودش حق رای دادن داشته باشد و نشان از بلوغ فکری بسار عالی در این جامعه مقدس اسلامی را میرساند.<br />
خدایا ما و فرزندانمان و همه مسلمانان جهان را در راه پاسداری از آرمانهای اسلامی و ولایت و رهبری موفق و از سربازان واقعی حضرت حجت ابن الحسن العسگری قرار دهدانشاء الله.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: علی زارع</title>
		<link>http://www.teribon.org/election-88-memory/comment-page-1#comment-742</link>
		<dc:creator>علی زارع</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.teribon.ir/?page_id=1109#comment-742</guid>
		<description>بعداز مناظره محمودجان با جناب میر خشمگین مشعوف از شنیدن حرفهای قلمبه شده در دلم از رسانه ملی دوتا از رفقا رو انداختم عقب موتورم و سه ترکه راه افتادیم تو خیابون.
غوغایی بود!
همینطور که تو خیابون به قول آقایون سرسبز مشغول لمپن بازی بودیم و برا محمود جون شعار میدادیم یه آقای جنتلمن سبز موتور سوار اومد کنارم و چندتا فحش به سران دوست و برادر سبز داد و بهم گفت: خداییش شما هم مثل من پول گرفتید دارید تبلیغ میکنید؟
اونجا یادم به این شعر حضرت مولانا افتاد:
کار پاکان را قیاس از خود نگیر
گرچه باشد در نوشتن شیر شیر</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بعداز مناظره محمودجان با جناب میر خشمگین مشعوف از شنیدن حرفهای قلمبه شده در دلم از رسانه ملی دوتا از رفقا رو انداختم عقب موتورم و سه ترکه راه افتادیم تو خیابون.<br />
غوغایی بود!<br />
همینطور که تو خیابون به قول آقایون سرسبز مشغول لمپن بازی بودیم و برا محمود جون شعار میدادیم یه آقای جنتلمن سبز موتور سوار اومد کنارم و چندتا فحش به سران دوست و برادر سبز داد و بهم گفت: خداییش شما هم مثل من پول گرفتید دارید تبلیغ میکنید؟<br />
اونجا یادم به این شعر حضرت مولانا افتاد:<br />
کار پاکان را قیاس از خود نگیر<br />
گرچه باشد در نوشتن شیر شیر</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: حمید ر م ن</title>
		<link>http://www.teribon.org/election-88-memory/comment-page-1#comment-722</link>
		<dc:creator>حمید ر م ن</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.teribon.ir/?page_id=1109#comment-722</guid>
		<description>من گرگانیم.جایی که سیب زمینی یکی از محصولات فصلی منطقه ما محسوب میشود. همه کشاورزان اینجا میدانند این محصول هر چند سال یکبار با قیمت سر سام آور برداشت میشود و در آن سال هر کس که سیب زمینی کاشته نونش به اصطلاح توی روغنه.اون احمق توی مناظره اش برای ناکارآمد نشان دادن دولت نهم با ربط سیب زمینی به چغندر مدعی شد که دولت از پس موضوع به این سادگی نمیتونه برآد.نمیدانم چرا ما مردم را اینقدر ساده فرض میکنند. مطلب دوم من اهمیت بیشتری داره!حتما توجه کنید!انتخابات سازمان نظام مهندسی کشور دو هفته بعداز ریاست جمهوری صورت گرفت بنده شواهد زیادی مبنی بر تقلب در این انتخابات داشتم.تقریبا تمام کسانی که در استان ما در سازمان نظام مهندسی رای آوردند از بچه های مشارکتی بوده اند تا جایی که مطلع هستم این اتفاق در سطح کشور افتاده (با توجه به تهیه نرم افزاری ویژه این انتخابات)لازم است به اطلاع برسانم در طی این سالها همه پروژهای بزرگ استان ما در دستان این طیف قرار دارد و منابع عظیمی مالی حاصل از سود جویی به روش های مختلف (مثل تراکم های مضاعف-تغییر کاربری هاو....)نصیب شان شده.من فکر میکنم بخشی از ادا واصول آقایان بعد از انتخابات برای اخفای موضوع نظام مهندسی بوده است (تا منابع مالی شان در این بخش از دستشان خارج نشود)متاسفانه پیگیری من از طریق بچه های اطلاعات در مورد نحوه انتخابات بدون نظارت صحیح نتیجه ای در بر نداشت و با جبهه گیری مشارکتی های سازمان استان به صدور حکم علیه بنده در شورای انتظامی گردید. ظاهرا نامه های بنده به دفتر رسیدگی به شکایات مردمی ریاست جمهوری هم نتیجه نمیدهد</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من گرگانیم.جایی که سیب زمینی یکی از محصولات فصلی منطقه ما محسوب میشود. همه کشاورزان اینجا میدانند این محصول هر چند سال یکبار با قیمت سر سام آور برداشت میشود و در آن سال هر کس که سیب زمینی کاشته نونش به اصطلاح توی روغنه.اون احمق توی مناظره اش برای ناکارآمد نشان دادن دولت نهم با ربط سیب زمینی به چغندر مدعی شد که دولت از پس موضوع به این سادگی نمیتونه برآد.نمیدانم چرا ما مردم را اینقدر ساده فرض میکنند. مطلب دوم من اهمیت بیشتری داره!حتما توجه کنید!انتخابات سازمان نظام مهندسی کشور دو هفته بعداز ریاست جمهوری صورت گرفت بنده شواهد زیادی مبنی بر تقلب در این انتخابات داشتم.تقریبا تمام کسانی که در استان ما در سازمان نظام مهندسی رای آوردند از بچه های مشارکتی بوده اند تا جایی که مطلع هستم این اتفاق در سطح کشور افتاده (با توجه به تهیه نرم افزاری ویژه این انتخابات)لازم است به اطلاع برسانم در طی این سالها همه پروژهای بزرگ استان ما در دستان این طیف قرار دارد و منابع عظیمی مالی حاصل از سود جویی به روش های مختلف (مثل تراکم های مضاعف-تغییر کاربری هاو&#8230;.)نصیب شان شده.من فکر میکنم بخشی از ادا واصول آقایان بعد از انتخابات برای اخفای موضوع نظام مهندسی بوده است (تا منابع مالی شان در این بخش از دستشان خارج نشود)متاسفانه پیگیری من از طریق بچه های اطلاعات در مورد نحوه انتخابات بدون نظارت صحیح نتیجه ای در بر نداشت و با جبهه گیری مشارکتی های سازمان استان به صدور حکم علیه بنده در شورای انتظامی گردید. ظاهرا نامه های بنده به دفتر رسیدگی به شکایات مردمی ریاست جمهوری هم نتیجه نمیدهد</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مرتضی</title>
		<link>http://www.teribon.org/election-88-memory/comment-page-1#comment-692</link>
		<dc:creator>مرتضی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.teribon.ir/?page_id=1109#comment-692</guid>
		<description>سلام خدمت خوانندگان مطلب!گفتم از حوادثی که من در روز عاشورا دیدم بنویسم همان حوادثی که واقعا تلخ بود.همان حوادثی که دشمن را خوشحال کرد ودوستانمان را ناراحت کرد.روز عاشورا بود وبه حرمت آقا سید الشهدا همراه با خواهرزاده گرام زدیم بیرون از خونه(کلاس دوم ابتداییه) که مشغول به عزاداری برای حضرت امام حسین(عج)بشویم.ساعت حدود 45/10صبح است.درست سر خیابونی که خونمون آنجا هست عده ای یا بهتر بگویم راس هایی(واحد گوسفند)مشغول شعار دادن(صدای بلند)بودند.شعارهایی که می دادند هیچ بوی اسلامی نمی داد.تنها بویی که از شعارها بلند بود بوی ضد اسلامی بود.خب سر خیابون جمعیت متمرکز ودایره ای(به شکل دایره ایستاده بودند!)شکل گرفته بود.تخمین جمعیت حدود100نفر بود(با ارفاق) وافرادی هم گوشه کنار ایستاده وتماشا می کردند.ما هم که رسیده بودیم سر خیابون اول کمی ایستادیم وانگشت به دهان گزیدیم که اینها از مریخ آمده اند که نمی دانند روز عاشورا باید اندوهگین بود؟!وباید مسلمانیمان را تقویت کرد؟!از شعارها نمیگم ولی همین بس که علیه جان ملت ایران بود!خیلی وقیحانه شعار می دادند وتوهین می کردند!چون جمعیت ایستاده بدون تحرک بود ومتمرکز هم بود لباس شخصی هایی که آن اطراف بودند با آن که شعارهای ضداسلامی انها را می شنیدند کاری به آنها نداشتند وتنها افراد آن محل را به رفتن ونایستادن ترغیب می کردند.و من هم که یک بسیجی نیستم اما ظاهرم شبیه بسیجی هاست!ودست خواهرزاده گرام را هم همراه داشتم به رفتن وترک محل شویق می کردند.راستش اول که اومدیم بیرون به قصد دانشگاه تهران زدیم بیرون چون دانشگاه صبح برنامه داشت حاج سعید قرار بود بیاد ودیگران وخلاصه من دانشگاه را به جاهای دیگر ترجیح دادم وخانه ما هم که نزدیک دانشگاه بود!اما بعد از اطلاع از برنامه داشتن سبزکها(یا همون جمیع ضد انقلابها)در روز عاشورا گفتم قبل از رفتن به دانشگاه کمی آن اطراف پرسه بزنم تا موقعیت دستم بیاید!خلاصه دست صادقو گرفتم رفتم چهارراه پایینی!اونجا هم یه عده شروع کرده بودند به شعاردادن(حدودا 50نفر)ما هم رفتیم قاطیشون!!اینجا یکم شعارهاشون متعادلتر بود اما بوش می آومد که قراره بعد ازاین تازه گرم کنند مجلسو!!!می گفتن مرگ بر دیکتاتور! منم که حسابی گیج متحیر رفتار اینها در روز عاشورا بودم یکباره داد زدم مرگ بر دیکتاتور مخملی!!صادق همونی که دوم ابتداییه!اون همراهم بود وازلحاظ خطربرخورد سبزکها با بنده خطری احساس نمی کردم!!دوتاشون اومدن طرفم یکی هم ازاونور خیابون یه چرندیاتی خطاب به من برا خودش می گفت که نه شنیدم ونه محل دادم! یکی از اون سبزکها که سنش هم سن بابای من بود ژست پدرانه گرفت که تو چرا همچین شعاری دادی؟!!من جای پدرت هستم!!!بی خودی شعار نده و محل نده به این شعارها و خلاصه بی تفاوت باش!!ما هم رفتیم تو فاز بحث کردن! گفتم نه این خبرا نیست!یه حرفی زدن منم جوابشونو دادم وخوب کاری کردم!این بابا نتونست مارو قانع کنه /چندتا موتور پلیس هم هرازچند دقیقه ای می اومدن یه عرض اندامی به سبزکها نشون می دادند!(کاریشون نداشتند)ومی رفتن دور میزدند
من هم گفتم تا دیر نشده برم بالا سمت دانشگاه که به عزاداری برسم.رفتم سمت چهارراه یعنی همون جای تجمع صدنفره ای که شعارهای ضد اسلامی وتندی می داد که راه دانشگاه هم از همین راه بود!موتوری های لباس شخصی هم حالا بیشتر به جنب وجوش اومده بودندو ویراژ میدادند و سعی داشتند جمعیت نسبتا اندک تماشاچی یا سبزکهای غیر متمرکز را متفرق کنند.دفعه اولی که از خیابون داشتم می رفتم پایین موتوریه منو دیده بود ویه تذکر بهم داده بود که برو وای نستا وحالا دوباره که من از خیابون داشتم می رفتم بالا همون موتوری لباس شخصیه منو دید.دست صادق هم تو دستم بود.تا منو دید با عصبانیت گفت که چرا دوباره اینجا اومدی وسریع برو وای نستا من هم تو اون لحظات می خواستم به این آقای جوان لباس شخصی بگم که من هم تیپ شما هستم! و بی خیال ما شو !ما خودمون راهمونو می گیریم میریم!اما خلاصه ایشون کمی استرس داشتند و با شلنگی هم که در دست داشتند خواستند منو مرعوب کنند تا سریعتر محلو ترک کنم اما به خاطر گل روی صادق خان بی خیال خشونت بیشتر شدند!وماهم راهمونو به سمت بالا یعنی دانشگاه گرفتیم و پیاده حرکت کردیم؛تذکر:قبل از این برخورد لباس شخصیه دوبار دیگه هم همدیگرو با روی خوشتر ملاقات کرده بودیم واین دفعه سوم بود که دیگه طرف شاکی شده بود! 
بله رفتیم سمت دانشگاه که دیدیم دوتا از همین سبزکهای متوهم لجنی دارند با پدر بنده که تازه ازخونه زده بود بیرون بحث می کنند یعنی پدرم نصیحتشون می کردند. ما هم رفتیم قاطی بحث اما تنها چیزی که  از سبزکها ندیدم منطق و درست بحث کردن بود.طرف برا خودش چرند می بافت که صداسیما قابل اطمینان نیست!ودروغهای صداسیما!!منو فریب نمیده!!ومنم گفتم صداسیما دروغ نمی گوید و اساسا شما که ادعا می کنی دروغگو باید دلیل منطقی بیاری و کلا هی می رفت تو فاز بی منطقی وهوچی گری ومن هم می گفتم منطقی بحث کن!مگه می فهمید؟!! بعد از چند دقیقه که در راه دانشگاه همراه با پدرم بااون بحث کردم فهمید باید بی خیال ادامه بحث منطقیش!!بشه و راشو کشید رفت!(قیافشم همچین تابلو مزدور می زد!)ما همراه صادق وپدرم رفتیم داخل دانشگاه شدیم.ساعت حدودا نزدیک اذان ظهر شده بود.وضو که گرفتیم که بریم بنشینیم یهو حاج سعید گفت که باید حرکت کنیم به سمت بیرون چراکه باز دوباره شلوغ کرده اند و به حضور دانشجویان ومردم نیازه!ما هم که از خدا خواسته همراه با جمعیت رفتیم.البته دیگه پدرم اینجا نیومد.با صادق شعار می دادیم و رفتیم تو خیابون انقلاب هنوز سبزکی دیده نمی شد اما همچین که رسیدیم سر چهارراه ولیعصر خبر اومد که سبزکها دارند میدون ولیعصرو لجنی می کنند وما هم که پای دویدن داشتیم جلوتر از جمعیت می دویدیم به سمت میدون!صادق هم حسابی نفسش گرفته بود.منم مجبور می شدم مدام بایستم.جمعیت ما حدودا1000نفر می شد.جمعیت قدم زنان وگاها به صورت دو به سمت میدون ولیعصر می رفتند.والبته شعار هم می دادند در حمایت از جان ملت ایران رهبری عزیز وانقلاب اسلامی ایران.دود وآتیش وسط میدونو می دیدم من که جلوی جمعیت بودم نزدیک میدون که شدم دیدم سبزکها دارند یه مرد مسن حدود 60ساله را می زنند.5 به یک!!منم که حسابی رگم باد کرده بود سعی کردم به داد پیرمرد برسم واراذل لجنیو از دورش دور کنم.جمعیت هنوز مونده بود تا به میدون برسه،حدود 50متر عقب تر بود.خلاصه با کمک دیگران سبزکهایی که داشتن پیرمردو می زدند فراری دادیم؛اما همین که جمعیت میدون که تا اون موقع داشت شمع جشن دشمن شادکنیو تو میدون ولیعصر فوت می کرد وحسابی هم تخت گاز می رفت!فهمید که یه عده از مردم اومدن تا حسابشونو با این سبزکها روشن کنند شروع به پرتاب سنگ کردند!سنگی بود که  به طرف من که ظاهرا خیلی جلوتر از جمعیت افتاده بودم می اومد!یکیو سه ثانیه قبل از اصابت به مغز مبارک جاخالی دادم!یهو تو اون گیرودار یاد صادق افتادم که نیست! پیداش نبود!دلم همینجوری که داشت شور می زد اطرافو  نگاه می کردم تا پیداش کنم که الحمدلله بعد از چند ثانیه پیداش شد البته با چشمان گریون...منم ازش معذرتخواهی کردم ودلداریش دادم اما اون می گفت برگردیم ولی من تازه می خواستم با همراهی بچه های دانشجو به حساب سبزکهای لجنی حرمت شکن برسم،قرار گذاشتم باهاش که تا وقتی که برنگشتم کنار مغازه جنب میدون ولیعصر بمونه تا برگردم!خلاصه قبول کردو منم خداحافظی کردم رفتم.جمعیت عزادار امام حسین(ع) الان به میدون رسیده بود و داشتن سبزکهای لجنی رو فراری می دادند خلاصه تا جمعیت حدودا 1000نفره ما اومد داخل میدون همه سبزکها گم شدن!جمعیت اغتشاشگر الان میدون هفت تیر وخیابون کریم خان بود.اونجارو هم حسابی داغون کرده بود.همینطور که از لابلای ماشینها می رفتم سمت میدون هفت تیر چشمم به حفاظهای ما بین دولاین خیابون که به شکل چوب هستند افتاد.بسیاری از انهارو کنده بودند وولو شده بود.مثل اینکه ما خیلی دیر رسیده بودیم!هر جور غلطی که می خواستند انجام داده بودند.همه جارو به لجن کشونده بودند.همینجور که داشتم به خیال خودم جلوی جمعیت تو خیابون کریم خان می رفتم به سمت هفت تیر یهو عقبو نگاه کردم دیدم جمعیت نیست شده!نگو اونها از میدون ولیعصر رفته بودند سمت دیگری ومنم نفهمیدم وتو حال وهوای خودم بودم واینجور شد که ما با چند نفر دیگه از دوستان تنها موندیم اما به راه خود ادامه دادیم....
ادامه دارد...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام خدمت خوانندگان مطلب!گفتم از حوادثی که من در روز عاشورا دیدم بنویسم همان حوادثی که واقعا تلخ بود.همان حوادثی که دشمن را خوشحال کرد ودوستانمان را ناراحت کرد.روز عاشورا بود وبه حرمت آقا سید الشهدا همراه با خواهرزاده گرام زدیم بیرون از خونه(کلاس دوم ابتداییه) که مشغول به عزاداری برای حضرت امام حسین(عج)بشویم.ساعت حدود ۴۵/۱۰صبح است.درست سر خیابونی که خونمون آنجا هست عده ای یا بهتر بگویم راس هایی(واحد گوسفند)مشغول شعار دادن(صدای بلند)بودند.شعارهایی که می دادند هیچ بوی اسلامی نمی داد.تنها بویی که از شعارها بلند بود بوی ضد اسلامی بود.خب سر خیابون جمعیت متمرکز ودایره ای(به شکل دایره ایستاده بودند!)شکل گرفته بود.تخمین جمعیت حدود۱۰۰نفر بود(با ارفاق) وافرادی هم گوشه کنار ایستاده وتماشا می کردند.ما هم که رسیده بودیم سر خیابون اول کمی ایستادیم وانگشت به دهان گزیدیم که اینها از مریخ آمده اند که نمی دانند روز عاشورا باید اندوهگین بود؟!وباید مسلمانیمان را تقویت کرد؟!از شعارها نمیگم ولی همین بس که علیه جان ملت ایران بود!خیلی وقیحانه شعار می دادند وتوهین می کردند!چون جمعیت ایستاده بدون تحرک بود ومتمرکز هم بود لباس شخصی هایی که آن اطراف بودند با آن که شعارهای ضداسلامی انها را می شنیدند کاری به آنها نداشتند وتنها افراد آن محل را به رفتن ونایستادن ترغیب می کردند.و من هم که یک بسیجی نیستم اما ظاهرم شبیه بسیجی هاست!ودست خواهرزاده گرام را هم همراه داشتم به رفتن وترک محل شویق می کردند.راستش اول که اومدیم بیرون به قصد دانشگاه تهران زدیم بیرون چون دانشگاه صبح برنامه داشت حاج سعید قرار بود بیاد ودیگران وخلاصه من دانشگاه را به جاهای دیگر ترجیح دادم وخانه ما هم که نزدیک دانشگاه بود!اما بعد از اطلاع از برنامه داشتن سبزکها(یا همون جمیع ضد انقلابها)در روز عاشورا گفتم قبل از رفتن به دانشگاه کمی آن اطراف پرسه بزنم تا موقعیت دستم بیاید!خلاصه دست صادقو گرفتم رفتم چهارراه پایینی!اونجا هم یه عده شروع کرده بودند به شعاردادن(حدودا ۵۰نفر)ما هم رفتیم قاطیشون!!اینجا یکم شعارهاشون متعادلتر بود اما بوش می آومد که قراره بعد ازاین تازه گرم کنند مجلسو!!!می گفتن مرگ بر دیکتاتور! منم که حسابی گیج متحیر رفتار اینها در روز عاشورا بودم یکباره داد زدم مرگ بر دیکتاتور مخملی!!صادق همونی که دوم ابتداییه!اون همراهم بود وازلحاظ خطربرخورد سبزکها با بنده خطری احساس نمی کردم!!دوتاشون اومدن طرفم یکی هم ازاونور خیابون یه چرندیاتی خطاب به من برا خودش می گفت که نه شنیدم ونه محل دادم! یکی از اون سبزکها که سنش هم سن بابای من بود ژست پدرانه گرفت که تو چرا همچین شعاری دادی؟!!من جای پدرت هستم!!!بی خودی شعار نده و محل نده به این شعارها و خلاصه بی تفاوت باش!!ما هم رفتیم تو فاز بحث کردن! گفتم نه این خبرا نیست!یه حرفی زدن منم جوابشونو دادم وخوب کاری کردم!این بابا نتونست مارو قانع کنه /چندتا موتور پلیس هم هرازچند دقیقه ای می اومدن یه عرض اندامی به سبزکها نشون می دادند!(کاریشون نداشتند)ومی رفتن دور میزدند<br />
من هم گفتم تا دیر نشده برم بالا سمت دانشگاه که به عزاداری برسم.رفتم سمت چهارراه یعنی همون جای تجمع صدنفره ای که شعارهای ضد اسلامی وتندی می داد که راه دانشگاه هم از همین راه بود!موتوری های لباس شخصی هم حالا بیشتر به جنب وجوش اومده بودندو ویراژ میدادند و سعی داشتند جمعیت نسبتا اندک تماشاچی یا سبزکهای غیر متمرکز را متفرق کنند.دفعه اولی که از خیابون داشتم می رفتم پایین موتوریه منو دیده بود ویه تذکر بهم داده بود که برو وای نستا وحالا دوباره که من از خیابون داشتم می رفتم بالا همون موتوری لباس شخصیه منو دید.دست صادق هم تو دستم بود.تا منو دید با عصبانیت گفت که چرا دوباره اینجا اومدی وسریع برو وای نستا من هم تو اون لحظات می خواستم به این آقای جوان لباس شخصی بگم که من هم تیپ شما هستم! و بی خیال ما شو !ما خودمون راهمونو می گیریم میریم!اما خلاصه ایشون کمی استرس داشتند و با شلنگی هم که در دست داشتند خواستند منو مرعوب کنند تا سریعتر محلو ترک کنم اما به خاطر گل روی صادق خان بی خیال خشونت بیشتر شدند!وماهم راهمونو به سمت بالا یعنی دانشگاه گرفتیم و پیاده حرکت کردیم؛تذکر:قبل از این برخورد لباس شخصیه دوبار دیگه هم همدیگرو با روی خوشتر ملاقات کرده بودیم واین دفعه سوم بود که دیگه طرف شاکی شده بود!<br />
بله رفتیم سمت دانشگاه که دیدیم دوتا از همین سبزکهای متوهم لجنی دارند با پدر بنده که تازه ازخونه زده بود بیرون بحث می کنند یعنی پدرم نصیحتشون می کردند. ما هم رفتیم قاطی بحث اما تنها چیزی که  از سبزکها ندیدم منطق و درست بحث کردن بود.طرف برا خودش چرند می بافت که صداسیما قابل اطمینان نیست!ودروغهای صداسیما!!منو فریب نمیده!!ومنم گفتم صداسیما دروغ نمی گوید و اساسا شما که ادعا می کنی دروغگو باید دلیل منطقی بیاری و کلا هی می رفت تو فاز بی منطقی وهوچی گری ومن هم می گفتم منطقی بحث کن!مگه می فهمید؟!! بعد از چند دقیقه که در راه دانشگاه همراه با پدرم بااون بحث کردم فهمید باید بی خیال ادامه بحث منطقیش!!بشه و راشو کشید رفت!(قیافشم همچین تابلو مزدور می زد!)ما همراه صادق وپدرم رفتیم داخل دانشگاه شدیم.ساعت حدودا نزدیک اذان ظهر شده بود.وضو که گرفتیم که بریم بنشینیم یهو حاج سعید گفت که باید حرکت کنیم به سمت بیرون چراکه باز دوباره شلوغ کرده اند و به حضور دانشجویان ومردم نیازه!ما هم که از خدا خواسته همراه با جمعیت رفتیم.البته دیگه پدرم اینجا نیومد.با صادق شعار می دادیم و رفتیم تو خیابون انقلاب هنوز سبزکی دیده نمی شد اما همچین که رسیدیم سر چهارراه ولیعصر خبر اومد که سبزکها دارند میدون ولیعصرو لجنی می کنند وما هم که پای دویدن داشتیم جلوتر از جمعیت می دویدیم به سمت میدون!صادق هم حسابی نفسش گرفته بود.منم مجبور می شدم مدام بایستم.جمعیت ما حدودا۱۰۰۰نفر می شد.جمعیت قدم زنان وگاها به صورت دو به سمت میدون ولیعصر می رفتند.والبته شعار هم می دادند در حمایت از جان ملت ایران رهبری عزیز وانقلاب اسلامی ایران.دود وآتیش وسط میدونو می دیدم من که جلوی جمعیت بودم نزدیک میدون که شدم دیدم سبزکها دارند یه مرد مسن حدود ۶۰ساله را می زنند.۵ به یک!!منم که حسابی رگم باد کرده بود سعی کردم به داد پیرمرد برسم واراذل لجنیو از دورش دور کنم.جمعیت هنوز مونده بود تا به میدون برسه،حدود ۵۰متر عقب تر بود.خلاصه با کمک دیگران سبزکهایی که داشتن پیرمردو می زدند فراری دادیم؛اما همین که جمعیت میدون که تا اون موقع داشت شمع جشن دشمن شادکنیو تو میدون ولیعصر فوت می کرد وحسابی هم تخت گاز می رفت!فهمید که یه عده از مردم اومدن تا حسابشونو با این سبزکها روشن کنند شروع به پرتاب سنگ کردند!سنگی بود که  به طرف من که ظاهرا خیلی جلوتر از جمعیت افتاده بودم می اومد!یکیو سه ثانیه قبل از اصابت به مغز مبارک جاخالی دادم!یهو تو اون گیرودار یاد صادق افتادم که نیست! پیداش نبود!دلم همینجوری که داشت شور می زد اطرافو  نگاه می کردم تا پیداش کنم که الحمدلله بعد از چند ثانیه پیداش شد البته با چشمان گریون&#8230;منم ازش معذرتخواهی کردم ودلداریش دادم اما اون می گفت برگردیم ولی من تازه می خواستم با همراهی بچه های دانشجو به حساب سبزکهای لجنی حرمت شکن برسم،قرار گذاشتم باهاش که تا وقتی که برنگشتم کنار مغازه جنب میدون ولیعصر بمونه تا برگردم!خلاصه قبول کردو منم خداحافظی کردم رفتم.جمعیت عزادار امام حسین(ع) الان به میدون رسیده بود و داشتن سبزکهای لجنی رو فراری می دادند خلاصه تا جمعیت حدودا ۱۰۰۰نفره ما اومد داخل میدون همه سبزکها گم شدن!جمعیت اغتشاشگر الان میدون هفت تیر وخیابون کریم خان بود.اونجارو هم حسابی داغون کرده بود.همینطور که از لابلای ماشینها می رفتم سمت میدون هفت تیر چشمم به حفاظهای ما بین دولاین خیابون که به شکل چوب هستند افتاد.بسیاری از انهارو کنده بودند وولو شده بود.مثل اینکه ما خیلی دیر رسیده بودیم!هر جور غلطی که می خواستند انجام داده بودند.همه جارو به لجن کشونده بودند.همینجور که داشتم به خیال خودم جلوی جمعیت تو خیابون کریم خان می رفتم به سمت هفت تیر یهو عقبو نگاه کردم دیدم جمعیت نیست شده!نگو اونها از میدون ولیعصر رفته بودند سمت دیگری ومنم نفهمیدم وتو حال وهوای خودم بودم واینجور شد که ما با چند نفر دیگه از دوستان تنها موندیم اما به راه خود ادامه دادیم&#8230;.<br />
ادامه دارد&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: محمد جواد</title>
		<link>http://www.teribon.org/election-88-memory/comment-page-1#comment-686</link>
		<dc:creator>محمد جواد</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.teribon.ir/?page_id=1109#comment-686</guid>
		<description>قبل انتخابات توی کتاب خونه ی مدرسه ی ما دعوا میشد بین دو جناح اما حالا همون طرفدارهای میرحسین با چه تنفری بهش فحش میدن!!!!!!!!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>قبل انتخابات توی کتاب خونه ی مدرسه ی ما دعوا میشد بین دو جناح اما حالا همون طرفدارهای میرحسین با چه تنفری بهش فحش میدن!!!!!!!!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: داود شریفی زیارانی</title>
		<link>http://www.teribon.org/election-88-memory/comment-page-1#comment-667</link>
		<dc:creator>داود شریفی زیارانی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.teribon.ir/?page_id=1109#comment-667</guid>
		<description>به نام خدا
من داودشریفی زیارانی در روز انتخابات سر صندوق زیاران حضور داشتم.
نماینده آقای موسوی و حاج آقا کروبی نیز حضور داشتند.
درطول روز هنگام رای گیری حافظ منافع آقای موسوی که در سر صندوق حضور داشتند به هر کدام از طرفداران آقای موسوی و یا به اصطلاح حامیان جنبش سبز می گفتند که پسر خاله رای با ماست، اما نمیدانستند که جوجه را باید آخر پاییز شمرد.
پسرخاله های خوش باور نیز با شنیدن این حرفها بساط شیرینی و خوشحالی را آماده کردند.
آمااااااااااااااااا
اما هنگام شمارش آرا شد که رای ها را جدا کردیم و تقریبا رای های آقای دکتراحمدی نژاد دو برابر رای های آقای مهندس موسوی شد.
دیدنی بود صحنه ای که ما دیدیم رنگ از رخسار بعضی ها پرید و گفتند در زیاران این گونه است در همین موقع بود که خبر از کردستان و مشهد و آبیک و قزوین رسید که دکتر احمدی نژاد اکثریت را دارد.
و باید دوستانمان بساط شادی را به حامیان دولت اسلامی تقدیم میکردند که.....
دیگه از عکس العمل نماینده حاج آقا کروبی نمی گم یا شاید دوباره بگم.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به نام خدا<br />
من داودشریفی زیارانی در روز انتخابات سر صندوق زیاران حضور داشتم.<br />
نماینده آقای موسوی و حاج آقا کروبی نیز حضور داشتند.<br />
درطول روز هنگام رای گیری حافظ منافع آقای موسوی که در سر صندوق حضور داشتند به هر کدام از طرفداران آقای موسوی و یا به اصطلاح حامیان جنبش سبز می گفتند که پسر خاله رای با ماست، اما نمیدانستند که جوجه را باید آخر پاییز شمرد.<br />
پسرخاله های خوش باور نیز با شنیدن این حرفها بساط شیرینی و خوشحالی را آماده کردند.<br />
آمااااااااااااااااا<br />
اما هنگام شمارش آرا شد که رای ها را جدا کردیم و تقریبا رای های آقای دکتراحمدی نژاد دو برابر رای های آقای مهندس موسوی شد.<br />
دیدنی بود صحنه ای که ما دیدیم رنگ از رخسار بعضی ها پرید و گفتند در زیاران این گونه است در همین موقع بود که خبر از کردستان و مشهد و آبیک و قزوین رسید که دکتر احمدی نژاد اکثریت را دارد.<br />
و باید دوستانمان بساط شادی را به حامیان دولت اسلامی تقدیم میکردند که&#8230;..<br />
دیگه از عکس العمل نماینده حاج آقا کروبی نمی گم یا شاید دوباره بگم.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ابراهیم مهدوی</title>
		<link>http://www.teribon.org/election-88-memory/comment-page-1#comment-654</link>
		<dc:creator>ابراهیم مهدوی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.teribon.ir/?page_id=1109#comment-654</guid>
		<description>سلام
دور قبلی انتخابات در مرحله اول به آقای هاشمی رای دادم وبقیه رو حائز شرایط نمی دانستم. البته آدم های خوب بودند.روزگاری خیلی دوست داشتم که ایام انتخابات ریاست جمهوری در تهران باشم. اتفاقا خدمت سربازی من با انتخابات نهم ریاست جمهوری هم زمان شد.
دور اول در تهران وشهرهای بزرگ اسم آقای هاشمی خیلی مطرح بود. ولی در خوابگاه شب هایی که کاندیداها صحبت می کردند ؛ هر وقت احمد نژاد بود شلوغ تر می شد. واقعا من دلیل خاصی هم نمی دیدم. حالا شاید بعضی ها فقط برای تمسخر واین که یک شهردار هم کاندیدا شده است. ولی شلوغ می شد.من بیشتر به حرف های احمدی نژاد گوش دادم دیدم با فطرت درونی من خیلی سازگار است.
اما گزینه ام هاشمی بود. دور اول تمام شد. دور دوم در تهران یک هجمه وسیعی علیه احمدی نژاد شروع شد. من مرخصی گرفتم و ه شهرمان برگشتم. گویا از یک کشور به ک کشور دیگه رفته بودم.در شهرهای کوچک فقط صحبت از احمدی نژاد بود.طرفداران هاشمی مشخص تر شدند .دیدم همان طرفداران خاتمی هستند.مثلا نماینده شهر ما ( کاشمر) که از مخالفین سر سخت هاشمی در دوره های قبل بود یک باره علیه احمدی نژاد و از تغییر هاشمی صحبت به میان آورد.
شک نکردم فتنه هایی در حال طراحی است. از هاشمی بریدم. تقربا نظر 100 نفر را تلفنی جویا شدم ؛ شنیدم با حرارت می گویند فقط با احمدی نژادیم.
تبلیغات رنگین علیه احمدی نژاد در هیج جای کشور جواب نداد. این یکی از خاطرات من است که تجربه هایی برای آینده باشد</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام<br />
دور قبلی انتخابات در مرحله اول به آقای هاشمی رای دادم وبقیه رو حائز شرایط نمی دانستم. البته آدم های خوب بودند.روزگاری خیلی دوست داشتم که ایام انتخابات ریاست جمهوری در تهران باشم. اتفاقا خدمت سربازی من با انتخابات نهم ریاست جمهوری هم زمان شد.<br />
دور اول در تهران وشهرهای بزرگ اسم آقای هاشمی خیلی مطرح بود. ولی در خوابگاه شب هایی که کاندیداها صحبت می کردند ؛ هر وقت احمد نژاد بود شلوغ تر می شد. واقعا من دلیل خاصی هم نمی دیدم. حالا شاید بعضی ها فقط برای تمسخر واین که یک شهردار هم کاندیدا شده است. ولی شلوغ می شد.من بیشتر به حرف های احمدی نژاد گوش دادم دیدم با فطرت درونی من خیلی سازگار است.<br />
اما گزینه ام هاشمی بود. دور اول تمام شد. دور دوم در تهران یک هجمه وسیعی علیه احمدی نژاد شروع شد. من مرخصی گرفتم و ه شهرمان برگشتم. گویا از یک کشور به ک کشور دیگه رفته بودم.در شهرهای کوچک فقط صحبت از احمدی نژاد بود.طرفداران هاشمی مشخص تر شدند .دیدم همان طرفداران خاتمی هستند.مثلا نماینده شهر ما ( کاشمر) که از مخالفین سر سخت هاشمی در دوره های قبل بود یک باره علیه احمدی نژاد و از تغییر هاشمی صحبت به میان آورد.<br />
شک نکردم فتنه هایی در حال طراحی است. از هاشمی بریدم. تقربا نظر ۱۰۰ نفر را تلفنی جویا شدم ؛ شنیدم با حرارت می گویند فقط با احمدی نژادیم.<br />
تبلیغات رنگین علیه احمدی نژاد در هیج جای کشور جواب نداد. این یکی از خاطرات من است که تجربه هایی برای آینده باشد</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: احسان کریمی</title>
		<link>http://www.teribon.org/election-88-memory/comment-page-1#comment-652</link>
		<dc:creator>احسان کریمی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.teribon.ir/?page_id=1109#comment-652</guid>
		<description>«بسم الله الرحمن الرحیم»
روز قدس بود.
جمعی از مردم اغفال شده در جریان انتخابات هم در مراسم روز قدس شرکت کرده بودند. منتها نه برای حمایت از قدس شریف و نه برای پیروی از آرمانهای حضرت روح الله -که فقط به زبان خود را پیروان خط او میخواندند و عملشان در این روز با شعار نه غزه، نه لبنان و روز 13 آبان با شعار مرگ بر روسیه بر حقجویان مشهود بود- بلکه برای بزرگداشت آمریکا و اسرائیل و چراغ سبز دادن به آنها -کما این که اوباما خود را با آنها میدانست.
ظاهرا بی بی سی فارسی و صدای آمریکا به آنها یاد داده بودند که چگونه دعوا راه بیندازند و البته چگونه آن را رسانه ای کنند (خیلی ساده تنها با یک دستگاه تلفن همراه!). دختری که بر خلاف اکثریت سبز اموی با ظاهر مذهبی ظاهر شده بود، وقتی چفیه به گردن من دید و ظاهر حزب اللهی مرا دید با خودش حساب کرد که اگه عکس رهبرشو که عشقشه ازش بگیرم و جلوش پاره کنم حتما عصبانی میشه و میتونه یه سوژه بده دست رسانه های صهیونیستی...
خلاصه اومد طرف من و ازم خواست که عکسو بهش بدم...
من هم که دستشو خونده بودم نامردی نکردم و عکس قدسو بهش دادم...
یه نگاه بهش انداخت و وقتی دید نقشه اش نقش بر آب شده اخمی کرد و عکس و مچاله کرد و پرتاب کرد روی زمین...
البته موارد دیگری هم در این روز دیدم که حال و حوصله تعریف کردن همشو ندارم...
مثلا ظاهرا خودشون یه اشک آور زده بودن و بعدش شعار میدادن بی شرفا روزه ایم و بعد دیدم که بعضیاشون داشتن آدامس میجویدند!!! آدم یاد نماز جمعه های مختلط و جدا جدای از همشون میفته!!!
امیدوارم توی هر لحظه از تاریخ که این خاطره رو میخونید یاد این نکته باشید که: خداوند همیشه جوامع را آزمایش میکند. گاهی آزمایش هایی میکند که فقط عده کمی از توش سربلند بیرون میان... کسایی که با سرنوشت گذشتگانشون آشنا باشن و از عاقبت اونا عبرت گرفته باشن و کسایی که اهل بصیرت باشن که با پیروی از حق بدست میاد.
«یا ایها الذین آمنوا ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا و یکفر عنکم سییاتکم و یغفر لکم و الله ذو الفضل العظیم» سوره ۸: الأنفال- آیه 29</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>«بسم الله الرحمن الرحیم»<br />
روز قدس بود.<br />
جمعی از مردم اغفال شده در جریان انتخابات هم در مراسم روز قدس شرکت کرده بودند. منتها نه برای حمایت از قدس شریف و نه برای پیروی از آرمانهای حضرت روح الله -که فقط به زبان خود را پیروان خط او میخواندند و عملشان در این روز با شعار نه غزه، نه لبنان و روز ۱۳ آبان با شعار مرگ بر روسیه بر حقجویان مشهود بود- بلکه برای بزرگداشت آمریکا و اسرائیل و چراغ سبز دادن به آنها -کما این که اوباما خود را با آنها میدانست.<br />
ظاهرا بی بی سی فارسی و صدای آمریکا به آنها یاد داده بودند که چگونه دعوا راه بیندازند و البته چگونه آن را رسانه ای کنند (خیلی ساده تنها با یک دستگاه تلفن همراه!). دختری که بر خلاف اکثریت سبز اموی با ظاهر مذهبی ظاهر شده بود، وقتی چفیه به گردن من دید و ظاهر حزب اللهی مرا دید با خودش حساب کرد که اگه عکس رهبرشو که عشقشه ازش بگیرم و جلوش پاره کنم حتما عصبانی میشه و میتونه یه سوژه بده دست رسانه های صهیونیستی&#8230;<br />
خلاصه اومد طرف من و ازم خواست که عکسو بهش بدم&#8230;<br />
من هم که دستشو خونده بودم نامردی نکردم و عکس قدسو بهش دادم&#8230;<br />
یه نگاه بهش انداخت و وقتی دید نقشه اش نقش بر آب شده اخمی کرد و عکس و مچاله کرد و پرتاب کرد روی زمین&#8230;<br />
البته موارد دیگری هم در این روز دیدم که حال و حوصله تعریف کردن همشو ندارم&#8230;<br />
مثلا ظاهرا خودشون یه اشک آور زده بودن و بعدش شعار میدادن بی شرفا روزه ایم و بعد دیدم که بعضیاشون داشتن آدامس میجویدند!!! آدم یاد نماز جمعه های مختلط و جدا جدای از همشون میفته!!!<br />
امیدوارم توی هر لحظه از تاریخ که این خاطره رو میخونید یاد این نکته باشید که: خداوند همیشه جوامع را آزمایش میکند. گاهی آزمایش هایی میکند که فقط عده کمی از توش سربلند بیرون میان&#8230; کسایی که با سرنوشت گذشتگانشون آشنا باشن و از عاقبت اونا عبرت گرفته باشن و کسایی که اهل بصیرت باشن که با پیروی از حق بدست میاد.<br />
«یا ایها الذین آمنوا ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا و یکفر عنکم سییاتکم و یغفر لکم و الله ذو الفضل العظیم» سوره ۸: الأنفال- آیه ۲۹</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: امراله مهماندوست</title>
		<link>http://www.teribon.org/election-88-memory/comment-page-1#comment-644</link>
		<dc:creator>امراله مهماندوست</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.teribon.ir/?page_id=1109#comment-644</guid>
		<description>این مطلب را به نوشته قبلی ام اضافه نمایم (تا ده روزی بعد از انتخابات بدو اینکه کسی از بنده بخواهد شبها تا پاسی از شب در خیابانها بودم برای روز قدس و سیزده آبان و برای 16 آذر و هر مناسبتی که در آینده داشته باشیم بازبان و ... می آیم و از نظام مردمی جمهوری اسلامی دفاع خواهم نمود حتی اگر دوباره در انتخابات آتی کسی را مانند دو دوره آقای خاتمی و دوره اول آقای احمد نژاد حائز شرایط لازم ندانم)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این مطلب را به نوشته قبلی ام اضافه نمایم (تا ده روزی بعد از انتخابات بدو اینکه کسی از بنده بخواهد شبها تا پاسی از شب در خیابانها بودم برای روز قدس و سیزده آبان و برای ۱۶ آذر و هر مناسبتی که در آینده داشته باشیم بازبان و &#8230; می آیم و از نظام مردمی جمهوری اسلامی دفاع خواهم نمود حتی اگر دوباره در انتخابات آتی کسی را مانند دو دوره آقای خاتمی و دوره اول آقای احمد نژاد حائز شرایط لازم ندانم)</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: امراله مهماندوست</title>
		<link>http://www.teribon.org/election-88-memory/comment-page-1#comment-643</link>
		<dc:creator>امراله مهماندوست</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.teribon.ir/?page_id=1109#comment-643</guid>
		<description>آخرین انتخاباتی که شرکت کردم و رای دادم به آقای هاشمی رفسنجانی بود *بعد از آن شرکتم در انتخابات فقط برای مهر زدن شناسنامه ام بود * راستش نظام مردمی جمهوری اسلامی ایران را قبول دارم * اولین دوره 4 ساله  آقای خاتمی آخرین دوره 4 ساله آقای خاتمی اولین دوره 4 ساله  آقای احمدی نژاد  * فقط شناسنامه ام را مهر می زدم و برگ تعرفه رای را می دزدیدم و به خانه می آوردم (اگر برای گفته ام مدرک بخواهید اصل برگه ها را تقدیم خواهم کرد) اما وقتی در بلوار چمران شیراز رقص دخترها و پسر ها را برای آقای موسوی و کروبی دیدم بعد هم تعلق خاطر و تمایل آقای رضایی به آقایان خاتمی موسوی کروبی را احساس کردم صد در صد شدم آقای حمدی نژادی * در مورد سلامت انتخابات شکی نداشتم چون شخصاً تجربه کاندید شدن برای شورا شهر و عضو صندوق و بازرس حوزه اخذ رای بودن را داشته ام و تبلیغات آنان را باور نکردم چون خوب می دانم که در انتخابات ریاست جمهوری خصوصاً انتخابات دهم حدود 20 نفر که اکثراً از معتمدین محلی هستند و چون با عقاید و مشاغل مختلف اطراف صندوق هستند و قبل از آغاز رایی گیری صندوق را خالی تحویل گرفته و پلمپ می نمایند در حین رایی گیری آن موقع که بنده بازرس بودم تخلفی که مشاهده نمودم تبلیغ یک عضو صندوق برای یکی از کاندیدها بود که با تذکر شفاهی تمام شد البته چون موقع انداختن رای به صندوق مردم کنترل نمی شوند آن هم بی نتیجه برای کاندیدها است در پایان رایی گیری هم پلمپ صندوق را باز بعد صندوق را باز می نمایند بعد از شمارش آرا و ثبت تعداد آرا در فرمهای مربوطه و امضای آن توسط اعضا یکی از فرمها را در صندوق گذاشته و صندوق را بسته و بعد پلپ می نمایند و برای بخشداری همراه صندوق فرمها بصورت رایانه ای و فیزیکی ارسال می شود بعد از بخشداری هم باز صندوقها با آمار رایانه ای و فیزیکی بدون دخل و تصرف برای فرمانداری ارسال می شود در فرمانداری هم باز هم بصورت رایانه ای و هم فیزیکی صندوق بدون دخل و تصرف به استانداری ارسال می شود در استانداری صندوق ها را نگه می دارند و آمار آن بصورت رایانه ای و فیزیکی بدون دخل تصرف برای وزارت کشور ارسال می شود  که در آنجا هم رایانه ها لحظه به لحظه آمار کلی کاندیدها را نشان می دهد و مسئولین هم اعلام می نمایند اصلا&quot; هرکجا دستی کج شود مشخص می شود * حیف که وقت ندارم که مرقومه را مرتب تر برایتان بنویسم  * حیف که رسانه های زنجیره ای مانند صدای آمریکا wittr , فیس بوک , جرس , موج سبز , رونت , نوروز و ... وابسته به شبکه عنکبوتی دارند با دروغهایشان جوانان پاک امت اسلامی را گمراه می کنند *</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آخرین انتخاباتی که شرکت کردم و رای دادم به آقای هاشمی رفسنجانی بود *بعد از آن شرکتم در انتخابات فقط برای مهر زدن شناسنامه ام بود * راستش نظام مردمی جمهوری اسلامی ایران را قبول دارم * اولین دوره ۴ ساله  آقای خاتمی آخرین دوره ۴ ساله آقای خاتمی اولین دوره ۴ ساله  آقای احمدی نژاد  * فقط شناسنامه ام را مهر می زدم و برگ تعرفه رای را می دزدیدم و به خانه می آوردم (اگر برای گفته ام مدرک بخواهید اصل برگه ها را تقدیم خواهم کرد) اما وقتی در بلوار چمران شیراز رقص دخترها و پسر ها را برای آقای موسوی و کروبی دیدم بعد هم تعلق خاطر و تمایل آقای رضایی به آقایان خاتمی موسوی کروبی را احساس کردم صد در صد شدم آقای حمدی نژادی * در مورد سلامت انتخابات شکی نداشتم چون شخصاً تجربه کاندید شدن برای شورا شهر و عضو صندوق و بازرس حوزه اخذ رای بودن را داشته ام و تبلیغات آنان را باور نکردم چون خوب می دانم که در انتخابات ریاست جمهوری خصوصاً انتخابات دهم حدود ۲۰ نفر که اکثراً از معتمدین محلی هستند و چون با عقاید و مشاغل مختلف اطراف صندوق هستند و قبل از آغاز رایی گیری صندوق را خالی تحویل گرفته و پلمپ می نمایند در حین رایی گیری آن موقع که بنده بازرس بودم تخلفی که مشاهده نمودم تبلیغ یک عضو صندوق برای یکی از کاندیدها بود که با تذکر شفاهی تمام شد البته چون موقع انداختن رای به صندوق مردم کنترل نمی شوند آن هم بی نتیجه برای کاندیدها است در پایان رایی گیری هم پلمپ صندوق را باز بعد صندوق را باز می نمایند بعد از شمارش آرا و ثبت تعداد آرا در فرمهای مربوطه و امضای آن توسط اعضا یکی از فرمها را در صندوق گذاشته و صندوق را بسته و بعد پلپ می نمایند و برای بخشداری همراه صندوق فرمها بصورت رایانه ای و فیزیکی ارسال می شود بعد از بخشداری هم باز صندوقها با آمار رایانه ای و فیزیکی بدون دخل و تصرف برای فرمانداری ارسال می شود در فرمانداری هم باز هم بصورت رایانه ای و هم فیزیکی صندوق بدون دخل و تصرف به استانداری ارسال می شود در استانداری صندوق ها را نگه می دارند و آمار آن بصورت رایانه ای و فیزیکی بدون دخل تصرف برای وزارت کشور ارسال می شود  که در آنجا هم رایانه ها لحظه به لحظه آمار کلی کاندیدها را نشان می دهد و مسئولین هم اعلام می نمایند اصلا&#8221; هرکجا دستی کج شود مشخص می شود * حیف که وقت ندارم که مرقومه را مرتب تر برایتان بنویسم  * حیف که رسانه های زنجیره ای مانند صدای آمریکا wittr , فیس بوک , جرس , موج سبز , رونت , نوروز و &#8230; وابسته به شبکه عنکبوتی دارند با دروغهایشان جوانان پاک امت اسلامی را گمراه می کنند *</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
