شنبه ۰۲ اردیبهشت ۹۱ | ۱۰:۵۷

فلسفه ما در زمينه ذهنيات مجرد باقی مانده است

همگان مي دانند فضاي نقد و مناظره، فضاي امنيت و آزادي و عقلانيت است و اگر كساني اين فضا را چنان تنگ كنند كه جز خود در آن نگنجند، چگونه مي توانند ديگران را به ضيافتي تعارف كنند كه در آن نه مراعات قواعد نقد شود و نه برابري و آداب ميزباني؟..آيا نسبت دادن امتحان بدايه، نهايه بدهيد، شهوت شهرت، بيسواد و… پاسخي علمي است؟…با توجه به آنچه گذشت، اولين سوال اين است كه آيا براستي فلسفه موجود، به تعبير مقام معظم رهبري مي تواند «امتداد عيني» داشته باشد؟


محمد مهدی بهداروند– بررسی کارآمدی فلسفه و مسئله اصلی آن، موضوعی است که در سخنرانی‌های حسن عباسی مطرح گردیده و به عنوان یک موج اجتماعی، سیاسی و فرهنگی بروز نموده است. فارغ از اینکه در هر حوزه‌ای بحث نمودن و از موضع یک متخصص و اهل فن سخن دادن امری صحیح و عقلانی است یا خیر، نگارنده بر این باور است که هرگز نباید در صحنه مباحث فرهنگی بدون قواعد نقد عمل نمائیم.

همگان می‌دانند فضای نقد و مناظره، فضای امنیت و آزادی و عقلانیت است و اگر کسانی این فضا را چنان تنگ کنند که جز خود در آن نگنجند، چگونه می‌توانند دیگران را به ضیافتی تعارف کنند که در آن نه مراعات قواعد نقد شود و نه برابری و آداب میزبانی؟

با توجه به آنچه گذشت، اولین سوال این است که آیا براستی فلسفه موجود، به تعبیر مقام معظم رهبری می‌تواند «امتداد عینی» داشته باشد؟ مفهوم محوری فلسفه و ارتباط آن با منطق مواد و منطق صورت چیست و روند دستیابی به آن کدام است؟

آنان که پاسخ به این سوال را فارغ از درگیری‌های بی‌حاصل سیاسی داده‌اند، بر این باورند که فلسفه غیر از تفسیر جهان، باید به تسخیر آن نیز بپردازد. به عبارت دیگر اتفاقی که در غرب رخ داد، این بود که رابطه تسخیر و تفسیر منقطع شد. بدین معنی که بشر بدون اینکه جایگاه خود را در نظر بگیرد، به تسخیر جهان پرداخت. لذا «فلسفه عمل» غرب منتهی به وضعیتی شده است که اکنون شاهد آن هستیم.

بر این اساس باید با رویکردی که فلسفه عملمان هماهنگ با فلسفه تفسیرمان باشد، این واقعیت محقق شود و تلاش کنیم که دامنه فلسفه نظری ما که جهان را تفسیر می‌کند، به فلسفه عمل که ابزار تسخیر جهان و بازسازی تمدن بر مبنای فلسفه است منتهی شود.

با توجه به آنچه گذشت، باید پذیرفت که فلسفه اسلامی در درون خود نیازمند تحول و تکامل است. اما اینکه حجیت خود فلسفه به کجا باز می‌گردد، سوال جدی دیگری در مقابل هر خواننده‌ای است. یعنی فلسفه با این کارکرد و گستره، چه رابطه‌ای با حوزه‌های ایمان، وحی و اعتقادات دارد و چگونه به حجیت می‌رسد؟ آیا براستی پایگاه حجیت آن برون زاست یا به درون خود باز می‌گردد؟ آیا نیازی به بازنگری در هماهنگی فلسفه با وحی وجود ندارد؟ آیا باید متد و روش جدیدی را در نظر گرفت تا فلسفه با این گستره کارکرد و عقلانیت بوسیله شیوه دیگری حجیت خود را اثبات نماید؟ این یک سوال اساسی و جدی است، مخصوصاً اگر بخواهیم حوزه کارکرد فلسفه را توسعه بدهیم و معتقد شویم فلسفه می‌بایست به عنوان یک عقلانیت پایه در همه ساحت‌های زندگی بشری اشراب شود. آنگاه سوال بسیار جدی تری مطرح می‌شود که اگر چنین نشد و حوزه فلسفه مبتنی بر وحی تفسیر نگردید، آیا این امر به معنای بی‌نیازی از وحی نیست؟ آیا این‌‌ همان راهی نیست که غرب در بدست آوردن «فلسفهٔ شدن» طی کرده است؟

خوشبختانه در سالیان پیش، مخصوصاً با تاکید رهبر معظم انقلاب مبنی بر اینکه «نقص فلسفه ما آن است که این ذهنیت، امتداد سیاسی و اجتماعی ندارد، فلسفه‌های غربی برای همه مسائل زندگی مردم کم و بیش تکلیف معین می‌کنند؛ یعنی سیستم اجتماعی ارائه می‌دهند، سیستم سیاسی را هم معین می‌کنند، اما فلسفه ما به کلی در زمینه ذهنیات مجرد باقی مانده و امتداد نیافته است. باید این امتداد را تأمین کرد و این امر شدنی است. (سخنرانی در جمع نخبگان حوزه علمیه قم ۱۳۸۲)»

در حوزه‌های علمیه این رویکرد در حال گسترش است که چه نسبتی باید بین توسعه عقلانیت و تعبد به وحی برقرار کرد؟ آیا پایگاه حجیت فلسفه، مستقل از وحی توصیف می‌شود و به بدیهیات و برهان بر می‌گردد؟ هماهنگی برهان و وحی چگونه است؟

البته باید دقت نمود که امتداد فلسفه در عینیت، هرگز بدین معنا نیست که فلسفه جایگزین علوم شود یا کارکردی را که از علوم داریم، مستقیماً از فلسفه توقع داشته باشیم. بلکه مراد این است که فلسفه از طریق یک مکتب در عینیت جاری شود. زیرا از طریق عقلانیت ممکن است به مکتبی رسید که آن مکتب راهکارهای شخصی را برای زندگی اجتماعی در نظر گرفته باشد. تا کنون چنین ارتباطی بین فلسفه و کارکردهای اجتماعی برقرار بوده است. در حوزه اخلاق، حقوق و… می‌توان ارتباطی را بین فلسفه و یک مکتب اخلاقی یا حقوقی و یا مکتبی جامع مانند مکتب اسلام دید. احتمالات دیگری نیز در این مورد وجود دارد که به دلیل طولانی نشدن بحث از آن خودداری می‌شود و به فرصتی دیگر واگذار می‌گردد.

با توجه به آنچه گذشت، باید پذیرفت که فلسفه موجود، فلسفه‌ای غیر کاربردی است و ضرورت دارد که ضمن کاربردی شدن که به کاربردی شدن عقلانیت باز می‌گردد، در یک مرحله بالا‌تر که هماهنگی بین وحی و عقلانیت است، فلسفه «طریق جریان یافتن دین در کارکردهای اجتماعی» شود. این کار یعنی جاری شدن دین در کارکردهای اجتماعی، باید از طریق یک عقلانیت پایه واقع شود که برای جریان فرهنگ ایمان در عمل منطق سازی کند؛ زیرا از این نظر، امتداد دین در حوزه حیات اجتماعی بدون چنین عقلانیتی ممکن نیست. بنابراین ضرورت کاربردی شدن فلسفه، ضرورت جریان فرهنگی ایمان در حوزه حیات اجتماعی است.

… موضوعی که در آن حسن عباسی علی رغم تسلط کامل وی بر مباحث سنگین فلسفی مطرح کرده است، چیزی جز طرح سوال از این واقعیات نمی‌باشد.

البته بر اساس آنچه از وی منعکس گردیده، تعریض به سرمایه‌های علمی حوزه علمیه نظیر استاد آیت الله جوادی، علامه طباطبایی امری مذموم و غیر قابل پذیرش است. آنچه در نقد و بررسی این سخنان (ولو به هر انگیزه‌ای رسانه‌ای شده‌اند) باید مورد دقت قرار گیرد، این است که در مباحثه‌های علمی ضرورت ادب، متانت، علمی بحث نمودن از اصول ابتدایی و سطحی هر فرد نقاد است. آیا نسبت دادن امتحان بدایه، نهایه بدهید، شهوت شهرت، بیسواد… پاسخی علمی است؟ این سیره غلط را این آقایان از کدام استاد یاد گرفته‌اند؟ آیا با این شیوه، مباحث علمی قدرت نقد شدن پیدا می‌کنند؟ بی‌شک حرکت هر دو طرف موضوع و پاسخ آن غلط بوده و محتاج یک بازنگری درونی جدی است.

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: