شنبه ۰۷ مرداد ۹۱ | ۲۲:۰۰

شعر: تا از تو خبردار شدم گم شدم از خویش

شاعر: محمدرضا ترکی

تأویل چه رؤیای شگفتی که گذشتی |‌ چون خواب خوشی بر شب دور از سحر من || چون جوجۀ گنجشک که از لانه بیفتد | افتاد به دست تو دل دربه‌در من || تا از تو خبردار شدم گم شدم از خویش | زان روز کسی جز تو ندارد خبر من


محمدرضا ترکی

از خویش تهی می شدم و شور و شر من
می‌مرد بدان‌گونه که لرزان شرر من

شوقی نه که در حال و هوایی بتکاند
انبوه غبار قفس از بال و پر من

چون معجزه رخ دادی و در لحظۀ تردید
واشد به یقینِ رخ تو چشم تر من

تأویل چه رؤیای شگفتی که گذشتی
چون خواب خوشی بر شب دور از سحر من

چون جوجۀ گنجشک که از لانه بیفتد
افتاد به دست تو دل دربه‌در من

تا از تو خبردار شدم گم شدم از خویش
زان روز کسی جز تو ندارد خبر من

هر سو که نظر کردم و هر جا که گذشتم
نگذشت به غیر از تو کسی از نظر من

آن گونه پرم از تو که انگار از آغاز
من همسفرت بودم و تو همسفر من

برچسب‌ها: ،

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: