دوشنبه 19 جولای 10 | 13:15

ازدواج ساده یک شعار دهان پُرکن نیست

ديس هاي جوجه کباب و باقالاپلو دست نخورده درون کيسه هاي زباله ريخته مي شود . آخر ديگر جشن عروسي تمام شده است


تریبون– از جمله مسائل و موضوعاتی که در سال‌های اخیر توسط نهادهای فرهنگی بسیار مورد توجه و تبلیغ قرار گرفته است ازدواج ساده و آسان‌گیری در امر ازدواج است. اما با این حال روند پیگیری و اشاعه‌ی این موضوع حکایت از آن دارد که تغییر الگوهای رفتاری جامعه در این زمینه یک پروسه بلند مدت یا لااقل میان مدت را می‌طلبد. ارائه‌ی نمونه‌های عملی از شیوه‌های مختلف و الگوهای رفتاری عملی از ازدواج آسان می‌تواند موثر تر از بیان صرف شعارها و باید ها و نبایدها در این زمینه باشد. این عرصه در حال حاضر مغفول مانده یا مورد کم‌توجهی به نظر می‌آید. روایت ذکر شده در ادامه، می‌تواند  یک نمونه از الگوی عملی به خصوص برای قشر دانشجو به حساب آید. این نوشته پیش از این در نشریه دانشجویی «مستضعفین» منتشر شده بود.

نان، عشق، مسجد

٭خيلي با عجله وارد دانشکده شدم . پله ها را نفس نفس زنان مي آمدم که ناگهان در بين راه صدايي مرا متوقف کرد . به دنبال منبع صدا چرخيدم . يکي از بچه ها بود . يک کارت دعوت به دستم داد .البته تمام محتواي کارت را خودش برايم گفت : شنبه ، جشن عقد سيد علي، مسجد دانشگاه تهران . يادت نره ، حتما بيا .

٭پدرم به منزل آمد . استوانه قهوه اي رنگ در دستش نظرم را جلب کرد . پرسيدم اين چيه ؟ آن را به دستم داد . بازش کردم . طومار چرمين که بر روي آن دعوت عروسي دختر خانم يکي از آقايان در هتل … حک شده بود .

٭همان جا بين پله ها کارت را بازکردم و شروع کردم خواندن : « فضا آکنده از عطر ياس / فرشتگان در آمد و شد … » بنده خدا راست مي گفت : « شنبه ساعت 5/3 ، مسجد دانشگاه ».

٭جمعه عصر سيد از آسايشگاه جانبازان شيميايي و قطع نخاع رفته بود . دعوتشان کرده بود براي جشن . تماس گرفت مرا هم دعوت کند اما نه براي جشن براي آماده کردن مقدمات سفره عقد ! : « راستي فانوس اماني جايي سراغ داري ؟ » تنها موردي که به ذهنم رسيد فانوس هاي نفتي و سياه هيئت مان بود ، دکور سفره عقد حل شد ، اما بوي نفتش چه مي شود !

٭ساعت 3 به مسجد رسيدم . دو سه تا از برادران دانشکده براي تهيه وسايل و خرده ريزها و سه تا از خواهران هم براي تزيين و طراحي سفره عقد آمده بودند . آماده سازي مسجد تا نيمه هاي شب طول کشيد . بقيه کار هم به فردا صبح موکول شد .

٭شنبه نزديک ظهر مي رويم بازار . زنگ مي زنيم خانم آقا سيد کم و کسري ها را بگويند. مي گويند عروس خانم سر کلاس هستند ، آخه يکي از واحدهاي درسي شان داشته حذف مي شده . با عصبانيت / خنده تلفن را قطع مي کنم و به سليقه خودمان اعتماد مي کنيم .

٭وقت نماز ظهر است . بچه ها حول حولکي مسجد را تر و تميز مي کنند براي اقامه نماز جماعت . عکس العمل نمازگزاران بعد از ديدن سفره عقدي که جلوي محراب بين قسمت براداران و خواهران پهن شده است ديدني است . در جواب آن هايي که آهسته در گوش هم سوال مي کنند : « اينجا چه خبر است ؟ » بلند مي گويم : « جشن عقد دو تا از دانشجويان دانشکده مان است . »

٭« جفتشان دانشجو بودند . مراسم عقدشان هم در يکي از مساجد جنوب شهر تهران بود.» بغضم مي گيرد ، پرونده شهداي دانشکده را بايد بست … همه اش تقصير حسن باقري بود…

٭کم کم ساعت 5/3 مي شود . تقريبا هيچ کس تصور دقيقي از شروع و نحوه اداره جلسه ندارد . مجري برنامه ريز مراسم را مي خواهد . مي روم که برنامه را از داماد بپرسم . عروس و داماد غيبشان زده است . همه دنبالشان مي گردند.

٭خودمان برنامه را شروع مي کنيم . تقريبا همه کساني که در جشن شرکت کرده اند خودشان را ميزبان و مسئول هماهنگي و تدارکات برنامه مي دانند .

٭ماشين وارد صحن مسجد مي شود . عروس و داماد که رفته بودند سر و وضعشان را مرتب کنند، از ماشين پياده مي شوند . چند تا از بچه ها که متوجه حضورشان مي شوند سعي مي کنند دور و بر آن ها را شلوغ کنند ناگهان يکي از بچه ها فرياد مي زند : « سيد علي برگرد ، دوباره با ماشين بيا ، دوربين واحد مرکزي خبر هم مي خواد فيلم بگيره . » سيد صحنه را دوباره تکرار مي کند . بعضي ها که حسابي گيج شده اند ، مي خواهند دست بزنند که با صداي هيس !! ديگران مواجه مي شوند .

٭ساعت 11 شب، دو روز قبل عقد سيد، با موتور از نزديک تالار مي گذرم. ديس هاي جوجه کباب و باقالاپلو دست نخورده درون کيسه هاي زباله ريخته مي شود . آخر ديگر جشن عروسي تمام شده است و کاگران تالار بايد هرچه سريعتر تالار را تميز کنند و خودشان را از نياوران به خانه هايشان برسانند .

٭ساعت 3:30 مسجد دانشگاه، از چند تا از بچه ها مي خواهم که پذيرايي را شروع کنند . شرح وظايفشان را تند تند برايشان مي گويم : « جلوي هر مهمان تازه وارد اول يک پيش دستي مي گذاريد و بعد هم شيريني و شير کاکائو را تعارف مي کنيد ، همه پذيرايي همين است ! »

٭مسيرم را به طرف تالار منحرف مي کنم . به کارگري که مسئول خالي کردن غذاهاي درجه يک و دست نخورده به درون سطل آشغال است مي گويم : « لااقل اين غذاهاي دست نخورده را در ظرف هاي يک بار مصرف بريزيد و بدين به بدبخت بيچاره ها! » بدون اعتنا به حرفهايم پوزخندي مي زند و بعد با لحني جدي مي گويد : « الآن ساعت 5/11 شب است . من بايد خودم را برسانم رباط کريم . فردا صبح ساعت 7 هم بايد محل کارم باشم . » با خودم گفتم که اين بنده خداهم تقصيري نداره خودش هم يک کارگر ساده بيشتر نيست!

٭هر طرف غلط مي زنم خوابم نمي بردمگر صداي دوبس دوبس زنده(يا به قول بچه ها يبس يبس) مراسم عقد دختر همسايه پشتي مان مي گذارد؟ خدا مي داندچه قدر پول داده بودند که ماشين هاي دهه 1950 را از موزه کرايه کنند؟

٭هوا تاريک شده است . يکي از بچه ها بلند مي شود و اذان مي گويد . مهمانان و ميزبانان و آقاي داماد به نماز جماعت مي ايستند . بين دو نماز آقاي محمديان مسئول نهاد مقام معظم رهبري در دانشگاه ها از اين حرکت استقبال مي کند و دانشجويان را تشويق مي کند که ان شاء الله از اين به بعد روزي يکي دو تا از اين مراسم ها در مسجد دانشگاه تهران داشته باشيم .

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: