چهارشنبه 03 جولای 13 | 10:54

چرا «آدمخوار» به 12 تیر نرسید؟

در آستانه دوازده تیر با این نویسنده توانمند استانی تماس گرفتم تا اولین خبرنگاری باشم که مژده انتشار این اثر را به دوستداران کتاب و رمان می‌دهد، اما متأسفانه این طور نشد و مطلع شدم پس از گذشت حدود 5ماه هنوز این اثر منتظر نظر شورای کارشناسی ناشر مانده‌ است.


چرا "آدمخوار" به 12 تیر نرسید؟بعد از مصاحبه با استاد بیژن کیا که از اتمام نگارش رمان «آدمخوار» در زمستان91 خبر داد، امیدوار بودم با توجه به شرایط خاص جهان اسلام و جالی خالی فعالیت‌های فرهنگی و هنری در این حوزه، رمان “آدمخوار” در سالروز سقوط هواپیمای مسافربری ایرانی (پرواز 655) توسط ناو جنگی وینسنس منتشر شود، به همین دلیل در آستانه دوازده تیر با این نویسنده توانمند استانی تماس گرفتم تا اولین خبرنگاری باشم که مژده انتشار این اثر را به دوستداران کتاب و رمان می‌دهد، اما متأسفانه این طور نشد و مطلع شدم پس از گذشت حدود 5ماه هنوز این اثر منتظر نظر شورای کارشناسی ناشر مانده‌ است.

شدیداً افسوس خوردم، نه تنها بخاطر تعویق در انتشار این کتاب در فرصت مناسب، بلکه بیشتر بخاطر این‌گونه فرصت‌سوزی‌ها که کم و بیش در فضای فرهنگ، هنر و ادبیات اتفاق می‌افتد.

هنگامی که فیلم‌هائی مثل “آرگو”، “بدون دخترم هرگز” ، “سنگسار ثریا” و “کرگدن” به اکران عمومی درمی‌آیند خشمگین می‌شویم، انتقاد می‌کنیم و می‌گوئیم این‌گونه رفتارها ظلم فرهنگی است، که قطعاً همین‌طور هم هست؛ اما باید دید در عمل و در مقام مقابله با این هجمه‌ها چه کرده‌ایم؟ چند رمان در رابطه با موضوع گروگانگیری نوشته‌ایم؟ چند فیلم در مورد موضوع دکتر محمودی ساخته‌ایم؟ و در ارتباط با سقوط هواپیمای مسافربری ایران، به خلق چه آثاری دست زده ایم؟

به نظر می‌رسد آن‌طور که باید تولیدات فرهنگی، هنری را جدی نگرفته‌ایم و به همین که دیگران به ما جسارت کنند و ما عصبانی بشویم، مشت گره کنیم و رگ گردن‌مان متورم شود و محکوم کنیم و بیانیه بدهیم قانع شده‌ایم.

آیا واقعاً تلاش ما در همین سطح کافی است؟ رفتار آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا در هشتاد و پنجمین دوره ی جایزه ی اسکار در این زمینه قابل توجه است. در حالی که دو فیلم “لینکلن” و “سی دقیقه بعد از نیمه شب” در عرصه‌ی سینمای سیاسی و تاریخی ساختار مناسبی داشتند، اما سرانجام فیلم “آرگو” به عنوان بهترین فیلم انتخاب شد. فیلمی که حتی در لیست نهائی نامزدهای بهترین کارگردانی حضور نداشت و حتماً می دانید این جایزه توسط چه کسی اعلام شد؟ یا پس از حادثه 11سپتامبر موج تولیدات فرهنگی از قبیل فیلم و داستان به دستور حکومتی مستقیم شکل گرفت و به نحوی برد پیدا کرد که نویسندگان و هنرمندانی از کشورهای مختلف در این امر شرکت کردند. در این شرایط و با دیدن حمایت بی نظیر دشمنان از آثار جبهه مقابل، این‌گونه تعلل‌ها در انتشار آثار فاخر و منحصر به فرد در سطح کشور، علاقمندان هنر و ادبیات ایران اسلامی را دلگیر می‌کند.

بیانات حضرت آيت الله خامنه اي صبح دوشنبه 23 ارديبشهت ماه در دیدار با جمعي از دست اندرکاران دفاتر ادبيات مقاومت و ادبيات انقلاب اسلامي قابل تأمل است و به نظر می‌رسد باید مکرراً به مسئولان محترم سازمان ها، ادارات و نهادهای فرهنگی استان فارس یادآوری شود. رهبر معظم انقلاب اسلامی در این دیدار ابراز داشتند: تبيين ظرفيت عظيم معرفتي و معنوي برآمده از انقلاب اسلامي از سوي هنرمندان متعهد، رويه و سنت غلط موجود در آثار روشنفكران و اكتفا به آثار ترجمه اي را تغيير داد و به استغنا در توليدات و ارائه محصولات بسيار با ارزش و فاخر در زمينه هاي گوناگون ادبي و هنري منجر شد. «برنامه ريزي براي انتشار آثار مكتوب خوب توليد شده در قالب ساير محصولات هنري»، «توزيع فراگير و روشمند محصولات توليد شده»، «لزوم ترجمه آثار فاخر ادبيات مقاومت و انقلاب به زبان‌هاي خارجي»، «وارد كردن ادبيات مقاومت و انقلاب به فضاهاي دانشگاهي»، «ضرورت تجليل از آثار با ارزش و عناصر برجسته‌ی فعال در حوزه ادبيات مقاومت و انقلاب اسلامي» از جمله نكاتي بود كه حضرت آيت‌الله خامنه‌اي در اين جلسه مورد تأكيد قرار دادند.

انتظار می‌رود مسئولان فرهنگی توجه داشته باشند که یک نویسنده، فقط نویسنده است. پس باید بنویسد. فروشنده نیست که از او انتظار داشته باشید دوره بگردد و کتاب‌هایش را بفروشد. مسئول اجرائی نیست که برای کتابش جلسه‌ی رونمائی یا جلسه ی نقد کتاب ترتیب دهد. خبرنگار و ژورنالیست نیست که به جای نوشتن داستان بخواهد آثارش را به دیگران معرفی کند. نویسنده وظیفه و تکلیف خود را با نگارش اثر انجام می‌دهد، اما کار نباید به همین جا ختم شود. متاسفانه پس از انتظار طولانی نویسنده پشت درهای بسته شوراهای کارشناسی، نهایتاً برخی نهادها فقط به چاپ کتاب توجه دارند ولی هیچ راهکاری برای معرفی و عرضه ی کتاب‌هایشان ندارند و در این چرخه ناقص کتابی که با رنج‌های بسیار منتشر می‌شود به دست مخاطب نمی‌رسد. در بهترین حالت اگر هم با تلاش ناشر خصوصی کتاب به دست مخاطب برسد هیچ زمینه‌ای فراهم نشده که نویسنده بتواند از مخاطب بازخورد بگیرد و اثر خود را ارزیابی کند. زمانی که کتاب ها پس از چاپ در انبار ادارات و نهاد های فرهنگی خاک می‌خورند، وقتی کتابی در سکوت خبری منتشر می‌شود و هنگامی که هیچ خبری از جلسه ی نقد و بررسی و یا حتی رونمائی کتاب نیست، نشانگر این است که به رغم وجود نهاد های فرهنگی عریض و طویل این چرخه معیوب کماکان ادامه دارد. متأسفانه عدم وجود یک تقویم فرهنگی جامع و عدم توجه به مناسبت‌هایی از این دست در نهاد ها و دستگاه ‌های فرهنگی آسیب بزرگی است و باعث روزمرگی کارها می‌شود.

در خاتمه ضمن گرامی‌داشت یاد شهدای مظلوم سقوط هواپیمای مسافربری ایرانی توسط ناو جنگی وینسنس به چند ویژگی منحصر به فرد رمان “آدمخوار” که در وبلاگ نویسنده اثر آمده است، اشاره می‌شود:

1- نگاه جهانی به موضوعی ملی: “آدمخوار” به موضوعی که بدلیل کم کاری ما در سطح ملی محدود شده است، نگاهی جهانی دارد. این اثر تلاش دارد ماجرای سقوط ناجوانمردانه‎‌ی هواپیمای مسافربری ایرانی را با زبان هنر در گفتمان ادبیات جهانی مطرح سازد. برای مشخص تر شدن بحث، بخشی کوتاه از رمان را با هم می خوانیم:

باران تلخ

آسمان برق زد. باران تند و کج راه می بارید. مارتین نزدیک خانه ای توقف کرد، اما هنوز وارد محوطه ی چمنکاری شده ی مقابل خانه نشده بود که زنی جوان او را صدا زد.

– ببخشید آقا؟صبر کنین..

رو برگرداند . دختری نوزده، بیست ساله که میکروفنی در دست داشت دوان دوان به او نزدیک شد و تصویر برداری نیز بدنبالش می آمد.

– بله؟

– ممکنه خودتون رو معرفی کنین؟

– ممکنه قبلش به من بگید شما کی هستین؟

– ملانی شولتز از شبکه ی تی وی نیوز.

– مارتین داو.

– شما پدر جیمز داو هستین؟

– بله

– در مورد مرگ پسرتون چه نظری دارین؟

– متاسفم

– همین؟!

– در حال حاضر بله

– بنظر شما چه کسی یا چه کسانی انگیزه ی کافی برای قتل جیمز داشتن؟

– نمی دونم ولی امیدوارم پرونده‌ی این جنایت هر چه سریعتر به نتیجه برسه.

– عکس العمل شما در این مورد چیه؟

– ترور، شنیع ترین شکل خشونت بشریه . من امیدوارم پلیس فدرال و ماموران دایره ی جنائی هر چه سریعتر تروریست ها رو پیدا کنن.

– شما کاری نمی کنید؟

– منتظر می مونم

– آیا قتل جیمز با اشتباه نظامی ناو وینسنس ارتباط داره؟

– متوجه نمی شم

– عده ای معتقدن جیمز با انتخاب ماجرای ناو وینسنس از خطوط قرمز عبور کرده

– من نمی دونم و البته چنین نظری هم ندارم

– قصد ندارین خودتون این موضوع رو دنبال کنین یا کارآگاهی استخدام کنین؟

– فعلا” چنین قصدی ندارم

– شما چه پیامی برای مسببین این جنایت دارین

مارتین به دوربین خیره شد و گفت: هر جا باشی گیر می افتی. هیچ جنایتی تا ابد پنهان نمی مونه، این قانون طبیعت ماست.

رو به دختر کرد و پرسید: حالا اجازه می دید من برم. وضعیت جوی مساعد نیست و من هم دیگه جوون نیستم. دختر تشکر کرد و رفت. مارتین در زد. رگه های آب پنجره ها را خط می زدند. رعد که غرید ماریا در را باز کرد.”

2- قابلیت ترجمه‌ی اثر: رمان “آدمخوار” بدلیل جغرافیای خاص داستان و همچنین پیشینه‌ی تحقیقاتی‌اش قابلیت بالائی برای ترجمه شدن به زبان های زنده‌ی دنیا دارد.

مارتین

سلام. این وبلاگ را به افتخار دوستم، دیوید وایت بیر[1] ” قصه گوی دشت ” نامگذاری می‌کنم. من مارتین داو[2] هستم. اسم دیگری هم دارم. گرگ خندان! من سرخپوستم. سرخپوستی اصیل از مناطق شمالی. پنجاه و شش سال دارم و حالا تک و تنها در کشور کانادا و در کلبه ای چوبی زندگی می کنم اما سال ها قبل ساکن آمریکا بودم و در سیاتل کار می‌کردم. از قبیله ی ما که روزگاری به همراه شش قبیله ی دیگر در منطقه ی دریاچه‌های بزرگ شمال ایالات متحده پراکنده بود، حالا فقط هفت نفر باقی مانده‌ایم؛ البته ما آدم های عجیبی هستیم. زیرا هر سال که می‌گذرد تعدادمان کمتر و تلاش مان برای حفظ سنت‌هایمان بیشتر می‌شود. یکی از مهمترین آئین های سنتی ما مراسم قصه خوانی است که یازدهم ژوئن هر سال آن را برگزار می‌کنیم.

قلمرو اصلی قبیله ی ما محدوده‌ی پنج دریاچه‌ای بود که هم اکنون در مرز ایالات متحده با کانادا قرار گرفته‌اند. این پنج دریاچه عبارت‌اند از دریاچه هیوران، دریاچه ایری، دریاچه میشیگان، دریاچه سوپریور و دریاچه انتاریو، شهرهای شیکاگو، تورنتو و دیترویت درکنار این دریاچه‌ها قرار دارند.

من این اواخر زندگی آرامی داشتم اما ماجرائی را که می خواهم برایتان بازگو کنم از آخرین مراسم قصه خوانی ما شروع می شود که اول اکتبر برگزار شد.”

3-پرهیز از شعار زدگی: بسیار تلاش شده است تا این رمان از شعارزدگی و سانتی مانتالیسم سیاسی فاصله بگیرد و اگر صحنه هائی در رمان وجود دارد کاملا” مستند باشد، زیرا نویسنده قصد داشته است تصویری از دگر اندیشان غرب و بخصوص معترضان امریکائی را در معرض دید مخاطبان قرار دهد و آن چه برای وی اهمیت داشته مستند بودن و واقعی بودن این افراد، گروه‌ها و فعالیت‌های شان بوده است.

“یک ساعت و چند دقیقه بعد مارتین موتور سیکلت هارلی داویدسون را گوشه‌ای پارک کرد و دوان دوان خودش را به مکانی که جمعیت در آن جا تجمع کرده بودند رساند. همه جور آدمی را می‌شد آن جا دید از پیرزن و پیرمردها تا کودکانی که پلاکاردها را در دست داشتند و کمی هم خسته به نظر می‌رسیدند، همه هورا کشیدند و کف زدند. شادی و شور را می‌شد در چشمانشان دید. مرد دست هایش را بالا برد. جمعیت را به آرامش دعوت کرد و گفت: حالا می‌خوام یه قهرمان واقعی رو به شما معرفی کنم. کسی که در عراق جنگید اما تصمیم گرفت از ارتش استعفا بده و تجربیات خودش رو با ما قسمت کنه. آقایان، خانم ها معرفی می‌کنم. کهنه سرباز قهرمان، رایدلی توماس…

همه آن کهنه سرباز چهارشانه و درشت هیکل را تشویق کردند. مرد از تریبون فاصله گرفت. رایدلی میکروفن را تنظیم کرد. سی و چند ساله بود با پوستی روشن و چشمانی شفاف. دست‌هایش را در هوا تکان داد و گفت: وقتی وارد ارتش شدم تصور می‌کردم قصد امریکا کمک به مردم دنیاس اما در عراق دیدم ما دقیقاً عکس این کارها رو انجام می‌دیم. ما عراق رو اشغال کرده‌ایم و این مایه خجالته. بیشتر اونائی که در عراق کشته می‌شن جوونای هیجده، نوزده ساله هستن..

مردم که هیجان زده شده بودند شروع کردند به شعار دادن و فریاد زدن.

– جنگ کافیه

– بومب..بومب دیگه بسه

– ما صلح مي خواهيم

– سربازا رو به خونه برگردونين

– جوونای ما نباید برای نفت بمیرن

رایدلی میکروفن را به سمت جمعیت گرفت وگذاشت تا آن مردم هیجان زده شعار بدهند . کمی که گذشت و هنگامی که جمعیت کمی آرام گرفت رایدلی سخنانش را ادامه داد و گفت: من با حضورم در اين تظاهرات مي خوام به پرزیدنت بوش اين پيام رو بدم که به جاي افرايش نيرو بايد هرچه سریعتر از عراق و افغانستان خارج بشیم. سربازای ما در جنگ جهانی دوم می دونستن باید نازی‌ها و فاشیست‌ها رواز بین ببرن. این یه ماموریت شفاف و مشخص بوداما جنگ عراق هیچ ماموریتی نداره. اونافقط شنیده‌ان برای آزادی و دموکراسی به این کشورها رفته‌ان. اما این جنگ نفته نه جنگ برای دموکراسی . نباید اجازه بدیم مردان جوان ما برای چند قطره نفت بمیرن.”

[1] David white bear

[2] Martin dove

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: