جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
سه شنبه ۰۳ مرداد ۹۱ | ۲۲:۰۰

شعر: جای من در زندگی خالی‌ست

شاعر: محمدرضا عبدالملکیان

جای من در زندگی خالی است | می‌شود برگشت | اشتیاق چشم‌هایم را تماشا کن | می‌شود در سردی سرشاخه‌های باغ | جشن رویش را بیفروزیم | دوستی را | می‌شود پرسید | چشم‌ها را می‌شود آموخت | مهربانی کودکی تنهاست | مهربانی را بیاموزیم


محمدرضا عبدالملکیان

مهربانی را بیاموزیم
فرصت آیینه‌ها در پشت در مانده است
روشنی را می‌شود در خانه مهمان کرد
می‌شود در عصر آهن
آشناتر شد
سایبان از بید مجنون ،
روشنی از عشق
می‌شود جشنی فراهم کرد
می‌شود در معنی یک گل شناور شد
مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده است
موسم نیلوفران، یعنی که باران هست
یعنی یک نفر آبی است
موسم نیلوفران یعنی
یک نفر می‌آید از آن سوی دلتنگی
می‌شود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
می‌شود در کوچه‌های شهر جاری شد
می‌شود با فرصت آیینه‌ها آمیخت
با نگاهی
با نفس‌های نگاهی
می‌شود سرشار از رازی بهاری شد
دست‌های خسته‌ای پیچیده با حسرت
چشم‌هایی مانده با دیوار رویاروی
چشم‌ها را می‌شود پرسید
یک نفر تنهاست
یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست
در زمین زندگانی آسمان را می‌شود پاشید
می‌شود از چشم‌هایش
چشم‌ها را می‌شود آموخت
می‌شود برخاست
می‌شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد
می‌شود دل را فراهم کرد
می‌شود روشن‌تر از این‌جا و اکنون شد
جای من خالی است
جای من در عشق
جای من در لحظه‌های بی دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می‌گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالی است
من کجا گم کرده‌ام آهنگ باران را ؟
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم ؟
می‌شود برگشت
می‌شود برگشت و در خود جستجویی داشت
در کجا یک کودک ده ساله در دلواپسی گم شد ؟
در کجا دست من و سیمان گره خوردند ؟
می‌شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی است
می‌شود از رد باران رفت
می‌شود با سادگی آمیخت
می‌شود کوچک‌تر از این‌جا و اکنون شد
می‌شود کیفی فراهم کرد
دفتری را می‌شود پُر کرد از آیینه و خورشید
در کتابی می‌شود روییدن خود را تماشا کرد
من بهار دیگری را دوست می‌دارم
جای من خالی است
جای من در میز سوم، در کنار پنجره خالی است
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکب‌ها
جای من در چشم‌های دختر خورشید
جای من در لحظه‌های ناب
جای من در نمره‌های بیست
جای من در زندگی خالی است
می‌شود برگشت
اشتیاق چشم‌هایم را تماشا کن
می‌شود در سردی سرشاخه‌های باغ
جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را می‌شود پرسید
چشم‌ها را می‌شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بیاموزیم

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: