یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
چهارشنبه ۲۱ تیر ۹۱ | ۰۷:۰۰

رمان «بار باران»، همسفر شاهرخ و گوهرشاد در راه طوس

رمان «بار باران» نوشته «سعید تشکری» نگاهی دارد به گوهرشاد و مسجد فیروزه‌ای‌اش. در ابتدای روایت اول نویسنده شرحی داده است که به مدد آن تا آخر کتاب را می خوانیم: «این مکتوب را نوشتم؛ تا گوهرشاد بیگم که می داند، بخواند. و هم تو که می خوانی اش، و هم من که نوشتم وکاتبم!»


تریبون مستضعفین- حمزه خوشبخت

سعيد تشكري كه چندي پيش رمان «پاريس، پاريس» را راهي بازار كتاب كرد، اين روزها رمان «بار باران» او در قفسه كتابفروشي‌ها جاي گرفته است. لحن ادبي خاص و شباهت نثر داستان به توصيفات نمايشنامه‌اي، از ويژگي‌‌هاي اين كتاب است كه از زبان گوهرشاد بيگم، سازنده مسجد گوهرشاد روايت مي‌شود.

«وقتی حضرت سلطان علی بن موسی الرضا تو را می خواهد و پا به حریم حضرتش می گذاری به چه چیزهائی می اندیشی؟ تا به حال شده است به گنبد فیروزه ای در حرم دقت کنی؟و به نسیم روح انگیز مسجد گوهرشاد دل ببندی و از آنجا به گنبد زیبایش خیره شوی؟ویا نیمه شبی پا بگذاری به ایوان مقصوره و محو عطر نماز شب خواندن ها شوی…
در این دوسفری که او خواست و راهی مشهدش شدم ، بیشتر از هرجای دیگری مسجد گوهرشاد بود که مرا در خودش فرو برده بود… کاشی‌ها، مناره‌هائی که نشان عبادت هستند ، طاق ها وآیاتی که با تو سخن می‌گویند…
شاه کاری کرده است این قوام الدین شیرازی!…»

رمان «بار باران» نوشته «سعید تشکری» نگاهی دارد به گوهرشاد و مسجد فیروزه ای اش، کتاب با روایتی که خواندید، شروع می‌شود. در ابتدای روایت اول نویسنده شرحی داده است که به مدد آن تا آخر کتاب را می خوانیم:

«این مکتوب را نوشتم؛
تا گوهرشاد بیگم که می داند، بخواند.
و هم تو که می خوانی اش،
و هم من که نوشتم وکاتبم!»

نویسنده در این قسمت از کتاب به این مسئله توجه می‌دهد که این کتاب روایت تاریخی نیست، که به قول نادر ابراهیمی تاریخ را تاریخ‌نویسان می‌نویسد واین با کار قصه‌نویسان فرق می‌کند؛ داستان، ویران شدن و باز ساخته شدن است.

قصه از تیمور مغول شروع می‌شود از صحبت‌های درونی و کشمکش‌هائی که او در آخر عمر به آن دچار بوده است در بستر مرگ به هراس افتاده است:

«تیموراز خودش به خودش به هراس افتاده بود.
تیمور در چشمان پسر کوچک خود ، چیزهائی را می‌دید و می‌شنید که خود از دانستن و دیدن آن در وحشتی عظیم بود. آرام گفت :
– شاهرخ به طوس برو! آنجا سلطانی‌ست که بی‌من و با من، بی‌تو و با تو، و هزاران هزار سلطان دیگر هم… سلطان عالم و آدمیان است، به طوس برو!»

و فصل تدفین با روایت مرگ بد تیمور مغول به پایان می رسد. در تمام طول رمان هر یک از ما خودش را می‌بیند که برای راه یافتن به درگاه سلطان طوس باید خود را شکست، گوهرشادبیگم‌ی را به کنیزی درگاه‌ش داد، شاهرخ شاه‌ی را به غلامی حضرتش داد.

روایت بیماری مادر و خواستن از گوهرشاد که مرا به سناباد ببر، روایت خواب گوهرشاد در راه طوس، قصه‌ی زیارت آمدن گوهرشاد و شاهرخ میرزا و… همه پر از است رسیدن به درگاه سلطان علی بن موسی الرضا، و شاید یکی از زیباترین قسمت‌های  داستان، قصه‌ی مسجد پیرزن باشد که تنها خانه‌ی اوست و حاضر نیست به غرور بدهد و نیمه‌شبی گوهرشاد خودش به دیدنش می‌رود و بر سفره‌ی ساده‌اش می‌نشیند و تنها همین‌وقت است که پیرزن راضی می‌شود به دادن خانه‌اش به گوهرشادی که دیگر گوهرشاد‌بیگم عروس تیمور نیست که کنیزی است از کنیزان سلطان علی بن موسی الرضا.

این رمان 184 صفحه‌ای با نثری زیبا و دقیق، فرصت خوبی را ایجاد می‌کند تا وقتی در آن حریم پاک قدم می‌زنیم حرف‌ زدن‌مان، راه رفتن‌مان، نگاه‌مان متفاوت باشد.

رمان بار باران توسط انتشارات نیستان به چاپ رسیده است.

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: