دوشنبه 12 جولای 10 | 14:44

بهلول: هم‌پاي آقاي خامنه‌اي كسي را بي‌رغبت به مقام و منصب دنيا نديدم

مرحوم بهلول گفته بود: من طي مدت عمرم، امرا و صاحب‌منصبان زيادى را ديده‌ام؛ اما كسى را به‌لحاظ بى‌رغبتى به مقام و منصب دنيا، هم‌پاى «آقا» {آيت‌الله خامنه‌اي} نديده‌ام.


بارزترين شباهت ميان مروّجان كشف حجاب در مقطع فاجعه مسجد گوهرشاد با مروّجان امروز آن، سرسپردگى فكرى و فرهنگى به اجانب است و دقيقاً به همان دليل كه مبلغان آن روز كشف حجاب، در تحقق هدفشان شكست خوردند، اينها هم نتيجه اى نخواهند گرفت.

اشاره:
پيرمرد، دنيايى است از خصال كمياب و تجربه ها و ناگفته هاى شنيدنى. او در طليعه تحصيل و در حالى كه استعداد جوشان و طبع مستعد او نمايان گر آينده درخشانش بود، از نيل به رتبه فقاهت و اجتهاد كه غايت آمال تمامى طلاب است، چشم پوشيد و با اراده و ايمانى كم منند، در طريق مبارزه با حكومت وابسته و ديانت برانداز رضا خان گام نهاد. در مقطعى كه تنها دو دهه از حيات خويش را پشت سر نهاده بود، با درايت و دليرى، قيام و خروش مردم مسلمان مشهد در مسجد گوهرشاد را هدايت كرد و پس از آن با تحمل سى سال زندان و تبعيد در افغانستان، جلوه اى بارز از شكيبايى مجاهدان راه خدا را نمايان ساخت.

مجموعه اى از ويژگى هايى بى مانند و رازآلود فردى، چون دائم السفر و دائم الصوم بودن، حافظه قوى و نداشتن مسكن و مأوى و رژيم غذايى خاص، عافيت جسمانى را براى او، پس از سپرى كردن قريب به يك قرن از حياتش، به ارمغان آورده بود. نام شيخ محمد تقى بهلول در تاريخ معاصر ايران، مترادف با حادثه كشتار مردم، در مسجد گوهرشاد است؛ فاجعه اى كه رژيم رضاخان در پى اعلام قانون كشف حجاب و قيام عمومى مردم مسلمان و غيرتمند ايران عليه آن، به بار آورد. در ادامه، پاى سخنان او درباره اين حوادث كه در سال هاى آخر عمر خويش بيان كرده، مى نشينيم.

*آقاى بهلول! چند سال داريد؟
97 سال.

* چرا به اين نام شهرت پيدا كرديد؟
در كودكى براى زن ها منبر مى رفتم و هميشه بعد از درس و منبر، در اوقات فراغت، به بازى هاى كودكانه و بيشتر به بازى با حيوانات مى پرداختم. زن هاى محل هم مى گفتند نه به آن منبر و روضه ات و نه به اين بازى گوشى هايت؛ رفتارهاى تو مثل رفتار بهلول زمان امام صادق عليه السلام است.
در سن 7 سالگى، قرآن را حفظ كردم. بيشتر خطبه هاى نهج البلاغه و خطبه فدكيه حضرت زهرا عليهاالسلام و اغلب دعاهاى صحيفه سجاديه و دعاهاى ديگر، نظير ابوحمزه و بعضى از كتاب هاى درسى حوزه، نظير الفيه ابن مالك، تهذيب المنطق و مطوّل و وافيه در اصول را حفظ هستم. همه دويست هزار بيت شعرى كه خودم گفته ام و پنجاه هزار شعر از شعراى ديگر، مثل سعدى و قصيده يوسف و زليخاى جامى را هم از بر هستم.

* نمى توان با شما سخن گفت و از واقعه كشتار مسجد گوهرشاد، ذكرى به ميان نياورد؛ اين رويداد، در چه بستر تاريخى اتفاق افتاد؟
واقعه كشف حجاب، لكه ننگى در تاريخ دوران سلطه رضاشاه است. اين تصميم رضاخان، در بسيارى از علما و متدينين، انگيزه ايجاد كرد تا در برابر حكومت بايستند. حضرت آية الله حاج آقا حسين قمى به تهران سفر كرد تا رضاخان را از كشف حجاب برحذر دارد. شاه نه تنها جلو كشف حجاب را نگرفت، بلكه وى را در باغى بازداشت كرد. در آن وقت، من يك جوان 27 ساله بودم.

پس از دستگيرى آية الله قمى، شروع كردند به دستگيرى مرتبطين با او و به دنبال گرفتن من هم بودند. در همان ايام، يك روز در حرم امام رضا عليه السلام، يك پليس با لباس شخصى جلو آمد و در گوشم گفت: پليس تو را مى خواهد؛ با من بيا! من تلاشى براى فرار نكردم و ايستادم. مردمى كه اين شخص را مى شناختند، تدريجاً دور ما جمع شدند و به او گفتند: شيخ را كجا مى خواهى ببرى؟

به تدريج به جمعيت معترض افزوده شد و چند نفر پليس هم به كمك پليس دستگير كننده من آمدند. كم كم دو گروه داشتند با هم درگير مى شدند كه خادمين حرم آمدند و يك راه حل ميانه را پيشنهاد كردند. آنها گفتند: شما شيخ را در يكى از اتاق هاى حرم نگه داريد تا رئيس پليس بيايد و درباره او تصميم بگيرد. اين، ظاهر قضيه بود و آنها مى خواستند شب، پس از پراكنده شدن مردم، مرا به پليس تسليم كنند.

براى اين كه مردم دائماً از حالم باخبر باشند و متفرق نشوند، پشت شيشه اتاق ايستاده بودم. مردم هر لحظه تعدادشان زيادتر مى شد. در اين هنگام، فردى كه لباس پهلوى بر تن داشت و كلاه شاپو سرش بود و بعدها فهميدم «احتشام رضوى» است، به ميان مردم آمد و گفت: اى مردم! شما كه حدوداً چهل هزار نفريد، از چهار نفر پليس مى ترسيد؟ چرا به اينها حمله نمى كنيد تا شيخ را آزاد كنيد؟ بعد در حالى كه فرياد يا حسين عليه السلام مى زد، كلاه شاپوى خودش را به زمين زد و گفت: لعنت بر اين كلاه و به طرف اتاق پيش آمد. مردم نيز همراه او آمدند. پليس مجبور به فرار شد و مردم مرا بر شانه هايشان گرفته، با صلوات و شعار مرگ بر پهلوى و مرگ بر انگليس، به مسجد گوهرشاد منتقل كردند و بر روى منبر مسجد گذاشتند. در ميان اين غوغا، رئيس اطلاعات شهربانى، خودش را به منبر رساند و به من گفت: شيخ! صحبت نكن. اين جا بود كه مردم به او حمله كردند و او را زير مشت و لگد گرفتند. پس از اين كه مردم حدود 20 دقيقه بر عليه پهلوى و دار و دسته او شعار دادند، به آنها گفتم: ما بايد خودمان را تقويت كنيم و آماده جهاد شويم و در راه آزاد شدن آية الله قمى تلاش كنيم. فردا صبح هر كس مى خواهد جهاد كند، با هر نوع سلاحى كه مى تواند، به مسجد بيايد. كم كم به شب نزديك مى شديم. در آن شب، به ما جمع متحصن حمله نكردند؛ زيرا شهربانى مى بايست براى چگونگى برخورد با ما، از تهران دستور مى گرفت. آن طور كه در همان زمان فهميدم، آن شب به رضاشاه تلگرام كرده بودند كه شخصى به نام بهلول، بر حكومت شوريده و در مسجد گوهرشاد، تحصن كرده، دستور چيست؟ او هم با آن روحيه قلدرمآبانه خود جواب داده بود: بهلول ديگر كيست؟ مسجد چيست؟ به اشد وجه به آنها حمله كنيد! فرداى آن روز، هنگام اذان صبح كه جمعه هم بود، صداى شيپور آماده باش را كه از داخل پادگان نواخته مى شد، شنيدم.

سرانجام هنگامى كه ما در حال خواندن دعاى ندبه بوديم، حرم و مسجد را محاصره كردند و پس از آن، سربازان به ما حمله كردند. وقتى دستور آتش داده شد، يكى از افسران، خودكشى كرد تا مجبور به كشتن مردم نشود. يكى ديگر از سربازان مسلمان، به يكى از افسران شليك كرد و او را كشت. اين حادثه، موجب شد كه فرمانده لشكر، از تمرد سربازان ديگر بترسد و دستور عقب نشينى بدهد. بعد از دستور او، راه ورود به صحن و مسجد باز شد. هنگام عقب نشينى سربازان، مردم سه نفر از آنها را دستگير كردند و 17 تفنگ هم از آنها به غنيمت گرفتند. به هر حال، جنگ اول با موفقيت ما تمام شد و آنها به لحاظ مسائل سياسى، عقب نشينى كردند و از ما مهلت گرفتند كه سه روز به حال سكوت باشيم تا خواسته ما برآورده شود. در مرحله اول، 14 نفر از ما شهيد شدند.

روز بعد از حمله اول، تظاهرات مردمى در خيابان هاى مشهد، در جهت تأييد ما و مخالفت با رژيم رضاخان، برقرار شد.

مردم در تهيه مايحتاج ما، خيلى كمك كردند. رژيم براى كاستن از اين علاقه و اعتقاد مردم به ما، عده اى از افراد فاسق و دزد را به حرم فرستاد تا اموال زائرين را بربايند و با نسبت دادن اين دزدى ها به نيروهاى ما، انقلابيون را بدنام كنند. پليس در جواب اشخاصى كه اموالشان به سرقت مى رفت، مى گفت: الان شيخ بهلول حرم را در اختيار گرفته، برويد اموال خود را از او بخواهيد؛ البته وقتى اين افراد نزد من مى آمدند، از اموالى كه افراد مؤمن براى قيام هديه كرده بودند، به آنها مى دادم. من وقتى ديدم كه بازار جيب برى به شكل غيرمنتظره اى در حرم گرم شده، به منبر رفتم و گفتم: اى جيب برها! شما سال هاست كه به اين كار عادت كرده ايد؛ اما در اين روزها يك بار هم كه شده، براى رضاى خدا، با تعطيل كردن دزدى خود، براى ما مشكل درست نكنيد؛ آخر هم دست به دعا برداشتم و گفتم: خدايا! دزدانى را كه در اين روزها از دزدى اجتناب مى كنند، با شهداى روز جمعه محشور فرما كه مردم آمين گفتند. از آن لحظه به بعد، جيب برى در بين زائرين قطع شد. بعدها شنيدم كه دزدها، تعطيلى كارشان را به مدت موقت، تصويب كرده بودند.

* طبعاً پرسش بعدى ما، سؤال از بستر و كيفيت فاجعه مسجد گوهرشاد است.
تقريباً ساعت 12 نيمه شب بود كه با توجه به اخبار متوجه شديم لشكرى را با امكانات سهم گين بسيج كرده اند تا نيروهاى مردمى از شهرها و دهات اطراف به ما نپيوندند. هواپيماهاى جنگى در پايگاه ها، در حال آماده باش بودند و توپ و تانك ها، به طرف صحن و مسجد، هدف گيرى شده بودند. من چون به كمك نيروهاى مردمى اطمينان داشتم، تصميم گرفتم كه عقب نشينى نكنم؛ از اين رو، به جمع آورى نيروها و آماده كردن آنها براى دفاع پرداختم. در هر در ورودى به مسجد و حرم، نيروهاى مسلحى را به رهبرى فردى كه به او اطمينان داشتم، گماشتم و مهم ترين در ورودى را به كسى سپردم كه بعدها فهميدم او خيانت كار بوده است.

سرانجام نيروهاى رژيم، قبل از اذان صبح، دست به عمليات زدند و مواضع ما را با توپ و تفنگ متلاشى كردند. نيروهاى ما با همان سلاح سبكى كه در اختيارشان بود، مقاومت كردند. متأسفانه در اين ميان، آن فردى كه فرماندهى در ورودى اصلى را به او سپرده بودم، به نيروهاى تحت فرماندهى خود گفت: بهلول و ياران او ديوانه هستند؛ برويم دنبال زندگى مان و آن موقعيت مهم را رها كرد و دشمن هم از همان موضع نفوذ كرد. با از دست رفتن آن جبهه مهم، تصميم گرفتيم تا از مسجد عقب نشينى كنيم و با رفتن به بيرون شهر، به نيروهاى مردمى كه از روستاها مى آمدند، ملحق شويم.

* در اين واقعه چند نفر شهيد شدند؟
هنوز پس از سال ها، كسى از تعداد دقيق شهداى مسجد گوهرشاد، مطلع نيست؛ اما چيزى كه من پس از سال ها به طور قطعى مى توانم بگويم، اين است كه حداقل در آن روز، 300 نفر شهيد و 900 نفر مجروح شدند؛ البته دولتى ها هم حدود 30 تا 40 كشته دادند. عمّال رضاخان، بسيارى از مجروحين را در حالى كه هنوز زنده بودند، در كنار شهدا، در گورهاى دسته جمعى دفن كردند.

* تعقيب و گريز به كجا انجاميد؟
در خلال تعقيب، از 25 نفرى كه همراه من بودند، 6 نفر شهيد و 5 نفر زخمى شدند. آن جا بود كه دانستم ما نمى توانيم به شكل دسته جمعى فرار را ادامه دهيم؛ از اين رو، به آنها گفتم كه متفرق شويد و هر كس كه مى تواند، خود را نجات دهد. 4 نفر از باوفاترين آنها با من ماندند. داخل كوچه اى شديم؛ ديديم در خانه اى باز است و خانمى در برابر در ايستاده، به ما گفت: كجا مى رويد؟ يكى از ما گفت: ما از كشتار مسجد فرار كرده ايم. خانم سؤال كرد: شيخ بهلول كجاست؟ او سالم است؟ يكى از همراهان به من اشاره كرد و گفت: اين همان شيخ است. خانم گفت: بفرماييد داخل خانه.

وقتى فردا صبح اين خانم داشت از منزل بيرون مى رفت، به او گفتم: اخبار شهر را جمع آورى كن و براى من بياور. حدود ساعت 10 صبح بود كه او برگشت و گفت: در تمام شهر مأموران به دنبال شيخ بهلول مى گردند و مى خواهند خانه ها را به نوبت بازرسى كنند. من ديگر صلاح ندانستم در خانه آن زن بمانم و از همراهانم خواستم كه بدون سلاح، به شهر برگردند و به امور روزمره خود مشغول شوند، خودم نيز به روستاى «سيس آباد» و پس از آن، به طرف افغانستان حركت كردم.

* آن گونه كه از سخن شما استنباط شد، ابتدا با اين تصميم مسجد گوهرشاد را ترك كرديد كه با پيوستن به نيروهاى مردمى روستاها، مجدداً به آن جا برگرديد و مبارزه خود را ادامه دهيد؛ چه شد كه از اين تصميم منصرف شديد و راه افغانستان را در پيش گرفتيد؟
اول كه به روستاى سيس آباد رسيدم، آنها حدود 300 رزمنده آماده كرده بودند كه همراه با آنها به ادامه جنگ به مشهد برگرديم؛ اما با توجه به اين كه رهبرى افغانستان در آن زمان، در اختيار فردى به نام حبيب الله بود كه فردى متدين و علاقه مند به علما بود، تصميم گرفتم كه به افغانستان بروم و از او بخواهم تا براى جنگ، امكانات نظامى در اختيار من قرار دهد؛ اما متأسفانه هنگامى كه به افغانستان رسيدم، حبيب الله با كودتا سرنگون شده بود. رهبر آن كودتا، همانند رضاخان، فردى بيگانه پرست بود.

* آيا شما از افغانستان تقاضاى پناهندگى كرديد؟
بله، چون ديدم بازگشت من به ايران تنها اثرى كه دارد، اين است كه مرا گرفتار رژيم رضاخان مى كند؛ بدون اين كه پيشرفتى در كار مبارزه حاصل شود. در افغانستان، به من پناهندگى دادند؛ اما در عين حال گفتند كه نمى توانند مرا در اين كشور آزاد بگذارند و بايستى در زندان باشم.

* به چه علت مدت زندانتان در افغانستان 30 سال طول كشيد؟
رژيم افغانستان در آغاز زندانى كردن من، تصور مى كرد كه به زودى علماى ايران و مراجع تقليد، براى آزادى من اقدام خواهند كرد و شاه جديد ايران هم بنابر سياست عوام فريبانه اى كه در آغاز سلطنتش به اجرا در آورده بود، از اين درخواست حمايت خواهد كرد؛ از اين رو، در آغاز كار، احترام بيشترى به من گذاشتند؛ اما متأسفانه طولى نكشيد كه آية الله قمى به رحمت ايزدى پيوست و مراجع بعدى هم بيشتر درگير مسائل خودشان بودند و مجال چندانى براى پى گيرى كار من نداشتند. اين گونه شد كه در آن تاريخ، مدت زندان من، ركورد زندانيان جهان را شكست. من در واقع، در مدت زندانى شدن در افغانستان، از «فراموش شدگان» بودم.

* چگونه آزاد شديد؟
يكى از علل مهم آن، تيرگى روابط افغانستان با پاكستان بود. در دوران مناقشه راديويى بين اين دو كشور، پاكستان بر اين نكته پافشارى مى كرد كه رژيم افغانستان، يكى از پناهندگان ايرانى به نام بهلول را در زندان هاى سياسى خود بدون هيچ محاكمه اى، 30 سال است كه نگه داشته است. به دنبال اين خبر، نمايندگان مجلس افغانستان، به ويژه نمايندگان شيعه، به دولت اعتراض كردند. علاوه بر اين، يكى از استانداران كه به علما علاقه مند بود و با نخست وزير، سابقه دوستى داشت، از او خواست كه دستور آزادى مرا صادر كند و سرانجام، مرا آزاد كردند و به من گفتند كه مى توانى در افغانستان بمانى و تدريس كنى و يا به كشور ديگرى بروى كه من، رفتن به مصر را انتخاب كردم.

* سرانجام چرا و چگونه به ايران بازگشتيد؟
پس از يك سال و نيم اقامت در مصر، دختر خواهرم كه در عراق زندگى مى كرد، از من خواست كه به آن جا بروم و چون دولت عراق نيز در آن زمان با دولت ايران مخالف بود، مصر را به مقصد عراق ترك كردم. در آن زمان، حكومت عراق شروع كرده بود به اخراج ايرانيان مقيم آن جا و من ديدم كه بهتر است خودم را بى هيچ قيد و شرطى به ايران تسليم كنم؛ قبل از آن كه رژيم عراق، مرا تحويل ايران دهد. كنسول گرى ايران در كربلا، پس از اطلاع از تصميم من، با شخص شاه تماس گرفت و او با ورودم به ايران موافقت كرد. به محض ورودم به ايران، مرا دستگير كرده، به زندان تهران آوردند. مدت 5 روز در ارتباط با سوابق مبارزاتى ام عليه رضاخان و حادثه مسجد گوهرشاد، از من بازجويى كردند. بازجوى من، نصيرى، رئيس ساواك بود. او اوراق بازجويى را پيش شاه برد. در آن شرايط، نتوانستند مرا اعدام كنند و ناچار مرا ملزم كردند كه كار سياسى و مبارزاتى نكنم.

* جناب عالى به عنوان عنصرى كه در مقطع كشف حجاب رضاخانى، به مقابله با اين توطئه تبهكارانه برخاستيد، چه وجه شباهتى ميان كشف حجاب آن روز و برخى از تبليغات امروز مى بينيد؟
بارزترين شباهت ميان مروّجان كشف حجاب در مقطع فاجعه مسجد گوهرشاد با مروّجان امروز آن، سرسپردگى فكرى و فرهنگى به اجانب است و دقيقاً به همان دليل كه مبلغان آن روز كشف حجاب، در تحقق هدفشان شكست خوردند، اينها هم نتيجه اى نخواهند گرفت. طبع و ميل اوليه مردم اين سرزمين، مراعات عفاف و احكام دين است و اين حالت، آن چنان در وجود مردم ما، به ويژه زنان، ملكه شده كه هيچ عاملى نمى تواند آن را از بين ببرد. ممكن است به خاطر اعمال برخى از سياست ها، برخى افراد بى بندوبار و لاابالى، براى رفتارهاى غيراخلاقى خودشان ميدان پيدا كنند؛ اما عموم مردم، به همان دليل كه گفتم، به اين جريان متمايل هستند.

* علت دائم السفر بودن شما؟
من هميشه در طول عمرم سعى داشته ام كه در حد استطاعت، به تبليغ دين خدا و حل مشكلات مردم، در همه جا، بپردازم. به همين علت، من بيش از ده روز در هيچ مكانى نمى مانم و به همين علت، نماز و روزه من، در همه جا كامل است. يك بار يكى از من پرسيد: منزل شما كجاست؟ گفتم: همه دنيا، منزل من است!

* آن گونه كه شنيده شده، هميشه هم مجانى منبر مى رويد؛ درست است؟
من هيچ وقت بابت منبرم، پول نخواسته ام و منبرم براى خدا و ارشاد مردم بوده است. اگر كسى هم چيزى به من داده، بلافاصله آن را بين فقرا و مستحقين تقسيم كرده ام. الان هم جز لباس هايم، هيچ چيزى از مال دنيا ندارم و به همين خاطر، در اين سنين، بسيار احساس سبكى مى كنم.

* «دائم الصوم» بودن شما، چقدر در سلامتتان نقش داشته است.
روزه، هم در تقويت روح و تسلط بر نفس انسان و هم در تقويت جسم، نقش دارد. من هم تا يكى دو سال پيش – قبل از حادثه تصادفى كه برايم اتفاق افتاد – سعى مى كردم كه در تمام سال، به جز روزهاى حرام، روزه بگيرم؛ البته من معتقدم كه به طور طبيعى، صرف سه وعده غذا در روز، براى انسان كافى است.

* حضرت امام (ره) را براى ما توصيف كنيد.
از من چيزى مى خواهيد كه توانايى آن را ندارم؛ تنها مى توانم بگويم كه او آرزوى هزار ساله علماى شيعه را به تحقق رساند. سال هاى سال، فقهاى ما احكام اسلام را به اين اميد استنباط و تبيين كردند كه روزى در سطح جامعه پياده شود. من وقتى از مصر به عراق مهاجرت كردم و او را ديدم، بى اختيار احساس كردم كه فدايى او هستم. روى همين عشق و اخلاص بود كه بخش قابل توجهى از اشعار خودم را بر وزن شاهنامه فردوسى، به مدح و منقبت امام اختصاص داده ام كه به «خمينى نامه»، شهرت يافته است.

* خاطرات شما از دوره طولانى آشنايى و ارتباط با مقام معظم رهبرى براى ما مغتنم است.
من در طول مدت عمرم، امرا و صاحب منصبان زيادى را ديده ام؛ اما كسى را به لحاظ بى رغبتى به مقام و منصب دنيا، هم پاى «آقا» {آيت الله خامنه اي} نديده ام. انسان وقتى زندگى روزمره او را از نزديك مى بيند، حس مى كند كه ذره اى ميل به دنيا در او وجود ندارد.

واقعاً در اين مقطع، من هيچ كس را در تقوا و اعراض از مال و مقام دنيا، مثل او نمى شناسم. آخرين بارى كه در خدمت وى بودم، به من گفت: آقاى بهلول! خاطرتان هست كه قبل از انقلاب، يك شب در مسجد طرقبه منبر بوديد؛ پس از اتمام مجلس، وقتى خواستيد از مسجد بيرون بياييد، چون تاريك بود، من آمدم دستتان را بگيرم و كمكتان كنم؛ اما دستتان را كشيديد و گفتيد: من چشمانم خوب مى بيند؛ تا جايى كه هنوز زير نور ماه، خاطره مى نويسم؛ حالا چطور؟ حالا هم بينايى تان در همان حد هست؟ من گفتم: آقا! حالا زير نور خورشيد هم ديگر نمى توانم بنويسم. بعد آقا گفت: اخيراً كمتر به ما سر مى زنيد. گفتم: آقا! شما متعلق به همه مردم ايران هستيد؛ من اگر وقت شما را بگيرم، مثل اين است كه وقت همه ايرانى ها را گرفته ام.

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: