چهارشنبه 10 آوریل 13 | 14:37
ناگفته‌‏هایی از سیره شهید احمدی‏‌روشن

صنعت هسته‌ای جای افراد بیکار پولدار و مجرد است!

مصطفی به این اعتقاد داشت که ظهر عاشورا هنوز غروب نشده حواستان باشد بچه‏‌ها ظهر عاشورا هنوز در ظهر عاشوراست. حواستان باشد در کدام صف ایستادید. آقا مجتبی‏ تهرانی خدا رحمتشان کند یک جمله‌‏ای می‏‌گوید. می‏گوید سر فرزند پیغمبر خدا به نیزه شد. شما چه در محراب عبادت باشید چه در صف دشمن هر دو ‏اش یکی است. در این پازل است، در این جنگ است، نقش خودش را پیدا کرده و می‏بینید. دیگر کم نمی‏‌آورد.


به گزارش تریبون مستضعفین متن زیر سخنان یکی از یاران شهید مصطفی احمدی‌روشن درباره خصوصیات این شهید است. او با اشاره به ویژگی‌های این شهید می‌گوید:

اگر این خصلت را به دست آوردی و پیدا کردی در هر لباسی که می‏خواهی باش! ترور می‏شوی! ممکن است ترور شخصیت‏ت بکنند می‌‏شوی شهید بهشتی. جنگ تمام بشود ترورت می‏‌کنند می‏شوی شهید صیاد. جوان دهه چهارم انقلابی که اصلاً جنگ را ندیدی، انقلاب را ندیدی، اصلاً در بازیهای سیاسی نیستی، اصلاً سیاسی نیستی، آمدی کار کنی برای مردم ترورت می‏‌کنند، می‌شوی احمدی روشن. دشمن مرام‌اش همین است. مصطفی در این پازل قرار گرفت و از این دنیای مادی ما با شهادت رفت. اگر آن جا باشی هر روز شهیدی، هر روز جانبازی.

به مناسبت روز ملی فناوری هسته‌ای این سخنان را که پیشتر در مجله اصول‌گرا منتشر شده است باهم می‌خوانیم.

احمدی روشن

دوستان این را کم و بیش می‏‌دانند که شهید احمدی‌روشن از شهدای هسته‌ای ما و یکی از نخبگان صنعت هسته‌ای کشور است. وجه تمایزش با شهدای دیگر این است که او بالاخره در تمام دستاوردهای صنعت هسته‌ای یک نقشی داشته است. یا جزء افراد کلیدی این صنعت بوده یا خودش آن فردی بوده که آن دستاورد را بدست آورده. تقریباً می‏‌شود گفت مصطفی احمدی‌روشن یک پدیده است. حالا در ادامه وقتی که برویم می‏‌بینید از این پدیده‌‏ها شاید کم هم نداشته باشیم. کسانی هستند که در گمنامیِ تمام دارند کار می‏‌کنند. وقتی که شهید تهرانی‏‌مقدم شهید می‏‌شود تازه ما متوجه می‏‌شویم که یک تهرانی مقدمی بوده. اولین کسی بوده که رفته یک موشک از این عراقی‏‌ها غنیمت گرفته و رویش کار کرده. نتیجه این شده که الان در صنعت موشک مثلاً ما داریم در دنیا حرف می‌‏زنیم و حرف برای گفتن داریم. شهید احمدی‌روشن هم از همین جنس است. چون بالاخره دستگاه‌های اطلاعاتی دو سال روی این آدم کار می‏‌کنند برای اینکه بخواهند همچین آدمی را از جلوی راهشان بردارند.

اجمالاً من یک مختصری عرض می‏‌کنم. بالاخره آقای احمدی‌روشن قهرمان صنعت هسته‌ای یعنی قهرمان سی ‏‌و‏ یک ساله است و می‏‌شود گفت یک شباهت‏‌ها و تفاوت‏‌هایی با فرماندهان دهه شصت جنگ دارد. یعنی شما وقتی که مرور می‏‌کنید یکی از خصایص شهید باقری‏‌ها، شهید باکری‏‌ها، شهید همت‏‌ها، یک آدم عادی بودن است. یعنی خیلی از چیزها را ماهایی که کنارش بودیم بعضی وقت‌ها متوجه نمی‏‌شدیم. شوخ‏ طبع بود.

حاج آقا دعا کنید من شهید بشوم

بعضی از دوستان ما خدمت آیت‏ ا…خوشوخت رفتند؛ هر کدام یک خواسته‌‏ای داشتند. مثلاً حاج ‏آقا ما می‏‌خواهیم یک ذکری به ما بدهید مثلاً این مشکل‏مان حل بشود. ایشان در اولین دیداری که داشت از حاج‏ آقا خواست که حاج‏ آقا دعا کن من شهید بشوم. یک ذکر بده زودتر شهید بشوم! حالا اولش ما فکر کردیم که این خسته شده دیگر این حرف را می‏‌زند. بالاخره از روی فشارهایی که در کار هست، این حرف را می‌‏گوید.

تلاش غرب برای خریدن دانشمندان هسته‌ای کشور

در صنعت هسته‌ای شما دارید به یک دانشی دست پیدا می‏‌کنید که غرب نمی‌‏خواهد شما به آن دست پیدا کنید. سال گذشته تعطیلات نوروز بود. یکی از کارشناسان معمولی سیستم ما که کارشناس تازه واردی هم بود در صنعت می‏‌رود یکی از کشورهای خارجی یکی از اقوام‏‌اش را ببیند. اقوام‌‏اش هم از افرادی بوده که در سفارت ایران در آنجا کار می‏‌کرده و صاحب نفوذ بوده، علم هم داشته که ایشان در صنعت هسته‌ای کار می‏‌کند و باید مراقب باشد. بالاخره ایشان دارد می‏‌آید در این کشور. کشور اروپایی هم نه، کشور آسیایی. ایشان وقتی که وارد می‏‌شود از وی‏‌آی‏‌پی فرودگاه می‌‏آیند ایشان را تحویل می‏‌گیرد یعنی نمی‏‌گذارد حتی بیاید داخل بخش عمومی فرودگاه. تحویلش می‏‌گیرد دو هفته آنجا بوده بعد از دو هفته وقتی می‌‏آید تحویلش بدهد می‏‌رود کارت پرواز برایش می‏‌گیرد سوارش می‏‌کند می‏‌رود توی وی‌‏آی‏‌پی آن بخش ویژه سالن انتظار تحویلش می‏‌دهد از آنجا خداحافظی می‏‌کند دیگر از آن جا شما بروی خارج هم به راحتی نمی‏‌توانی بشوی. یعنی وقتی که رفتی رد شدی دیگر خارج نمی‌‏توانی بشوی. ایشان آنجا خب یک فردی می‏‌آید کنارش می‏‌نشیند و کیف‏‌اش را باز می‏‌کند می‏‌گوید من می‏دانم شما فلانی هستی تمام مشخصات ایشان را، اطلاعات زندگی‏‌اش را به او می‏‌گوید و می‏‌گوید ما از فلان جا آمدیم از فلان کشور آمدیم، از امریکا برای شما دعوتنامه داریم. ادامه تحصیل‏تان را در همین رشته‌‏ای که دارید کار می‌‏کنید در امریکا بیایید بروید آن کار را انجام بدهید درس‏تان را بخوانید. خیلی هم چیزی از شما نمی‏‌خواهیم چندتا اطلاعات کوچک می‏‌خواهیم که آن جا چه اتفاقاتی دارد می‌‏افتد. الحمدلله چون ایشان از بچه‌‏های ارزشی آن مجموعه بود، انکار می‏‌کند. در فاز اول صحبت‏‌اش می‏‌گوید اشتباه گرفتید بعد می‏‌گوید نه ما می‏‌دانیم خانم‌‏ات هم توی دانشگاه تهران دارد این رشته را می‏‌خواند، این دعوتنامه فلان دانشگاه است برای دکترا. می‏‌گوید آقا اشتباه گرفتید. می‏‌گوید این بلیط‌ت شما از این پرواز صرف نظر کن با این بلیط ما با پرواز بعدی دو ساعت آینده با هم می‏‌رویم فلان کشور از آنجا هم می‏‌رویم امریکا. ایشان انکار می‌‏کند. این آدم کنار ایشان، صندلی کناری ایشان توی هواپیما می‏‌نشیند تا یکی از این کشورهای حوزه خلیج هم می‏‌آید که ایشان را منصرف کند.

غرب باور نمی‌کند با این محدودیت‌ها دانش‌ ما اینقدر پیشرفت کرده است

حساسیت غرب به این جهت است که باورشان نمی‌‏شود ایران با توجه به محدودیت‏‌هایی که برایش درست کرده بتواند به مسائلی دست پیدا بکند. باید گفت فقط با پافشاری‏‌های حضرت آقاست که صنعت هسته‌ای بدست آمده یعنی شما اگر مرور کنید تاریخچه صنعت هسته‌ای کشور را از لحظه‌‏ای که شروع شده اگر نبود پافشاری‏‌های ایشان و تمهیداتی که ایشان داشتند و پیام‏‌هایی که حالا بعضاً برای بچه‏‌های ارزشی مجموعه می‏‌فرستادند، این صنعت همانطوری که خیلی از صنایع را ما داریم می‏‌بینیم به نتیجه نرسیده و خیلی بی‏‌کیفیت دارند محصول تولید می‌‏کنند این هم نمی‌‏رسید.

مصطفی از فرماندهان این جنگ بود

آقای احمدی‌روشن یکی از فرماندهان مبارزه در این جنگ بود. در سن سی‏ سالگی چرا خاص می‏‌شود؟ چرا باید به او بپردازیم؟ چرا حضرت آقا وقتی که از مصطفی دم می‌‏زند می‏‌گوید مصطفی عزیز یعنی وقتی که شما بروید دیدار حضرت آقا را با خانواده شهید احمدی‌روشن یک هفته بعد از شهادت ایشان ببینید، خیلی از بچه‏‌های نزدیک به وی که با خانواده خیلی از شهدا می‏‌رفتند می‏‌گفتند ما هر وقت می‌‏رویم آقا به خانواده شهید دلداری می‏‌دهد ولی آن جا خانواده شهید داشتند به آقا دلداری می‌‏دادند که چنین کسی را، چنین سربازی را از دست دادیم. واقعاً هم آقا اینطوری بود یعنی تأسف می‏خورد که چنین سربازی را از دست داده.

خب ایشان چرا خاص می‌‏شود؟ ببینید آقای احمدی‌روشن فارغ‏ التحصیل مهندسی شیمی دانشگاه شریف بود. مقاله آی‏‌اس‌‏آی دارد، معاون بسیج دانشجویی بوده، وقتی که فارغ‏ التحصیل می‏‌شود ابتدای تیم‏‌سازی و بالاخره به قدرت رسیدن دولتی بوده که پرچم حزب‏‌الله را دستش گرفته و خیلی از رفقای آقای احمدی‌روشن از رفقای نزدیک‏اش در خیلی از صنایع معتبر کشور می‌‏آیند مشغول می‏‌شوند و بعضاً سفرهای خارج از کشور می‌‏روند. فلان خط تولید را می‌‏روند می‏بینند که فرانسه مثلا چه کرده و حقوق‏‌های آنچنانی می‏‌گیرند. بالاخره فارغ‏ التحصیل شریف باشی یا دانشگاه معتبری باشی، کار کرده باشی، درست را هم بلد باشی، یک سری از آدم‌هایی هستند که به شما اعتماد دارند یک سری پست‏های کلیدی دارند و از شما هم می‌‏خواهند که بیایی.

ما از انقلاب طلبکاریم اما احمدی روشن…

آقای احمدی‌روشن اولین کاری که می‏‌کند بعد از فارغ‏ التحصیلی‏‌اش می‌‏گوید که من باید با صهیونیسم جهانی مبارزه کنم. می‏‌گردد ببیند راه مبارزه با این صهیونیسم چیست. ایشان به این نتیجه می‏رسد که من باید بروم یکی از مجموعه‏‌های نظامی. یک فارغ ‏التحصیل شیمی دانشگاه شریف! حالا یک سری از ماها به واسطه اینکه مثلاً یک مقاله علمی داشتیم، یک کاری کردیم برای خودمان بوده یا برای کشور مفید بوده خیلی‏‌هایمان طلبکاریم! این را حواسمان باشد. ما معمولاً طلبکاریم. یعنی شما اگر معدل خوبی داشته باشی حس می‏کنیم که مثلاً باید نظام یک چیزی به ما بدهد؛ احساس نمی‏‌کنیم که بالاخره ما با هزینه این نظام به یک جایی رسیدیم و ما باید یک کاری برای نظام انجام بدهیم.

می‌‏رود مهندس شیمی دانشگاه شریف. این را فرمانده‌‏اش می‌‏گفت. می‏‌گفت وقتی آمد، دراز نشست‏ها و بشین پاشوها و این چیزها را هم خیلی خوب رفت چون آدم چابکی بود. رمز موفقیت مصطفی احمدی‌روشن این است که ببینید ما خیلی‏‌هایمان زندگی‏‌هایمان بر اساس ولایت‏‌خواهی است. یعنی دنبال ولایت هم می‏‌گردیم! ولایت‌‏پذیری هم شاید باشیم. اما پای ولایت‏مداری که بیافتد لنگ می‏‌اندازیم. ولایتمداری یعنی اینکه شما تمام زندگی‏ات دار و ندارت بر محور ولایت بچرخد. یک سؤال می‏‌پرسم. همه شما یک زمانی فارغ‌‏التحصیل می‏‌شوید. من به نمایندگی از یکی از نهادهای نظام می‌‏آیم یک خواهشی از شما می‏‌کنم که آقای حسنی، آقای رضایی نظام به تخصص شما در این شرکت نیاز دارد بیایید کمک کنید. من جواب این را نمی‏‌دهم. یک چند لحظه‏‌ای فکر کنید. اولین سؤالی که از من خواهید پرسید چی به ذهن‌تان می‏‌آید؟ سؤال من را دقت کنید نظام به این نیاز دارد. یعنی این را برایتان اثبات می‏‌کنم فرضی. اثبات‌‏اش را برایتان انجام می‏‌دهم که نظام نیاز دارد به تخصص شما الان باید بروی این کار را انجام بدهی. کار هم یک شهر خیلی خوب است. نمی‏‌گویم توی نطنز توی بیابان باید بروی مثلاً سیصدوپنجاه کیلومتر هر روز باید طی کنی تا برسی به آنجا و در شرایط سخت کاری قرار بگیری. بالاخره آنجا آب و هوای خاصی هم دارد. نه، شرایط، شرایط خوبی است. اکثرمان چیزی که به ذهنمان می‏‌رسد چیست؟ به آن سؤال توجه نمی‌‏کنیم. خودمان را در نظر می‏‌گیریم. خب حُسن‌‏اش چیه، حقوقش چقدره، مزایایش چقدر است، برای رفت و آمدم ماشین هم به من می‏‌دهند که بروم و بیایم یا نمی‏‌دهند مثلاً. ببینید این را که من دارم عرض می‏‌کنم خدمتتان حاصل مثلاً یک تحلیل میدانی است! من خودم یکی از وظایفی که برای خودم در یک ‏سال‏ و‏ نیم اخیر متصور بودم این است که بالاخره بچه‌‏هایی که توانمند هستند و ارزشی هستند و می‌‏توانند به این صنعت کمک کنند بروم سراغشان. شما تحقیق میدانی چطوری انجام می‌‏دهید؟ مثلاً حاصل صدتا آدم‌‏های مؤمن! یعنی آنهایی که معتقدند به این نظام نه آدم‌هایی که مشکل دارند. نه، اعتقاد دارند، ادعا دارند یعنی برای این نظام می‌‏خواهند کاری انجام بدهند. می‏‌گویند فضای کار نیست تا ما کاری انجام بدهیم. به یک نتیجه‌‏ای رسیدم بعد از اینکه این افراد را دیدم که کسی که می‏‌خواهد بیاید اینجا باید چندتا خصوصیت داشته باشد. بالاخره بخواهد در آن بیابان برود کار کند برای نظام، خط‏ مقدم است. رهبری اینقدر دارد تأکید می‏‌کند که آقا شما باید زودتر به آن مصونیت و جایگاه مصونیت هسته‌ای برسید و این سخن حضرت آقاست در دیداری که مدیران سازمان با حضرت آقا داشتند. ایشان فرمودند که فکر نکنید کاری که شما دارید انجام می‏‌دهید و زحمتی که می‏‌کشید تنها یک پیشرفت صنعتی است؛ نه! نتیجه کار شما عزت و آبرو می‌‏دهد به جهان اسلام. یعنی کل اسلام با این کاری که شما دارید می‏‌کنید آبرومند می‏‌شود.

شهید مصطفی احمدی روشن

صنعت هسته‌ای جای افراد بیکار پولدار مجرد است

به سه تا گزینه من رسیدم در این بررسی‏هایی که با این آدمها داشتم آن کسی که می‏خواهد بالاخره در این صنعت بیاید باید بیکارِ پولدارِ مجرد باشد! چرا؟ چون وقتی با آنها صحبت می‏‌کنی می‏‌گویند آقا مگر من بیکارم بیایم وسط بیابان! الان یک لیسانس گرفتم یک فوق ‏لیسانس صنایع هم می ‏گیرم ایران خودرو مشاورم، وزارت دفاع هم مشاوره می‏‌دهم، الان ماهی چهار میلیون هم دارند به من می‏‌دهند. لزومی ندارد بروم. سخت است. بعد دو میلیون من الان دارم قسط می‏‌دهم. شما می‌‏توانید سه میلیون به من… نه آقا من نمی‏‌توانم.

یک کارشناس این جا کم دارید ولی آن کارشناس اگر معتقد نباشد به کاری که دارد انجام می‏‌دهد، می‌‏تواند همین پیچ را شل ببندد کل این ماشین‏‌های هسته‌ای نابود شود و یک هزینه میلیاردی برای نظام درست کند. ولی شما اگر بیایی آن پیچ را سفت ببندی بالاخره دل آقا را هم شاد می‌‏کنی. بالاخره در مذاکر‏ات اگر ما بتوانیم آنها را یک پله هم عقب بکشانیم، حرف آقا را ثابت کرده‌‏ایم. اگر وایستیم، آنها عقب می‌‏کشند. همین کار هم شده. الان این اتفاق هم دارد می‌‏افتد.

خیلی‏‌ها قبول نمی‌‏کنند بیایند. می‏‌گویند نه؛ من بیکار نیستم. بعد می‏گوید آقا من زن دارم، بچه دارم. من خانمم… اصلاً این جمله، جمله عجیبی است. من اصلاً خانمم یکی از تفریحات‏ش این است که بعدازظهرها برود بازار. مصطفی وقتی می‏‌خواست ازدواج کند به خانمش می‏‌گوید که ببین من شهید می‏‌شوم‏‌ها! من اگر لازم باشد می‏‌روم اسرائیل. حواست باشد می‏خواهی با من ازدواج کنی. به خانمش می‏گوید که…

خانمش به او می‏‌گوید که خب کی شهید می‌‏شوی؟ حالا کی می‏‌خواهی شهید بشوی؟ می‏گوید در سی‏‌سالگی‌‏ام باید شهید بشوم. آرمان و هدفش درس و تحصیل نیست! بنده خودم به مصطفی می‏‌گفتم مصطفی فلانی رفت دکترا گرفت بیا درست را بخوان تو یک تحصیلاتی بگیر چون تو قدیمی‏ترین آدم هستی در این صنعت و تخصص داری مدرک تحصیلی‌‏ات را ببر بالا برای شغل‏‌های بالاتر مثلاً. می‏‌گفت ببین من با همین لیسانسم هنوز می‏‌توانم برای نظام کار کنم. الکی وقتم و هزینه مملکت را برای چی تلف کنم. نمی‏‌خواهم بگویم ادامه تحصیل ندهید! ببینید جایگاه را می‌‏خواهم پیدا کنید. با هم داریم یک سیری را می‏‌رویم. استکبار در مقابل ایران نظام شیعی است. نظام شیعی تنها نظامی است که پا گرفته. ما باید بررسی کنیم در طول تاریخ. برای نظام شیعی ما امام حسین(ع) شهید شده، امام حسن(ع) شهید شده، ائمه ما شهید شدند. اماممان غیبت کرده یعنی اینها برای نظام است. در این پازل اگر خودمان را پیدا نکردیم همه‏‌مان طلبکار نظام می‌‏شویم. سر بزنگاه‌‏ها صبر می‏‌کنیم فکر می‏‌کنیم اگر یک شلاق برای نظام خوردیم خب نظام دیگر باید بیاید اینجا برای من فداکاری کند. هدف مهم است. آرمان مهم است. مصطفی آرمانش را شهادت گذاشته بود. خودکشی نکرده؛ نگفت که من بروم از این دنیا؛ نه؛ مصطفی بسیار عاطفی بود. بچه‏‌اش مریض می‏‌شد، مصطفی هم مریض می‌‏شد. خانمش می‌‏گوید من وقتی که بچه مریض می‏‌شد از دو نفر بیمارداری می‏‌کردم باباش هم مریض می‌‏شد. عاطفه را ببینید. پیمانکارش را یعنی پیمانکار تأمین قطعات مصطفی را در خارج از کشور گرفتند که الان هم اخیراً آزاد شده، در یکی از کشورهای اروپایی پیمانکارش را گرفتند یک روز ما رفتیم در اتاق دیدیم مصطفی سرش را گذاشته بود مصطفیایی که می‏‌گویم یک یل است! یک قهرمان است! در جلسه کسی جرأت نمی‏‌کند حرف حاشیه‌‏ای بزند. این آدم سرش را گذاشته روی میز دارد زار زار گریه می‏‌کند. گفتیم چیزی شده؟ دیدیم دارد گریه می‏‌کند. رفتیم از بچه‏‌ها پرسیدیم چیزی شده؟ گفت پیمانکارش را گرفتند ناراحت است؛ اعدامش می‏‌کنند. این کاری که دارد انجام می‌‏دهد، اعدامش می‏‌کنند.

شهید مصطفی احمدی روشن در کنار علیرضا پسر خردسالش

مصطفی جایگاه خود را در پازل این جنگ پیدا کرده بود

مصطفی این عاطفه را دارد. هدف والایی را که انتخاب کرده انگشت اشاره رهبری را دنبال می‏‌کند نه دست رهبری را، نه داد رهبری را، نه حنجره پاره شده رهبری را. انگشت‏اش را. آقا انگشت‏اش را بلند می‌‏کند مصطفی می‌‏فهمد که کجا را دارد می‏‌گوید آقا چی دارد می‏‌گوید. مجموعه فوردو که می‏خواست ساخته شود بعضی از دوستان گفتند آقا تحقیقاتی‌‏اش کنید. مصطفی تنها کسی بود که می‏‌گفت این اشتباه است. نگذارید این اتفاق بیفتد. حضرت آقا هم آمدند همین حرف را گفتند. گفت این را از تحقیقاتی خارج کنید ببریدش به سمت صنعتی شدن. ببینید لزومی ندارد که شما مثلاً هر روز بروید دفتر آقا و بیت آقا و فلان. هی آقا را ببینید بخواهید… نه نقش خودمان را پیدا بکنیم در این پازلِ جنگ.

مصطفی به این اعتقاد داشت که ظهر عاشورا هنوز غروب نشده حواستان باشد بچه‏‌ها ظهر عاشورا هنوز در ظهر عاشوراست. حواستان باشد در کدام صف ایستادید. آقا مجتبی‏ تهرانی خدا رحمتشان کند یک جمله‌‏ای می‏‌گوید. می‏گوید سر فرزند پیغمبر خدا به نیزه شد. شما چه در محراب عبادت باشید چه در صف دشمن هر دو ‏اش یکی است. در این پازل است، در این جنگ است، نقش خودش را پیدا کرده و می‏بینید. دیگر کم نمی‏‌آورد.

مصطفی می‏‌آید برای استخدام. آقا فرمودند من باید بیایم استخدام حکومت اسلامی. من مهندس شیمی هستم اصلاً متخصص این رشته هستم. می‏‌رود اصفهان. یو.سی.اف اصفهان. با او مصاحبه‏ می‏‌کنند و به این جمع‏بندی می‌‏رسند نه آقا ایشان به درد این جا نمی‏‌خورد. می‏‌آید نطنز سری اول مصاحبه می‌‏کنند می‏‌بینند نه اصلاً ایشان یک عنصر خطرناک است نباید بیاید. بالاخره در فضای سیاسی آن سال هشتاد و یک، هشتاد و دو به هر دلیلی جذب نمی‌‏شود. هر کدام از ماها بودیم فوق‏‌لیسانس شیمی گرفتیم از دانشگاه شریف، حتی اگر حس تکلیف هم کردیم رفتیم، بعد می‏‌گوییم آقا نظام می‏‌گوید نمی‏‌خواهیم. کارداران نظام در آن صنعت به شما می‌‏گویند آقا بفرمایید بیرون نمی‌‏خواهیم. می‏‌گوییم خب دیگر ما تکلیف‏مان را انجام دادیم! هرکس هم پرسید می‏‌گوییم که من تکلیف‏ام را انجام دادم، رفتم نخواستند، دیگر تکلیف از گردن من ساقط است. این اشتباه است. تکلیف ساقط نمی‏‌شود. مصطفی شش ماه بدون شغل پشت در سایت هسته‌ای نطنز می‌‏آید می‌‏گوید من باید بیایم. نمی‏‌گوید مدیر بشوم! نمی‏‌گوید معاون بشوم! نمی‏‌گوید من معدل بالا از دانشگاه شریف آوردم، من معاون بسیج دانشگاه شریف بودم و… نه اینها نیست! می‏گوید من باید بیایم. شما تِی بدهید، تِی می‏‌کشم. من باید وارد بشوم، من باید بیایم این جا کار کنم.

او به «ما می‌توانیم» باور داشت

وقتی به بن‏‌بست می‌‏رسیدیم، می‌‏گفتیم دیگر تمام است. خیلی‌‏ها، خیلی از بچه‌‏ها بودند که کم آوردند. آقا نمی‏‌شود، نمی‏‌رود جلو، کار قفل است. نمی‏‌توانیم بابا تحریم هستیم! یک جنس است، یک قطعه است ما باید بیاوریم این قطعه را هم فقط یک شرکت در امریکا دارد می‏‌سازد. به این شرکت هم تأکید کرده‌‏اند که این برای غنی‌‏سازی است نباید وارد بشوی به ایران بدهی. اگر هم بدهی هم خودت را هم آن کسی را که برده ما نابود می‏‌کنیم. در یک جلسه‌‏ای بچه‏‌های کارشناس آمدند گفتند که آقا ما این را نداشته باشیم نمی‏‌توانیم، نمی‏‌رسیم. کاری که مصطفی با بعضی از اینها می‏‌کرد این بود که اول می‏‌رفت سراغ‏شان به آنها می‌‏فهماند بابا می‏‌توانید. مصطفی هم سن و سال ماها بود. می‏‌رفت به مثلاً پیرمرد مدیرعامل فلان شرکتی که در قطعه‌‏سازی، خودروسازی، هواپیماسازی و… دارد کار می‌‏کند و ادعا دارد، می‏‌گفت آقا می‏‌توانید. چرا نمی‏‌توانید؟ رفته بود کرج یکی از این شرکت‏‌هایی که لوازم خانگی می‏‌سازند پیدا کرده بود ورشکسته شده بود. گفته بود آقا یک بخشی از این کار صنعت ما کار شماست. این خلائی که ایجاد می‏‌کند، شما این دستگاه را می‌‏توانید یک تغییری به آن بدهید این دستگاه را برای ما هم بسازید. این تعداد بساز خودت هم از ورشکستگی در می‏‌آیی. یک وقتی گذاشته روی این که این را قانع‏‌اش بکند این کار را انجام بدهد که بیاید این قطعه را بسازد. در آن جلسه که گفتند این قطعه را می‏‌خواهیم همه گفتند آقا دیوانگی است کسی نمی‌‏تواند این را بیاورد. هیچکس جرأت نمی‏‌کند! این یک قطعه خاص است! مخصوص است! اگر اصلاً شرکت سازنده‌‏اش به کشورهای آسیایی بخواهد بدهد هم ردیابی می‏‌کنند. شما تصوری از تحریم ندارید، گفت دارم. گفت من گریه بچه‏‌های تحریم‏‌مان را بعد از اینکه مثلاً یک قطعه خاصی خراب شده می‏‌بینم. شب و روز بیداری‏شان را که این قطعه را درست کنند من دارم می‏‌بینم. امریکایی‌‏ها حالا جدیداً هم با یک سری از قطعات الکترونیکی قطعاتشان را اصلاً ردیابی می‏‌کنند. طرف آورده بود بعد صدایش زده بودند. برای عراق آورده بود و بعد از طریق قاچاق وارد کرده بودند. بعد صدایش زده بودند گفته بودند آقا این را که شما خریدی برای عراق بوده الان سر از ایران در آورده و فلان جاست. آدرس‌‏اش را برایش فرستادند که یا برمی‏‌گردانی یا آن وسیله‏‌هایی که ما داریم در این کشور همه را بلوکه می‏‌کنیم. پیمانکار است دیگر. ببینید در یک فضای اینچنینی مصطفی در آن جلسه دستش را برد بالا گفت آقا من می‏‌آورم. دیوانه! چطوری می‏‌آوری؟ تو چکار داری من می‏‌آورم. من می‌‏آورم. توکل را ببینید؛ خیلی هم تجربه ندارد! اصلاً غرق بشوی در ولایت وقتی آن انگشت اشاره را در نظر بگیری، به تو قدرت می‏‌دهد. مثل این است که مثلاً به منبع انرژی وصل شده باشی دیگر اصلاً برایت مهم نیست.

اگر لازم بود نقد بکند جدی نقد می‌‏کرد. یک فرماندهی بود که حکم برایش هیچ وقت مهم نبود. می‏‌گفت یک کاغذ است. به او می‌‏گفتند بیا مدیرعامل شو یک جایی ده میلیون حقوق به تو می‏‌دهیم. اصلاً فکر نکرد، سه برابر و نیم چیزی که این جا می‏‌گرفت به او پیشنهاد دادند. تا لحظه شهادتش مستأجر بود. یک فرماندهی بود که با فرمانده‏‌های زمان جنگ یک تفاوت‏‌هایی داشت. یعنی زمان جنگ وقتی آرپی‌چی‌‏زن می‏‌رفت آرپی‌چی می‏زد، بقیه می‏‌دیدند. مصطفی وقتی یک تحقیق به دست می‏‌آورد به هیچکس نمی‏‌گفت. اصلاً نمی‏‌توانست بگوید. کانالها را لو می‏‌دادند. ممکن بود قطعات را یک خرابکاری‏‌هایی رویش انجام بدهند بعد شما بیاوری استفاده کنی. بعد از شهادتش دیگر ما جرأت کردیم یک سری از این اتفاقات را بگوییم.

مصطفی زمان خودش را برای خدمت به این نظام خیلی کم می‌‏دانست. می‏‌گفت وقتمان کم است. وقتم کم است. این باعث می‏‌شد سرعت بگیرد. شتاب بگیرد. این خیلی مهم است. ببینید در آن پازل نقش خودمان را باید پیدا کنیم. همه‏‌مان. من مثلاً آبدارچی یک سازمان یا شرکت هستم. من یک کارشناس معمولی هستم. نقشم را باید در آن پازل اصلی، آن صحنه درگیری در آن کربلایی که هنوز غروب نکرده، در آن ظهر عاشورایی که هنوز غروب نکرده، نقش خودم را پیدا کنم. آن نقش را اگر پیدا کردید دیگر هشت سال سختی کشیدن، هشت سال رفتن و آمدن بین تهران و نطنز برایت مهم نیست. من حساب کردم مصطفی احمدی‌روشن رفت و آمدش حداقل در این هشت سال اندازه مسافت پانزده دور، دور کره زمین است. با موبایل اینقدر حرف می‌‏زد که ما عصبانی می‏‌شدیم می‏‌گفتیم بابا نهار می‏‌خواهیم بخوریم. می‏‌گفت پیمانکار است باید جوابش را بدهم. می‏داند چکار باید بکند.

احمدی‌روشن از ظرفیت‌ تمام آدم‌ها استفاده می‌کرد

شب آخر تا آخرین لحظات هم در مجموعه ما بود. ما با هم یک کاری داشتیم انجام می‏‌دادیم. من دیدم با تلفن یک سری اطلاعات دارد می‌‏دهد. گفتم که چکار داری می‏‌کنی؟ گفت حالا بگذریم. گفتم این کار خطرناک است مراقب باش. گفت ببین این قرارداد را ببندم شک نکن من می‌‏برم. گفتم چطور؟ گفت دیگر تمام شد. این پول را بدهم، جنس را گرفته‏‌ام. مصطفی وقتی که شهید شد ناراحت این کاری که داشت انجام می‏‌داد، بودم. خیلی هم دیتا نداشتم، اطلاعات نداشتم بعد دو سه روز از دوستانی که می‌‏دانستم اینها در جریان کار هستند پرسیدم. گفتم این کارش ناتمام مانده باید برویم این کار را انجام بدهیم. من می‏‌دانم الان روحش روی این کار دارد می‏‌چرخد. این کار را انجام بدهیم راحت سرش را بگذارد بخوابد. بعد این کمبود خواب‌هایش جبران بشود. آن دوستم گفت بین راه که داشت می‏‌آمد بین راه قم و تهران در یک مجموعه بین راهی قرار گذاشتیم. گفت آن جا همه مستندات را به من داد همان جا هم تلفنی کار انجام شد تمام شد قرارداد هم بستیم. طرف هم آورده خریدیم. گفتم جدی می‏گویی؟ گفت بله. فردا صبح من رفتم هشت و بیست و هفت دقیقه ترور شد. ببینید اینها غیر عادی نیستند؛ طبیعی است. اینها را ما داریم می‏‌بینیم. یعنی من با این آدم بودم. نه اینکه باید فکر کنیم مثلاً این یک آدم ویژه است، نه. مصطفی کاملاً مثل ماها شوخی می‏‌کرد، راه می‏‌رفت، می‏‌خندید اینقدر می‏‌گویم شوخی می‏‌کرد که ما بعضی وقتها در جلسه می‏‌گفتیم بابا اینقدر شوخی نکنید همه فکر می‏‌کنند ما فقط داریم جُک می‏‌گوییم؛ ولی کاملاً باهوش و کاملاً زیرک بود. پیچیده‏‌ترین مسائل را مصطفی احمدی‌روشن سریع درک می‏‌کرد، تحلیل می‏‌کرد پاسخ می‏‌داد. در زمان تعلیق که بالاخره تأسیسات هسته‌ای را پلمپ کردند، مصطفی می‏‌آمد یک جمعی را تشکیل می‏‌داد می‏‌گفت آقا بیایید، تحقیقات‏مان را که نمی‏‌توانند بگیرند، فکر ما را که نمی‏‌توانند بدزدند، فکر کنیم وقتی باز شد چکار کنیم. اولین زنجیره تحقیقاتی زنجیره ماست؛ زنجیره‏‌های سانتریفیوژی که بالاخره دعوا سر همان‌هاست. محور اصلی شکل‏‌دهی اینها مصطفی احمدی‌روشن است. مصطفی احمدی‌روشن می‏‌رفت این جمع را تشکیل می‏‌داد. از همه طیفی هم آدم بود! این یک هنر است؛ هنر است. از همه طیفی آدمها را می‌‏آورد دور خودش جمع می‌‏کند. از هر کدامشان به آن میزانی که می‏تواند استفاده بکند، استفاده می‏‌کرد. این ماشین باید هزار دور در ثانیه بچرخد. هزار دور در ثانیه. ما یک دوگانه‏ای داریم که در کشور زیادند؛ یک سری متخصص داریم که تعهد ندارند. هرجا پول بیشتری داد این ور آب بود، آن ور آب بود هر جا بود، می‏رود. از این ور هم یک عده داریم؛ مثلاً آدمهای غیرمتخصصی که ادعای تعهد دارند.

یک بخشی از دینداری مردم با موعظه است، با حوزه درست می‏‌شود. بخش اعظم یا نود درصد این دینداری به معیشت مردم برمی‏‌گردد. صنعت خودروی ما ماشین بی‏‌کیفیت دارد تحویل این مردم می‏‌دهد این کارش عین بی تقوایی است. بعد مثلاً به حوزه می‏‌گویی به روحانیت می‏‌گویی به علما می‌‏گویی به مسئولین می‏‌گویی آقا این مردم را بیدار کنید. تو داری دم از حکومت اسلامی می‌‏زنی ماشین بی‌‏کیفیت به این مردم می‌‏دهی! ماشینی که سرشار از بی‏تقوایی است. دروغ است. تو یک ماشین درست و با کیفیت به این مردم تحویل بده سی و دو سه سال است می‏خواهی ماشین بسازی برای مردم. من این را مدعی هستم که اگر هم ما در تمام صنایع حالا مثال خودروسازی را زدم چون ملموس است و همه با آن درگیریم، اگر تمام صنایع ما افرادی باشند مثل مصطفی احمدی‌روشن، مشکلی نخواهیم داشت.

روز شهادت مصطفی برخی ترسیدند و گفتند دیگر نیستیم و نمی‌آییم

این اطلاعاتی که آقایان می‏‌دهند. پانزده سرویس جاسوسی دنیا روی مصطفی اطلاعاتشان را جمع می‏‌کنند با هم که این را بتوانند مهارش کنند. نمی‏‌توانند مهارش کنند. مثل یک شطرنج‏‌بازی که هی بیاید بازی بکند مات می‏‌کند، مات می‏‌کند، مات می‏‌کند طرف اسلحه درمی‏‌آورد می‏کشت‏‌اش. ادعا هزینه دارد دیگر. راحت نیست. می‏‌خواهد مهارش کند. از طرق مختلف هم این کار را دارد می‏‌کند! یک دوره‏ای به ما دانش نمی‏‌دادند. ما دانش را رفتیم خلاصه یک جوری به دست آوردیم. یک ساندویچی از یک جایی به ما دادند روی همان یک ساندویچ تحقیقات را انجام دادند.

همین الان دارند می‏‌گویند ما تأسیسات هسته‌ای نطنز را می‌‏زنیم. دیدند نه بابا اصلاً تأثیر ندارد مثلاً یک روز اعلام کردند اعلام عمومی که این تاریخ من می‌‏زنم. خب بزند. می‌‏خواهد بزند جرأت دارد بزند. دیدند نه بابا این هم تأثیر ندارد. آمدند قطعات را تحریم کردند برای ما که ما نیاییم. یک کسی مثل مصطفی می‌‏آید همه تحریم‏ها را دور می‏‌زند. قطعات تعویضی را یا وارد می‏‌کند یا می‏‌دهد به سازنده داخلی می‏‌سازد. قانعش می‏‌کند. ببینید یک وقتی هست موضوع یک قطعه خودرو است ولی وقتی بخواهد قانع‌‏اش بکند که باید قطعات هسته‌ای را بسازد، می‏‌ترسد! بعد از شهادت مصطفی همان روز شهادت یک سری از آدمها ترسیدند، کم آوردند. آقا ما نیستیم، دیگر نمی‏‌آییم.

اگر این خصلت را به دست آوردی و پیدا کردی در هر لباسی که می‏خواهی باش! ترور می‏شوی! ممکن است ترور شخصیت‏ت بکنند می‌‏شوی شهید بهشتی. جنگ تمام بشود ترورت می‏‌کنند می‏شوی شهید صیاد. جوان دهه چهارم انقلابی که اصلاً جنگ را ندیدی، انقلاب را ندیدی، اصلاً در بازیهای سیاسی نیستی، اصلاً سیاسی نیستی، آمدی کار کنی برای مردم ترورت می‏‌کنند، می‌شوی احمدی روشن. دشمن مرام‌اش همین است. مصطفی در این پازل قرار گرفت و از این دنیای مادی ما با شهادت رفت. اگر آن جا باشی هر روز شهیدی، هر روز جانبازی.

الان بسازید خودتان را، آینده خودتان را. نقش‏تان را در این پازل پیدا کنید.

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: