جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
یکشنبه ۱۶ شهریور ۹۳ | ۱۹:۱۶

مهدی نصيری از تغيير در نظر تا تغيير در عمل

نصيري نه حشمت الله طبرزدي است نه محمد نوريزاد و نه عبدالکريم سروش. نسبت او با نظام و انقلاب و ولايت فقيه وثيق‎تر از آن است که درباره‎اش قضاوت‎‎هاي نابه جا و عجولانه انجام شود. پشتکار و همت او چه در دوراني که به فعاليت مطبوعاتي و فرهنگي و انتشاراتي همت داشت و چه امروز که به انديشه ورزي اهتمام دارد، ستودني است


محمدالياس قنبري- «من اخيرا در حال تحقيق و فيشبرداري پيرامون موضوع امکان يا عدم امکان تحقق تمدن تراز اسلام در عصر غيبت هستم. در اين تحقيقات که با مراجعه به بخش‎‎هاي مغفول قرآن و عترت در اسلام‎شناسي معاصر است به اين جمعبندي رسيده‎ام که اساسا تحقق تمدن تراز اسلامي در عصر غيبت ممکن نيست و خداوند و اهلبيت (عليهمالسلام) هم چنين تکليفي را بر دوش شيعه در عصر غيبت نگذاشته‎اند».

اين گفته‎ها را به تازگي مهدي نصيري در مصاحبه با روزنامه اعتماد بيان کرده است. اين حرف‎‎هاي نصيري برخلاف آن چيزي که تصور مي‎شود، به هيچوجه جديد نيست. به‎عنوان مثال او در مصاحبه با نشريه پنجره در ديماه ۸۸ چنين مي‎گويد:

«سيطره مدرنيته در يک قرن اخير تا آن حد جدي شد که اگر حتي آن نگاه جامع و دقيق و عميق به مدرنيته هم در آن زمان وجود مي‎داشت، به ‎نظر من اين توانايي نبود که بتوانيم اين‎جامعه مدرن شده را به دوران ماقبل مدرن برگردانيم و تمدن اسلامي به معناي واقعي کلمه را تاسيس کنيم. چنين چيزي ممکن نبود و اکنون هم همين‎طور است. گذشت ۳۰ سال از انقلاب اگرچه در ‎جا‎هايي وقفه‎ها، زحمت‎‎ها و موانعي را در مسير پيشرفت مدرنيسم ايجاد کرده و در ‎جا‎هايي به تقويت و احياي سنت انجاميده است، اما در جا‎هايي هم اساسا مدرنيته را تشديد، تقويت و تعميق کرده‎ايم».

عجيب است که چرا اين حرف‎ها که سال‎ها پيش نيز توسط او بيان شده، امروز حساسيت بر مي‎انگيزد. به‎نظر مي‎رسد که حرف‎‎هاي او درباره عدم امکان تحقق تمدن اسلامي در عصر غيبت به‎واسطه حرف‎‎هاي سياسي‎اش در تمجيد از عملکرد دولت روحاني مبدل به سخناني شاذ و حساسيت بر‎انگيز مي‎شوند. سخن گفتن از عدم امکان تحقق تمدن اسلامي به‎عنوان مثال، بار‎ها توسط ميرشکاک بيان شده است. بحث درباره تمدن تراز و مطلوب اسلام و امکان و امتناع آن بحثي مفتوح در عرصه انديشه است. شايد حتي برخي به کل منکر آن باشند و اعتقاد داشته باشند تمدن و تمدن‎سازي اساسا انگاره‎اي دنيوي است و اديان هيچ دغدغه‎اي بر تمدن‎سازي و آباد کردن دنيا ندارند. اما آنچه در اين يادداشت مطمع نظر است درباره سير تغييرات آراي مهدي نصيري و تاثيرات اين تغييرات نظري بر تغييرات عملي و سياسي اوست.

نصيــري در مقــــام يــــک ژورناليست منتقد که زماني در روزنامه کيهان يا ماهنامه صبح، شديدترين انتقاد‎ها را متوجه سياست‎‎هاي دولت آقاي رفسنجاني مي‎کرد تغيير چشمگيري داشته است. البته اين تغييرات را نبايد تغييراتي در ذائقه و گرايش سياسي نصيري يا از سر استحاله وي تعبير کرد. به گفته خودش او سالهاست که در حاشيه سياست است و درباره مصاديق سياسي سخن نمي‎گويد. در مصاحبه‎اي که پس از انتخابات رياست جمهوري در ۲۴ تير ۹۲ در سايت خبرآنلاين منتشر شده مي‎گويد:

«من سالهاست در حاشيه سياست قرار دارم ولي بي‎اطلاع از سياست نيستم و روند کلي امور را دنبال مي‎کنم. نتيجه انتخابات اخير براي من کاملا غير منتظره نبود و من احتمال قابل توجه راي آوردن آقاي دکتر روحاني يا عارف را مي‎دادم و در خواب خوش برخي اصولگراياني که خود را براي هميشه تاريخ برنده انتخابات مي‎دانستند نبودم. قبل از انتخابات به برخي دوستان گفته بودم که علي‎رغم آنکه به روحاني يا عارف راي نمي‎دهم اما راي آوردن يکي از اين دو را خلاف مصلحت کشور نمي‎دانم و البته رد صلاحيت آقاي هاشمي را نيز به مصلحت نمي‎دانستم».

وي در پاسخ به اين سوال که شما با اين همه انتقاداتي که از جريان اصلاحات يا جريان آيتالله هاشمي رفسنجاني داشتيد چطور به چنين نظري رسيديد، مي‎گويد:

«من در دوران فاصله‎گيري از متن سياست و رفتن به حاشيه، تاملاتي در مسائل مختلف اعتقادي، فرهنگي، سياسي، اجتماعي و اقتصادي داشتم و به نتايجي رسيدم. از جمله نتايج اين بود که ما در عصر غلبه واقعيت‎ها بر آرمان‎ها زندگي مي‎کنيم. واقعيت‎‎هايي که عرصه را بر آرمان‎ها و ايدهآل‎ها سخت تنگ کرده و امکان تحقق آن‎ها را بسيار پايين آورده است. در چنين شرايط و زمانه‎اي، آرمانگرايي فارغ از ديدن درست و عميق واقعيت‎ها نتايجي اندک و بلکه نتايجي معکوس خواهد داشت».

البته اين گفته‎‎هاي نصيري در باب آرمان و واقعيت و اينکه ما در عصر سيطره واقعيت بر آرمان زندگي مي‎کنيم قابل مناقشه است. اساسا در هر عصري و هر تمدني، واقعيت‎‎هايي سيطره مي‎يابند، به اين معنا همه اعصار عصر سيطره واقعيت اند. اما در هر عصري آرمان‎‎هاي تاريخي و فراتاريخي نيز جريان دارد. آرمان و واقعيت دوگانه‎اي متناقض نيستند.

رهبر انقلاب در ديداري که چندي پيش با دانشجويان داشتند در باب آرمان و واقعيت چنين گفتند:

«در موضوع نسبت آرمانگرايي با واقعيات، ما هم آرمانگرايي را کاملا تاييد مي‎کنيم و هم ديدن واقعيات را. آرمانگرايي بدون ديدن واقعيات، به خيالپردازي و توهم منجر خواهد شد. البته بايد ميان واقعيات و آنچه که تلاش مي‎شود به‎عنوان واقعيات القا شود، تفاوت قائل شد. يکي از روش‎‎هاي معمول در جنگ رواني، القاي واقعيت‎‎هاي غيرواقعي است. يکي از کارکرد‎هاي بصيرت اين است که انسان واقعيات را آن‎طور که هست، ببيند و دچار اشتباه نشود. يکي ديگر از شگرد‎هاي جنگ رواني، بزرگنمايي بيش از حد برخي واقعيات و ناديده گرفتن واقعيات ديگر است. به‎عنوان نمونه، يکي از واقعيات اين است که بخشي از نخبگان از کشور خارج مي‎شوند اما در کنار آن، واقعيت ديگري وجود دارد که افزايش چشمگير دانشجويان نخبه است، اما در تبليغات، واقعيت اول بزرگنمايي مي‎شود و واقعيت دوم بههيچوجه گفته نمي‎شود».

دوگانه آرمان‎ـ‎ واقعيت در بيان رهبر انقلاب دوگانه‎اي متضاد نيست که لزوما بايد به يک سوي آن لغزيد. اساسا اگر آرماني نباشد، افقي نخواهد بود که در راستاي آن واقعيات بروز يابند. واقعبيني، تضادي با آرمانگرايي ندارد. با تعريف نادرست از واقــعبينــي، شعار‎هايـــي ماننـــد مرگ بر آمريکا نيــز که بر خاسته از آرمان‎‎هاي انقلابي ماست از آن حيث که عليالظاهر با واقعبيني جور در نمي‎آيد، بايد کنار گذارده شود! استقلالي که امروز به اعتراف دوست و دشمن بارزترين ويژگي کشور و نظام ماست خود، روزي از آرمان‎ها بوده است. حتي انتظار ظهور و پيروزي مستضعفان بر مستکبران نيز چيزي از جنس آرمان است؛ آرماني که بايد فعالانه و واقعبينانه در راستاي تحقق آن کوشيد.

نصيري البته خود بهتر به اين مسئله واقف است؛ زيرا در همان مصاحبه مذکور پس از انتخابات مي‎گويد:

«آرمانگرايي در نظر و عقيده، هيچ‎گاه قابل تعطيل نيست. انتظاري که در شيعه مطرح است همين است اما آرمانگرايي در عمل و به عينيت در آوردن آرمان‎ها، کاملا نسبي و بسته به واقعيت‎ها و توانمندي‎ها و ناتوانايي‎ها و امکانات و زمينههاست. اينکه ما در آرمانگرايي فقط صحبت از توانمندي‎‎هايمان بکنيم و چشم بر ناتواني‎‎هايمان ببنديم نه عقلاني است و نه ديني. شما اگر فرمانده يک عمليات نظامي باشيد در همان حال که ترسيم مي‎کنيد تا کجا بايد پيشروي کنيد، مناطقي را هم که نمي‎توانيد فتح کنيد، مشخص ميکنيد تا هيچ تلاشي براي رفتن به‎سمت آن مناطق، صورت نگيرد».

البته بر مثالي که نصيري در سخن فوق مي‎زند بايد اين را هم افزود که هيچ فرمانده‎اي قبل از عمليات در جمع سربازانش از ضعف و ناتواني و تسليم سخن نمي‎گويد. مدرنيته واقعيتي موهوم نيست و سخن گفتن از سيطره مدرنيته را نمي‎توان القاي واقعيتي غيرواقعي دانست اما نکته دومي که رهبر انقلاب به آن اشاره مي‎کنند، بزرگنمايي برخي واقعيات و ناديده گرفتن برخي واقعيات ديگر است که در نظرات برخي از افراد منتسب به جريان غرب‎شناسي ديده ميشود که مدرنيته را چنان مهيب مي‎بينند که الاسلام يعلو و لايعلي عليه و اللهاکبر را فراموش مي‎کنند.

بدون نياز به ذکر نام، واضح است که در جريان غرب‎شناسي دو نحله انقلابي و غيرانقلابي يا کمترانقلابي از يکديگر قابل تمييزند. نحله کمترانقلابي اين جريان از ترس درافتادن به دام ايدئولوژي و بنيادگرايي، هرگونه کنش انقلابي و آرمانگرايي را کنشي ايدئولوژيک و به دور از انديشه مي‎خوانـد. واژه‎‎هايــي چــون اصلاح سبک زندگي، جنگ نرم، تهاجم فرهنگي، افسران جوان جنگ نرم، عمار، بصيرت که همگي طرح شده از سوي رهبر انقلاب هستند در اين جريان برتافته نمي‎شوند و گاه مورد طعن و کنايه نيز قرار مي‎گيرند.

واضح است که ميان انديشه‎‎هاي نظري نصيري با سخناني که امروز در باب سياست و به‎عنوان مثال برخي تمجيدات از دولت روحاني و سياست اعتدال بيان مي‎کند، مسلما نسبتي وجود دارد. اين تغيير در سلوک سياسي و هم‎چنين نسبت ميان اين تغيير با انديشه‎‎هاي نظري او مورد اعتراف خودش نيز است. نصيري در مصاحبه با اعتماد و در پاسخ به اين سوال که تغيير در جهت‎گيري‎‎هاي سياسي شما از کي به‎وجود آمد، مي‎گويد: «تغيير در نگرش سياسي من هم در واقع از سنخ همان تغييرات در مباحث اعتقادي و کلامي است. يعني به‎نظر خودم به مباني ديني و شيعي نزديک‎تر شده‎ام. وقتي نگاه من به مدرنيته و تجدد عوض شد که محصول آن هم نگارش کتاب اسلام و تجدد بود، در امر سياست در حقيقت به واقعگرايي تمايل بيشتري پيدا کردم».

وقتي مصاحبه‎کننده اعتماد ميپرسد که اين تغييرات مربوط به سال‎‎هاي ۷۷ و ۷۸ است نصيري مي‎گويد: «بله شروعش از آن موقع است؟ در نگاه جديد، ديگر مدرنيته يک حادثه معمولي در تاريخ بشريت نبود که مثلا نتيجه تکامل علمي و فکري و تاريخي بشر باشد و بشر از جهت علمي و تکنيکي به کمال رسيده باشد و دين با اين علم و تکنيک هيچ مشکلي نداشته باشد، بلکه مويد و مشوق آن است يا مثلا اينکه مشکل ما با مدرنيته تنها از جهت مسائل فرهنگي و اخلاقي آن است. من از اين نگاه مشهور فاصله گرفتم و با استناد به مباني ديني اين مسئله را مطرح کردم که اسلام در تقابل کلي با مدرنيته است و اساسا تمدن مدرن يک انحراف از مسير تمدني‎اي بود که انبيا براي بشر ارائه کرده بودند. البته اين مسئله را هم مطرح کردم که امروز ديگر گريزي از بسياري از وجوه مدرنيته نيست و ما به حکم اضطرار و ناچاري به اين وجوه از جمله علم و تکنيک مدرن تن مي‎دهيم؛ زيرا تن ندادن منجر به عسر و حرج و اختلال در نظام معيشتي مي‎شود. خوب با چنين نگاهي ما با پديده‎اي غيرديني مواجهيم که همه شئون فردي و اجتماعي ما و جهان را در نورديده است و روزبهروز هم سلطه آن شديدتر مي‎شود. من بسياري از مشکلات کنوني کشور را در ابعاد فرهنگي و اقتصادي و اجتماعي، ناشي از سلطه تمدن جديد مي‎دانم و الزاما همه آن‎ها نتيجه سوء تدبير و مديريت ما نيست و تا زماني که چنين سلطه‎اي وجود دارد، حل بسياري از مشکلات و تحقق يک الگوي ديني غيرممکن است».

با مراجعه به اين سخنان و هم‎چنين سخناني که نصيري درباره واقعيت و آرمان مي‎گويد به وضوح مي‎توان تشخيص داد که او در باب سياست نه با عينک آرمانگرايي که با عينک واقعبيني مي‎نگرد. واقعبيني البته از نظر او تعريف خودش را دارد که همان توجه به اضطرار است.
اکل ميته مثالي فقهي است که او براي توضيح وضعيت و چاره ما در دوران سيطره مدرنيته تکرار مي‎کند. به‎عنوان مثال او در مصاحبه با نشريه پنجره در ديماه ۸۸ مي‎گويد:

«من رفتن به‎سراغ احکام ثانويه و احکام اضطراري و حکومتي را براي اينکه جامعه و حکومت به بن‎بست نرسد، قبول دارم اما قائل به تغيير و تکامل احکام اوليه نيستم. مدرنيته و تحولات زمانه، نمي‎تواند احکام اوليه را تغيير دهد. شما مي‎توانيد بگوييد براساس ضرورت، مصلحت و اضطرار، امروز از اجراي يک حکم دست مي‎کشيم و تن به حکمي جديد مي‎دهيم، اما اين حرف که زمانه تکامل يافته است و بايد فقه ما نيز همپاي آن متکامل شود، از اساس غلط و ويرانگر است. مثلا بانکداري مدرن، ذات و شاکله‎اش ربوي است، اما مي‎توان به دو صورت با آن برخورد کرد. مي‎توان گفت چون نمي‎توان بساط اين بانکداري را برچيد و برچيدن آن منجر به اختلال در نظام معيشتي کنوني مي‎شود؛ لذا اضطرارا بايد حداقل در بخش‎‎هايي به آن تن داد. يک نوع برخورد ديگر اين است که اين‎طوري به قصه نگاه نکنيم و در بانکداري مدرن هيچ اشکالي نبينيم و بگوييم که بانکداري مدرن مثل هر امر مدرني، محصول تکامل بشر است و از آنسو چون نمي‎توانيم ربا را از آن حذف کنيم، بياييم در حکم ربا بازبيني کنيم يا در آن تشکيک کنيم. اين چيزي است که قابل قبول نيست».

نصيري از جمله افرادي است که سعي مي‎کند دانسته هايش را انسجام بخشد و با استناد به آيات و روايات براي پاسخ به پرسش‎ها و ابتلائات زمانه و وضعيت ما پاسخ‎‎هايي بيابد. اين البته کاري جسورانه و نياز اساسي ماست. آزادانديشي و سوق انديشه از مسائل نظري بي‎فايده به‎سمت مسائل روز و مبتلابه و توليد ايده‎‎هاي جديد، ضرورتي است که پر کردن خلا آن علاوه بر کوشش و مطالعه و تحقيق به جسارت نيز احتياج دارد و اين جسارت در مهدي نصيري در طرح ايدههايش وجود دارد.

مبادي انديشه نصيري، مکتب تفکيک و اندکي نيز ارجاع به مباحث غرب‎شناسي است. نمي‎توان شتابزده چنين تلفيقي را به التقاط، متهم کرد. تهمت التقاط زماني رواست که انديشه‎‎هايي از اساس متعارض و با نيت‎‎هايي ايدئولوژيک با هم جمع شوند درحالي‎که انديشه از اساس تعهد تام به پيروي از يک جريان فکري خاص ندارد. انديشمند، در کار دانهچيني از سخن‎‎هاي متفاوت و تلفيق و ترکيب آن‎ها براي سنتز ايده‎‎هاي جديد است. از اين حيث اينکه نصيري سعي دارد جريانهاي اخباري و تفکيکي را با جريانهاي غرب‎شناسي تلفيق کند نه تنها اقدامي عجيب نيست بلکه لازمه کار فکري است. هم‎چنين نمي‎توان رويکرد او را در انديشه، کنشي ايدئولوژيک دانست. ايدئولوژي با پيشفرض‎‎هايي که نسبت به خير و شر اختيار کرده است از به خدمت گرفتن هر انديشه‎اي که احساس کند مي‎تواند کمکي به خود باشد، دريغ نمي‎کند.

مارکسيست‎‎هاي مسلمان با همين رويکرد ايدئولوژيک، آن بخش از آموزه‎‎هاي اسلامي را که مي‎تواند در خدمت مارکسيسم قرار گيرد برمي‎گزينند. اما نصيري براي نقد مدرنيته، دست به دامن سنتگرايي يا انديشه‎‎هاي انتقادي پستمدرن نمي‎شود؛ زيرا دغدغه اصلي او نقد مدرنيته نيست، بلکه نقد مدرنيته و مباحث غرب‎شناسي براي او نقش بازوي کمکي براي بسط مباني تفکيکي و پروژه‎اي را که در دين‎شناسي دنبال مي‎کند، ايفا مي‎کند؛ لذا بايد پرسيد که چه سنخيتي ميان تفکيک و غرب‎شناسي مي‎يابد که دست به تجميع و تلفيق آن‎ها مي‎زند؟

مباني تفکيکي نصيري از منابع غني و دست اول است ولي انديشه‎‎هاي غربشناسانه او از منابع دست اول نيست؛ پس مي‎توان او را تفکيکي‎اي دانست که گاه به مباحث غرب‎شناسي نيز استناد مي‎کند. مکتب تفکيک، ضد ‎عقلانيت نيست. ضد‎ فلسفه و عرفان است. البته مخالفت اين نحله با فلسفه و عرفان به معناي نابود کردن فلسفه و عرفان نيست بلکه به معناي جدا کردن آن‎ها از نقش تبيينگري دين و دستاندازي به اعتقادات شيعي است. تفکيکيون معتقدند که فلسفه‎ها و عرفان‎‎هاي رايج، هيچ ربطي به دين ندارند و نه تنها نمي‎توانند دهليزي براي فهم و ترويج دين باشند بلکه موانع و انحرافاتي بزرگ در آموزه‎‎هاي ديني ايجاد مي‎کنند. به‎عنوان مثال استدلال مي‎کنند که فلسفه هيچ تعهدي به ديانت ندارد و هم‎چنين مکاتب فلسفي نسبت به امر واحد، مواضعي گاه متضاد دارند. ميان فلسفه و عرفان نيز از قديمالايام، نزاع‎‎هاي فراواني وجود داشته است؛ فلذا از اساس، اين دو جريان با آنهمه تکثر و اختلاف نمي‎توانند در خدمت ديانت توحيدي اسلام قرار گيرند که لازمه آن اعتقاد به اصول ثابت و منسجمي است که در وحدت با يکديگر به سر ببرند.

نصيري نسبت به فلسفه و عرفان البته موضع سختتري دارد و صراحتا آن‎ها را جريانهاي کفرآميز تلقي مي‎کند. نصيري سه حجاب براي رسيدن به فهم ناب از دين را فلسفه، عرفان و مدرنيته مي‎داند. نصيري در مناظرات جنجالي و چالشبرانگيزي که با طرفداران فلسفه و عرفان داشته با قوت و جديت ظاهر شده است. به‎عنوان مثال مي‎توان به متن مناظره‎‎هاي داغ او با حجتالاسلام وکيلي و غرويان و رهدار اشاره کرد. اما تفاوت بارز نصيري با علما و بزرگان جريان تفکيک استفاده او از برخي مباحث غرب‎شناسي است. او صرفا از غرب‎شناسي براي تحکيم و تکميل ايده تفکيک بهره مي‎جويد. البته اين به خدمت گرفتن غرب‎شناسي همان‎گونه که ذکر شد کنشي ايدئولوژيک نيست.

حکما نصيري سنخيتي ميان غرب‎شناسي و تفکيک مي‎بيند که به امکان استخدام غرب‎شناسي براي مکتب تفکيک مي‎رسد. تفکيک البته موافقت‎ها و مفارقت‎‎هايي با جريان غرب‎شناسي مرسوم دارد. اينکه نصيري در کنار دو حجاب فلسفه و عرفان، حجاب مدرنيته را نيز قرار مي‎دهد که از جنس آن دو نيست بلکه از جنس تمدن است، جالب به‎نظر مي‎رسد. نصيري احتمالا به اين نکته وقوف يافته است که تمدن مدرن نيز که امروز بر عالم سيطره دارد حاصل فلسفه است و فلسفه‎اي که ادعا مي‎کند بي‎طرف است نه تنها بي‎طرف نيست بلکه حاصلش تمدن مدرني است که رقم زده است. براي هر دوي اين جريانها (يعني غرب‎شناسي و تفکيک) کفرشناسي و طاغوت‎شناسي از اهم مسائل است؛ فلذا مفهوم غربزدگي به معناي سيطره کفر مدرن نيز مي‎تواند کمک شاياني به بسط انديشه تفکيک کند.

نصيري در اظهارنظري صريح و در پاسخ به اين سوال که اگر شما با فلسفه، مخالفي و آن را الحادي مي‎داني آيا معتقدي که بايد آن را تعطيل کرد پاسخ مي‎دهد:

«حق‎شناســــي مـــلازم بـا باطل‎شناســــي است، توحيـد‎شناســــي ملازم بــا شرک‎شناســي اســـت، رشد‎شنـاســي مــلازم بـــا غي‎شناسي است. ما معتقديم مباني قرآن و معارف اهل‎بيت (عليهمالسلام) در باب الهيات و توحيد، زماني به‎درستي فهميده مي‎شود که بتوانيم نقطه مقابل آن را که همين مباني فلسفي است، بشناسيم. بسياري از آيات و روايات ما ناظر به نقد و رد يک نظريه فلسفي است که در فلسفه يونان مطرح بوده است؛ بنابراين اگر ما آن حرف فلسفي را نشناسيم و ندانيم، حتما نمي‎توانيم عمق آن آيه يا روايتي که ناظر به رد فلان مسئله در فلسفه يونان بوده را بفهميم».

اما لحن اين عبارات بسيار شبيه به حرف‎‎هاي سيداحمد فرديد مي‎ماند که غربزدگي را همان يونانزدگي و سيطره ۲۵۰۰ سال فلسفه يونان مي‎داند که با غفلت از وجود و درافتادن به موجودبيني از اساس انحرافي بزرگ بوده و علت در افتادن به دامن نهيليسم و نيستانگاري مضاعف، مدرنيته است. اما فرديد جمله‎اي نيز دارد به اين مضمون که: من فلسفه را با فلسفه رد مي‎کنم. فرديد که به تأسي از هايدگر دست به نقادي تاريخ ۲۵۰۰ ساله فلسفه با خاستگاه يوناني آن مي‎زند، اگرچه ترجيح مي‎دهد آموزه هايش حکمت يا حکمت انسي ناميده شوند ولي ابايي از اين هم ندارد که فيلسوف خطاب شود.

فرديد بار‎ها تکرار کرده بود که فلسفه اگر صرفا به مفهوم‎سازي و حصول خلاصه شود به بيراه مي‎رود و حضور نيز در کنار حصول لازم است. از اين رو مي‎توان حدس زد که آن فلسفه‎اي که نزد او مذموم است، فلسفه‎اي است که صرفا به انديشه‎‎هايي حصولي تقليل يافته است که از آن تعبير به يونانزدگي مي‎کند و نه فلسفه در تماميت آن. از اين حيث انديشه غربشناسانه فرديد با مبادي فلسفهستيزانه تفکيکي کاملا قابل جمع نيست؛ زيرا تفکيکيون با فلسفه از آن حيث که يوناني و يونانزده است مخالفت نمي‎کنند بلکه مطلق فلسفه را مسيري انحرافي مي‎دانند.

نياز به توضيح نيست که آن دست از مباني انديشه فرديد که ناظر به آراي ابن عربي است نيز با دشمني و مخالفتي که مکتب تفکيک با ابن عربي دارد، به هيچوجه سنخيتي براي جمع شدن پيدا نمي‎کند. البته نصيري نيز در نقد مدرنيته و پيوند غرب‎شناسي با تفکيک، مدعاي آن را ندارد که وامدار فرديد بوده است. او صراحتا خود را متاثر از آرا و انديشه‎‎هاي آويني مي‎داند. البته اينکه چرا نصيري با اينکه به گفته خودش يکبار به‎همراه ميرشکاک به منزل فرديد هم رفته است ولي هيچ سخني از تاثير فرديد بر ديدگاهش نمي‎گويد و تنها به ذکر تاثير خود از آويني اشاره مي‎کند، به‎نظر تمهيدي هوشمندانه از جانب وي است چراکه در آثار آويني سخني از فلسفه و عرفان و هايدگر و ابنعربي نيست. حال اينکه آراي آويني چه نسبتي و البته چه تفاوت‎‎هايي با فرديد دارد، خود بحث ديگري است که در جاي خود جالب به‎نظر مي‎رسد.

نصيري در ستايش از آويني و درباره علت ترجيح آويني بر فرديد در مصاحبه‎اي با خبرگزاري فارس در فروردين ۱۳۹۰ مي‎گويد:

«البته من نکته‎اي را در مورد آقاي آويني بگويم که ايشان گوي سبقت و نيز خلوص فکري را از همگان ربود و او با نگاهي بسيار نزديک و همسو با مباني ديني، غرب و مدرنيته را نقد مي‎کرد. آقاي آويني در يکي از مباحث خود که نظام تعليم و تربيت مدرن و علوم انساني غرب را نقد مي‎کند، مي‎گويد: وظيفه ما به‎عنوان علمداران راه انبيا در سراسر جهان امروز اين‎چنين اقتضا دارد که ما در نور بي‎‎نهايت قرآن به همه آنچه در ظلمات امروزي فرهنگ غرب به‎عنوان حقايقي مسلم انگاشته مي‎‎شود، نگاهي دوباره بيندازيم و حجاب از حقايق برداريم. همه احکامي که امروز درکتاب‎‎هاي علوم انساني بهنام علم در سراسر جهان اشاعه مي‎‎يابد، مع‎الاسف از ظلمات کنوني ‎فرهنگ غرب منشأ گرفته است و راهي جز به ترکستان نمي‎‎برد. بازنگري اين احکام و گشودن حقايق در پرتو نور قرآن و روايات، قسمت اعظمي از وظيفه‎اي است که ما در جهاد اعتقادي برعهده داريم. مسئوليت ما در برابر حق، به جهاد نظامي با استکبار خاتمه نمي‎يابد و براي اشاعه ‎فرهنگ اسلام در سراسر جهان، چاره‎اي نيست جز اينکه ما با فرهنگ و فلسفه غرب به جهاد برخيزيم، فرهنگ و فلسفه‎اي که پشتوانه حيات سياسي استکبار و ريشه آن است. اين نگاه خيلي عميق و ديني است و بنده اين عمق و خلوص را در هيچ يک از کساني که موضع انتقادي نسبت به غرب دارند، نديده‎ام».

البته ما نمي‎دانيم که آويني اگر زنده بود چه سلوکي داشت و چه تغييراتي ممکن است در انديشه و عمل پيدا کند اما نظر به سلوک عملي او در طول دوره حيات و در افتادن مستقيم و صريحش با جريانهاي روشنفکري و انتشار مجله و فيلمسازي و هم‎چنين با ارجاع بههمين سخناني که نصيري از آويني نقل مي‎کند و توجه به عباراتي چون جهاد اعتقادي و جهاد نظامي مي‎توان پي برد که آويني توسط آن نحله ضد‎ عمل‎گرا و کمتر انقلابي غرب‎شناسي قابل مصادره نيست.

اگرچه ايده رسوخ در مدرنيته که توسط آويني مطرح شد در همان اجمال ماند و تفصيل نيافت ولي بههمان اندازه اجمال نشان از نسبت فعالانه و نه منفعلانه آويني نسبت به مدرنيته دارد. تقواي آويني نسبت به مدرنيته، تقواي ستيز است و نه تقواي گريز. نسبت ما با مدرنيته ناشي از تعريف و البته قوتي است که براي آن قائليم. اگر با تسامح، مدرنيته را بسط و گسترش نفسانيت و دنياطلبي در عالم تعريف کنيم، چرا نتوان از آموزه‎‎هاي ديني در مذمت نفس اماره، دنيا و دنياطلبي براي عبور از آن بهره جست؟ اساسا اگر شيطان، نفس اماره و دنيا چنان مهيب و قدرتمندند، چرا خداوند ارسال رسل و دعوت به قيام کرده است؟ چرا فرموده است که «كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً/ چهبسا گروه قليل كه بر گروه كثير پيروز ميشوند»؟ (سوره بقره، آيه ۲۴۹) بنابر انديشه‎‎هاي غربشناسانه، مدرنيته اگر مکر خداوند و مظهر قهر و غضب الهي نيز باشد باز چيزي از وظيفه ما کم نمي‎کند. چه‎بسا فتنه‎اي باشد که ما را بيشتر مي‎آزمايد. عبور از مدرنيته نه با انفعال که نيازمند مجاهدت است. «وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا/ آنها که در راه ما (با خلوص نيّت) جهاد کنند، قطعا به راههاي خود، هدايتشان خواهيم کرد». (سوره عنکبوت، آيه۶۹) گمگشتگي و ضلالت مدرن نه تنها بهمعناي انفعال نيست بلکه بهمعناي مجاهدت بيشتر براي يافتن راه‎‎هاي سعادت است و به فرموده قرآن: «وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجعَل لَهُ مَخرَجًا/ هر آن کس که تقوا پيشه کند، خداوند براي او راه خروجي قرار مي‎دهد».

نصيري نه حشمت الله طبرزدي است نه محمد نوريزاد و نه عبدالکريم سروش. نسبت او با نظام و انقلاب و ولايت فقيه وثيق‎تر از آن است که درباره‎اش قضاوت‎‎هاي نابه جا و عجولانه انجام شود. پشتکار و همت او چه در دوراني که به فعاليت مطبوعاتي و فرهنگي و انتشاراتي همت داشت و چه امروز که به انديشه ورزي اهتمام دارد، ستودني است. نسل ما لااقل ماهنامه صبح را که هر دوشنبه انتظارش را مي‎کشيديم فراموش نمي‎کند. دوري از جنجال سياست و ورود به مباحث عميق ديني و انديشه‎اي البته اقتضائاتي دارد که از آن جمله افزايش روحيه مدارا و گفت‎وگوست. اتفاقا نصيري در مناظراتي که به‎عنوان يک تفکيکي با مدافعان فلسفه و عرفان دارد بسيار تند و تيز بحث مي‎کند و با جديت هرچه تمام‎تر از مباني فکري خود دفاع مي‎کند. او در عرصه انديشه، جسورانه و انقلابي رفتار مي‎کند ولي امروز برخلاف ديروزش ترجيح مي‎دهد در موضعگيري‎‎هاي سياسي به گفته خودش واقعيت‎ها را مقدم بدارد. به‎نظر مي‎رسد اين تغيير در مشي سياسي را نمي‎توان به وزيدن نسيم اعتدال نسبت داد. شايد نصيري به اين استنباط رسيده است که نزاع‎ها و جدال‎ها و درگيري‎ها و موضعگيري‎‎هاي صريح و انقلابي در سطح سياست اگر مبتني بر چالش‎‎هاي عميق در سطوح ديني و انديشه‎اي نباشد، حاصلي جز مغشوش‎تر شدن فضا ندارد.

ولي اگر حقيقتي براي انقلاب اسلامي قائل باشيم با هر مبادي و مقدمات فکري و انتساب به هر جريان ديني و فکري مي‎توان اين مشي جسارت در انديشه و تساهل و محافظه کاري در سياست را همواره اتخاذ کرد؟ با اتخاذ اين مشي، آيا اساسا کنش انقلابي معنايي مي‎يابد و اگر قرار بود صرفا در وادي نظر، جسارت به خرج داده شود و در عرصه عمل تساهل و تسامح و محافظه کاري پيشه شود، اساسا انقلاب اسلامي اتفاق مي‎افتاد؟ بديهي است که کنش انقلابي بهمعناي کنش غيرعقلاني يا کنش‎‎هايي معطوف به نفي و سلب يا محدود به اقدامات تند فيزيکي نيست اما گاه لازم است ناظر به همان حقيقتي که براي انقلاب اسلامي قائليم در عرصه‎‎هاي عيني سياست نيز مواضعي محکم گرفته شود و از برخي سياست‎ها که با انقلاب اسلامي نسبتي ندارند يا در تعارض با آن هستند قاطعانه انتقاد شود و نسبت به آن‎ها صراحتا اعلام برائت شود. اين صراحت و قاطعيت و مرزبندي است که آرمان‎ها را نيز زنده نگاه مي‎دارد و الا تسليم شدن در برابر آن چيزي که سيطره واقعيت خوانده مي‎شود نه تنها اعتقاد و پافشاري بر آرمان‎ها را سست مي‎کند بلکه بيش و پيش از آن به ضرر خود واقعيت‎‎هايي تمام مي‎شود که به چنگ آمده‎اند. اگر بر آرمان، پاي نفشاريم چه انگيزشي براي حفظ واقعيت‎‎هاي مطلوب موجود و به چنگ آوردن واقعيت‎‎هاي فرارو خواهيم داشت؟

اگر پرسش مرکزي جريان روشنفکري پرسش از علت عقب ماندگي ما بود، پرسش جريان غرب‎شناسي، علت بسط و سيطره مدرنيته و چگونگي عبور از آن است. اما همان‎طور که روشنفکر‎ها هيچ‎وقت پيشرفت‎ها را نديدند و حتي براي يکبار هم از خود نپرسيدند که علت برخي موفقيت‎ها و پيشرفت‎‎هاي ما چيست، جريانهاي غرب‎شناسي نيز کمتر از خود پرسيده‎اند که علت به تمامي مدرن نشدن ما چيست. البته داوري اردکاني در رساله‎اي در باب سنت و تجدد و ذيل طرح بحث توسعه به صرافت اين بحث افتاده است. آنجايي که وي از شکل‎گيري برنامه‎‎هاي توسعه به‎عنوان متممي براي تجدد که خود را يگانه سرنوشت همه فرهنگ‎ها تلقي مي‎کرد سخن مي‎گويد به شکست تجدد در بسط خود اشاره مي‎کند. شايد التفات بيشتر به شکست‎‎هاي مدرنيته، اندکي از هيبت مدرنيته در اذهان غربشناسان ما بکاهد.

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: