سه‌شنبه 06 جولای 10 | 11:56

بسيجي به حاج احمد گفت: شكايتت را به حاج احمد خواهم كرد

رفت جلو و با آن دست‏هاى درشتش، اين بسيجى كوچك را در آغوش گرفت و در حالى كه او را مثل جان شيرين در آغوش خودش مى‏فشرد، با يك لحن بُغض‏آلودى به زحمت گفت: «غلط كردم برادر جان… غلط كردم!»


“… سوار بر لندرورِ داشتيم همراه حاج‏احمد از مريوان خارج مى‏شديم. مطابق معمول، حاجى مى‏خواست به پايگاه‏هاى اطراف سركشى كند. آن روزها به دليل در پيش بودن عمليات محمد رسول‏اللَّه(ص)، به تازگى يك سرى نيروى بسيجى برايمان فرستاده بودند و حاج‏احمد خيلى خودش را مقيد مى‏دانست تا به آنها رسيدگى كند. اواسط راه، يك دفعه ديدم حاج احمد با يك لحن تند و آشفته‏ به من نهيب مى‏زند: على، بزن كنار!
من كه از اين برآشفتگى ناگهانى حاجى خيلى دستپاچه شده بودم، پرسيدم: چى شده حاجى مگه؟ با تيغه دست محكم روى داشبورد كوبيد و گفت: به تو مى‏گم بزن كنار، همين حالا!

كوبيدم روى ترمز. به خاطر يخبندان دى‏ماه و سطح لغزنده جاده، ماشين كمى سُر خورد تا در حاشيه جاده متوقف بشود. حاجى معطل نكرد، سريع از ماشين بيرون پريد.

من هم پشت سرش از ماشين خارج شدم. ديدم آن دست جاده، يك بچه بسيجى حدوداً چهارده – پانزده ساله، روى يك تَلِ بزرگ برفى، ايستاده. مثلاً نيروى تأمين جاده بود. يك دست لباس خال پلنگى گل و گشاد به تن داشت. زبانه پوتين‏هايش بيرون زده بودند و بندهاى‏شان هم باز بود. جيب خشاب‏هايش به صورت كج و معوجى از فانسقه‏اش آويزان بود. تفنگ ژ-3 را هم به جاى آنكه روى دست گرفته باشد، از بند به شانه‏اش انداخته و براى گرم كردن خودش، توى دست‏هاى كبود شده‏اش “ها ” مى‏كرد. خلاصه، هيچ‏چيز او به يك نيروى تأمين جاده شباهت نداشت. حالا، از اين طرف، احمد هم با آن لباس كردى تنش و كلاه‏كشىِ كاموايى كه لبه آن را تا زير ابروهايش پايين كشيده بود، هيبت غريبى داشت و با چنين سر و وضعى مثل برقِ بلا داشت مى‏رفت به سمت آن بنده خدا. معلوم بود از اين برخورد بوى خوشى به مشام نمى‏رسد. فهميدم اگر دير بجنبم، حتماً با او برخورد تندى خواهد كرد. سريع خودم را به حاجى رساندم اما ديگر دير شده بود.

احمد تا با او رودررو شد، با يك قهر و غضبى گفت: اين چه وضع نگهبانى دادنه؟ كي به تو آموزش داده؟ اصلاً بگو ببينم، كي تو را اينجا تأمين گذاشته؟!
بعد هم دست دراز كرد، تفنگ را از سرشانه او قاپيد، سريع خشاب آن را در آورد و گلنگدن كشيد و تو لوله نگاهى انداخت و باز غرّيد: «اين تفنگه يا لوله بخارى! »از آن طرف، آن طفل معصوم كه بدجورى از اين برخورد توفانى احمد يكّه خورده بود، با آن جُثّه لاغر و قد و قواره كوچكش، عين يك گنجشك داشت مى‏لرزيد و فقط بِر و بِر داشت به اين تازه وارد اخمو و تندخو نگاه مى‏كرد. احمد پرسيد: «نيروى كدوم پايگاهى؟» به زحمت لب باز كرد و گفت: «سروآباد». احمد تفنگ را به طرف او گرفت اما پسرك يكدفعه‏اى بُغضش تركيد و همان‏طور كه سرش را بالا گرفته بود و توى چشم‏هاى احمد زل زده بود، اشك از چشم‏هايش سرازير شد و گفت: «شما خودت كى هستى كه اومدي سر من داد مى‏زنى؟ اسمت چيه؟ نيروى كدام پايگاهى؟»

آقا، احمد را می‏بينى؛ متعجب در سكوت به او خيره شده بود. پسرك با همان بغض و اشك و لحن معترض توى سينه احمد درآمد كه:« لااقل خوب بود مى‏دونستى من كى هستم!… اصلاً تو مى‏دانى فرمانده من كيه؟…من نيروي حاج احمدم. دعا كن، فقط دعا كن پاى من به مريوان نرسه! اگر برم مريوان ، يكراست مى‏رم پيش برادر احمد، اون مى‏دونه حق كسايى كه به خودشون جرأت بدن سر بسيجى داد بزنن را چطور كف دست‏شون بذاره! حالا چرا لال شدى؟ يالاّ اسم خودت رو بگو ببينم! اسم مسؤولت چيه؟»

آقا، تازه فهميديم طفلك چون يك راست از سنندج به سروآباد رفته، اصلاً احمد را قبلاً نديده و نمى‏شناسد. از آن طرف، حاجى را مى‏گوييد؟ همان جا صد بار مُرد و زنده شد. رفت جلو و با آن دست‏هاى درشتش، اين بسيجى كوچك را در آغوش گرفت و در حالى كه او را مثل جان شيرين در آغوش خودش مى‏فشرد، با يك لحن بُغض‏آلودى به زحمت گفت: «غلط كردم برادر جان… غلط كردم!»
آن طفلك هم كه هنوز متوجه موضوع نشده بود، در حالى كه به سختى تقلاّ مى‏كرد از آغوش احمد خارج شود، مى‏گفت: «اينا رو به من نگو، تو بازداشتى، پُستم كه تموم شد، يك راست مى‏برمت پيش برادر احمد! “.

  1. تریبون مستضعفین » بسیجی به حاج احمد گفت: شکایتت را به حاج احمد خواهم کرد « وب‌گردی‌های من
    6 جولای 2010

    […] تریبون مستضعفین » بسیجی به حاج احمد گفت: شکایتت را به حا…. […]

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: