شنبه 09 آگوست 14 | 00:32
خاطرات نماینده اسبق کمیته‌امداد امام خمینی در افغانستان

ناگفته‌‌هایی از شهادت دیپلمات‌های ایرانی در افغانستان

عبدالصمد سلطانی

شب قبل نیز با شهید صارمی که در آن روزها در دوران نقاهت عمل آپاندیس بسر می برد تلفنی صحبت کرده و به اسم کوچک به وی گفتم محمود به مزارشریف نیا که اوضاع بسیار متشنج است و شهر در حال سقوط می باشد و وی اظهار داشت که با دفتر آقای بروجردی تماس داشته و و ایشان گفته اند اوضاع خوب است و جای نگرانی نیست


نماینده اسبق کمیته امداد امام خمینی در افغانستان بعد از ۱۷ سال از شهادت دیپلمات‌های کشورمان و خبرنگار شهید محمود صارمی در مزارشریف دست به قلم برده و خاطرات خود را از آن روزها برای اولین بار مکتوب کرده‌اند. 

تریبون مستضعفین -عبدالصمد سلطانی ( نماینده اسبق کمیته امداد امام خمینی در مزارشریف افغانستان)

از همان ابتدای سال 77 و پس از شهادت دیپلمات های ایرانی می‌خواستم قلم بردارم و بعنوان کسی که در مدت 2سال در شهر مزارشریف از سوی جمهوری اسلامی ایران در جهت خدمت رسانی به مردم محروم شمال افغانستان خدمت کرده‌ام بنویسم. در اردیبهشت ماه سال 76 در اولین مرحله تسخیر شمال افغانستان بویژه مزارشریف یک خاطره 300 صفحه ای نوشته بودم که بعلت حضور طالبان در مزار شریف و ترس از اینکه خاطره به دست نیروهای طالبان بیوفتد در حیاط کنسول گری دفن کرده و سپس آنرا سوزاندم.

طالبان در طی سالهای قبل از 75 شهرهای جلال آباد و سپس کابل را فتح کرده بود و در کابل نیز قصد داشت به سفارت ایران حمله و کارکنان آنرا به شهادت برساند که به دلایل مختلف خوشبختانه دست به چنین کار احمقانه‌ای نزد و نیروهای ایرانی یکی پس از دیگری کابل را ترک کرده و تعداد انگشت شماری نظیر شهید ریگی و شهید فلاح و چند نفر دیگر در کابل ماندند که پس از مدتی آنها هم کابل را ترک کردند و محل سفارت ایران به یکی از دور افتاده‌ترین و صعب العبور ترین مناطق شمال شرق افغانستان یعنی استان تخار به مرکزیت شهر طالقان انتقال یافت.

شهر طالقان در واقع یک روستای با کمترین امکانات بود که حتی از داشتن آب و برق نیز محروم بوده و سفارت جمهوری اسلامی در یک ساختمان استیجاری مستقر شده بود و برق آنجا از طریق موتور برق که در شبانه روز کمتر از 10ساعت استفاده می‌شد چرا که هزینه‌های تامین گازوئیل بسیار بالا و همچنین تهیه آن به راحتی مقدور نبود. گازوئیل لیتری 900تومان در سال 76 بود.

بگذریم و به مزارشریف بپردازیم. این شهر به لحاظ استراتژیکی در شمال افغانستان یکی از شهرهای مهم این کشور به شمار می رود و یک شهر تاریخی و مذهبی است.جمهوری اسلامی ایران در آن زمان چهار کنسولگری در افغانستان داشت که یکی در جلال آباد و دیگری در هرات و سومی در استان بامیان و چهارمی در مزارشریف بود که هر کدام از آنها شاید به علت سیاست های نادرست وزارت خارجه به صورت جزیره ای عمل می کردند و نظر سفارت و سفیر را قبول نداشتند و استدلالشان نیز بر این بود که ما خودمان سرکنسول هستیم و سفیر از قضایای منطقه ما اطلاعاتی ندارد و ما بر اساس منطقه خودمان برنامه ریزی سیاسی می کنیم.

در دهم شهریور ماه سال 75 بود که با یک فروند هواپیما به افغانستان اعزام شدیم و سرپرستی ما را آقای سرمدی معاون وزارت امور خارجه که در حال حاضر قائم مقام محترم این وزارتخانه هستند عهده دار بود که ابتدا این هواپیما در فرودگاه مزارشریف به زمین نشست و بنده تنها مسافری بودم که میبایست پیاده شوم که آقای ظهره وند سرکنسول وقت مزارشریف به استقبال آمده بود که در همان فرودگاه آقای سرمدی بنده را به آقای ظهره وند معرفی کرد که البته بنده قبلا آقای ظهره وند را در تهران ملاقات کرده بودم .سپس باهم به شهر مزارشریف عزیمت نموده و فردای آنروز جهت معارفه به محل کارم در کمیته امداد به عنوان نماینده این نهاد در مناطق مرکزی و شمال افغانستان معرفی شدم. البته آقای سرمدی پس از چند روز به مزار شریف آمده و از کمیته امداد و چگونگی فعالیت های آن بویژه در زمینه خدمت رسانی به نیازمندان و فعالیت گسترده فرهنگی این نهاد آشنا شدند. با توجه به اینکه موضوع این روایت مربوط به هجوم طالبان به مزار شریف بوده و یادآوری یاد و خاطره شهدای کنسولگری می باشد به آن موضوع می پردازم.

پس از سقوط کابل توسط طالبان استان های جنوبی نظیر قندهار یکی پس از دیگری به کنترل آنها در آمد و در نهایت استان هرات نیز در ابتدا با مصالحه والی هرات به نام اسماعیل خان تصرف شد و طالبان نیز قول داده بودند اسماعیل خان در غرب افغانستان عهده دار مسئولیت خودش باشد که با فتح استان هرات، طالبان اسماعیل خان  – از فرماندهان جهادی و قدیمی نیروهای جهاد افغانستان در زمان ظاهرشاه و نجیب الله و حمله شوروی سابق به خاک افغانستان – را اعدام کردند.

طالبان قصد داشتند که پس از فتح استان بادقیس به مناطق شمالی افغانستان حمله کنند ، شمال افغانستان به لحاظ سوق الجیشی از سه منطقه کوهستانی و طبیعی بسیار سختی حفاظت می شد که از کابل به سمت استان بغلان به مرکزیت شهر پلخمری و از شمال و غرب از بادقیس و فاریاب و همچنین استان قندوز بود که تونل سالنگ نیز بعد از استان بغلان توسط احمدشاه مسعود مسدود شده بود و عملا تحت هیچ شرایطی امکان عملیات نظامی و تسخیر آن مسیر نبود.و استان بادقیس نیز چنین شرایطی را داشت که در نهایت در اردیبهشت ماه سال 76 به علت اختلافات داخلی در احزاب شمال افغانستان توسط یکی از فرماندهان به نام گلی پهلوان و برادرش ژنرال عبدالملک با طالبان معامله نموده و با دریافت میلیون ها دلار راه حمله طالبان به شمال افغانستان را از طریق استان بادقیس فراهم آوردند.و این را مجددا یادآوری نمایم که شمال افغانستان شامل استان های بادقیس ، فاریاب ، جوزجان ، بلخ ، سمنگان ، آب سرپل ، بغلان در کنترل فرماندهی ژنرال دوستم بود و نیروها و احزاب دیگر از ایشان تبعیت داشتند و وی به عنوان رهبر حزب ملی اسلامی افغانستان به شمار می رفت و مرکز حکومت ایشان در استان جوزجان و در شهر شبرغان بود که از تمامی امکانات نظامی نظیر هواپیمای جنگی سوخو و صدتا تانک و توپ و ده ها هزار نیروی مسلح برخوردار بود و ژنرال گلی پهلوان به عنوان والی استان فاریاب و برادرش ژنرال عبدالملک نیز به عنوان وزیر امور خارجه حکومت ژنرال دوستم عمل میکردند و با سقوط استان بادقیس و فاریاب شهرهای دیگر نیز به راحتی توسط طالبان فتح شد و ژنرال دوستم با فرار از طریق ازبکستان به اتفاق خانواده اش به ترکیه رفت و قریب یکسال در آنجا بود.

هشت ماه پس از حضورم در افغانستان در اواخر اردیبهشت 76 حدود ساعت 4 بعداز ظهر در ساختمان محل کارم حضور داشتم که توسط یکی از همکاران بومی و محلی به نام مهندس علی گل اطلاع داده شد که طالبان شهر مزارشریف را به کنترل خود در آورده است که از پشت پنجره اتاق متوجه شدیم صدها ماشین تویوتا با پرچم سفید طالبان در شهر مزارشریف در حال تردد در شهر هستند و با همراهی مهندس علی گل به  ساختمان کنسول گری رفتم.

فاصله بین محل کارم تا کنسولگری حدود 2کیلومتر راه بود که در گذر از هر صدمتر ، جان را به لب می رساند که هر لحظه احتمال می رفت وسیله ما توسط طالبان متوقف شود. با توجه به اینکه خودروی ما نیز تویوتا دوکابین بود و طالبان نیز هنوز بر شهر اشرافیت نداشت احتمال غیرخودی بودن آن نمی رفت. پس از نیم ساعت از زمان رسیدن ما به کنسولگری آقای ظهره وند اظهار داشت که شما سریعا به فرودگاه بروید و یک فروند هواپیما قصد عزیمت به ایران را دارد و این هواپیما جدیدا توسط حزب وحدت اسلامی خریداری شده بود که بسیاری از سران این حزب به اتفاق خانواده هایشان در حال خارج شدن از مزار شریف بودند که بنده به آقای ظهره وند گفتم که بعلت فاصله تا فرودگاه خطرات بسیاری وجود دارد که هر لحظه توسط نیروهای سرکش احزاب و افرادی که مسلح بودند غارت و یا کشته شویم ولی با اصرار مکرر وی مجبور به عزیمت به فرودگاه شدیم. هنوز از شهر خارج نشده بودیم که مقابل مقر نظامی یکی از احزاب توسط افراد مسلح به ما ایست داده شد و نیروهای مسلح دور تا دور خودروی ما را گرفته بودند و وسیله نقلیه ما به لحاظ دودی بودن شیشه آن از بیرون قابل رویت نبود که بلافاصله هر چهار در خودروی ما توسط این افراد باز شد و بدون مقدمه درخواست پول و دیگر اقلام را داشتند که یکی از آنها بلافاصله ساعت مچی یکی از دیپلمات ها را به زور از دستش در آورد که در ابتدا با مقاومت ایشان روبرو شد و فرد مسلح بلافاصله لوله کلاشینکف را به شقیقه ایشان گذاشت و گلنگدن را کشید و ایشان مجبور شد ساعت را بدهد و افراد دیگر هم هرکدام درخواستی داشتند و یک نفر می خواست بزور ماشین را از ما بگیرد. از صحبت های بلند ما فرمانده آنها متوجه شد که ما ایرانی هستیم و به افرادش نهیب زد که اینها از برادران ما و خودی هستند و آن مقر مربوط به نیروهای تحت امر آقای اکبری از نیروهای جهادی شیعه افغانستان بود و البته آقای جهادی آن زمان خودش بعلت وجود اختلافات حزبی در ایران بسر می برد. خلاصه اینکه به فرودگاه رسیدیم و متوجه شدیم که هواپیما پرواز نموده است و ما هیچ امیدی حتی برای بازگشت به کنسولگری نداشتیم و در حین بازگشت نیز چندین بار توسط واحدهای ایست بازرسی به شدت کنترل شدیم و این نیروها از عوامل ژنرال دوستم بودند که از سقوط شهر مزارشریف اطلاعی نداشتند و در چند پست بازرسی نیز نیروهای نظامی ،لباس های نظامی خود را در آورده و لباس های محلی پوشیده و با استفاده از این فرصت قصد غارت پول و اموال افراد گذری را داشتند که در این بین متوجه شدیم بسیاری از فرماندهان نظامی و مسئولین به اتفاق خانواده هایشان قصد فرار از مزارشریف را داشته و به سمت ترمز در مرز افغانستان و ازبکستان می رفتند که متاسفانه تعداد زیادی از آنها در بین راه غارت شده و تعدادی نیز توسط افراد مسلح کشته شده بودند .

به محض اینکه مجددا به کنسولگری رفتیم آقای ظهره وند اظهار داشت که چرا برگشتید و ما عنوان داشتیم که هواپیما قبل از رسیدن ما پرواز کرده است و وی با اصرار فراوان می خواست که ما به سمت شهر ترمز رفته و از آنجا به ازبکستان برویم که ما مقاومت کرده و گفتیم که با رفتن ما حتی جنازه هایمان نیز به خانواده هایمان نمی رسد.

مدت 2روز شهر مزارشریف در التهاب و آتش بود و بارها و بارها افراد خودسر طالبان به محل کنسولگری آمده و بزور قصد وارد شدن به داخل کنسولگری را داشتند که موفق به اینکار نشدند و در بین نیروهای افغانی فاتح مزارشریف یعنی طالبان و ژنرال عبدالملک نیز اختلافات شدیدی بر سر مسئولیت حکومت در شمال افغانستان بود که نتایجی حاصل نمی شد و طالبان نیز از وضعیت شهر و نقاط استراتژیکی آن اطلاعی نداشتند و همگی در محل ساختان وزارت خارجه مستقر بودند که شب هنگام نیروهای مردمی بخصوص شیعیان شهر مزارشریف ضمن ارتباط مجدد با ژنرال عبدالملک دست به اسلحه شده و جنگ بسیار شدیدی در شهر صورت گرفت که تا صبح به سختی ادامه داشت که خوشبختانه این افراد توانستند ظرف 48ساعت طالبان را به سختی شکست داده و صدها نفر از آنها را کشته و طالبان به سمت استان قندوز و سمنگان و بغلان فرار کردند.در استان سمنگان و بغلان نیز نتوانستند مقاومت کنند و به استان قندوز عقب نشستند. در این استان لحاظ قومیتی که پشتون بودند مستقر شدند  و تا سال 77 چندین بار خواستند که مزارشریف را فتح کنند که موفق به اینکار نشدند .

در شهریورماه سال 76 حتی تا دروازه های شهر مزارشریف آمدند ولی شکست سختی خوردند. علت این شکست نیز مقاومت شجاعانه مردم مناطق شمالی افغانستان از مرز بادقیس تا استان بغلان بود .اما متاسفانه بعلت اختلافات شدید احزاب موجود در شمال افغانستان نظیر حزب ژنرال دوستم و ژنرال ملک و حزب جمعیت اسلامی افغانستان به رهبری برهان الدین ربانی رئیس جمهور سابق و جهادی افغانستان و حزب اسلامی افغانستان به رهبری گلبدین حکمتیار ، طالبان مجددا با تجدید قوا به این مناطق حمله و با کشتن هزاران زن و مرد این مناطق را به کنترل خود در آوردند و در استان های فاریاب ،سرپل و بلخ به مرکزیت شهر مزارشریف حمام خون به راه انداخته و بسیاری از زنان و کودکان در این حملات ناجوانمردانه به شهادت رسیدند.

بنده به لحاظ اینکه می بایست بین مردم بوده و جهت خدمت رسانی به نیازمندان بویژه خانواده های بی سرپرست و آسیب دیدگان در جنگ از وضعیت آنها مطلع می شدم ، در اکثر شهرهای شمالی افغانستان تردد کرده و از وضعیت مناطق جنگی اطلاعات کامل و دقیق داشتم و در طی این دو سال بارها و بارها تا یک قدمی مرگ پیش رفتم. مردم نیز اطلاعات بسیار دقیقی از احتمال حمله نظامی مجدد طالبان داشته و اظهار ترس و نگرانی داشتند و بنده این موضوع را بارها و بارها به مسئولین سفارت و کنسولگری می رساندم ولی اصلا توجهی نمی شد و بعلت اختلافات فکری بین آقای ظهره وند سرکنسول مزارشریف و آقای حدادی سفیر وقت افغانستان و تحلیل غلط آنها از وضعیت افغانستان و همچنین بدتر از آن عملکرد وزارت امور خارجه و علی الخصوص نماینده ویژه امور افغانستان آقای بروجردی بود که پنج روز قبل از حادثه بنده محققا موضوع حمله قریب الوقوع مزارشریف را به شهید ریگی و شهید فلاح یادآور می شدم و گفتم که موضوع را به آقای حدادی بگویند که دیپلمات ها و کارمندان ایرانی را سریعا از مزارشریف خارج کنند که آنها اظهار داشتند که ما گفته ایم ولی ایشان قبول نمی کند و می گوید اوضاع مناسب است چرا که دولت اسلامی افغانستان و رئیس جمهور ربانی در مزارشریف حضور دارند و این نشانه ثبات منطقه است و من مجبور شدم شخصا به حضور آقای حدادی برسم و موضوع را کاملا با اطلاعات بدست آورده از منابع مردمی افغانستان بیان داشتم و ایشان با کمال خونسردی اعلام داشتند اوضاع خوب است و اگر همه برگردند شما و آقای دکتر اسماعیلی مسئول جمعیت هلال احمر باید در مزارشریف بمانید و به مردم خدمت کنید. بنده این مساله را به مسئولین خودم در دفتر مرکزی کمیته امداد امام خمینی رساندم  و آنها دستور دادند شما به هر طریقی شده مزارشریف را ترک کنید و مسئولیت جان شما به عهده ما می باشد و شما توجهی به حرف سفیر نکنید، اوضاع اگر بحرانی است سریعا برگردید چرا که سلامتی شما را در اولویت می دانیم و در شرایط امنیت است که می توانیم خدمت کنیم ، در حالی که امنیت جانی در افغانستان برای یک روز نیز قابل پیش بینی نبود چرا که در اکثر مواقع بین احزاب و گروه های جهادی درگیری پیش می آمد و افراد عادی و زنان و کودکان در این درگیری ها کشته می شدند.

روز قبل از عزیمت به ایران نیز مجددا خدمت آقای حدادی رسیدم و موضوع را مجددا یادآور شدم که مورد عتاب و برخورد تند ایشان واقع شدم. فردای آنروز بود که همکارانمان کسب اطلاع کردند که استان فاریاب سقوط کرده و عنقریب طالبان به استان بلخ و شهر مزارشریف می رسند و ضمن هماهنگی با برادران همکار افغانستانی حقوق چندماه آینده آنها را به آنان پرداخت کرده و اظهار داشتم که در صورت سقوط شهرمزارشریف از طریق خاک پاکستان هم که شده خارج شده و تماس برقرار کرده و به ایران بیایید و زمینه امنیت و آسایش آنها را در ایران فراهم کنیم چرا که اگر طالبان آنها را شناسایی می کردند در اولین زمان ممکن آنها را به شهادت می رساندند.

پس از آن به محل کنسولگری مراجعه و با شهید ناصر ریگی صحبت نموده و احتمال سقوط شهر را به ایشان گفتم و ایشان نیز بسیار مضطرب و نگران بود و از قضایا مطلع بود. به ایشان گفتم چرا شما مزارشریف را ترک نمی کنید گفتند آقای بروجردی و حدادی مخالفت می کنند.

سپس شهید ریگی به بنده گفتند که تا یک ساعت دیگر یک فروند هواپیمای ایرانی دارو و غذا به مزارشریف می آورد، شما به فرودگاه بروید و ایشان زمینه حرکت بنده را فراهم نمودند. از دوستان کنسولگری یکی یکی خداحافظی نمودم .آنها نیز نگران اوضاع بودند.

شب قبل نیز با شهید صارمی که در آن روزها در دوران نقاهت عمل آپاندیس بسر می برد تلفنی صحبت کرده و به اسم کوچک به وی گفتم محمود به مزارشریف نیا که اوضاع بسیار متشنج است و شهر در حال سقوط می باشد و وی اظهار داشت که با دفتر آقای بروجردی تماس داشته و و ایشان گفته اند اوضاع خوب است و جای نگرانی نیست. خلاصه اینکه بنده با همان پرواز به ایران برگشتم ولی هر شب از طریق تلفن پیگیر اوضاع بودم و حتی دو شب قبل از حادثه با شهید فلاح صحبت نمودم و به شوخی به ایشان گفتم که شما همیشه در آبستن حوادث زندگی کرده و خارج می شدید چرا ایندفعه ماندید و ایشان اظهار داشتند که به ما دستور داده شده بمانید.

شهید صارمی نیز از مشهد مستقیم به مزارشریف پرواز نداشتند بلکه به علت نامناسب بودن اوضاع نظامی در فرودگاه شهر شبرغان پیاده شده و پس از دو روز به مزارشریف آمده بودند. با ایشان حدود یکسال و نیم بود که آشنایی داشتم. وی از طرف خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران (ایرنا) به این ماموریت فرستاده شده بود که محل کار وی ابتدا در ساختمان جهادسازندگی در نظر گرفته شده بود که بعلت نامناسب بودن جا و مکان ایشان از لحاظ امنیتی ، بنده وی را مدتی پیش خودم به ساختمان محل کارم انتقال دادم و وی پس از مدتی در یکی از اتاق های ساختمان کنسولگری مستقر شد و جوان بسیار محجوبی بود و تقریبا هفته ای 3بار همدیگر را در محل کنسولگری ملاقات می کردیم و گاهی اوقات اگر نیاز به وسیله نقلیه می شد در اختیار ایشان قرار می دادم.

شهید صارمی حدود یک ماه قبل از شهادت به علت آپاندیس در بیمارستان 200بستر(200 تخته خوابی) شهر مزارشریف که درست مقابل ساختمان محل کار بنده بود بستری و عمل جراحی شد. حدود ساعت 10شب یکی روزهای تیرماه 77 بود که اکثر برادران کنسولگری ازجمله شهید فلاح ، شهید ریگی و دوستان دیگری نظیر آقای اسماعیل فلاح (خبرنگار صدا وسیما) حضور داشتند و پزشک جراح شهید صارمی ، از دوستان یکی از همکاران بنده بود که ایشان را از منزل به بیمارستان آوردیم و شهید صارمی پس از دو روز به ایران منتقل و پس از سلامتی و بهبودی به مزارشریف بازگشت نمودند که متاسفانه این آخرین ماموریت وی بود و در حادثه دلخراش حمله ناجوانمردانه افراد سرکش طالبان به ساختمان کنسولگری به شهادت رسید.

نکته ای باید بگویم و بارها و بارها در بین دوستان نزدیک خودم و خانواده ام گفته ام در خصوص مظلومیت شهادت افرادی نظیر شهید فلاح و سردار شهید ناصری است که مظلومانه به شهادت رسیدند و مظلومانه به خاک سپرده شدند و کسی نگفت که اینها چه زحماتی در آنجا کشیده و چه مسئولیت سنگینی برعهده آنها بود و متاسفانه هیچ گاه به این موضوع پرداخته نشد که واقعا مقصر آن حادثه در ایران چه کسی بود؟ وزارت خارجه یعنی آقای خرازی که از زمان وزارت ایشان کمتر از یکسال می گذشت و ایشان از وضیت  افغانستان اطلاعات چندانی نداشتند و یا آقای بروجردی که مدت طولانی معاون آسیا و اقیانوسیه وزارت خارجه و مدتی نیز به عنوان نماینده ویژه ایران در امور افغانستان بودند و تقریبا همه ماهه به افغانستان بخصوص مزارشریف می آمدند و یا سفیر وقت افغانستان آقای حدادی و یا سازمان های دیگر که کارکنانشان در آن حادثه به شهادت رسیدند.

یاد و خاطره شهدای مزارشریف گرامی باد . بدون اغراق بگویم که هیچ گاه یادآنها از خاطرم نمی رود چرا که روزها و شب های طولانی در کنار هم بودیم. انشالله در صورت مجال در آینده خاطرات 2سال حضور در افغانستان و خدمت به این مردم مظلوم را به قلم می نگارم.

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: