دوشنبه 01 اکتبر 12 | 12:41

شعر: کيست برخيزد از اين دشت معطل در برف؟

شاعر: محمدکاظم کاظمی

کيست برخيزد از اين دشت معطل در برف؟ / می دود خون کسی آن سوی جنگل در برف / کيست برخيزد و اين مويه مدفون از کيست؟ / بوی کم بختی ما می دهد اين خون از کيست؟ / کيست برخيزد و در جوش چه می بينم ؟ آه! / خون معصوم سياووش ٬ چه می بينم ؟ آه


محمد کاظم کاظمی هراتی

کيست برخيزد از اين دشت معطل در برف؟
می دود خون کسی آن سوی جنگل در برف

کيست برخيزد و اين مويه مدفون از کيست؟
بوی کم بختی ما می دهد اين خون از کيست؟

کيست برخيزد و در جوش چه می بينم ؟ آه!
خون معصوم سياووش ٬ چه می بينم ؟ آه

دست امداد که بود اين سوی پرچين وا ماند؟
اين خدا کيست که در خوان نخستين وا ماند؟

***

برف چشمی به سپيدی زد و تابستان باخت
اين خدا کيست که در معرکه ی شيطان باخت؟

اين خدا کيست که داغی به جبينش زده اند؟
کودکان با فن اول به زمينش زده اند

اين که تب نامده نامده تشويش اجل دارد کيست؟
بعد يک عمر طبابت سر کل دارد کيست؟

کيست اين حکم پذيرفته و محکم نشده ؟
از جمادی و نما مرده و آدم نشده؟

اين خدا کيست که يخ بسته ی ديروزان است؟
اين خدا کيست ؟ همان بنده ی ديروزان است

گفت : اينک منم آهنگ خدايی کرده
و به کار دوجهان کار گشايی کرده

***

برف چشمی به سپيدی زدو تابستان باخت
باد با نحو دگر کوبيد کشتيبان باخت

آخر از حنجره ی ديو دمی نو برخواست
نفسی تازه نکرديم غمی نو بر خواست

خوشه ها بذر مصيبت به دروگر دادند
غوزه ها پنبه ندادند که اخگر دادند

کوه خر پشته شد و ريگ شد و ارزن شد
نيزه شمشير شده و دشنه شد و سوزن شد

مهلتی تا گذر ار جنگل و يخ باقی بود
با گرانخوابی ما مهلت جان کندن شد

عجب اين نيست که آتش يه خموشی بکشد
عجب اين است که آتش گل پيراهن شد

آنچه تا ديروز خونخواه سياووشان بود
دست ما بود که آويخته ی گردن شد

بنده را يک دو نفر يک دو نفس رو دادند
تکيه بر تخت خدايی زد و اهريمن شد

اينچنين بود که شب تازه نشد خوابش برد
پشت ديوار خداوندی خود خوابش برد

اينچنين بود که برف آمد و جنگل يخ بست
دستها پشت درختان معطل يخ بست

***

حق ما بوده است پوسيدن و پامال شدن
در زبان بازی آتش دهنان لال شدن

حق ما بوده است داغی به جبين خوردن ها
با همان ضربه ی اول به زمين خوردن ها

ما همانيم که تيغی به تغاری داديم
نقد يک عمر مشقت به قماری داديم

و همانی که به اورنگ خدايی دل بست
رخنه بند گران ساخته را با گل بست

کعبه را پشت خداوندی خود گم کرديم
منبری در نظر آمد شب و هيزم کرديم

برف و يخ بستگی برکه و شب سخت آمد
و به خاکستر جا مانده تيمم کرديم

پدران پاره زمينی پی معبد هشتند
ما شکم باختگان مزرع گندم کرديم

آنچه اينک جگر طايفه را می سوزد
مزد زهری است که در کاسه ی مردم کرديم

الغرض هرچه در اين عرصه رسن پيدا شد
ديگران دام ولی ما و شما دُم کرديم

در گرفت آتش عصيان قرون ما را نيز
مرده مان زنده نشد کشت مسيحا را نيز

نيمه شب خيل گراز آمد و شب پا را برد
اين کرت نيل نه فرعون که موسی را برد

عاقبت گاو طلا شير بلا داد اينجا
خمره ی زر می تسليم به ما داد اينجا

شهد گل کرد و تشهد به فراموشی رفت
نستعين آمد و نعبد به فراموشی رفت

زد يقين غوطه به تحقيق و شک آمد بيرون
سوخت ققنوس و از آن تک تک آمد بيرون

پهلوان دود شد و حلقه ی نقالی ماند
رود از دره ی ديگر رفت ٬‌ پل خالی ماند

اينک از قامت ما دست درازی مانده
و از آن قلعه که ديدی در بازی مانده

جگری نيست که داغی بنشيند بر آن
و کلوخی که کلاغی بنشيند بر آن

حرف نا گفته و لب دوخته ماييم ای قوم
آش ناخورده دهن سوخته ماييم ای قوم

صف به صف قبله ندانسته و حاجت بسته
گاو نا کشته و اميد کرامت بسته

پدران پاره زمينی پی معبد هشتند
پسران ميوه ی ممنوعه در آن می کشتند

حق ما بوده است داغی به جبين خوردن ها
با همان ضربه اول به زمين خوردن ها

حق ما بوده است پوسيدن و پامال شدن
سيصد و چهاردهم بودن و دجال شدن!

***

برف چشمی به سپيدی زد و تابستان باخت
يک نفر آن سوی تسليم درختان جان باخت

دست ما ماند و چه دستی؟ که کم از هيزم نيست
و اميدی که به سنگ است ٬‌ به اين مردم نيست

محرمان بايدشان سيلی شايد خورده
و عمل مهر اگر مرد بيايد … خورده

عابد و زاهد و شبخيز و مسلمانايند
شير بی يال و دم و اشکم مولانايند

همه دل داده ی دينار که دين آردشان
جن و انس دو جهان زير نگين آردشان

اندرون هر يک از معرفتی پر دارند
سر به يک – بی ادبی می شود – آخور دارند

يخ اين برکه به دريابرسد نيست عجب
سامری از پی موسا برسد نيست عجب

ترسم آن روز که از قله فرود آيد مرد
سيصد و سيزده آدم نتوان پيدا کرد

ترسم آن روز که مردان سرانجام آيند
اين جماعت همه با بقچه ی حمام آيند

***

برف چشمی به سپيدی زد و خون ها يخ بست
قوم را شوق خدايی به در دوزخ بست

ای بسا دست که اينگونه معطل گشته
ای بسا سکه که خوابیده و نا چل گشته

ديگر اين خم نه بر ابروست که بر پيکر ماست
ديگر اين تيغ نه در پنجه که زير سر ماست

مرد خود باش قفا خورده تناور شده است
اين دروغی است که لج کرده و باور شده است

اژدهايی است که آتش به دهن می خيزد
سومناتی است که محمود شکن می خيزد

آه ای لای بر افروخته‌ !‌ الايت کو؟
آی هارون نفس باخته موسايت کو؟

کمری راست کن آهنگ رسايی طلبت
بينوا بندگکی باش ٬‌خدايی طلبت

مرد خود باش که هنگامه‌ی استقبال است
سيصد و سيزده آيينه و يک تمثال است

سيصد و سيزده آيينه و يک تمثال است
مرد خود باش که هنگامه‌ی استقبال است

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: