شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
یکشنبه ۲۵ فروردین ۹۲ | ۰۹:۴۸

شعر: بی تو کار در و دیوار دلم سوختن است

اشک نه خون دل از چشم تو جاری شب و روز | به تو حق میدهم اینگونه بباری شب و روز- || در نگاه پر از احساس تو مهمان شده ام | گریه در گریه به همراه تو باران شده ام || گفتم از آتش و…..در بین گلو بغض شکست | بند بند دلم از ماتم و اندوه گسست


محمد غفاریتریبون مستضعفین-محمد غفاری

چند روزیست فقط ابر بهاری شب و روز
ابر گریانی و جز اشک نداری شب روز

اشک نه خون دل از چشم تو جاری شب و روز
به تو حق میدهم اینگونه بباری شب و روز-

در نگاه پر از احساس تو مهمان شده ام
گریه در گریه به همراه تو باران شده ام

گفتم از آتش و…..در بین گلو بغض شکست
بند بند دلم از ماتم و اندوه گسست

زخم پهلوی تو داغی شد و برسینه نشست
باید ارام شوم شکرخدا فاطمه هست

اشک مظلوم از این چشم روان است هنوز
یاس از اشک شقایق نگران است هنوز

بعد توزخم زبان همدم و همراه من است
شب سکوتی است که با چشم ترم هم سخن است

همه دردم از این مردم پیمان شکن است
بی تو کار در و دیوار دلم سوختن است

غم دوری تو کم نیست خدایا چه کنم؟
گریه ام دست خودم نیست خدایا چه کنم؟

کاش اینگونه نگاهت به جهان سرد نبود
ماجرای تو پرازمردم نامرد نبود

غزل زندگیت قافیه اش درد نبود
رنگ این چهره نیلوفریت زرد نبود

چشمها را بگشا رو به علی باز بخند
آسمانی شده ای لحظه پرواز بخند

در سکوت شب و دور از همه چشمان جهان
یک در سوخته شد باز و سپس گریه کنان…..

مادری رفت بدان جا که از آن هیچ نشان…..
مرد با بغض چنین گفت که در طول زمان-

پی این تربت گمگشته کسی می آید
«مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید»

  1. حسین
    ۲۵ فروردین ۱۳۹۲

    شعر خیلی زیبایی بود

  2. حسینم
    ۲۳ فروردین ۱۳۹۳

    بسیار هم خوبــــــــــــــــــــــ

    ذوقتون قابل ستایشه

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: