جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
چهارشنبه ۰۲ اردیبهشت ۹۴ | ۱۰:۵۰

شعر: شبی که رد شدی از کوچه ­ها مثل شهاب

سید محمد بابامیری

تعارف می ­کند جامی به مردی که خودش ساقی است! | مخیر می­ کند او را میان انتخابی که || حضور دیگرش شعر است و با شیوایی طبعش | امامم می­ سراید لاجرم اشعار نابی که


تریبون مستضعفین-سید محمد بابامیری

سید محمد بابامیری2

به آسانی تو را بردند تا بزم شرابی که…

میان شهر، از پیش هزاران چشم خوابی که…

نمی ­دیدند معصومیت عمق نگاهت را

شبی که رد شدی از کوچه ­ها مثل شهابی که…

تو را بردند تا دارالخلافه در سکوتی سرد

دو چشمت خون، دو دستت بسته، با حال خرابی که…

و این مستی که افتاده ­ست روی تخت عصیانش

به سر دارد هوای زنده ماندن چون حبابی که…

خلافت با تمام حشمتش چون ذره­ای ناچیز

ز جا برخاسته در پیش پای آفتابی که…

تعارف می ­کند جامی به مردی که خودش ساقی است!

مخیر می­ کند او را میان انتخابی که-

حضور دیگرش شعر است و با شیوایی طبعش

امامم می­ سراید لاجرم اشعار نابی که

در آن بزم پُر از آلودگی­ها با مضامینش

نماند چهره ­ی تزویر در پشت نقابی که…

***

و روشن می­ شود حق تو بر اهل زمین وقتی

ز پشت ابرها بیرون بیاید آفتابی که…

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: