چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
دوشنبه ۰۹ مرداد ۹۱ | ۲۲:۰۰

شعر: ما همه از درون میانماریم

شاعر: محسن سعیدی

ما همه از درون میانماریم؛ زخم بر رویِ زخم و…حقِ نمک! | کشته­‌برکشته­ مانده، پشت­­‌به‌­­پشت… دست‌ه­ا نیز گرمِ هِلهله‌­اند || مار، چنبر زده­ است بر سرشان، اژدهایی شده است رهبرشان | مارِ دیگر به رویِ منبرشان؛ حاجیانی که گرمِ هروله­‌اند || کشته بر کشته، خانه بر آتش، کودکان، آهِ آب نتوانند | آن طرف، دسته­ای رجزخوانند، دست‌ه­ای تیرهایِ حرمله‌­اند


محسن سعیدی از شاعران اهل کشور افغانستان برای مردم مظلوم میانمار دو شعر بسیار زیبا سروده است. این دو شعر به شرح زیر است:

مارها در میانِ ما یله‌­اند ( به یادِ بامیان و میان­مارهای دیگر)

ما همه از درون میان­ماریم؛ مارها در میانِ ما یله‌­اند
مارها وِردخوان هر درزند، مارها قصه­‌گوی فاصله­‌اند

مار، همزادِ نسلِ من بوده‌­ست، مار تا بوده راهزن بوده‌­ست‌
قصه‌ی آدم است قصه‌ی ما؛ میوه‌­ها، مارها… همه تله­‌اند

ما همه از درون میان­ماریم؛ هرکجا می‌­رویم او با ماست
مارها شب شریکِ دزدانند، روزها هم رفیقِ قافله­‌اند

صوفی­‌ای گفت: مارها رازند؛ هرکه ­بی­مار بود بیمار است
ظنِ بد خوب نیست در حقِ مار؛ مارها از اساس، مسأله­‌اند!

راست می­‌گفت صوفیِ دجال؛ بد یقینا بد است، شکی نیست
مارها شاید اولیا باشند، شاید اینان بِلندمنزله­‌اند!

اهل رازند مارها شاید؛ راز، راز است، راست می­‌گویند
راز را هرکسی نمی­‌فهمد؛ رازها صیغه­‌های مشکله‌­اند

خاک بر فرقِ نفسِ بازیگر! کوفت بر هرچه لفظ و لفاظی است!
مرگ بر هرچه وزن و قافیه است!… بس که در پایِ شعر آبله­‌اند!

شاعران، گاه نبضِ فریادند؛ شاخکِ حسِ دردِ مردمِ خویش
گاه، موشانِ کنجِ دِنجِ خودند؛ یعنی استادِ صبر و حوصله‌­اند!

شاعرانِ بزرگِ کشورِ من؛ کشورِ مولوی، سنایی­‌ها
حالیا مثلِ کِرم، شب­­‌ها را در پیِ روزنامه‌­باطله­‌اند

اهلِ تحقیق، اهلِ فضلِ و هنر، اهلِ عشق و هزار مرگِ دگر
شک ندارم که در چنین شب­‌ها غرقِ حلِ هزار معضله‌­اند

عقل­شان درک می‌­کند همه­ را: مصلحت، عدل، فلسفه، قانون
با فلاطون کنار آمده‌­اند؛ بعد از این اهلِ شهرِ فاضله­‌اند

ما همه از درون میانماریم؛ زخم بر رویِ زخم و…حقِ نمک!
کشته­‌برکشته­ مانده، پشت­­‌به‌­­پشت… دست‌ه­ا نیز گرمِ هِلهله‌­اند

مار، چنبر زده­ است بر سرشان، اژدهایی شده است رهبرشان
مارِ دیگر به رویِ منبرشان؛ حاجیانی که گرمِ هروله­‌اند

کشته بر کشته، خانه بر آتش، کودکان، آهِ آب نتوانند
آن طرف، دسته­ای رجزخوانند، دست‌ه­ای تیرهایِ حرمله‌­اند

رقصِ خون، رقصِ مرگ، رقصِ جنون… و تو در فکرِ جامِ لندن باش
این که BBسگانِ رجاله، فاتحانِ کدام مرحله‌­اند…

معرکه، مار، مردِ جادوگر؛ ما همه ماتِ دست­‌بازی‌شان
غافل از آن که مار و جادوگر در فریبِ من و تو، یکدله‌­اند

بوی عشق از دمشق می­‌آید؛ عطرِ امروزِ سیب، لبنانی است
تسمه از پشتِ اژدها کندند؛ قهرمانان، سوارِ چلچله­‌اند

اژدها رامِ بامیان هم هست؛ پیرِ ما میرِ نفسِ اماره است!
ماردوشان! به‌هوش! کاوه رسید! بامیان، شیرهایِ غلغله‌­اند…

آه! اما نه؛ غلغله امروز، زخمِ مدفونِ زیرِخاکِ من است
زخم­‌ها چون که زیرِ خاک شوند دو سه روزی بهانه گلِه‌­اند

ما همه از درون میان­ماریم؛ مارها در میانِ ما یله­‌اند‌
مارها وِردخوان هردرزند، مارها قصه­‌گوی فاصله‌­اند

یک قصیده، قصیده لبخند، یک قصیده، قصیده درد است
تو ولی کف بزن، دریغ نکن! شاعران، کشته­مرده صله­‌اند!

 

دریاسراب کابل (تقدیم به هموطنانِ دورتر از وطنم)

دوباره آشفته­ خوابم امشب که دیده­‌ام دیده خوابِ کابل
خرابم امشب، خرابم امشب، خرابم امشب، خرابِ کابل

پرنده‌­ام؛ پرکشیده از خود، رمیده از هرچه آب و دانه
پرنده شوربخت دریا؛ کدام دریا؟ سرابِ کابل!

به پشت ابرِ کبودِ گریان، نهان مکن چهره، ماهِ رسوا!
که رازِ شب­ های روسیاهت، فتاده بر آفتابِ کابل

نگاه انگورِ سُرخ­ناکش، زِ زخمِ تاکش پیام دارد
مخور که جز خونِ دل نبخشد به نشئه خود شرابِ کابل

اگر نه گردابِ آرزوها؛ سیاه‌چالِ ستاره­‌هایی؟
سرم پُر از وهم و چیستان شد، ز پرسشِ بی­‌جوابِ کابل

ز چارسو فوجِ نامه­برها پیامِ صلح آورند سویت‌
مگر به خونِ کبوتر آخر، روان کنند آسیابِ کابل

***

خطوطِ چندی است گنگ و درهم؛ خطوطِ یک طرحِ مات و مبهم
به موج افکارِ یک مسافر، چه می­ توان زد به قابِ کابل؟

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: