چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۸
پنج شنبه ۱۲ مرداد ۹۱ | ۲۳:۳۰

شعر: ستاره‌های بی‌ستاره

شاعر: قادر طهماسبی

يك سبد ستاره داشتم | آمدم به سوي بچه‌ها | آي بچه‌ها | بچه‌هاي دردمند مهربان | در هواي مات و ابرفام شب | تلخ و بي‌بهانه مي‌گريستند | اين ستاره‌هاي بي‌ستاره | هم‌چنان | كارشان شمردن ستاره بود | ناله‌هايشان در استعاره بود | قصه‌هايشان | هميشه با اشاره بود | غنچه‌اي شكفت | آي بچه‌ها! | ستاره را! جوانه را!


قادر طهماسبی (فرید)

بچه‌هاي بي‌پناه انقلاب
اجتماع بي‌ستارگان
بچه‌هاي خوب
بچه‌هاي ناب
تيم سرفراز عاشقان
مشت‌شان تمام پْر
دست‌شان تهي!
بنگريد آي بنگريد
گردش زمانه را!
عشق نيمه‌جان من شبي گذشت
از پل هزار آبرو
يك سبد ستاره يافتم
با هزار درد جست‌وجو
آمدم به شهر زندگي
با هزار آرزو
در ميان راه از شعف
مي‌سرودم اين ترانه را!

چشم من به هر طرف دويد
برف ديد برف
در اجاق بي‌دريغ لب
داشتم هزار شعله حرف
آمدند بچه­‌ها و ساختيم
كلبه‌اي ز جنس آسمان
بي‌حکايت از زمين
بي‌شكايت از زمان
در كمال سادگي!
انفجار چند حرف
گرم كرد آشيانه را!

يك سبد ستاره داشتم
آمدم به سوي بچه‌ها
آي بچه‌ها
بچه‌هاي دردمند مهربان
در هواي مات و ابرفام شب
تلخ و بي‌بهانه مي‌گريستند
اين ستاره‌هاي بي‌ستاره
هم‌چنان
كارشان شمردن ستاره بود
ناله‌هايشان در استعاره بود
قصه‌هايشان
هميشه با اشاره بود
غنچه‌اي شكفت
آي بچه‌ها!
ستاره را! جوانه را!

آمدند بچه‌ها
دوان‌دوان
نفس‌زنان
بود اشك با عرق ز رويشان روان
چشم‌شان پريد در سبد
دست‌شان دويد در سبد
يك ستاره هم براي من نماند
خيره ماند دست خالي سبد
در ستاره‌هاي چشم من!
باز هم گريستم
اي خداي من! ز من مگير
اين صفاي كودكانه را!

آسمان گرفت
خنده‌ها و رنگ‌ها ريختند
از لبان و چهرگان من
خيره ماند بر ستاره‌اي كه پشت ابرهاست
آسمان من!
چشم من گريست
چاره چيست؟
صبر كن! اي دل شكسته صبر كن!
يا به پيشواز رو
مرگ سرخ عاشقانه را!

بچه‌ها ز شهر شب گريختند
خواب را به رودخانه ريختند
بود آنچه بود
ماند آنچه ماند!
كفش‌پاره‌ها به پابرهنگان رسيد!
هم‌چنان كه بود!
رخش‌هاي آهنين بادپا
به سالكان مدّعي!
كز منازل هزارگانه چون شهاب بگذرند!
سكه‌ها به موش‌هاي خانگي!
كاخ­ها و قصرها
به واعظان رند و عالمان بي­‌عمل!
كز فراز برج‌هايشان،
خداي را بليغ‌تر صدا كنند و در فرودشان
فصيح‌تر خدا خدا كنند!
سفره‌هاي هفت‌رنگ
دختران مَه‌جبين
به بندگان مخلص شكم
به زاهدان هفت‌خط!
سوختم! عجب حكايتي!
چه طاعت و عبادتي!
زير سقف آسمان
بهشتي اين‌چنين؟
عجب عدالتي!
چشم واكنيد و بنگريد
در كمين نخل انقلاب
موريانه را!

بچه­‌ها روان شدند و كاروان شدند
جمله جان شدند و هم‌نشين ساكنان آسمان شدند
بچه‌ها مرا نشانه كاشتند
آنچه داشتند
واگذاشتند
جاگذاشتند بچه­‌ها، خداي من!
يا گذاشتند بچه‌ها براي من
گريه‌هاي تلخ و بي‌بهانه را!

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: