یکشنبه 18 جولای 10 | 16:22

ناگفته هایی از زندگی سید حسن نصرالله

بر آن شديم تا ضمن بررسي احوالات و زندگي پدر و مادر فردي که چند سالي است در کنار گوش صهيونيست ها لرزه سختي بر اندام آنها انداخته، از آنان بخواهيم تا از ناگفته هاي زندگي فرزندشان براي ما سخن بگويند.


باورش براي ما هم سخت بود که پدر و مادر دبيرکل حزب الله لبنان که محبوب ترين رهبر جهان عرب به شمار مي آيد، در کوچه پس کوچه هاي باريک ضاحيه (جنوب)بيروت در ساده ترين وضع ممکن زندگي سپري کنند. وقتي براي ديدار با “سيد ابوحسن نصرالله” اين پير مرد75 ساله و همسرش در فقيرترين منطقه شهر بيروت رفتيم با خوشرويي و تواضع بسيار از ما استقبال و پذيرايي کردند و در ديداري دو ساعته از خاطرات عمر خود و تربيت سيد حسن سخن گفتند. به نظر مي رسيد سيدحسن، سخنوري را از پدر به ارث برده و ذکاوت و حلمش را از مادرش؛ مادر دلسوزي که به علت کهولت سن، حال چندان خوشي ندارد و حتي به سختي سخن مي گويد. ولي وقتي نوبت به سخن درباره اين شد که فرزندش را چند وقت يکبار و چگونه مي بيند: با صلابتي که اعتراضي در آن احساس نمي شد، گفت: سيدحسن را سالي يکبار مي بينيم و در صورت ضرورت تماس هاي ما با وي از طريق تلفن است، زيرا تدابير امنيتي براي ديدار وي وجود دارد و شرايط دشوار و سخت است. آنان فرزندشان را در کلامشان “سيدحسن” خطاب مي کردند و تصويري نقاشي شده از او را در گوشه اتاق گذاشته اند، اما بالاي سرشان عکس امام خميني (ره) و مقام معظم رهبري به همراه نوه شهيدشان “هادي نصرالله” مشاهده مي شد و در گوشه ديگري از اتاق تصويري از شهيد “عماد مغنيه” و “محمود احمدي نژاد” خودنمايي مي کند. اين عکس ها تنها تصاويري بود که درخانه پدر و مادر دبيرکل حزب الله مشاهده مي شد؛ خانه اي که حتي در گرماي 43 درجه تابستان لبنان از داشتن کولر محروم و تنها پنکه اي کوچک در گوشه اتاق است. آن هم در مدت دو ساعت حضور ما در منزلشان به علت قطع روزانه برق درضاحيه تنها دقايقي کار کرد.

مشروح گفت وگوي ايرنا در پي مي آيد:
** پدربزرگ سيدحسن نصرالله در برزيل
ابوحسن نصرالله در آغاز به شغل پدرانش که کشاورزي در روستاي بازوريه در جنوب لبنان بود اشاره کرد و وضع زندگي خود را چنين تشريح کرد: پدرم به دليل فشار اقتصادي ناگزير شد براي کار به برزيل برود، اما در راه کشتي آنان غرق شد و از مجموع يک هزار و 700 سرنشين کشتي تنها 700 نفر جان سالم بدر بردند. وي افزود: از آنجا که فرزندان مادرم به دليل مشکلاتي مرده به دنيا مي آمدند، پدرم قبل از ترک لبنان عهد کرد که اگر فرزندي که در شکم مادرم بود،زنده نماند هرگز به لبنان باز نگردد، اما پس از زنده ماندن کودک پس از چهار سال زندگي در برزيل به لبنان بازگشت. وي به ماجراي چگونگي مهاجرتش به بيروت پرداخت و افزود: به سبب درآمد ناکافي کشاورزي در آن زمان ناگزير شدم در سن 20 سالگي براي کسب درآمد به بيروت بيايم. ابو حسن با اشاره به اينکه در آن سال ها تعداد شيعيان در بيروت اندک و تنها حضور آنان در محله “برج حمود” شهر بيروت بود، افزود: فقر و نبود درآمد موجب شد تا به کار سبزي فروشي بپردازم و به تدريج از درآمد آن، وضعيت معيشتي ما بهبود پيدا کرد و توانستم در آنجا خانه و مغازه خريداري کنم.

** ازدواج با ام حسن و چگونگي انتخاب نام حسن براي فرزند اول
وي با اشاره به ازدواج خود با خانمي از خانواده “صفي الدين” که آنان نيز از سادات بودند، افزود: مدت اندکي از ازدواج ما نگذشته بود که در ماه هفتم شبي در روياي صادقه ديديم که دو سيد نوراني به خانه ما آمدند و در کنار من نشستند و خطاب به من گفتند که چند تا فرزند مي خواهي؛ گفتم چند تا که دست من نيست ،هر چي که خدا بخواهد؛ آنان پاسخ دادند فرزند نخست تو حسن، دومي حسين و سومي زينب است و سپس رفتند. فرداي آن شب موضوع رويا را براي همسرم تعريف کردم و به وي گفتم که تو از اين به بعد “ام حسن” هستي.

** تفريحات سيدحسن در دوران کودکي و نوجواني
وي افزود: سيد حسن فرزند بزرگ من است و از آغاز کودکي هم قانع بوده و هيچ گاه زياده خواه نبود. سرگرمي سيد حسن در کودکي بازي فوتبال و رفتن به جلسه ادبا و علما و قرائت کتاب بود به طوري که قادر بود 100 صفحه را حفظ کند. ابوحسن نصرالله درباره خاطرات خود از دوران کودکي فرزندش افزود: از جمله ويژگي هاي پسرم از همان دوره کودکي حافظه قوي و قدرت بلاغتش بود که در هر محفلي سخنراني مي کرد اعجاب همگان را بر مي انگيخت چنانکه در 14 سالگي در جمع بزرگان روستاي بازوريه به دعوت شيخ روستا در مراسمي سخنراني غرايي کرد که اعجاب همه را بر انگيخت.
وي افزود: هنگامي که کودکي چهار ساله بود، عمامه بر سر مي گذاشت و از پسر عموها و کودکان همسال خود مي خواست با هم نماز جماعت بخوانند.

** علاقه براي رفتن به حوزه و مخالفت پدر
پدر سيد حسن افزود: قدري که بزرگتر شد، با علامه “سيدمحمدحسين فضل الله” آشنا شد که تازه از عراق بازگشته بود و در منطقه برج حمود براي کمک به شيعيان جمعيت “خانواده و برادري “را تاسيس کرده بود و در درس هاي وي نيز شرکت مي کرد. ابو حسن افزود: حادثه مهم زندگي سيدحسن در اين دوره که تازه 14 ساله شده بود تصميمش براي رفتن به عراق براي تحصيل علوم ديني بود و من با اين کار مخالف بودم، زيرا انتظار داشتم که پسر بزرگم مهندس و يا وکيل شود اما وي به من گفت تحصيل علوم ديني و علوم روز منافاتي با هم ندارند و از ضلالت و گمراهي انسان جلوگيري مي کند.

** وعده محمدباقر صدر به نصرالله
وي افزود: پسرم در جواني به عراق رفت و در درس آيت الله شهيد “سيد محمدباقر صدر” شرکت کرد و با دستان مبارک ايشان بود که عمامه بر سر گذاشت. از جمله خاطراتي که ديگران براي من درباره زمان حضورش در نجف تعريف کرده اند، شيفتگي سيد محمدباقر صدر به سيدحسن بود تا جايي که به وي گفته بود که مقام و شان تو در آينده عالي و انشاالله از ياران مهدي (ع) هستي. ابو حسن نصرالله افزود: اين سخنان در من تاثير فراواني گذاشت، اگر چه پسرم اين واقعه را به دليل تواضعش از من پنهان کرده بود.در عراق و در درس شهيد صدر بود که با سيد عباس موسوي رفيق و دوست و استاد خود و رهبر آينده حزب الله آشنا شد.

** ماجراي ازدواج سيدحسن در 19 سالگي
وي افزود: سيدنصرالله در بازگشت از عراق به لبنان در سن 19 سالگي ازدواج کرد. در حالي که از مال دنيا چيزي نداشت و من نيز در موقعيتي نبودم که به وي کمک مالي کنم. ابو حسن افزود: من از تصميم وي به ازدواج تعجب کردم زيرا او در وضعيت مالي نبود که بتواند ازدواج کند و من نيز قادر به کمک به وي نبودم و در نهايت به اتفاق علامه فضل الله براي خواستگاري رفتيم. در راه علامه فضل الله به من گفت: نگران مشکل مالي نباش ،درست است که پسر تو 19 ساله است اما به اندازه يک انسان 35 ساله عقلش مي رسد و قادر به اداره يک ملت است.

**دو باري که پدر براي پسرش ترسيد
وي درباره ترور فرزندش که اسراييل براي آن لحظه شماري مي کند، گفت: من و مادرش هر شب در نماز شب براي توفيق و سربلندي حسن و مصون ماندن وي از اين توطئه ها دعا مي کنيم، ولي راضي به مشيت الهي هستيم. ابوحسن افزود: در عمرم دو بار براي جان فرزندم ترسيدم. يکبار هنگامي که از عراق بازگشته و لبنان در آغاز جنگ داخلي بود و ما نيز در محله مسيحي نشين ساکن بوديم. وي با لباس روحاني به آنجا آمد و آن زمان مسيحيان افراطي به جان مسلمانان در جنگ داخلي رحم نمي کردند و من حقيقتا از اينکه بلايي سر او بياورند، ترسيدم. بار ديگر هنگامي بود که با هواپيما از لبنان به عراق رفت، زيرا خبردار شديم که يک هواپيما در فرودگاه بغداد منفجر شده است و من باتوجه به شرايط آن زمان گمان مي بردم او نيز در آن پرواز بوده است.

** پسرمان را سالي يکبار مي بينيم
ابو حسن درباره ديدار با پسرش گفت: او را سالي يکبار مي بينم و در صورت ضرورت تماس هاي ما با ايشان از طريق تلفن است زيرا تدابير امنيتي که براي ديدار وي وجود دارد آنقدر دشوار و سخت است که انسان از ديدن وي پشيمان مي شود. وي درباره احساس خود در مورد اينکه فرزندش اکنون دبيرکل حزب الله افزود: از اين امر احساس افتخار مي کنم، ولي به رغم احترام مردم در کوچه و بازار، سعي مي کنم هر کاري که دارم خودم انجام دهم و به کسي تکيه نکنم و به لحاظ مالي هم حقوق بازنشستگي که مي گيرم کفايت مي کند و تاکنون حتي از فرزندانم درخواست کمک مالي نکرده ام و به کسي نياز مالي ندارم. وي درباره شيوه اخلاقي سيد حسن نصرالله گفت: اگر درخواستي از وي شود که پاسخ آن منفي است هيچ گاه نه نمي گويد و جواب منفي نمي دهد، بلکه مي گويد صبر کن و يا کار را به خود من واگذار کن.

** خاطره شيرين ديدار با رهبر معظم انقلاب
پدر سيد حسن نصرالله با اشاره به سفر زيارتي خود به ايران و ديدارش با مقام معظظم رهبري و “محمود احمدي نژاد” رييس جمهوري اسلامي ايران، افزود: در سفرهاي مکرر خود به ايران موفق به ديدار مقام معظم رهبري نشده بودم و حسرت آن در قلبم سنگيني مي کرد، تا اين که در سفر اخير قبل از بازگشت به لبنان در آخرين لحظات در حالي که در مسير فرودگاه امام خميني (ره) بوديم از بيت رهبري تماس گرفتند و براي نماز مغرب و عشاء موفق به زيارت ايشان شدم. وي افزود: در ديدار با آيت الله خامنه اي به ايشان گفتم که با عرض معذرت و خجالت من به زبان عامي صحبت مي کنم و کسي که به زبان عامي صحبت مي کند زبان عربيش نصف زبان است و با سخن گفتن به زبان فصيح عربي است که زبان کامل است، ايشان تبسمي کردند و به سخنان من با همين زبان محلي لبناني گوش دادند. پدر سيد نصرالله افزود: در ديدار با مقام معظم رهبري تنها درخواست من از ايشان کشيدن دست تبرک ايشان بر روي صورتم بود. پدر سيد حسن نصرالله که خود داراي طبع شعر و در نوجواني از شعراي محلي لبنان بوده در پايان با خواندن شعري في البداهه در توصيف امام خميني (ره) و مقام معظم رهبري گفت. ترجمه اين اشعار بدين شرح است:
باغ به درختان تزيين شده بود – يک درخت با دو شاخه ميوه عطرآگيني داد
يکي خميني بود که دين را براي ما زنده کرد
و ديگري سيد علي بود که ميان قلب و چشم ما جا دارد.
سيد نصرالله دو سال قبل به من گفت – سرگردان نباشيد روي زمين
دو حزب وجود دارد يکي حزب الله و ديگري حزب شيطان
تبريک مي گويم به کسانيکه رهبري با ايمان
از درخت مبارک و پر برکت دارند که به عدالت شناخته شده است.

  1. سید
    22 اکتبر 2010

    حفظه الله و نصره الله تعالی إن شاء الله

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن:

پربازدیدترین

Sorry. No data so far.

پربحث‌ترین

Sorry. No data so far.