چهارشنبه 14 آگوست 13 | 14:16

روح «مرد» فروشی نیست

قصه محمود، قصه مردی است که روحش را نفروخت تا مهمان جشنواره­‌ها و جشن­ نامه­‌ها باشد؛ حتی وقتی به هر دلیل ۱۰ سال در به در ینگه دنیا بود. محمود مثل نثرش، در این آخرین کتاب­‌ها شکسته و ویران شده. اما امپراتوری­‌ها هم وقتی ویران می‌­شوند، باز هم ویرانه یک امپراتوری بزرگند.


گلابدره ایاز آمریکا که آمده بود، یک­راست زده بود به کوه. دیگر شمیران آن­طور که او مثل کف دستش می‌­شناخت، وجود خارجی نداشت. شهر آهنی همه­ جا را گرفته بود الّا کوه. که هنوز مقاومت می‌­کرد و همین بود که کوه برایش آشنا و آرامش­بخش بود. گفتند مدتی است از کوه پایین آمده و جایی در محله قدیمی زرگنده پاگیر شده. آن روز‌ها پیرمرد را تنها با «آقا جلال» ش می‌­شناختم که درباره جلال نوشته بود و البته ره­آورد سفر آمریکا که اسمش را گذاشته بود «ده سال هوملسی» به‌‌ همان سبک و سیاق حرف زدن جماعت از اینجا رانده و از آنجا مانده لس­آنجلس­نشین که نیمی انگلیسی حرف می‌­زنند و نیمی فارسی.

بعد از کلی پرس­وجو و چند بار تماس تلفنی از کوچه پس­کوچه ­های محله­های قدیمی شمیران، کوچه مژده را پیدا کردیم که تهش یک کوچه بن­بست دیگر است از‌‌ همان کوچه­های آشتی­کنان که نمی‌­شود ۲ نفر را با هم از آن رد کرد و ته کوچه، خانه­ ای به قاعده ۳۰ متر؛ یک اتاق پایین و اتاقکی در بالا که پیرمرد در آن زندگی که نه، می‌­نوشت، سیگار دود می‌­کرد و افسوس می‌­خورد.

این اولین دیدار با سیدمحمود گلاب­دره­ای بود؛ شاگرد جلال آل­احمد که در دبیرستان از او ادبیات آموخته بود و در خارج از مدرسه خیلی چیزهای دیگر که بعضی­‌هایشان را در کتاب «آقا جلال» آورده است.

آن روز هم قرار بود یک بار دیگر پیرمرد را ببینیم. قرار گذاشته بود. کجا؟ دارآباد تا با ما بزند به کوه. این بار نه برای مصاحبه که می‌­خواست درددل کند؛ احمد خیاطیان و امید مهدی­نژاد هم آمدند و شدیم ۳ نفر.

به میدان­گاهی نرسیده بودیم که دیدیم از سینه­ کش کوه پایین می‌­آید تا استقبال­مان کند. دوری در می‌دان­گاهی زدیم، بعد برمان داشت و از کوره­راهی کشیدمان بالا تا کنار گودی کوچکی که مشرف بود به شکاف میان دو کوه و کنار غاری که خندید و گفت ماه­‌ها در آن بیتوته کرده. همان­جا نشستیم و سر درد دلش باز شد.

همان بالا بود که «سنگ سه مثقال» را نشان­مان داد که شده بود شخصیت یکی از قصه­‌هایش و قصه ­های «کانون پرورش فکری کودک و نوجوان» را برایمان تعریف کرد که چه ­طور خیلی­‌ها زیر پر و بال فرح پهلوی و ندیمه اش «لیلی امیرارجمند» در این مملکت نویسنده و فیلم­ساز شدند. از فیروز شیروان­لو تا عباس کیارستمی و دیدیم به اندازه چند برابر قصه‌هایی که نوشته، قصه ­های واقعی نانوشته دارد با شخصیت­‌ها و قهرمان­‌ها و ضدقهرمان­هایی که بیشترشان زنده­اند و نفس می‌­کشند.

قصه ­های واقعی سیدمحمود البته همین­‌ها نبود. پیرمرد کتابی داشت که این روز‌ها و آن روز‌ها هم کمتر اسمش به گوش جماعت کتاب­خوان آشنا بود. «لحظه­ های انقلاب» را وقتی نوشته بود که کانون نویسندگان فسیل چپ به فکر این بودند که چه ­طور پز روشنفکری­شان را نگه دارند که گربه رژیم شاخ­شان نزند. این جوان هایی را که ریخته بودند توی خیابان و یقه پاره کرده بودند و فوج­فوج جنازه­ های سوراخ­سوراخ­شان روانه بهشت زهرا می‌­شد، قبول نداشتند.

ساعت مبارزه ­شان خواب مانده بود و حالا اگر یکی – دو صفحه کاغذپاره سیاه می‌­کردند، کافی بود تا شب شعری داشته باشند و حرف­های شیک منتقدانه بزنند. بچه ­های انقلاب هم یا در خیابان­‌ها به جنگ و گریز مشغول بودند، یا هنوز نوشتن نمی‌­دانستند و اصلا مگر کسی در روزهایی که معلوم نبود آخر و عاقبت جنگ خیابانی و تظاهرات روزانه چه می‌­شود، به فکر بود که این اتفاق­‌ها را ثبت کند؟ اگر چیزی ثبت شده، یا فیلمی است که فیلم­برداری خبری برداشته، یا عکسی که عکاسی گرفته است.

محمود گلاب­دره­ای صبح تا شب در خیابان­‌ها می‌­دویده و شب­‌ها به قول خودش تا دمدمه­ های خروس‌خوان، همه چیز را به روشی که از نویسندگی سال‌ها آموخته و تمرین کرده، روی کاغذ می‌­آورد تا به قول علی­رضا کمری تنها نمونه «رمان – خاطره» انقلاب را خلق کند و «لحظه­ های انقلاب» را جاودانه.

حالا این لحظه ­های انقلاب کجا بود؟ جایی در گوشه یکی از انبارهای کتاب یک انتشاراتی که آن­قدر جماعت رفتند و پی­گیر شدند که کتاب را می‌­خواهند، مجبور شدند این چند جلد آخر را بیرون بکشند. کتابی که از شهید مفتح بر آن یادداشت نوشته تا سیمین دانشور و پرویز خرسند. خرسند، نویسنده را بیهقی انقلاب خوانده بود و دانشور لحظه ­های انقلاب را «پیش درآمد ادبیات انقلاب که انتظارش بوده» است. سیدمحمود اگر فقط همین یک کتاب را برای انقلاب نوشته بود و «اسماعیل اسماعیل»، «ابراهیم ابراهیم» و آن­ه مه کار دیگر را نداشت، باز هم کارنامه ­اش از بسیاری نویسندگان صاحب­ منصب و صاحب­نام امروز پر و پیمان­‌تر بود.

قصه محمود، قصه مردی است که روحش را نفروخت تا مهمان جشنواره­‌ها و جشن­ نامه­‌ها باشد؛ حتی وقتی به هر دلیل ۱۰ سال در به در ینگه دنیا بود. محمود مثل نثرش، در این آخرین کتاب­‌ها شکسته و ویران شده. اما امپراتوری­‌ها هم وقتی ویران می‌­شوند، باز هم ویرانه یک امپراتوری بزرگند.

برچسب‌ها:

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: