چهارشنبه 18 آگوست 10 | 12:23

سفره / داستانک

مادرش زولبیا دوست داشت و پدرش بامیه. نیم کیلو بامیه خرید و نیم کیلو زولبیا و رفت خانه.


مادرش زولبیا دوست داشت و پدرش بامیه.
نیم کیلو بامیه خرید و نیم کیلو زولبیا و رفت خانه.
کلید انداخت ، در را باز کرد و رفت سمت آشپزخانه.
وسایل سفره افطار را آماده کرد. همه چیز را سر جایش گذاشت.
زولبیا، بامیه، پنیر، نان، سبزی و گردو. نشست سر سفره.
دو قاب عکس را آورد. یکی کنار زولبیا و دیگری کنار بامیه.

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن:

پربحث‌ترین

Sorry. No data so far.