دوشنبه 02 آگوست 10 | 09:09

تعامل يا وامگيری؟

در گونه‌شناسی مدرنیته در ایران، به‎نظر می‌رسد که در تاریخ معاصر ایران می‌توانیم از طریق سه موج، این‎گونه‌شناسی را انجام دهیم؛ موج اول مدرنیته با مشروطه گره می‌خورد، موج دوم با حکومت پهلوی‌‎ها مرتبط است و موج سوم با نظام جمهوری اسلامی ارتباط دارد.


بحث مدرنیته، نزدیک به دو قرن است که کم و بیش همچون آهنگی دلنشین ـ گاه موزون و گاه ناموزون ـ در جامعه ایران به گوش می‌رسد. این مسئله، دقیق و دارای ظرافت‌‎های فکری و تاریخی و حتی سیاسی ـ اجتماعی بسیاری است. در گفت‌وگو با حجت‌الاسلام والمسلمین دکتر «نجف لکزایی» به بررسی گونه‌شناسی مدرنیته در تاریخ ایران پرداختیم. دکتر لکزایی عضو هیئت علمی دانشگاه باقرالعلوم(عليه‌السلام) و رییس پژوهشکده علوم و اندیشه سیاسی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی است که از وی تاکنون بیش از 25 مقاله و 16 جلد کتاب منتشر شده است. اندیشه سیاسى محقق سبزواری، اندیشه سیاسى صدرالمتألهین، اندیشه سیاسى آیت‌ا… مطهرى، درآمدى بر مستندات قرآنى، فلسفه سیاسى امام خمینى(ره) و چالش سیاست دینی و نظم سلطانی از جمله این کتاب‌هاست.

آقای دکتر! اگر بخواهیم از منظر گونه‌شناسانه، مدرنیته در ایران را به‎طور اجمالی بررسی کنیم، به چندگونه مدرنیته در ایران برخواهيم خورد؟
در گونه‌شناسی مدرنیته در ایران، به‎نظر می‌رسد که در تاریخ معاصر ایران می‌توانیم از طریق سه موج، این‎گونه‌شناسی را انجام دهیم؛ موج اول مدرنیته با مشروطه گره می‌خورد، موج دوم با حکومت پهلوی‌‎ها مرتبط است و موج سوم با نظام جمهوری اسلامی ارتباط دارد. درواقع در این سه مقطع تاریخی، در ایران به‎طور کلی سه رویکرد نسبت به مدرنیته، برجستگی خاصی پیدا کرده است و هرکدام از این‎گونه‎‎ها مقاومت‌‎های خاصی را آفریدند. در دوره اول که در مشروطه به منصه ظهور رسید و به‎عنوان یک نقطه عطف مطرح شد، به‎لحاظ پیشینه می‌توانیم آن را حتی از اوائل دوره قاجاریه رديابي كنيم، مخصوصا از جنگ‎‌‎های ایران و روس، كه خود این هم مقاطعی داشت؛ یکی همان مقطع تلاش‌‎ها و فعالیت‌‎های عباس‌میرزا بود، مقطع دوم با تلاش‌‎ها و اقدامات امیرکبیر گره ‌خورد و دارالفنون تأسیس ‌شد و مقطع سوم هم با اقدامات و اصلاحات میرزا حسین‌‌خان سپهسالار مرتبط بود تا این‎که سرانجام به مشروطه رسيد. مدرنیته‎ای که در این دوره مطرح مي‌شود، در جلوه‎‎های فرهنگی، سیاسی و اقتصادی، خود را نشان داده است و به‎لحاظ اقتصادی بیشتر بر روی نیرو‎های بیگانه متمركز بوده و این در قالب امتیاز‎ها خود را نشان داده است. البته برخی از عناصر داخلی را که زیر این قرارداد‎ها را امضا می‌کردند هم شاهد هستیم. از طرف مردم نيز می‌بینیم که در برابر این رویه ايستادگی می‌کنند كه اگر بخواهیم وارد این بحث شویم، طولانی می‌شود.

جلوه دومی که مدرنیته داشت، جلوه فرهنگی ـ مذهبی بود که به‎لحاظ فرهنگی، بیشتر، نخبگان داخل ایران آن را پی‌گیری می‌کردند، در واقع منورالفکر‎ها و برخی از علماء این جلوه را مدنظر قرار مي‌دادند. جلوه فرهنگی، بیشتر از سوی نخبگان مستقل مطرح می‌شد، اما جلوه مذهبی بیشتر از سوی منورالفکران دارای گرایش‌‎های از نوع وابسته صورت می‌گرفت. جلوه سیاسی، بیشتر خود را در اقداماتی نشان داد که معطوف به اصلاح حکومت بود و درنهایت در قالب مشروطه خود را نشان داد. نیرو‎های مختلفی در این موج اول شرکت دارند، از برخي علما و رهبران دینی تا برخی از نخبگان و کارگزاران داخل حکومت، برخی از عناصر بیگانه و نيز عناصر حکومتی؛ و نهايتا می‌بینیم موج اول مدرنیته، به نزاع منجر می‌شود و ثمره روشنی برای ملت ایران ندارد. در واقع آن‎چه که به‎عنوان مشروطه می‌توانست جمع‌بندی موج اول مدرنیته باشد، در قالب یک نزاع میان این نیرو‎ها خودش را به نمایش گذاشت و با برتری نیروی بیگانه و همراهی نیروی داخلی که در اطراف رضاخان پهلوی جمع شده بودند، طومار مشروطه را برچید و پس از طی مراحلی، ایرانیان وارد دوره جدیدی شدند.

ویژگی موج دوم مدرنیته در ایران چه بود؟ آیا دارای تغییرات و تحولاتی نسبت به موج اول شد؟
در دوره دوم مدرنیته که دوره پهلو‌‎ي‌ها بود، نوع نگاهی که از سوی چهار نیرو (علما و رهبران دینی، نخبگان و کارگزاران داخل حکومت، برخی عناصر بیگانه و عناصر حکومتی) به مدرنیته می‌شود، مدرنیته را دچار تغییرات و تحولات اساسی مي‌كند. در این مقطع دوم، برخلاف دوره اول، حکومت، نقش جدی‌تری را در توجه به جلوه‎‎های ظاهری و نمایشی مدرنیته دارد، یعنی حکومت سعی می‌کند به‎لحاظ اقتصادی بخش‌‎هایی از نمود‎های مدرنیته را بگیرد و به‎لحاظ سیاسی هم یک ظاهرسازی و تشابه‌سازی را در دستور کار قرار مي‌دهد. به‎لحاظ فرهنگی و مذهبی هم حکومت سعی می‌کند جلوه‎‎های ضددینی و ضدمذهبی مدرنیته را پر رنگ کند، چیزی‎که در مقطع اول لااقل به این شکل از سوی حکومت سراغ نداشتیم. در مقطع اول، درگیری‌‎هایي بین نیروی دولتي و نیروی مذهبي به‎وجود می‌آمد، اما عمده آن‎‎ها به‎خاطر بخشی از اقدامات اقتصادی و قرارداد‎های استعماری بود که توسط حکومت‌‎ها بسته می‌شد و جنبه ضدمذهبی علنی از سوی حاکمان قاجاریه نداشت، ولی در مقطع دوم به شکل برنامه‌ریزی شده و تعمدی سعی می‌شود با همکاری سه عنصر دولت پهلوی، برخی از منورالفکران و روشنفکران و همین‎طور حمایت دولت‌‎های خارجی مخصوصا دولت انگلیس جلوه‎‎های ضددینی و ضدمذهبی مدرنیته داخل جامعه ایران پررنگ شود که متقابلا واکنش‌‎‎هایی از سوی نیرو‎های مذهبی برانگیخته می‌شود و در قالب مبارزه و ضدیت با حکومت به شکل پررنگ‌تری خودش را نمایان می‌کند و بعد از سقوط رضاشاه می‌بینیم نیرو‎های مذهبی به شکل جدی‌تری به‎دنبال طرح آموزه‎‎های سیاسی ـ دینی، همین‎طور به مبارزه با بخش‌‎هایی از افکار وارداتی که جنبه ضدمذهبی داشت، می‌پردازند. در این دوره شاهد تدوین آثار مختلفی هستیم که می‌خواهند رویکرد‎های ضددینی و ضدمذهبی را که توسط حکومت مطرح می‌شود، نقد کند. این در بحث زنان و مباحث مربوط به حقوق زنان خود را نشان داد که فعالیت برجسته‎ای در این مورد به‎طور خاص مثلا از سوی استاد مطهری صورت گرفت یا برخی از اقدامات مارکسیستی در این دوره انجام شد که از سوی علماء و نیرو‎های مذهبی نقادی شد و همین‎طور اقداماتی که در دیگر حوزه‎‎های فرهنگی مذهبی صورت می‌گیرد، از قبیل تأسیس مدارس مستقل اسلامی توسط پاره‎ای از نیرو‎های مذهبی.
موج دوم مدرنیته با انقلاب اسلامی وارد فضای جدیدی ‌شد. در واقع انقلاب اسلامی چنان‎که برخی از اندیشمندان مغرب‎زمین هم گفتند، انقلابی مبتنی بر آموزه‎‎های مذهبی علیه چهر‎ه‎ای از مدرنیته که در ایران با عنوان چهره ضدمذهبی شناخته می‌شد، بود. دولت پهلوی در واقع به عمد سعی کرد نگذارد بخش‌‎هایی از مدرنیته را که با سلطنت در تضاد بود وارد ایران شود، درواقع یک مدرنیته دست‌کاری شده و به شکل کاریکاتوروار در ایران مطرح و برجسته می‌شد.

موج سوم مدرنیته که با انقلاب اسلامی آغاز شد، دارای چه ویژگی‌‎هایی بود و با چه مقاومت‌‎هایی مواجه شد؟
در موج سوم، توجه به تجدد و مدرنیته (که در عصر جمهوری اسلامی ایران صورت می‌گیرد)، یک شكل تعادلی دارد و از آن وضعیت افراط و تفریطی که در گذشته وجود داشت، خارج شده است. در این مقطع، توجه به تحولات مغرب‎زمین پس از رنسانس (که از همه آن‎‎ها به‎عنوان مدرنیته یاد می‌کنیم)، به‌گونه‎‎های مختلفی شکل می‌گیرد؛ اولا نیروی حکومت که در قالب جمهوری اسلامی ظاهر شده، سعی می‌کند که میان بخش‌‎های فلسفی و تجربی مدرنیته تمایز قائل شود. در حالی‎که در تفکر اسلامی، معارف تجربی به‎عنوان معارف مثبت مورد تلقی قرار می‌گیرند و از دستاورد‎های تجربی بشر استفاده می‌شود؛ نسبت به دستاورد‎های فلسفی مدرنیته، با توجه به این‎که مبتنی بر اومانیسم و فردگرایی و سکولاریسم است، واکنش نشان داده می‌شود؛ یعنی در این دوره می‌‌بینیم بحث‌‎هایی که در دوره دوم شروع شده بود به پختگی بيشتري می‌رسد و میان بخش‌‎های فلسفی مدرنیته به‎عنوان یک مفهوم و دستاوردی که چهره فلسفی دارد و به‎عنوان پدید‎ه‎ای که چهره تجربی دارد و يا به‎عنوان پدید‎ه‎ای که چهره سیاسی و اقتصادی دارد، تفکیک می‌شود.

همچنین چهره اقتصادی و چهره تجربی مدرنیته با توجه به این‎که دستاورد‎های اقتصادی مدرنیته هم برگرفته از معارف تجربی است به رسمیت شناخته می‌شود، در حالی‎که چهره سیاسی و چهره فلسفی مدرنیته مورد نقد و بررسی و طرد قرار می‌گیرد. این اتفاقی است که در بخش نیرو‎های مذهبی و همین‎طور نیروی حکومت می‌افتد، هرچند می‌توانیم بگوییم هنوز بخش‌‎هایی از نیرو‎های مذهبی ما هستند که کما‎فی‌السابق وارد گفت‌وگوی با این جلوه جدید از تمدن غربی یعنی مدرنیته نشده‌اند و هنوز موضع‌گیری سلبی دارند و یا موضع‌گیری ایجابی‌شان دارای چینش و مبانی روشنی نیست؛ اما در ميان روشنفکران مي‌توان گفت که شاهد یک نوع چندپارگی هستیم. در حالی‎که در دهه 60 گروه‎‎هایی را داریم که نسبت به ابعاد ضدمذهبی مدرنیته (که در همان چهره فلسفی خودش را نشان می‌داد) موضع‌گیری كرده و به نقد این چهره مدرنیته می‌پرداختند، اما وقتی‎که وارد دهه‎‎های بعدی می‌شویم، می‌بینیم که این بعد انتقادی از سوی این دسته از روشنفکران، کم‌رنگ‌تر می‌شود و این‎‎ها وارد حوزه‎‎هایی می‌شوند که عملا معنایش این است که چهره فلسفی و چهره سیاسی مدرنیته را قبول کرده‌اند و حتی قرائتی از آموزه‎‎های اسلامی ارائه می‌کنند که توجیهی برای چهره فلسفی، کلامی، سیاسی مدرنیته باشد؛ مثل بحث‌‎هایی که در حوزه پلورالیسم دینی و یا در حوزه تئوری قبض و بسط شریعت مطرح مي‌شود و يا تلاش‎‎هایی که برای عصری کردن دین، از سوی برخی از روشنفکران دینی در این مقطع صورت گرفت.

به‎نظر شما کدام‎یک از این امواج مدرنیته بیشتر دارای دستاورد بوده است؟
شاید در یک ارزیابی اجمالی و بررسی کلی بتوانیم این نکته را متذکر شویم که در این سه دور‎ه‎ای که جامعه ایرانی با مدرنیته در ارتباط بوده، پردستاوردترین دوره، همان دوره سوم باشد. تفکیک مباحث در این دوره به شکل جدی‌تری صورت گرفته است و امیدوار هستیم که با وجود دهه چهارم انقلاب اسلامی و طرح بحث‌‎های آگاهانه‎ای که در حوزه بومی کردن و اسلامی‌سازی علوم انسانی صورت گرفته، شاهد رویکرد‎های روشنی نسبت به مواجهه با چهره‎‎های مختلف مدرنیته باشیم. از سوي ديگر، با توجه به این‎که در حکمت متعالیه به‎عنوان مبنای فلسفی انقلاب اسلامی منابع معرفتی تجربه، عقل، وحی و شهود به‎عنوان منابع معرفتی معتبر پذیرفته شده‌اند، اميدوارم بتوانیم بخش‌‎هایی از دستاورد‎های مدرنیته را که بر تجربه تکیه دارد به‎عنوان یک تجربه بشری مورد بهره‌برداری و استفاده قرار دهیم؛ آن بخش‌‎هایی از دستاورد‎های مدرنیته را که ریشه در مکاتب فلسفی مختلف غربی دارند (که همه مبتنی بر اومانیسم و فردگرایی هستند) نقد و بررسی كنيم؛ همین‎طور بخش‌‎هایی را که با بهره‌گیری از این مبانی فلسفی اومانیستی به تعارض با آموزه‎‎های مذهبی پرداخته‌اند، به شکل شفاف‌تر، روشمندتر و دقیق‌تری مورد نقد و بررسی قرار دهیم. طبیعی است که بخش‌‎هایی از مبارزاتی که برخی از منورالفکران با مذهب و یا فلسفه اسلامی دارند، نوعا برگرفته از همان بخش‌‎هایی از مدرنیته است که از آن‎‎ها به‎عنوان چهره فلسفی و کلامی مدرنیته یاد کردیم؛ البته در حوزه چهره سیاسی مدرنیته هم بحث‌‎هایی داریم که بخشی از آن‎‎ها به مبانی فلسفی برمی‌گردد که باید مورد نقد و بررسی قرار گیرد و بخشی از آن به دستاورد‎هایی برمی‌گردد که ریشه در تجارب بشر دارد که آن‎‎ها هم می‌تواند برای ما قابل‎استفاده باشد، اما این‎که بتوانیم با توجه به مبانی اسلامی و فلسفی و معرفتی خود با این پدیده تمدنی وارد گفت‎وگو شویم و به نقد و بررسی آن بپردازیم؛ براي ما بسيار مهم است.

به‎نظر شما بهترین برخورد با مدرنیته چیست و در واقع چه تعاملاتی می‌توان با آن داشت؟
در مورد نحوه تعامل با دستاورد‎های فکری جوامع غیراسلامی و تمدن‌‎های دیگر از جمله دستاورد تمدن معاصر غرب که با عنوان مدرنیته از آن یاد می‌شود، می‌توانیم از منظر نظری سه نوع تعامل را رصد کنیم و در هرکدام از این تعاملات، رفتار نیرو‎های چهارگانه‎ای که در مباحث قبلی به آن اشاره شد، یعنی رفتار بیگانگان، نیرو‎های روشنفکری، دولت‌‎ها و نیرو‎های مذهب را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم. شیوه اول شیوه تهاجمی است که غربی‌‎ها برای انتقال تمدن جدید و یا بخش‌‎هایی از تمدن جدید به جوامع دیگر نوعا از آن استفاده کردند. نمونه این در تهاجم اروپایی‌‎ها به قاره آمریکا و همین‎طور تهاجم اروپایی‌‎ها به شبه‎قاره هند و برخی از کشور‎های آفریقایی ملموس و قابل‎مشاهده است و در مرحله بعد، تهاجم آمریکایی‌‎ها به برخی از نقاط جهان می‌تواند مورد تأمل و دقت قرار گیرد، مثلا با تهاجم اروپایی‌‎ها به قاره آمریکا می‌بینیم که سرخپوستان به نحو بی‌رحمانه‎ای مورد کشتار قرار می‌گیرند و فرهنگ آمریکایی که در اصل فرهنگ اروپایی بود، جایگزین آن می‌شود و یا با تهاجم انگلیسی‌‎ها به شبه‎قاره هند می‌بینیم که زبان انگلیسی به‎عنوان زبان اداری و رسمی این کشور‎ها از طریق تحمیل مورد پذیرش قرار می‌گیرد.

مدل دوم که آن هم مدل غلط و نادرستی است «مدل پیوندی» است. این مدل معمولا توسط منورالفکران و روشنفکران مورد پی‌گیری قرار مي‎گيرد. در این مدل همان‌طور كه مستحضر هستید، همانند پیوند زدن درخت، یک شاخه کوچک، کل درخت و میوه آن را عوض می‌کند. نوعا روشنفکران در جامعه ما کار ویژه‌شان این‎گونه بوده است؛ یعنی بعضی از مفاهیم کلیدی فلسفی و معرفت‌شناسی مدرنیته را که عمدتا مبتنی بر علم‌زدگی و تجربی‌زدگی بود، دریافت می‌کردند و این‎‎ها را با فرهنگ داخلی پیوند می‌زدند و این باعث می‌شد که فرهنگ داخلی جز صورتی بر جای نماند، بلکه با این‎که این شکل و قیافه در جای خود برقرار است، اما میوه‎‎هایی که ارائه می‌دهد، میوه‎‎هایی با طعم پیوندي و فرهنگ غربي‎ست. به‎عنوان مثال، این روشنفکران، اومانیسمی را که در مبانی فلسفی مدرنیته مطرح است با بحث جایگاه و کرامت انسان در اسلام و قرآن پیوند می‌زدند و می‌گفتند این کرامت انسان همان اومانیسم است و از این طریق یک دگرگونی داخلی صورت می‌گرفت؛ طبیعی بود که این اقدام مورد قبول عالمان و رهبران دینی قرار نگیرد.

مدل سوم روابط که نوعا مدل پذیرفته‎شده‎ای است و از سوی برخی از رهبران دینی مُهر تأییدی بر روی آن زده شده، مدل وام‌گیری است. در این مدل، مسئله‎ای که وجود دارد این است که طرح، نقشه، الگو، تماما متعلق به فرهنگ اسلامی و بومی است، اما برای تکمیل این مدل، از معارف تجربی به‎عنوان یکی از معارف مورد تأیید دین اسلام و آموزه‎‎های اسلامی و فلسفه اسلامی و از جمله حکمت متعالیه استفاده می‌کنیم. در این مدل که نامش را الگوی وام‌گیری و مدل ارتباطی وام‌گیری گذاشتیم، منبع وحی و معارف وحیانی، منبع عقل و معارف عقلی، منبع شهود و معارف شهودی و منبع تجربه و معارف تجربی هرکدام نقش خود را دارد. از معارف تجربی انتظار ارائه جهان‌بینی را نداریم، آن‎چنان که در رویکرد پیوندی، از مدرنیته و معارف تجربی، جهان‌بینی استخراج می‌شد. در این‎جا دچار علم‌زدگی هم نمی‌شویم و علم و معرفت را مساوی با تجربه نمی‌گیریم، درواقع معرفت تجربی به‎عنوان یک بخش از معارف مورد توجه است و چون دین به ما دستور داده است که علم را از هر کس تحصیل کنید، این به دانش‌‎ها و معارف تجربی تفسیر می‌شود که درواقع هرجا کسی از طریق تجربه به یک دانش محکمی رسید، مثل آن‎چه در حوزه پزشکی، فیزیک، شیمی و… اتفاق می‌افتد، قابل‎أخذ و اقتباس است؛ بدون این‎که بخواهیم از این‎‎ها در حوزه معارف بنیادین تأثیر بپذیریم. بنابراین الگوی وام‌گیری مشکلی ندارد و تعامل وام‌گیری با توجه به این‎که طرح و نقشه بومی و اسلامی است، مشکلی برای ارتباط ایجاد نمی‌کند. در ارتباط با مدرنیته و دستاورد‎های تمدن جدید، الگوی وام‌گیری مورد تأیید واقع می‌شود، در حالی‌که الگوی پیوندی و تهاجمی مورد پذیرش قرار نمی‌گیرد و برعکس باید با آن‎‎ها مبارزه کرد که به‎عنوان دو راه سلطه غرب بر کشور‎های دیگر مطرح بوده و برخلاف تعالیم اسلام است

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن:

پربازدیدترین

Sorry. No data so far.

پربحث‌ترین

Sorry. No data so far.