دوشنبه 11 اکتبر 10 | 15:02

از کلاس ریاضی مهندسی تا بوسه رهبر

کاغذ را به آقا تحویل می‌دهم. درست هنگامی که آقا دست‌شان را جلو می‌آورند، خم می‌شوم و آن را می بوسم. آقا همان دست را بالا می‌آورند تا روی طرف دیگر روی صورتم قرار بگیرد و بعد گل بوسه‌ ایشان روی گونه ام می نشیند. شمه ای از بوی بهشت را استشمام می‌کنم


تریبون مستضعفین- محمدجواد حاجی احمدی*- دیدار با رهبری هر ساله جذاب ترین ساعات همایش ملی نخبگان است که شاید اگر این دیدار نبود، خیلی ها مانند من عطای شرکت در این همایش را به لقایش می بخشیدند. با ابتکار قابل تقدیر بنیاد ملی نخبگان، امسال در پورتال ثبت نام امکانی قرار داده شده بود که متقاضیان صحبت در حضور رهبری تمایل خود را اعلام کنند. ابتداحدود 152 نفر متقاضی بودند که با جمع بندی آرای خودِ بچه ها این تعداد به 30 نفر رسید و نام من نیز در میان آنها قرار داشت. بعداز ظهر یکشنبه در حالی که در دانشگاه صنعتی اصفهان، سر کلاس ریاضی مهندسی بودم ، از معاونت علمی و فناوری ریاست جمهوری تماس گرفتند و گفتند که فردا صبح در معاونت باشید. همان روز عصر با چندین نفر از دوستان نزدیک برای محتوای صحبتم مشورت کردم و عازم پایتخت شدم. در تمام این مدت صحبت مقابل آقا برایم به رویایی دور می ماند. ساعت 6:30 صبح روز بعد در پایانه بیهقی تهران مکتوب نمودن متن نهایی تمام شد.

با آمدن دکتر نقشینه مجری مراسم دیدار و مسئول انتخاب افراد جلسه در معاونت ریاست جمهوری شروع شد. کار بسیار سختی بود. همه ی 30 نفر مشتاق صحبت بودند و مطالب قوی را آماده کرده بودند که در میان آنها بعضی متن های ضعیف و حرفهای تکراری هم وجود داشت. در اواسط جلسه دکتر موسوی و دکتر الستی- دبیرهمایش- هم به جلسه اضافه شدند تا نهایتاً بعد از یک روزِ کامل کاری، با رأی گیری از خودِ حاضرین، اسامی 13 نفر تعیین شد. اما متاسفانه من در این جمع جایی نداشتم. کمی ناراحت شدم ولی با این جمله که “حتماً قسمت نبوده” خودم را آرام می‌کردم. در همان‌جا اعلام شد که قرار است در همایش نشست‌هایی داشته باشیم و گزارش این نشست‌ها در جلسه‌ی دیدار، به رهبری ارائه خواهد شد. این را هم گفتند که هنوز سخنگوهای این نشست‌ها معلوم نشده‌اند. روزنه‌ی امیدی در ذهنم باز شد…

روز سه‌شنبه، بعد از مراسم افتتاحیه‌ی همایش و سخنرانی‌ها، به عنوان اولین نفر وارد سالن مورد نظر برای نشست نخبگان و نهضت آزاداندیشی شدم. در دونوبت صبح و بعدازظهر، مباحث خوبی توسط شرکت کننده ها ارائه شد و جمع‌بندی مطالب برای دبیر و منشی جلسه بسیار سخت بود. با دبیر و منشی جلسه در نمازخانه‌ی سالن اجلاس سران نشستیم و سعی کردیم که یک جمع بندی مفید داشته باشیم. دکتر نقشینه گفت که اگر دبیر جلسه قبول کند، می‌توانی به عنوان سخن‌گوی نشست صحبت کنی. هرچند در جلسه نهایی برای هماهنگی دیدار این احتمال پیش آمد که من صحبت نکنم. تا ساعت 8 شب ، و به صورت بسیار عجله‌ای در سالن اجلاس سران متن را نهایی کردیم و البته بعد هم تا ساعت 1:30 نیمه شب داشتم متن را اصلاح می‌کردم. پرینت متن صحبت را صبح روز دیدار در معاونت ریاست جمهوری گرفتم.

جالب آن‌جا بود که حتی یک نفر از مسئولین، در مورد متن از ما سوالی نکرد و متن صحبت بنده توسط هیچ کسی خوانده نشد. همه‌ی 30 نفر در معاونت ریاست جمهوری جمع شدیم و به سمت بیت رهبری حرکت کردیم. ورود ما از در دیگری متفاوت از ورودی عادی میهمانان صورت گرفت. در حال عبور از یکی از درها، چهره آشنای حاج آقای قرائتی را دیدیم که با گفتن “سلام بر نخبگان حوان” از کنار ما گذشت و از بیت خارج شد.

قبل از اینکه وارد حسینیه شویم، در طبقه‌ی بالای منزل، در اتاق ساده و جمع و جوری جمع شدیم. دکتر الستی گفت که بیت اعلام کرده همه‌ی 30 نفر امکان صحبت کردن دارند و حتی برای اینکه اعمال نظری از سوی مسئولین صورت نگرفته باشد، آن اولویت 13 نفری را هم به رسمیت نشناخته و الان که وارد می‌شویم امکان دارد هر کدام از شما 30 نفر صحبت کنید. اگر کسی آمادگی ندارد، همین‌جا بگوید. همان جا یکی از بچه ها انصراف داد. این مسئله موجب خوشحالی یک عده و ناراحتی عده دیگر شد. کسانی که پیش از این صحبت کردنشان قطعی بود ناراحت شدند و کسانی که در آن 13 نفر نبودند خوشحال شدند. و من یادم نمی‌آید که چه حسی داشتم. شاید هم خوشحال شدم و هم ناراحت!!

***

به هر صورت وارد حسینیه می شویم. قبل از ما، همه‌ی بچه ها آمده اند. کیپ تا کیپ حسینیه لبریز جمعیت است و فقط قسمت جلو را برای مسئولین، صحیت کننده ها و مجری خالی نگه داشته اند. می نشینیم. استرس جالبی بین بچه ها وجود دارد که همگی حسش میکنیم. یکدفعه یکی از میان جمعیت می گوید:” برای سلامتی حضرت معصومه صلوات” به جای صلوات، صدای پق خنده در فضا می پیچد. آرام آرم یخ ها می شکند و بازار صلوات آرام آرام گرم میشود تا به عناوین مختلف صلوات بفرستیم. در این میان استرس توی دلم گوشه ای برای خودش پیدا میکند تا زیاد مزاحم نباشد.
مثل همیشه سر وقت، رأس ساعت 10 ، آقا وارد می‌شوند و همگی برمی‌خیزند. شعارهای مختلفی داده می‌شود. “صل علی محمد، نائب مهدی آمد” ، “ما همه سرباز توایم خامنه ای، گوش به فرمان توایم خامنه‌ای” ، ” ای رهبر آزاده، آماده‌ایم آماده” ، ” حسین حسین شعارماست، شهادت افتخار ماست” و …. . آقا چندین بار همه را به نشستن دعوت می‌کنند. کم کم جمعیت می‌نشینند. اشک از گوشه‌ی چشمانم جاری است. به هق هق می‌افتم. تا حالا از فاصله‌ی به این نزدیکی آقا را ندیده بودم. بین ما 7-8 متر بیشتر فاصله نیست. قاری اصفهانی با صوتی بسیار زیبا میخواند “…و یزکّیهم و یعلّمهم الکتاب و الحکمة ….” مجری برنامه- که اتفاقاً او هم اصفهانی است- بعد از تشکر و … از رئیس بنیاد می‌خواهد که پشت تریبون بیاید و گزارش دهد. حضور همین اصفهانی های هم شهری عامل دلگرم کننده ای است برای بی توجهی به استرسی که بدجور به دلم افتاده! بعد از آن، مجری از آقا می‌پرسد که بچه ها بیایند صحبت کنند یا شما شروع می‌کنید؟ که آقا می‌گویند “جوان ها مقدم‌اند” . بعدا میفهمم این اجازه گرفتن رسم تمام اینگونه دیدارهای آقا است. صحبت ها شروع می‌شود. همه‌ی سخنران‌ها استاد دانشگاه و با مدرکی حول و حوش دکترا هستند. استرس گاهی از گوشه دلم سرکی می کشد و تا بودنش را فراموش نکنم! چندین بار آیت الکرسی را می‌خوانم که هم اجازه‌ و هم نوبت صحبت پیدا کنم ، و مهمتر از همه هول نشوم. یکدفعه مسئول هماهنگی می‌گوید حاجی احمدی تویی؟ تأیید می‌کنم. میگوید از 5دقیقه بیشتر نشود. استرس مذکور انگار که منتظر باشد یک دفعه به میدان می آید و تمام رخ خودش را نشانم میدهد! دوباره آیت الکرسی را می‌خوانم. نمی فهمم که مجری اصلا من را چه شکلی و به چه عنوانی معرفی میکند! بالاخره گفت دانشجوی کارشناسی یا کارشناسی ارشد؟ بعداً توی تلویزیون و تقریبا تمام خبرگزاری ها دیدم که نوشتند کارشناسی ارشد. بعد از جلسه از بچه ها که پرسیدم گفتند مجری درست اعلام کرد و احتمالا مرکز اطلاع رسانی بیت سوتی داده و نوشته دانشجوی ارشد.

به آقا سلام می‌کنم و جواب سلام ایشان. و آغاز میکنم. سعی میکنم صدایم نلرزد و عادی باشم. از استرس خبری نیست! معلوم نیست خودش را کجا گم و گور کرده! اوایلش که داشتم از روی متن می‌خواندم حضورش را حس میکردم ولی اواسطش… نگاه به چهره‌ زیبا و لبخند آقا هر آتشی را فرو می نشاند. با آرامش ادامه می دهم. استرس انگار دلخور شده و رفته پی کارش. مجری سر 5دقیقه کاغذی را می سراند کنار دستم و سر 6 دقیقه تمام قد کنارم می ایستد. به این معنی که زود باش! تمامش کن! او مامور به وظیفه است، اما حرفها باقی است.

بعد از تمام شدن صحبت، خطاب به آقا می گویم که پیشنهادات دیگری هم هست که اگه اجازه بدهید مکتوب تقدیم کنم. آقا تأیید می کنند. راه می افتم سمت ایشان. محافظ هم بنا به وظیفه جلو می آید که کاغذها را بگیرد. به خودم جرئت میدهم و اشاره میکنم که میخواهم به خودشان بدهم. می روم بالا. شنیده ام لحظه های منحصر به فرد تاریخی عمر هر آدم از انگشتان یک دست تجاوز نمی کند. می گویند ماندگاری آن بستگی مستقیم به خود فرد و واکنش او در لحظه دارد. این لحظه درست همان لحظه است. این جور وقت ها نمی شود به هیچ چیزی فکر کرد. فرصت برای سبک سنگین کردن نیست. هیچ آموزش قبلی هم اثری ندارد. باید همه چیز را سپرد به دل و آنچه او میگوید. فاصله به حداقل میرسد. کاغذ را به آقا تحویل میدهم. درست هنگامی که آقا دستشان را جلو می آورند، خم میشوم و آن را می بوسم. آقا همان دست را بالا می آورند تا روی طرف دیگر روی صورتم قرار بگیرد و بعد گل بوسه‌ ایشان روی گونه ام می نشیند. از خوشی روی زمین نیستم انگار، شمه ای از بوی بهشت را استشمام میکنم… اما حواسم جمع است. سریع توی ذهنم جرقه ای زده میشود و از آقا تقاضای چفیه می کنم. به رسم همیشه محافظ جلو می آید و چفیه را از شانه آقا برمیدارد و به دستم می دهد. این یادگاری مبارک را با انگشتانم لمس میکنم. هنگام پایین آمدن، به آقا میگویم “همگی بچه ها التماس دعای فراوان گفتند.” آقا جواب میدهند:”حتماً. زنده باشید.”

عطر صلوات حسینیه را پر کرده است. جمعیت در سه مرحله‌ی بالا رفتن از سن، بوسیدن دست آقا و گرفتن چفیه صلوات می فرستند. بعد از پایین آمدن من، آقا از مجری اسمم را می پرسند و یادداشت می کنند و رو به من می گویند “اگه پیشنهادی در مورد ساختار شورای عالی انقلاب فرهنگی دارید، به ما بده حتماً.”

استرس حتما الان رسیده اصفهان! چفیه‌ی آقا را می اندازم گردنم. نفر بعد از من هم که صحبت می‌کند اصفهانی است. و لهجه‌ش از من تابلو تر! تعریضی هم به این مطلب دارد که موجب خنده حضار می شود. بعد از صحبت‌ها، مثل سال گذشته، چند نفری از وسط جمیعت بلند می شوند و صحبت‌هایی می کنند. بی جاست به نظرم. یکی از محاکمه‌ی سران فتنه می پرسد و می گوید که چرا هنوز انجام نشده. از آقا زاده‌ها هم می گوید که چرا درخارج از کشور هستند و محاکمه نمی شوند. یکی دیگه از مشکلات شخصی‌ش سخن می گوید. کس دیگری گفت که اگه آقای رضازاده (قهرمان وزنه برداری) از ترکیه دعوت‌نامه دارد و نرفته، من از آمریکا دعوت‌نامه دارم و نرفتم و دعوت‌نامه‌م الان توی جاکفشی همین جاست. آقا با زیرکی بهش می گویند” همون جاش بهتر توی جا کفشیه!” و همه جمعیت از این جواب هوشمندانه لذت می برند و با هم می خندند!

بیانات آقا که شروع می شود. در ابتدا ، مثل همیشه، مسرّت خود را از این دیدار اعلام می کنند و میگویند که من مشتاقم تک تک شما عزیزان بتوانید صحبت کنید و من مستمع باشم ولی حیف که فرصت کم است. پس از مقدمه آقا به ساعت نگاهی انداختند و چون چیزی تا اذان نمانده بود گفتند که نکاتی را یادداشت کردم (درموردصحبت بچه ها) که از آن‌ها می‌گذرم و در مورد مسیر پیشرفت علم و ساز و کارهای آن و سند چشم انداز صحبت می کنند. به این اشاره می کنند که به فضل خدا و طبق پیش‌بینی‌ها قبل از 1404 به رتبه‌ی اول در بین کشورهای اسلامی می‌رسیم. می گویند که جهت علم در ایران اسلامی تفاوت اساسی با جهت-گیری غربی‌ها دارد و ما باید مسیر پیشرفت را خودمان بشناسیم و بگشاییم و… .
و حال ماییم و فرامین ایشان….

“براى اين هدف كار كنيد، علم را براى اين فرا بگيريد، دنبال اين باشيد – اين لازم است – والّا اگر روشى كه علم‌آموزان و صاحبان علم در دنيا در اين دويست سال سيصد سال دنبال كردند، ما هم ته صف آنها بايستيم، راهى كه آنها رفتند، ما هم همان راه را برويم، اين كه هنرى نيست؛ اين كه هدفى نيست كه انسان از جان خودش براى آن مايه بگذارد. ما بايستى راه جديدى را باز كنيم. راه جديد اين است كه يك ملتى با دارا بودن ابزار علم و اقتدار علمى – كه همه چيز ديگر را به دنبال خودش مى‌آورد – انگيزه‌هاى الهى و ارزشهاى الهى و اخلاق الهى را در دنيا عَلم كند و پرچمش را برافرازد. اين، آن توقعى است كه ما از شما داريم.”

*محمدجواد حاجی احمدی – دانشجوی کارشناسی مهندسی برق دانشگاه صنعتی اصفهان- برگزیده المپیاد شیمی دانش‌آموزی سال 87

  1. شعله
    11 اکتبر 2010

    خوش به سعادتتان که ای قدر از نزدیک ایشان را ملاقات کردید. و آن بوسه هم مبارکتان!

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن:

پربحث‌ترین

Sorry. No data so far.