شنبه 14 مارس 15 | 10:24

بزرگداشت شهدا به سبك مسئولين، به سبك مردم

حالا بعداز آن روزهاي پرغوغا و فتنه انگيز، ديدن قبرهايي كوچك و مظلوم و دور از بناي حسينيه كه در برابر حوضهاي بزرگ ميدان به چشم نمي‌آيد، بيننده را به فكر مي‌برد كه چه اتفاقها كه بر سر اين چند وجب جا افتاد… چه دست و پاهايي زدند تا نور حق را كم‌سو كنند. چطور عرض خود بردند و زحمت ما داشتند؛ غافل از اينكه اين ۸ بدن از همان سي و چند سال پيش جايشان را اينجا آماده كرده بودند..


 باشگاه مخاطبان تریبون مستضعفین- زینب شریف‌فخر

دیروز روز شهيد است؛ روز تمام شهيدان دينم، روز شهيدان سرزمينم، روز شهيدان شهرم، روزشهيدان ميدان تاريخي شهر…

از «۲ دي» چند ده روز مي گذرد؛ روز شهادت امام هشتم ما (عليه السلام)، وروز تدفين شهداي گمنام ميدان اميرچخماق يزد…

تشییع شهدا میدان امیرچحماق

شهدايي كه مردم چند سال بود برايشان دعوتنامه فرستاده بودند براي آراستن قلب شهر. اما چندين ماه منتظر بودند تا مسئولان شهر من، اجازه ورود و خاكسپاري‌شان را بدهند…!! وقتي از خاكهاي بيابان دل كندند و بعد از انتظار طولاني شهر، قدم رنجه كردند و آمدند، مسئولان مهمان‌نواز ميراث فرهنگي و استانداري، به فكر حفظ ميراث فرهنگي و بافت تاريخي حسينيه اميرچخماق افتادند و دغدغه ثبت آنجا در فهرست يونسكو برايشان شد مهمترين ارزش. … چند روز مهمانان را آواره نگه داشتند تا آخر سر به آنها بگويند نه!

اما مردم خودشان را براي مهمان‌نوازي آماده كرده بودند. حرفشان حسابي بود: «حسينيه اميرچخماق»، قلب«حسينيه ايران» جاي ياران حسين نباشد جاي چه چيزي باشد؟! جاي خشتهاي خالي بي شناسنامه، جاي شيريني؟! پس نام حسين كجاي آن باشد؟! از آقا استفتاء گرفته بودند و ايشان دفن شهيد در مكان تاريخي را قانوناً بلامانع دانسته بودند به خاطر ترويج ارزشهاي انقلاب. اما باز بهانه‌هاي برخي مسئولين ادامه داشت و قانون‌مدارتر از ولي فقيه! شده بودند؛ در حاليكه مكان دفن آنها اصلا جزء محدوده بنا نبود تا ارتباطي به قوانين ميراث فرهنگي و ثبت آثار يونسكو پيدا كند!! بهانه ديگرشان اين بود كه اينجا چون تاريخي است شهدا غريب مي‌افتند و حقشان ادا نمي‌شود!! اما خانمي با ظاهري نه چندان مناسب آمده بود مي‌گفت اگر دليل مجوز ندادن براي دفن شهدا در ميدان، بي احترامي و غربت شهداست، خودم قول مي‌دهم هر شب بيايم و روي سنگ مزارشان شمع روشن كنم.

حاتم بخشي كردند و زمين ضلع شرقي حسينيه را كه خرابه‌اي پشت بنا بود و ملك شخصي بود، براي تدفين پيشنهاد كردند!! زمين را كه مي‌ديدي انگار جايي باشد براي پنهان كردن شهدا از ديد گردشگران. به مالك زمين پيشنهاد داده بودند در ازاي مبلغ خوبي زمينش را مي‌خرند. بازاريان آن اطراف گفته بودند ما يك نيسان پول مي آوريم اينجا، با سه برابر پيشنهاد شما زمين را مي‌خريم و نمي‌گذاريم شهيد در اينجا دفن شود. پدر سه شهيد مي‌گفت: در ضلع شرقي حسينيه بلدوزري داشت زمين را صاف ‌مي‌كرد. از راننده پرسيدم چه كار مي‌خواهيد بكنيد؟ گفت داريم اينجا را براي دفن شهدا آماده مي‌كنيم. با او تندي كردم. گفت: به شما چه؟ مگر شما صاحب اين زمين هستي؟! گفتم: نه، ولي من مالك خون سه شهيد هستم. جاي شهدا اينجا در خرابه نيست جاي آنها وسط حسينيه است!

كاري كردند كه بوق هاي خبري دشمن هم به هواداري‌شان بلند شدند. جوانها از همان اول كه توطئه را فهميدند به صورت خودجوش آنجا جمع شدند و چند شبانه روز پيگير بودند تا شهدا در حسينيه دفن شوند؛ با تجمع، تحصن، بحثهاي چندنفري و… . روزها آنجا بودند و شبها هم همانجا. يك نفر هزينه غذاي اين جمع را به عهده گرفته بود. خانمي ايراني الاصل از آلمان آمده بود از ميدان عكس بگيرد. دنبال زاويه مناسبي بود تا عكسش گوياتر شود. در حال جابجا شدن بود كه پايش به محل تجمع جوانان باز شد. عده اي مشغول بحث با دانشجويي بودند كه به بهانه دفاع از ميراث فرهنگي، مخالف دفن شهدا در آنجا بود. وقتي حرف دو طرف را شنيده بود به دانشجوي معترض گفته بود: تو نمي‌فهمي! تو متوجه نيستي. من كه در اين كشور نيستم و آن طرف دنيا، جايي زندگي مي‌كنم كه كسي مثل اين شهدا را ندارند، مي‌فهمم كه جاي اين شهدا فقط همين جاست!

مردم ديدند مسئولين از حرف دشمن شادكن خود كوتاه نمي‌آيند. شايد هم نمي‌خواستند دفن شهدا الگويي شود براي شهرهای دیگر! سردار باقرزاده كه شهدا را آورده بود گفت يا همين جا دفنشان مي‌كنيد يا آنها را برمي‌گردانم. مردم هشت قبر را خودشان حفر كردند تا جاي شهدا را مشخص كنند. شبها نمي‌خوابيدند تا در غفلت آنها قبرها را پر نكنند. دو شب قبل از دفن شهدا چند كاميون خاك با ادعاي اينكه سنگفرش ميدان را آورده‌اند آمده بودند تا قبرها را پر كنند؛ غافل از اينكه جوانان براي بيدار ماندن، خود را مشغول فوتبالك رده بودند و حواسشان جمع‌تر از اين حرفها بود. به هرحال كاميونها را برگردانده بودند!

روز قبل از تشييع فشارها بيشتر شد و جوانها احساس خطر كردند. تدبير با خداوند بود. دو شهيد خودشان پيشقدم شدند تا پس از سالها دوري، باز هم غريبانه و بي تشييع دفن شوند كه ديگر مانعي سر راه نماند و فردا ياران ديگرشان با تشييع باشكوه در جايشان آرام بگيرند. دوم دي روزي شد كه مردم حق شهدا را ادا كردند، سنگ تمام گذاشتند… بعد از تدفين، خاكي كه تا چند روز پيش خاك چمن بود و زير پا بود، شد «تربت مطهر شهيد». ذره ذره تربت بود كه روي دست مردم بلند مي‌شد و روي چشمشان جاي مي‌گرفت.

حالا بعداز آن روزهاي پرغوغا و فتنه انگيز، ديدن قبرهايي كوچك و مظلوم و دور از بناي حسينيه كه در برابر حوضهاي بزرگ ميدان به چشم نمي‌آيد، بيننده را به فكر مي‌برد كه چه اتفاقها كه بر سر اين چند وجب جا افتاد… چه دست و پاهايي زدند تا نور حق را كم‌سو كنند. چطور عرض خود بردند و زحمت ما داشتند؛ غافل از اينكه اين ۸ بدن از همان سي و چند سال پيش جايشان را اينجا آماده كرده بودند..

«چهارراه شهدا»ي شهر حالا معناي اسمش را پيدا كرده و مرادش را مانند نگين در آغوش گرفته. حالا قلب يزد شده. مردم از هر سو كه به آنجا نزديك مي‌شوند گردن مي‌كشند و چشمانشان بي‌تاب قاب شدن براي تصوير جديد اميرچخماق؛

و قلبها تشنه وصل شدن به اين قلب تا نبضها عميقتر و حيات بخش تر، از سر گرفته شود.

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: