دوشنبه 24 دسامبر 12 | 15:14
گزارشی از اکونومیست

آمریکا و خاومیانه؛ تانگوی مازوخیستی

در طول دو سال گذشته، روند مذاکرات صلح کاملا در اغما بوده است. اگرچه بنیامین نتانیاهو نخست وزیر اسراییل در اواسط سال 2009 برای نخستین بار و به طور رسمی از راه حل دو جانبه حمایت کرد، اوباما نتوانست او را ترغیب کند که با جدیت وارد اجرای واقعی طرح صلح شود. اکنون به نظر می رسد نتانیاهو انگیزه اش را از دست داده است.


چهار سال پیش، وقتی باراک اوباما، رییس جمهور آمریکا شد، دو هدف عمده در خاورمیانه داشت: این که وجهه آمریکا را در منطقه بهبود بخشد و دیگر این که از خاورمیانه خارج شود؛ کاری که باید از عراق شروع و به افغانستان ختم می شد. حتی حامیانش این احتمال را می دادند که اوباما بتواند راه حلی برای مناقشه اسراییل- فلسطین هم بیابد؛ آنچه روسای جمهور پیشین آمریکا از انجامش طفره رفتند. بعضی ها نیز خوشبین بودند که او بتواند در مذاکرات هسته یی با ایران، راهکاری بینابینی پیدا کند و از بحران بیشتر در منطقه بکاهد. این احتمال هم می رفت که کشف منابع جدید نفت و گاز در آمریکا از وابستگی این کشور به نفت خاورمیانه بکاهد و در نتیجه، آمریکا کمتر در قید متحدان نفتی اش در عربستان سعودی و دیگر کشورهای حوزه خلیج فارس باشد. اگر تمام این اتفاقات می افتاد، آمریکا می توانست به سمت در خروجی خاورمیانه نزدیک شود و بعد از خروج، مسیر خود را به سمت حوزه اقیانوس آرام تغییر دهد.

برای اوباما، اوضاع به ترتیبی که ذکر شد، پیش نرفت. دو هفته پس از انتخاب مجدد به ریاست جمهوری، اوباما مشغول نخستین سفرش به جنوب شرقی آسیا – از زمان سپری کردن دوران کودکی اش در اندونزی به این سو- بود که کابینه اش درگیر تلاش برای منصرف ساختن اسراییل از جنگ زمینی در غزه و رویارویی تمام عیار با حماس – سرسخت ترین جنبش اسلامگرا در فلسطین- شد. هیلاری کلینتون، وزیر خارجه اوباما، تور آسیا را ترک گفت و به اسراییل و سپس مصر پرواز کرد. آن تصویر زیبا و ظریف خروج از خاورمیانه و چرخش به سمت پاسیفیک، ناگهان تبدیل به همان شمایل قدیمی، زمخت و دوست نداشتنی “میانجی گری از روی اکراه” شد.

بخش عمده نفوذ مستقیم آمریکا در خاورمیانه متوجه اسراییل است. اوباما در نخستین تجربه تلاش برای رسیدگی به مناقشه اسراییل و فلسطین، زخم برداشت. در یک سال و نیم نخست اقامتش در کاخ سفید، به خاطر این که به اعراب و مسلمانان گفت آمریکا دوست آنهاست، مورد تمجید قرار گرفت و جایزه صلح نوبل را هم دریافت کرد اما یا فراموش کرد یا به عمد تصمیم گرفت که در گوش اسراییل هیچ کلمه تسلی بخشی نجوا نکند. نه به اورشلیم رفت و نه توانست طرح صلح خودش را معرفی کند. نتیجه آنکه اسراییلی ها بیش از هر دوره دیگری، از یک رییس جمهور آمریکایی بیزار شدند. به علاوه، گرمای اولیه حاصل از خشنودی اعراب و فلسطینی ها نیز از بین رفته است.

در طول دو سال گذشته، روند مذاکرات صلح کاملا در اغما بوده است. اگرچه بنیامین نتانیاهو نخست وزیر اسراییل در اواسط سال 2009 برای نخستین بار و به طور رسمی از راه حل دو جانبه حمایت کرد، اوباما نتوانست او را ترغیب کند که با جدیت وارد اجرای واقعی طرح صلح شود. اکنون به نظر می رسد نتانیاهو انگیزه اش را از دست داده است؛ البته اگر بپذیریم که او اصلا انگیزه ای برای صلح داشت. به علاوه، هر دوی آنها، از ته دل از یکدیگر بیزارند. سیستم انتخاباتی اسراییل که مبتنی بر نمایندگی نسبی آراست، می تواند ائتلاف نامتعارفی را سبب شود. اما پس از انتخابات 22 ژانویه اسراییل، نتانیاهو هنوز هم تمایل دارد به جای سازش با فلسطین و اعطای امتیازات سرزمینی، یک ائتلاف جدید طرفدار نظامی گری را با هدف استحکام سنگر اسراییل شکل دهد.

آیا اوباما می توانست اسراییل را مثلا با اقدامات تنبیهی به خاطر سیاست های شهرک سازی – که بر خلاف قوانین بین المللی است- به سمت مذاکرات صلح سوق دهد؟ بعضی بر این عقیده اند که اوباما می توانست سختگیرانه برخورد کند و بفهمد که دیگر نیازی نیست از لابی قدرتمند اسراییل در آمریکا بترسد. اما اوباما قلبا حاضر به این کار نیست. این کار به معنای قرار گرفتن در جناح فلسطینی هاست؛ جناحی که بالانس قدرت در آن تغییر کرده است. حماس و اسلامگرایان به موازات افول فتح – جناح میانه رو و سکولار به رهبری محمود عباس، رهبر تشکیلات خودگردان فلسطین- در حال افزایش قدرت اند. آیا اوباما با امید به این که بتواند حماس را به تعدیل سیاست هایش متقاعد کند، این گروه را به عنوان یک طرف مذاکرات صلح به رسمیت خواهد شناخت؟ یکی از دیپلمات های ارشد اوباما در دوره نخست ریاست جمهوری او، می گوید: “اوباما یک معماست. هیچ کس نمی داند او به چه فکر می کند. حلقه نزدیکان او بسیار کوچک است.”

یک مانع دیگر، این است که سیاست خارجی آمریکا نماینده افکار و آرای هر دو حزب نیست. تعداد معدودی از جمهوریخواهان هستند که از هر گونه سیاستی مبنی بر اعمال فشار بر اسراییل برای میدان دادن بیشتر به فلسطینی ها، چه در قالب دیپلماتیک و چه به صورت تحت اللفظی، حمایت کنند. بین دموکرات ها اما نوعی همدردی و همدلی با اوباما و ناشکیبایی هایش نسبت به نتانیاهو وجود دارد. لابی موسوم به خیابان جی (J Street: لابی آمریکایی- اسراییلی که بر خلاف لابی تندرو و نظامی گرای آیپک، حامی راهکارهای مصالحه آمیز برای حل مناقشات است) اندکی فعال تر شده است، اما نه آنقدر که بتواند به یک رییس جمهور دموکرات فضای مفیدی برای مانور بدهد. مشاوران اوباما آنقدر متنفذ نیستند که بتوانند او را دوباره در بیشه زار اسراییل- فلسطین گرفتار کنند. اما رویدادهای در جریان، ممکن است او را به سمت نقش قدیمی “میانجی گری صلح” سوق دهد. یکی از جمهوریخواهان ارشدی که اوباما اغلب به حرف هایش توجه می کند، معتقد است: “هرچه جریان صلح بیشتر به تعویق بیفتد، اوضاع برای اسراییل وخیم تر می شود.”

مذاکره با اسراییل، از زمانی که بهار عربی چند دولت جهان عرب را سرنگون ساخت، پیچیده تر شده است. اوباما با توسل به هوش و غریزه خود آماده بود به سوی اسلامگرایان میانه روتر منطقه، به ویژه اخوان المسلمین در مصر و دیگر مناطق از جمله تونس، مراکش، یمن و غزه دست دوستی دراز کند. وقتی محمد مرسی، رییس جمهور مصر، به برقراری آتش بس میان حماس و اسراییل کمک کرد، اوباما تلاش او را ستود اما وقتی یک هفته بعد، مرسی پیشنهاد افزایش قدرت ریاست جمهوری را مطرح کرد، اوباما از موضع خود برگشت. جمهوری خواهان اوباما را به خاطر در آغوش گرفتن اسلامگرایانی که دوست آمریکا نیستند و با اسراییل خصومت خونینی دارند، ساده و بی تجربه قلمداد می کنند. خوش بینی های اوباما قطعا یک هزینه داشته است: رابطه با عربستان سعودی که از خشنودی رییس جمهور آمریکا به خاطر سقوط حسنی مبارک در اوایل سال گذشته خشمگین شده بود، کماکان وخیم باقی می ماند.

درست و نادرست های بهار عربی

محاسبات آمریکا در سوریه، بسیار ظریف و حساس است. اعضای هر دو شورای امنیت ملی کاخ سفید و وزارت خارجه که در سال های گذشته اغلب مغایرت نظر داشته اند، این بار متفق القول هستند که دخالت مستقیم نظامی ریسک بسیار بالایی دارد. به این ترتیب دو گزینه باقی می ماند: یا باید مستقیما به معارضان اسد تسلیحات رساند یا یک منطقه پرواز ممنوع ایجاد کرد، حداقل در شمال غرب سوریه؛ جایی که معارضان مسلح، کم و بیش توانسته اند کنترل بخش بزرگی از منطقه را در دست بگیرند.

اگرچه اوباما هفته گذشته، همچون همتایان اروپایی خود اعلام کرد: اپوزوسیون سوریه را به عنوان تنها نمایندگان مشروع مردم به رسمیت می شناسد، اما واقعیت این است که اوباما مخالف هر دو طرف درگیر در سوریه است. بیم از این که جهادیون بتوانند در میان گروه های معارض بشار اسد ظهور کنند، رو به افزایش است. ایجاد یک منطقه پرواز ممنوع، احتمالا نیازمند مشارکت ناتوست. به این ترتیب، با محوریت آمریکا و مشارکت ناتو می توان پدافند دفاع هوایی سوریه را بمباران کرد، اما مشکل اینجاست که بسیاری از این پدافندها در مناطق پر جمعیت مستقر شده است. اوباما تصمیم گرفت به تقاضای ترکیه برای استقرار سیستم دفاعی PAC-3 (مجهز به موشک های پاتریوت) در نزدیکی مرز این کشور با سوریه پاسخ مثبت دهد. ظاهرا این سیستم جت های جنگنده بشار اسد را از پرواز در نزدیکی مناطق آزاد شده باز می دارد و می تواند یک منطقه باریک پرواز ممنوع ایجاد کند. اما هرچه جنگ داخلی سوریه طولانی تر شود، احتمال صعود افراطیون از قاعده هرم به سمت راس آن بیشتر می شود. در نتیجه، فرآیند بازسازی جامعه سوریه پس از سقوط اسد نیز دشوارتر می شود.

اوباما پیشاپیش به خاطر محافظه کاری در قبال سوریه مورد شماتت شدید منتقدانی مثل سناتور جان مک کین – که طرفدار مداخله نظامی است- قرار گرفته است. شماری از نومحافظه کارانی که آمریکا را به جنگ در عراق کشاندند، در میان مشتاقان دخالت نظامی در سوریه دیده می شوند. تعدادی از چهره های محتاط تر می گویند اوباما باید با روسیه مذاکره کند و حتی در این مرحله های آخر حکومت اسد، راه حلی برای پایان مناقشه از طریق مذاکره بیابد. اوباما یک بار دیگر اما سیاست نظاره و انتظار را ترجیح داده است.

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: