یکشنبه ۲۶ آذر ۹۱ | ۱۰:۲۰
ماجرای دستگیری و تبعید آیت الله خامنه‌ای به ایرانشهر

این‌بار خبری از چشم‌بند نبود

مهرداد خوشبختی

پس از چندی برایم غذا آوردند و با خوردن آن مرا سوار یک خودرو کردند. ماشین به طرف بیرون شهر حرکت کرد. نمی‌دانستم مقصد آن‌ها کجاست و این که می‌خواهند چه کنند. خودرو عادی… بدون چشم‌بند… حرکت به بیرون شهر… همه این‌ها اموری بود که وضع فعلی را با گذشته متمایز می‌کرد


به گزارش تریبون مستضعفین «شرح اسم» عنوان کتاب زندگینامه رهبر معظم انقلاب از سال ۱۳۱۸ تا ۱۳۵۷ است که توسط هدایت الله بهبودی نگاشته شده. انچه در ادامه می‌آید قسمتی از کتاب است که ماجرای دستگیری و تبعید آیت الله خامنه‌ای به ایرانشهر را روایت می‌کند.

بیست‌و‌سوم آذر ۵۶ بود که زنگ در خانه آقای خامنه‌ای به صدا درآمد؛ زنگ که نه، با کوبش در از خواب پرید. بیش از یک ساعت به اذان صبح مانده بود. مثل همیشه که خودش برای باز کردن در می‌رفت و نمی‌پرسید کیست، از اتاق خارج شد. همه خواب بودند. در را که باز کرد، افراد مسلحی دید که برخی هفت‌تیر و بعضی مسلسل در دست داشتند. یک آن از ذهنش گذشت که برای ترور او آمده‌اند. «آقای بهشتی به من هشدار داده بود که کمونیست‌ها قصد دارند مسلمانان فعال را تصفیه کنند و از من خواسته بود که احتیاط کنم… در همان روزها کمونیست‌ها در کرمانشاه شبانه به منزل آقای موسوی قهدریجانی یورش برده و دست و پایش را بسته، می‌خواستند او را بکشند که در یک حادثه غیر ارادی توانست از دست آن‌ها فرار کنند و جان سالم به در ببرند.»

فوراً در را بست. نگذاشتند. ترس از مرگ، نیرویی بدو بخشید که توانست بر آن فشار غلبه کند. در بسته شد. شاید از جای دیگری وارد شوند؟ در همین فکر بود که یکی از آن افراد مسلح فریاد زد: به نام قانون در را باز کن. این را که شنید، فهمید عوامل ساواک هستند و خطری که در پی او آمده، حداقل به قیمت جانش تمام نخواهد شد. در همین هنگام شیشه در خانه را شکستند. «به طرف در رفته، آن را باز کردم. شش نفر به درون خانه یورش آوردند و در شدت قساوت و خشونت بین در خانه و در اندرونی مرا به باد کتک گرفتند. در این حال، مصطفی که آن زمان 12 ساله بود، از خواب بیدار شد و با ناباوری از پشت شیشه (اتاق) شاهد کتک خوردن پدرش بود. فریاد می زد و گریه می‌کرد.»

ضربه‌ها به همه جا فرود می‌آمد، اما به ساق پا بیشتر. با نوک کفش‌هایشان به ساق پای او می‌کوبیدند. یکی از آنان دتبندی بیرون کشید و دستان آقای خامنه‌ای را با آن بست. پیش انداختند تا وارد خانه شود؛ و آن‌ها به دنبالش. گفت که نمی‌خواهم همسر و فرزندانم مرا با دستان بسته ببینند؛ دستانم را باز کنید، دور از انسانیت است. پذیرفتند و دستانش را باز کردند. وارد شدند. همسر، کنار چهار پسر خواب و بیدارش هاج و واج و بهت‌زده، ایستاده، نگاه می‌کرد. میثم، چهارمین فرزندش، دو ماهه بود. «به آن‌ها گفتم: نترسید. میهمان هستند.»

شروع کردند به گشتن. روشن بود که جایی را بی‌وارسی رها نخواهند کرد. خانم خجسته در لحظه‌ای که آقای خامنه‌ای هم متوجه نشد، خودش را به طرف کتاب‌خانه کشاند و هر آن‌چه که از اعلامیه و اوراق سری سراغ داشت، نوشته‌هایی که می‌توانست شوهرش را متهم به فعالیت‌های سیاسی علیه امنیت حکومت کند، جمع کرد؛ زیر فرش پخش نمود. «نمی‌دانم از کجا فهمیده بود که آن اعلامیه‌ها در آن اتاق است. نمی‌دانم چگونه توانست به دور از چشم عوامل ساواک به آن اتاق برود… بعدها ماجرا را برایم تعریف کرد.»

۱۳ کتاب دکتر شریعتی

نوبت تفتیش کتاب‌خانه که رسید، هر کتاب و نوشته‌ای که گمان می‌رفت علیه او کاربرد داشته باشد برداشتند. این‌ها نیز همچون کتاب‌ها و دست‌نوشته‌های قبلی، هرگز به او بازگردانده نشد. گزارش مأموران از آنچه که با خود از خانه آقای خامنه‌ای آوردند چنین بود: «۱۳ جلد کتاب مربوط به دکتر علی شریعتی و یک جلد مربوط به مرتضی مطهری و تعدادی جزوات دست‌نویس و نامه‌های قابل بررسی به دست آمد.» صدای اذان صبح که آمد هنوز مشغول بازرسی بودند. «گفتم می‌خواهم نماز بخوانم. یکی از آن‌ها مرا تا دستشویی همراهی کرد. وضو گرفته، به کتاب‌خانه بازگشتم و نماز خواندم. از جمع آن‌ها فقط یک نفر نماز خواند و بقیه به کار بازرسی خود ادامه دادند. چیزی و جایی را ندیده رها نکردند (مگر زیر فرش پهن شده در کتاب‌خانه)

از همسرش خواست مقداری غذا به او بدهد و مجتبی و مسعود را که هنوز خواب بودند بیدار کند تا بتواند از آن‌ها خداحافظی نماید. ساواکی‌ها گفتند که پدرتان به مسافرت می‌رود. «اما من گفتم نیاز به دروغ گفتن نیست. واقعیت را برای آن‌ها بیان کردم.»

خبری از چشم‌بند نبود

خداحافظی کرد و همراه آن مزاحمان نیمه‌شب از در خارج شد. خانه توسط گروه دیگری از مأموران محاصره شده بود. آنان خودرو جیپ عادی را که باید آقای خامنه‌ای را با آن منتقل می‌کردند به کوچه تنگی که منتهی به در خانه او می‌شد آورده بودند. آقای خامنه‌ای خودرو خود را سر کوچه نگه می‌داشت. چشم‌بند نبستند. سوارش کردند و یکی از آنان از پشت بی‌سیم گفت : عقاب… عقاب…دستگیرش کردیم…. دستگیرش کردیم. جیپ به طرف مقر ساواک رفت. در زیرزمین آن ساختمان راهرویی تنگ بود که دو طرفش با سلول‌هایی پر شده بود. چند ساعتی آن‌جا نگهش داشتند. قرآن را از جیب درآورد و باز کرد. نیت کرده بود. «آیه‌ای آمد که حکایت از شادی و خوشحالی داشت. فوری آن را پشت جلد قرآن یادداشت کردم. پس از چندی برایم غذا آوردند و با خوردن آن مرا سوار یک خودرو کردند. ماشین به طرف بیرون شهر حرکت کرد. نمی‌دانستم مقصد آن‌ها کجاست و این که می‌خواهند چه کنند. البته این‌بار شرایط با گذشته بسیار متفاوت بود. خودرو عادی… بدون چشم‌بند… حرکت به بیرون شهر… همه این‌ها اموری بود که وضع فعلی را با گذشته متمایز می‌کرد.»

وقتی خودرو کنار پاسگاه ژاندارمری ایستاد فهمید که مقصد او این بار نه زندان، بلکه تبعیدگاه است. اما کجا؟ هنوز نامه‌نگاری‌ها به پایان نرسیده بود. فرح‌انگیز پالیزبان فرماندار مشهد (همسر سرتیپ امانی، رئیس پلیس شهر) و عضو کمیسیون حفظ امنیت اجتماعی، با فرستادن نامه‌ای به فرماندهی هنگ ژاندارمری مشهد، موافقت استاندار، عبدالعظیم ولیان را با تبعید آقای خامنه‌ای اعلام کرد و نوشت که «نامبرده را به وسیله مقتضی به ایرانشهر بدرقه و به فرمانداری شهرستان مذکور تحویل» دهید.

حکم تبعید روز بیست‌و‌ششم آذر، در روزهایی که آقای خامنه‌ای در ژاندارمری بسر می‌برد به رؤیت او رسید. آن را نپذیرفت و بدان اعتراض کرد؛ همچون حکم‌های پیشین.

شمار ملاقات کنندگان با اقایان خامنه‌ای و حجتی کرمانی تبدیل به یک موضوع جدی برای ساواک ایرانشهر شده بود.

شمار ملاقات کنندگان با اقایان خامنه‌ای و حجتی کرمانی تبدیل به یک موضوع جدی برای ساواک ایرانشهر شده بود.

 

همسر و فرزندان اقای خامنه‌ای نیز ۲۸ دی‌ماه وارد ایرانشهر شدند.

همسر و فرزندان اقای خامنه‌ای نیز ۲۸ دی‌ماه وارد ایرانشهر شدند.

 

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: