جمعه ۰۶ مرداد ۹۱ | ۱۱:۰۸

شعر: جنازه‌ها، جنازه‌ها، جنازه‌های سوخته‌…

سه روز و شب عشيره را طعامِ روزه‌گير ده‌ / پس آنچه داده‌ای ستان‌، به خسته و اسير ده‌ / محرّمی قبيله را به خشمِ اشقيا ببين‌ / رَوی به هند و قدس اگر، برو و بی‌ريا ببين‌: / جنازه‌ها، جنازه‌ها، جنازه‌های سوخته‌ / ردانِ آرميده و ددانِ خودفروخته‌


علی معلم دامغانی

دَمِ ثمود و عاد كن، الا، دمِ فسرده را

به خون‌، به خون‌ ضماد كن دو دست و پایِ مُرده را

غريوِ رعد و رود را دو صبحدم ترانه كن‌

دو شب‌، دو شب‌، همين دو شب‌، از آرزو كرانه كن‌

به راه صبح تا سحر شبی دو چشمِ تر بنه‌

اگر كه خوابت آرزو، به راه سيل سر بنه‌

سه روز و شب عشيره را طعامِ روزه‌گير ده‌

پس آنچه داده‌ای ستان‌، به خسته و اسير ده‌

محرّمی قبيله را به خشمِ اشقيا ببين‌

رَوی به هند و قدس اگر، برو و بی‌ريا ببين‌:

جنازه‌ها، جنازه‌ها، جنازه‌های سوخته‌

ردانِ آرميده و ددانِ خودفروخته‌

::

الا، به دامِ آرزو نه مُردی و نه زيستی

به كامِ زندگی مپو، كجاست خنگِ نيستی؟

الا كجاست اسبِ من كه بشكنم مدار را

به آبِ نيستی زنم‌، برافكنم گدار را

گريوه ماند و اهرمن‌، الا كجاست رخشِ من‌؟

نهيبِ آذرخشِ من‌، درفشِ من‌، درخشِ من‌

سحر فسرد و صاعقه، كجاست عِرقِ گبری‌ام‌؟

كه شعله‌سان برون بَرد از اين رواقِ ابری‌ام‌…

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: