چهارشنبه 20 فوریه 13 | 17:21

چند روایت از زندگی حاج‌ عبدالله ضابط

گفتم: حاج آقا خیلی کار می‌کنید. دیر وقت است. جواب داد: آنقدر کار کنید که موقع رفتن به پیشگاه خدا، پشیمان نباشید که کم کار کرده‌اید، جوابتان این باشد که دیگر رمق نداشتم کار کنم.


امضای من به چه درد شما می خوره؟

به عنوان مبلغ نمونه به بیش از هشتاد دانشگاه کشور اعزام شده بود؛ دانشجوها به او دل می بستند. موقع خداحافظی، دورش حلقه می زدند و امضای یادگاری می‏خواستند.

می‏گفت: امضای من ناقابل به چه درد شما می خوره؟

بعد عکس‏های شهدا را به آنها هدیه می‏داد…

***

خشاب گذاری فرهنگی

سعی می کرد بعد از تبلیغ هم رابطه اش را با مخاطبینش حفظ کند. همین قدر که آنها احساس کنند یک رفیق روحانی دارند، برایش کافی بود.

تلفنش هر لحظه زنگ می خورد. یکی سوالی می‌پرسید و مشورت می‌خواست و یکی…

گاهی برای همه آشناهایش هدیه‏ای کوچک مثل کارت پستال و… می‏‌فرستاد، بنده‏‌های خدا ذوق می‏‌کردند وقتی می‌دیدند هنوز حاجی به یادشان است. جیب هایش را هیچ گاه از هدیه های کوچک، خالی نمی‏‌گذاشت.

حاضر نبود این رفتارش را ترک کند.اسمش را گذاشته بود:خشاب گذاری فرهنگی!

***

مثل ضابط تربیت کنند!

از طرف یکی از دانشگاه‏ها، در نامه‏ای خطاب به دفتر نهاد رهبری در دانشگاه‏ها نوشته بودند:

به حوزه‏‌های علمیه بگویید مانند ضابط تربیت کنند…!

***

اینقدر کار کنید که پیشمان نشوید

گفتم: حاج آقا خیلی کار می‌کنید. دیر وقت است. جواب داد: آنقدر کار کنید که موقع رفتن به پیشگاه خدا، پشیمان نباشید که کم کار کرده‌اید، جوابتان این باشد که دیگر رمق نداشتم کار کنم.

***

با تمام خستگی‏اش…

خسته می‌آمد خانه، دیر وقت. با این حال یک ساعت مانده به اذان صبح بلند می‌شد و نماز می‌خواند. بعد از نماز هم بیدار می نشست و خیلی آرام قرآن می‌خواند.

***

عکس شهدا همیشه در جیب‏هایش بود

تصادف که کرد، رساندندش بیمارستان. پرستار جیب‌هایش را گشت، مانده بود این آدم کیست که جیبش به جای محتویات معمولی هر جیبی، پر است از عکس شهید.

***

وقتی از زن و بچه اش دل کند

امیرحسین یک ساله را نشانده بود روی پایش و بازی می‌کرد… یکدفعه او را زمین گذاشت و گفت: شهید همت، وقتی توانست از زن و بچه‌اش دل بکند، خدا قبولش کرد…

چند ماه بعد، خدا قبولش کرد.

  1. قطعه 44
    17 فوریه 2014

    نسال الله منازل الشهداء
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

  2. یا غفار
    11 نوامبر 2018

    به خدا قسم این ملعونین زمانه او را به شهادت رساندند…
    همونهایی که میخواستن گندهاشون تو حوزه به بیرون نشر پیدا نکنه…
    تصادف کجا بود؟؟؟ او را کشتند…از آقای ماندگاری بپرسید…خود او غسلش داده است…

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: