سه‌شنبه 24 ژوئن 14 | 14:32

وقتی تشیع، همتراز استالینیسم می‌شود

علیرضا ملوندی

و در نهایت نیز کینه خود از اقدام تاریخی و شجاعانه امیرکبیر در مقابله با فتنه استعماری فرقه باب را ابراز می کند و در خلال صحبت خود مبنی بر این که باید تاریخ را مادرانه دید، اظهار می دارد:”مثال روشن من میرزاتقی خان امیرکبیر است؛ با آن قتل عام های عظیم و هولناک “بابی” ها در زنجان و مازندران و…


علیرضا ملوندی- چاپ هر کتاب در جمهوری اسلامی ایران، همانند هر جای دیگر دنیا، تابع و پیرو قوانینی است که مراجع ذیربط با توجه به این قوانین باید هر کتاب را ارزیابی کرده و در خصوص انتشار یا عدم انتشار آن اظهار نظر کنند. این قانون که باید ملاک عمل اداره کتاب معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد جمهوری اسلامی ایران باشد، مصوب ۶۶۰  جلسه 24 فروردین ماه 1389  شورای عالی انقلاب فرهنگی فرهنگی است که در تاریخ 30 اردیبهشت همان سال با شماره “۱۷۸۸/۸۹/دش” ابلاغ و لازم الاجرا شد و می توان هر کتاب را با توجه به بندها و مواد آن مصوبه، مورد سنجش قرار داد.

ایران در گذر روزگاران

چاپ کتاب “ایران در گذر روزگاران” توسط وزارت ارشاد همچنان حواشی اش ادامه دارد و در جدیدترین اظهار نظر، علی شجاعی صائین، مدیر اداره کتاب ارشاد گفته است که این کتاب با اصلاحاتی که به آن وارد شده چاپ شده است.

اما آیا در این کتاب موردی خلاف قانون وجود ندارد؟ در ادامه سعی میکنیم بخش هایی از این کتاب مورد بحث را با قانون فوق الذکر، بسنجیم تا ببینیم ناشر و مولف کتاب تا چه حد به قانون احترام گذاشته و به اصلاح موارد خلاف قانون پرداخته اند.

 محاربین و معاندین، کارشناسان مورد احترام

در بند “ب” ماده 4 این قانون بیان شده است که “ترویج گروه‌های محارب و عناصر ضد انقلاب” در کتاب ها از جمله مواردی است که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی موظف به جلوگیری از آن است اما در همان ابتدای کار بررسی این کتاب می بینیم که “ایران در گذر روزگاران” شامل مصاحبه با افرادی است که حداقل سه نفر آنان، یعنی “عباس میلانی”، “ماشاالله آجودانی” و “علی میرفطروس” به صراحت ضد انقلاب بوده و به معارضه با جمهوری اسلامی دست زده اند و یکی از آنان رسما علیه دین مبین اسلام به فعالیت تبلیغی مشغول است. به عنوان مثال همین شخص اخیر، یعنی میرفطروس در یکی از کتاب های خود به نام «مقدمه‌ای بر اسلام شناسی»، که علیه شرع مقدس نگاشته شده است (با عرض پوزش از محضر رسول خدا و خوانندگان محترم) با بیان جملاتی شرم آور عصمت حضرت محمد(ص) را افسانه دانسته و با زیر سوال بردن این اصل اسلامی، ایشان را شخصی “با ضعف‌ها، بلندپروازی‌ها، خشم‌ها، علایق، آرزوها و هوس‌ها و کمبودهای یک انسان” معرفی می کند.

وی همچنین در مصاحبه ای با یکی از رسانه های ضد انقلاب به صراحت از دیدار با نمایندگان پارلمان رژیم صهیونیستی یاد می کند و بیان می دارد که در آن دیدار خواستار حمله نظامی این رژیم خونخوار، به ایران اسلامی شده است. (این مصاحبه در سایت نامبرده موجود است)

دو نفر دیگر نیز، در تبلیغ و معارضه با نظام جمهوری اسلامی دست کمی از میرفطروس نداشته و با قدرت و صراحت به دشمنی با ایران اسلامی مشغول هستند.

اما به سراغ بخشی هایی از متن کتاب می رویم.

رضا شاه، قهرمان انقلاب مشروطه!

 در همان بند ماده 4 مصوبه اصلاحی «اهداف، سیاست‌ها و ضوابط نشرکتاب» بیان شده است که ” ترویج گروه‌های محارب و عناصر ضد انقلاب و تروریست و نظام ‌های لائیک و سلطنتی و خاندان پهلوی و تطهیر چهره‌های منفی آنان.” از جمله خطوط قرمزی است که باید مورد رعایت قرار گیرد، اما با تورقی در این کتاب چیزی خلاف آن می بینیم. در صفحه 124 کتاب، ماشالله آجودانی با تجلیل از رضا میرپنج، وی را قهرمان انقلاب مشروطه می نامد و می گوید: “برخلاف آنانی که می گویند، رضا شاه ضد قهرمان انقلاب مشروطه است، من بر این باور که رضا شاه، قهرمان انقلاب مشروطه است…. سردار سپه، زمانی از راه رسید که ایران، خسته از همه افت و خیزها، تشنه امنیت و آرزومند یک حکومت مقتدر مرکزی بود. او قهرمان توانمند و مقتدر مشروطیتی بود که دموکراسی در آن، در پای درخت استقلال و اقتدار ایران قربانی شده بود.

عباس میلانی هم در صفحه 159 کتاب، با تجلیل های فراوان از محمدعلی فروغی، ماسون معروف، با همتراز قرار دادن شیخ شهید (شیخ فضل الله نوری) با استالینیست ها، بیان می دارد: “فروغی در پی تجدد و هویتی است که بدون اغراق و با غور نقادانه در گذشته و از بهترین جنبه های گذشته برخاسته باشد؛ با خردورزی، فردگرایی و قانونمندی که ارکان جدید تجددند ترکیب شود… آوردن رضا شاه و جهت دهی به جامعه در راستای یک گفتمان مجدد از همین رو است، مخالفان این تجدد نیز دو دسته اند؛ برخی از آنان ریشه در مذهب دارند و ادامه دهنده سنت شیخ فضل الله نوری اند. دسته ای دیگر ادامه دهنده سنت استبدادی تجدد، یعنی تجدد استالینیستی اند”

علی میرفطرس نیز دست به حمایت از فروغی می زند و در مصاحبه خود با مسعود لقمان می گوید: “باید گفت فروغی، نمونه درخشانی از نجابت، اخلاق و میهن دوستی یک روشنفکر سیاستمدار بود” (ص 216)

این فرد مرتد، در بخش های دیگر گفتگویش به صراحت تمام به تطهیر و دفاع از رژیم پهلوی می پردازد که بخش های زیر، نمونه هایی از این قدیس سازی از پلهوی ها است: “هم رضا شاه، هم محمدرضا شاه، هم قوام السلطنه و هم مصدق؛ در بلندپروازی های مغرورانه خویش، ایران را سربلند و آباد و آزاد می خواستند؛ هر چند که سرانجام هر یک –چونان عقابی بلندپرواز- در فضای تنگ محدودیت ها، ضعف ها و اشتباهات، پر سوختند و پر پر زدند.” (ص 223)

“هر یک از شخصیت های مورد بحث ما، بر صلیب ضعف ها و محدودیت های زمان خویش مصلوب شده اند، با این تاکید که برخی از آنان اگر چه در عرصه سیاست شکست خوردند (مانند رضا شاه و محمدرضا شاه و خلیل ملکی و قوام السلطنه) اماسرانجام در عرصه تاریخ، پیروز شده اند.” (ص 227)

متاسفانه برخی از 50 سال سازندگی و برازندگی این دوران، (دوران پهلوی ها) فقط به این یا آن رویداد ناگوار سیاسی بسنده می کنند.” (ص 230)

افسوس که “رژیم مستبد جمهوری اسلامی” سرکار آمد!

در بند “ب” ماده 4 قانون ضوابط نشر، یکی دیگر از محدودیت های قانونی در چاپ کتاب “تبلیغ علیه قانون اساسی و انقلاب اسلامی و معارضه با آنها” ذکر شده است، که به نظر می آید بخش هایی از “ایران در گذر روزگاران” در تنافی کامل با این بخش از قانون است.

عباس میلانی، در صفحه 167 کتاب در پاسخ به پرسشی از مصاحبه کننده به صراحت نظام جمهوری اسلامی را رژیمی مستبد و تلویحا مستبدتر از رژیم پهلوی می داند و البته در متن جواب، به کنایه، باورها و یقینیات دینی را همتراز استالینیسم می نامد. متن این پرسش و پاسخ به شرح زیر است:

“مسعود لقمان: اگر به دوران پلهوی دوم بنگریم، می بینیم که اپوزیسیون آن رژیم چندان اعتقادی به دموکراسی ندارند. دموکراسی برای چپ ها، فرهنگ متعفن بورژوازی و برای مذهبی ها برابر آزادی و بی بند و باری بود. من فکر می کنم که بین رفتار حکومت و اپوزیسیون، رفتار علت و معلولی و بالعکس وجود دارد. مثلا اگر به چریک های فدایی یا به سازمان مجاهدین خلق آزادی داده می شد، چگونه برای ایران دموکراسی می آوردند؟

عباس میلانی: ما فکر میکنم اپوزیسیونی که شما اشاره داشتید هم از زمان شاه مستبدتر بود و هم حتی از رژیم کنونی. کار تاریخ، ساخت شکنی از عوالم قدسی است. نزد استالینیست ها و دیگر منادیان یقین کاذب، گناه من این است که می گویم روزگار این گونه یقین ها سپری شده.”

در جای دیگری از کتاب،مصاحبه کننده، از علی میرفطرس می پرسد که “چرا ما از یک انقلاب مشروطه به یک انقلاب مشروعه (انقلاب اسلامی) گذر کردیم؟”، میرفطرس در پاسخ، “عامل ساختاری و توسعه نیافتگی سیاسی – فرهنگی جامعه” را عامل این گذار می داند و با دفاع صریح از لائیسیته و روشنکفران لاییک، ضمن ابراز تاسف از تحقق نیافتن سکولاریسم در ایران اظهار می دارد: “با وجود فداکاری ها و مبارزات روشنفکران لاییک در انقلاب مشروطه… در ارتقای شعارها و خواست های جنبش مشروطیت، آن ضعف های ساختاری که باعث مصالحه بین مشروطه طلبان و مشروعه خواهان و در نتیجه موجب ناکامی بسیاری از آرمان های جنبش مشروطیت شده بود، در سراسر دوران مصدق تا انقلاب 57 نیز ادامه یافت. در واقع ساختار سنتی جامعه و التقاط اندیشه های ملی و مذهبی در عرصه های سیاسی، تحقق بسیاری از شعارهای عرفی(سکولاریستی) روشنفکران لاییک را محدود یا غیر ممن می کرد

به گزارش خبرنگار «نسیم»، وی در ادامه راهکار براندازی جمهوری اسلامی را عمل به نسخه کارل پوپر می داند “روندها و رویدادهای سیاسی در ایران (از انقلاب مشروطیت تا انقلاب اسلامی) نشان می دهند که مشکل جامعه ما، یک کلمه (یعنی قانون) نیست، بلکه مشکل اساسی، یک مشکل ساختاری، معرفتی و فرهنگی است و به همین اعتبار، نیازمند مهندسی اجتماعی تدریجی(به تعبیر پوپر) و مستلزم یک پیکار تاریخی و دراز مدت است.” (ص 221)

مکتب خونبار تشیع همتراز پرچم خونین استالین؟

“توهین به مقدسات دین مبین اسلام و تبلیغ علیه تعالیم اصول و مبانی آن” نیز از جمله مواردی است که قانون، در بند الف ماده چهارم مصوبه ضوابط نشر، آن را جزو خط قرمزهای نظام جمهوری اسلامی در حوزه چاپ کتاب می داند و بر خلاف آن چه آقای شجاعی صائین بیان داشته اند، در کتاب “ایران در گذر روزگاران” حتی این مورد نیز رعایت نشده است.

ماشالله آجودانی در صفحه 126 کتاب، اظهار می دارد که “مدرنیته نتوانست اندیشه عقلانی، خردگرا و قانون مدار را در جامعه ایران به صورت یک تفکر اساسی رشد دهد” و عاملی هم که در برابر این عقلانیت و خردگرایی ایستاده است را “سد سکندر دینی” عنوان می کند.

عباس میلانی، هم تشیع را بی نصیب از فحاشی های خود نمی گذارد و به عنوان مثال می گوید:

حدسم این است که که قرابت و شباهت فرهنگی و نظری اساسی بین روایت استالینیست ها و ارکان یک نوع تفکر مذهبی در ایران وجود دارد.” (165)

“در تشیع – حداقل روایت خاصی از آن- شما اگر حدیث یا نقل قول از قرآن بیاورید، این موضوع جای استدلال  را می گیرد و بر هر عقلی رجحان دارد. در تفکر استالینیستی نیز شما اگر نقل قولی از لنین یا استالین بیاورید این نقل به جای عقل می نشیند. در چنین تفکری همانطور که در تفکر دینی، عده ای هستند که قدیس اند و هر چه بگویند درست است، چنین نگاهی وجود دارد. عده ای با ساخت آرمان شهر ناکجاآباد و نگاه به آینده، به خودشان حق می دهند که نسل فعلی را فدای نسل فردا بکنند، فردیت را نادیده بگیرند و عقل و خرد نقاد را مزاحم بپندارند.” (ص 166)

به گزارش «نسیم»، علی میرفطروس، نیز که قبلا ذکر عناد وی با اسلام آورده شد، به بهانه تمجید از حکومت سامانیان، بی رحمانه به اسلام و تشیع می تازد.

وی در صفحه 179 این کتاب، عقل را در برابر باورهای دینی قرار داده و با بیان این که “در این دوره تاریخ نویسی عقلانی نیز رونق یافت” اظهار می دارد که این “تاریخ نویسی ضمن داشتن گرایش های ایران دوستانه، پیدایش جهان و وقایع تاریخی را نه بر اساس باورهای دینی بلکه بر اساس عقل مورد توجه قرار داد 

میرفطرس، دوران سامانیان را دوران رواج سکولاریسم دانسته و با طعنه به عزاداری ها در سوگ ائمه هدی(علیهم السلام) می گوید:”در این دوران، رشد شهرنشینی نوعی زندگی عرفی(جدا از شریعت و مذهب) را پدید آورد و شعرهای طربناک شاعرانی چون رودکی سمرقندی و ابوشکور بلخی، رواج موسیقی، مجالس طرب و بزم و نشاز، نشانه حس شادی، شادخواری، لذت جویی های توبه ناپذیر و نماینده علاقه به زندگی این جهانی (در مقابله با سنت عزاداری، مرثیه و زاری) بود” (ص179)

و در نهایت نیز کینه خود از اقدام تاریخی و شجاعانه امیرکبیر در مقابله با فتنه استعماری فرقه “باب” را ابراز می کند و در خلال صحبت خود مبنی بر این که باید تاریخ را مادرانه دید، اظهار می دارد:”مثال روشن من میرزاتقی خان امیرکبیر است؛ با آن قتل عام های عظیم و هولناک “بابی” ها در زنجان و مازندران و…، آیا درباره امیرکبیر، ما این کشتارها و قتل عام های فجیع و هولناک یا تقاضای امیرکبیر برای پناهنده شدن به سفارت انگلیس را عمده (بزرگ) کرده ایم؟ مسلما نه! بلکه به وجه عمده کارنامه سیاسی – اجتماعی امیرکبیر در نوسازی و اصلاحات اجتماعی در ایران توجه کرده ایم و او را امیر کبیر نامیده ایم؛ چرا نمی توان همین انصاف و عدالت را به رضا شاه و دیگران تعمیم داد؟ (ص227)

خط قرمز چیست؟

گفتنی ها در مورد این کتاب، بسیار است که در مجال این گزارش نمی گنجد اما این سوال همچنان در ذهن باقی می ماند که این کتاب پیش از اصلاح چه بوده است و اصولا یک کتاب چه باید کند که زیر پا گذاشتن خطوط قرمز جمهوری اسلامی ایران تلقی شده و جلوی چاپ آن گرفته شود؟ آیا بهتر نیست به جای اصرار بر یک اشتباه، ضمن پذیرفتن خطا بودن و یا سهوی بودن دادن مجوز نشر به چنین آثاری، سعی در جبران مافات داشته باشیم تا این که چند سال بعد جامعه شاهد این نباشد که علاوه بر زیر سوال رفتن باورهای مذهبی و دینی آنان، چهره های منفوری نظیر رضا و محمدرضا پهلوی در جمهوری اسلامی ایران، مورد تقدیس و ستایش قرار نگیرند، همان هایی که مردم انقلابی ایران در سال 57 با مجاهدت ها و بذل جان ها و خون های فراوان توانستند بنیان رژیم وابسته و سفاک آنان را براندازند.

  1. احمد اشرفي نوشنق
    24 ژوئن 2014

    بايد جلوي اينها گرفته شود

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: