جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
جمعه ۲۳ فروردین ۹۲ | ۱۴:۱۸

شعر: آن طرف همهمه‌ی مبهم هیزم‌ها بود

گفت: ای کاش تو را باز ببیند زهرا | گفت: ای کاش مرا باز ببینی حیدر! || آن طرف همهمه‌ی مبهم هیزم‌ها بود|این طرف زمزمه‌ی خواهش یک پیغمبر…


154498_207

مژگان عباسلو

گفت: کم بسته‌ی تو بودم و حالا کمتر

گفت دنیا به خودش می‌پیچد تا محشر

گفت: تا در نشکسته‌ست، به جای نیزه

بر گلویت بنشین تا لب خشک مادر…

گفت: تا در نشکسته‌ست بیا جای زهر…

خون دل خورده‌ی من! پاره‌ی تن! پاره جگر!

گفت: ای غنچه‌ی نشکفته‌ی من خوب بخواب

خواند: لالا لالا لا… پرپر پرپر پر…

گفت: ای کاش تو را باز ببیند زهرا

گفت: ای کاش مرا باز ببینی حیدر!

آن طرف همهمه‌ی مبهم هیزم‌ها بود

این طرف زمزمه‌ی خواهش یک پیغمبر:

إِنَّمَا فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّی*، دیوار!

إِنَّمَا فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّی، ای در!

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: