چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
چهارشنبه ۲۴ شهریور ۸۹ | ۱۷:۰۸

خسته

شعری از «محمد جاوید» درباره مادر


با دستهاي پينه بسته مادر من
پيراهن و شلوارهايم را اتو كرد
سوراخ جورابم كه بوي گند مي داد
با دست هاي مهربان خود رفو كرد

بايد شكم هاي تمام اهل خانه
روزي سه وعده پر كند با دست پختش
اما خودش در قيد وبند خوردنش نيست
از گشنگي بيچاره دارد مي كند غش

هي پختن و هي شستن و هي گرد گيري
آهنگ تكراري كه پاياني ندارد
در آخر شب مادر بيچارۀ من
از خستگي وامانده و جاني ندارد

من بي خيال او لميده روي مبلي
با هدفوني در گوش ويك لبخند برلب
دارد قراري مي گذارد آبجي رويا
پاي تلفن با كسي در آخر شب

چشم تقي چون گربه بر تي وي براق است
دارد تما شا مي كند بازي فوتبال
گلنار هم آهسته دور از چشم مادر
رفته سراغ ميوه هاي توي يخچال

بابا به دستش جدولي از يك مجله
نزديك مادر بي خيال او نشسته
در قسمت دواز ستون هاي عمودي
مي پرسد از مادر: بگو معناي خسته

مادر جوابش مي دهد،يك فرد خسته
اين جا نشسته با حكايت هاي بسيار
يك چار حرفي با هزاران حرف در دل
هر حرف آن را داخل يك خانه بگذار

خنديد بابا ، آفرين حدست درست است
(بابا) جوابش بود آري همسر من
داري سراغ آيا ميان هرچه باباست
بيچاره و درمانده و خسته تر از من

« جاويد» اما گفت پاسخ اين چنين نيست
بي خود نكن بهر خودت نوشابه را باز
بگذار هريك از حروف نام (مادر)
در خانه هاي جدولت اي مرد لجباز

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: