سه شنبه ۱۶ تیر ۹۴ | ۱۱:۱۵

دکتر شریعتی از اولین کتابم ایده گرفت

تصور می کنم هیچ مبارزی نبوده که کتاب های من را نخوانده باشد، یعنی نمی توانسته کسی مبارز بشود و کتاب های من را نخواند!


هرچند نسل امروز چندان نامی از جلال الدین فارسی نشنیده است٬ اما نام او در ابتدای انقلاب بسیار شنیده می‌شده است. او نویسنده و سیاستمدار بود و به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری می‌خواست در رقابت با بنی‌صدر اولین رئیس جمهور ایران شود. اما به دلیل شبهه در تابعیت او از این رقابت کناره‌گیری کرد. و از اواخر دهه ۶۰ روزه سکوت گرفت. نمایندگی مجلس و عضویت در خبرگان قانون اساسی از سوابق اوست. متن زیر بخش‌هایی از گفتگوی او با برنامه «شاهد عینی» از شبکه افق است.
ایده گرفتن دکتر شریعتی از اولین کتابم
اولین کتاب من همان گفتارهایی بود که در آن جلسه نهضت مقاومت ملی سال 34 شروع شد و در سال 44 به چاپ رسید. وقتی که چاپ شد، مرحوم آیت الله طالقانی، مرحوم بازرگان، دکتر سحابی و دکتر عباس شیبانی که الان زنده است، اینها در زندان بودند. کتاب به نام «نهضت های انبیا» است.
این کتاب در صفحات اول به سلطه حاکمانه، مالکانه و کاهنانه بحث مي کند و تمام دولت های مستکبر و طاغوتی جهان را مي گوید که با این سه سلطه اداره مي شوند. بعدها که دکتر شریعتی به پاریس رفت و به دکترا دست یافت، با مطالعه این کتاب سلطه حاکمانه، مالکانه و کاهنانه را تبدیل کرد به زر و زور و تزویر و در گفتارهای خودش به کار برد.
نمی توانسته کسی مبارز بشود و کتاب های من را نخواند!
-من شنیده ام بعضی از کتاب های شما در دهه های 40 و 50 خیلی مورد استفاده مبارزین جوان بوده است.
* بله! تصور می کنم هیچ مبارزی نبوده که کتاب های من را نخوانده باشد، یعنی نمی توانسته کسی مبارز بشود و کتاب های من را نخواند!
– کدام کتاب بیشر مورد استفاده بود؟
* همه کتابها
همه کتابم را قبول داشتند و به عنوان یک کتاب ارزنده از آن یاد مي کردند
– کتاب «انقلاب تکاملی اسلام» کتاب مهمی است، خاطراتی از استفاده مبارزان از این کتاب دارید؟ مراجعه ای شده باشد یا اتفاق خاصی!
* اصلاً کسی که مبارز در زمینه اسامی، یعنی مبارز اسلامی وجود نداشته که این کتاب را نخوانده باشد، بسیاری از کسانی که مارکسیست هم بودند، این کتاب را مي خواندند.
– آیا با مارکسیست ها بر سر این کتاب محاجه مي کردید؟
* نه! کسی با من محاجه نمی کرد، همه این کتاب را قبول داشتند و به عنوان یک کتاب ارزنده از آن یاد مي کردند. بعد هم که کتابی در یک دوره سه جلدی در نقد مارکسیسم نوشتم به نام «درسهايی درباره مارکسیسم»، اتفاقاً به دلیل اینکه متن ماتریالیسم تاریخی و ماتریالیسم دیالکتیک را به قلم استالین در 36 صفحه در مقدمه کتاب ذکر کرده بودم، مارکسیست ها این کتاب را مي خریدند و آن قسمت 36 صفحه ای را می بریدند و در حوزه های درسی شان در سالهای نزدیک به پیروزی انقلاب آن را تدریس مي کردند. بنابراین مارکسیست ها با من آن گونه تضاد نداشتند؛ ولی اینکه حیثیت آنها را با این کتاب که به صورت 80 و چند درس بود به کلی از بین برده بودم.
امام از من خواست بخش هایی از کتاب خودم را وارد کتاب ولایت فقیه ایشان کنم/ تمام دعوت‌ها به براندازی رژیم را من اضافه کردم
– گفته ميشود که بعد از تبعید حضرت امام (ره) از ایران یعنی بعد از سال 42 وقتی درسهای ولایت فقیه حضرت امام در نجف گفته شد، ویراستاری و تدوین کتاب ولایت فقیه (ره) حضرت امام (ره) به شما سپرده شده است. درست است؟
* بله! در فاصله چاپ کتاب من و انتشارش و رفتن من که به صورت غیرقانونی (فرار) با نام مستعار به بیروت رفتم، از بیروت به سوریه و به نجف خدمت امام راحل رسیدم. در این فاصله آقای دعايی که آنجا بود، کتاب من را برده بود به امام نشان داده بود و بعد هم شهید محمد منتظری در آنجا به ما پیوست و او هم در انتشار این کتاب خیلی جدیت داشت و امام  (ره) آن کتاب را قبل از اینکه من به نجف بروم، مطالعه کرده بودند و خود من هم یک نسخه از این کتاب را به ایشان تقدیم کردم و در جلسه بحثی که با ایشان داشتم، ایشان گفتند که شما این درسهای ولایت فقیه را که 12 – 10 ماه بود که در پاییز و زمستان سال قبل اش بود و من در پاییز سال 1348 به نجف رسیده بودم؛ ایشان فرمودند که شما این درسها را از صورت درس خارج نموده و به صورت کتاب دربیاورید و بخشهایی را هم اشاره کردند که از این کتاب «انقلاب تکاملی اسلام » وارد کتاب ایشان بکنم. خدمتشان عرض کردم که اگر مقدار زیادی وارد کنم، چون این کتاب در ایران چاپ و منتشر شده و با استقبال زیادی قطعاً (هنوز نمیدانستم توقیف شده است) روبه رو شده، مي‌فهمند که این از کتاب من وارد کتاب شما شده و برای شما خوب نیست، پس اجازه بدهید به قدر محدود من این را وارد کنم، گفتند اشکال ندارد.
بعد چند روزی که من در نجف بودم، همین آقای دعايي، ایشان به من گفتند اجازه ميدهید که من به امام بگویم که این درسهای ولایت فقیه ایشان را شما به صورت کتاب درآورید؛ خواستم بگویم که خود امام این را فرمودند، بعد مکثی کردم و گفتم، خیلی خوب است! ایشان رفت و بلافاصله با شادی آمد و گفت امام قبول کردند. دیگر نگفتم قبلاً چه اتفاقی افتاده و ایشان هم واسطه بود. من این کتاب را به بیروت بردم و آنجا این دولت خدمتگزار را من وارد این کتاب کردم و تمام دعوت ها به براندازی رژیم را من اضافه کردم؛ اینها همه به نام امام(ره) منتشر شد. بعد این را که فرستادم خدمت امام، امام یکی دو جای خیلی مختصر، مقدار مختصری را پس و پیش کرده بودند و آن دعای آخرش را اضافه کرده بودند و همان را من آنجا با پول وجوهاتی که ایشان ميفرستادند، چاپ کردم و شهید محمد منتظری و آقای دعايي در نشر این کتاب خیلی مؤثر بودند، بعدها همین کتاب به وسیله عالمی که چند سال پیش از دنیا رفت، به عربی ترجمه شد. باز ترجمه عربی را من بازدید کردم یکی دو تا غلط گرفتم، آنها اصلاح شد و آن هم به چاپ رسید و آن کتاب ترجمه عربی را هم من در بیروت چاپ کردم.
گفتم امام خمینی بر کتاب من تغریظ ننویسند
در امتداد بحث این کتابها و بیروت عرض کنم که در بیروت ميدیدم که فلسطینی‌ها خودشان با مارکسیست‌ها درگیر هستند، در ایران هم که حزب توده، حزب خیلی نیرومندی بود و گروههای چریکی هم همه شروع به کار کرده بودند. تصمیم گرفتم یک دوره کتاب هم تدریس کنم مارکسیسم را تا خوب بفهمانم این مطلب را تا هر کسی این کتابها را ميخواند بر آثار متفکران و سران مارکسیسم مسلط شود. اتفاقاً وقتی جلد اول این کتاب چاپ شد، امام پیغام دادند، یک نامه نوشتند از راه پست از نجف به بیروت که البته به خاطر یک درگیری که بین من و بعث یها پیدا شده بود، آنها نامه های من را کنترل م يکردند و آن نامه به من نرسید. یک نامه هم به صورت شفاهی به وسیله حاج آقا مصطفی که همراه او سیدمحمد بجنوردی هم بود بیروت به منزل ما آمدند که ایشان فرموده‌اند من بر هیچ کتابی تقریظ ننوشته‌ام، اگر بخواهید بر کتاب شما مي‌نویسم.
من گفتم نه! اگر من بنویسم این مارکسیست‌ها به من فحش مي دهند و به خاطر آن تقریظ به ایشان هم برخورد پیدا مي کند و من راضی نیستم این طور کاری صورت بپذیرد. اتفاقاً وقتی این کتاب به ایران آمد همه ب هبه و چ هچه کردند، مارکسیست ها هم به خاطر اینکه حتی یک برگ از این کتابها ممنوع بود، آن 36 صفحه اول را کنده بودند و در حوزه های پنهانی خودشان تدریس مي کردند.
مهندس غرضی و علی جنتی را به امام پیشنهاد دادم اما امام گفت فقط شما را قبول دارم 
– زمانی که یاسر عرفات بعد از انقلاب وارد ایران شد، ظاهراً شما با ایشان بودید، یعنی با هم وارد ایران شدید؟
* ما وقتی که به پاریس رفتیم، الفتح تمام امکانات نظامی خودش را به امام(ره) تقدیم کرد، امام(ره) هم طی یک دستخط کوتاه که از ترس اینکه ممکن است دستگیر شده یا به دست رژیم بیفتد، نوشته بودند: جناب آقای ابوجهاد ایده الله تعالی، جناب آقای جلال الدین فارسی را برای آن امر تعیین نمودند. یعنی تحویل گرفتن تمام امکانات الفتح از اسلحه و مراکز تربیت چریک و آموزش و کاربرد اسلحه و انتقال سلاح ها به داخل ایران و نظامی کردن جنبش انقلابی ایران، یعنی فرماندهی مبارزه برای براندازی رژیم را امام(ره) به من سپردند. گفتم خب حالا این امکاناتی را که الفتح به من داده، چه کار کنم؟ گفتم شما چند نفری را تعیین کنید به شکل یک شورا، مهندس غرضی، آقای علی جنتی را پیشنهاد کردم. گفتم اینها هم یک مجموعه ای دارند و فعالیتهای زیادی ميکنند، محمد منتظری خیلی فعالیت ميکند، شورایی این گونه تشکیل شود و اگر من صلاح دانستم، کسان دیگری را هم اضافه کنم.
ایشان فرمودند نه! من فقط به شما اعتماد دارم، بعد این دستخط را نوشتند و من آمدم به بیروت افراد را جمع کردم، اطلاع دادم که امام این حکم را داده اند و گفته اند باید با من همکاری کنید و حق ندارید به صورت جداگانه با الفتح ارتباط داشته باشید و باید تحت نظر من باشد که البته بعدها عمل نکردند و گروههای مسلح داخلی به وجود آمدند.
شهید رجایی را که عضو نهضت آزادی بود از نهضت آزادی جدا کردم
خیلی با شهید رجایی و باهنر دوست بودم، با هر دو آنها در سالهای 42 در دبیرستان کمال دوست شدیم و شهید رجایی را که عضو نهضت آزادی بود از نهضت آزادی جدا کردم، وارد تشکیلات دیگری کردم که من و شهید باهنر و عده دیگری آن را تأسيس کرده بودیم به نام نهضت اسلامی.
جلال‌الدین فارسی – آیت الله محمد یزدی – حجت الاسلام حسن روحانی
هیأتهای مؤتلفه را من هدایت مي‌کردم
هیأتهای مؤتلفه را هم که همه پیروان امام بودند من آنها را هدایت ميکردم و در کوچه شترداران حضور داشتند. بعدها من گفتم که با ترور سران کشوری باید یک تکانی بدهیم که البته بعد آنها را به شهادت رساندند، باقی مانده شان، دادستان انقلاب آقای لاجوردی در همین جلسات بود، با آنها جلسه جداگانه ای در بازار داشتیم.
هیچ کس باور نمی کرد عضو شواری مرکزی حزب جمهوری اسلامی شوم/ اکثر اعضایش شاگردان من بودند
حزب جمهوری اسلامی هیچ کسی را در طراز شهید بهشتی نداشت، واقعاً شهید بهشتی احترامی که برای مبارزین مسلح و قدیمی قائل بود نشانه تقوایش بود و به همین جهت، وقتی من این را احساس کردم پذیرفتم که به عضویت شورای مرکزی حزب درآیم. هیچ کس باورش نمیشد که من عضویت این شورا که اکثر اعضای آن را شاگردان من تشکیل ميدادند بشوم، اما من برای اینکه وزنه نیروهای ملی و حکومت بازرگان و… را به طرف امام سنگین کنم، این را پذیرفتم و بعد هم وقتی که شهید محمد منتظری را گفتند که فعالیتهایی ميکند و اخراجش کنید، من هم رأی موافق دادم. گفتم که نه اینکه ایشان را لایق اینجا ندانم، ایشان لایق اینجا هست اما ميخواهم آزاد شود تا با آن مبارزاتی که به تنهایی یک تنه در خارج از کشور در آن شرایط انجام ميداد، در اینجا این کار را انجام دهد و ابتدا خیلی هم از من دلخور شد اما با من روابطش را حفظ کرد و من هم تا آخر عمر او را مثل برادر عزیز خودم ميدانستم.
گفتم من برای هیچ حکمی خدمت امام نمی روم/ امام همانجا حکم مرا بدهند
همین جامعه مدرسین مرا برای سمت دادستانی کل کشور برگزیدند. پیشقدم هم آیت الله محمدی گیلانی بودند و همچنین آیت الله آذری قمی که از فقهای بزرگ قم بودند و در رأس جامعه مدرسین قرار داشتند که این دو فرد دو رکن دادگاه انقلاب در زندان قصر بودند. به من گفتند که دادستان کل کشور یک قاضی کت و شلواری است، میخواهیم این شخص را برکنار کنیم- آن زمان دولت بازرگان روی کار بود- گفتند ما و جامعه مدرسین هم شما را پسندیده ایم، آقای منتظری و تمام جامعه مدرسین خیلی استقبال کرده و گفته اند که شما باید دادستان کل کشور بشوید و به امام(ره) گفتیم، امام تعریف عجیبی از شما کردند.
گفتند که شما را انتخاب کرده‌ایم برای دادستانی، شما بیایید به قم برویم و در جامعه مدرسین و خدمت امام برسیم که حکم بدهند. گفتم نه! من برای گرفتن هیچ حکمی از اینجا بلند نمیشوم بروم خدمت امام. امام مرا مي‌شناسند و احتیاجی نیست که من بروم، امام همانجا حکم بدهند من اینجا این کار را عهده دار مي‌شوم.
هر چه اصرار کردند نرفتم. بعد گفتند که جامعه مدرسین بالاخره تعدادی از بزرگان هستند و شما تشریف بیاورید خدمت اینها؛ فکری کردم و گفتم خب! آنها باید به احترامشان بروم، چون آنها مثل امام من را نمیشناسند. آنجا که به خدمتشان رفتم، فکر کردم ميخواهند از من سؤال حقوقی بپرسند، چون من کتاب حقوق بین المللی اسلام را در مقایسه با تمام حقوقدانان فرانسه و ایتالیا و انگلیس و امریکا نوشته بودم. البته واقعاً هم من در حقوق کیفری وارد نبودم، چون اصلاً دانشکده حقوق نرفته بودم، دیدم که نه! از من تعریف کردند و گفتند مبارک است و برویم خدمت امام.
اگر کناره گیری نمی کردم رای عظیم می آوردم 
– اگر کناره گیری ( از نامزدی انتخابات ریاست جمهوری) نمی کردید، رأی مي‌آوردید؟
* بله، رأی عظیم!
– به چه علت؟
* برای اینکه وقتی من کنار رفتم 80 – 70 درصدش به کاندیدای حزب جمهوری رأی ندادند. از بس عصبانی شدند!
به شهید رجایی گفتم خودت ضدآخوند و مقلد آیت الله میلانی بودی!
وقتی که تلفنی با او {شهید رجایی} صحبت کردم و جواب دادم، گفت حالا یک نفر را {به عنوان وزیر امور خارجه} معرفی کنید. من آقایی به نام مهدی نواب که همکار شهید بهشتی بود و ایشان خیلی از او تعریف مي کردند را معرفی کردم. وقتی شهید بهشتی در هامبورگ و مرکز اسلامی بوده اند، آنجا وی را پسندیده بودند. وقتی که شورای حزب من را کاندیدا کرد، من باید از خانه به مجلس ميرفتم، احترام کردم شهید بهشتی را که خودش شورای حزب را جمع کرده بود برای انتخاب کاندیداتوری من، گفتم احترام کنم و مستقیم به حزب نروم، با ماشین و محافظینم در خانه شهید بهشتی رفتم و همراه شهید بهشتی و با ماشین ایشان به طرف حزب رفتیم که تمام مسئولان حزب آنجا جمع بودند. در راه گفت شما برای نخست وزیری چه کسی را مد نظر دارید؟ گفتم من به کسی فکر نکرده ام. ایشان گفت این مهدی نواب خیلی خوب است. گفتم خب من هم با او آشنایی دارم، گفت شما او را از کجا ميشناسید؟ این نهضت آزادی و اینهاست. گفتم باشد ولی این آدم باکفایتی است. این هم در راه شهید بهشتی به من گفته بود و یادم بود. به آقای رجایی گفتم ماجرا این است، من تصور خیلی مبهمی از او داشتم و آقای بهشتی این را گفت، بنابر این من این فرد را برایتان ميفرستم. گفت باشه بفرستیدش؛ بعد از مدتی زنگ زد، گفتم چه شد، گفت نه! این یک مقداری ضد آخوند است. گفتم شما که خودت ضد آخوندتر بودی، من شما را آوردم، شما مقلد آقای میلانی مشهد بودید. من شما را از نهضت آزادی جدا کردم. شما چه از او دیدید که این طور ميگویید؟ گفت نه! این را نپسندیدم. گفتم چکار کنیم؟
امام هرکاری کرد در راستای جزوه 20 صفحه ای من بود 
این کتابها را که ميبینید، 4 جلد آن است. یکی دیگر زیر چاپ است با عنوان «پیدایش انقلاب57» در صفحه اولش نوشته است این نه تاریخ بلکه فلسفه تاریخ است و به این پرسش فلسفی پاسخ ميگوید که این انقلاب چرا هست به جای اینکه نباشد. یعنی چرا این انقلاب 100 یا 200 سال پیش اتفاق نیفتاد، یا چرا 100 سال بعد اتفاق نیفتاد؟ چرا در پاکستان و اندونزی اتفاق نیفتاد؟ چرا در مصر و اطراف الازهر با آن عظمتش به وجود نیامد و در ایران به وجود آمد؟ به خاطر اینکه یک ادبیاتی پیدا شد که تولیدکنندگان این ادبیات معلوم اند، اشخاصی از تعداد انگشتان دو دست بالاتر نیستند، این ادبیات را آوردند و آن انقلاب رخ داد. امام برای اولین بار افشا کردند، نه به آقای خامنه‌ای که اینقدر به من نزدیک بودند، نه به ایشان و نه به احدی دیگر نگفتم، تا اینکه بمیرم.
یک جزوه 20 صفحه ای منتشر کردم تسلط بر قوه مجریه، نه بر مقننه! یعنی اینکه مجلس را در دست بگیریم شاه باشد، نه اینکه شاه باشد و فرمانده کل قوا باشد، نه! مجلس و دستگاه قضا را هم گرفتیم، قوه مجریه و فرمانده کل قوا از شاه باید به امام خمینی (ره) منتقل بشود؛ آن وقت پیروزی است. از بهمن و اسفند 1356 این جزوه 20 صفحه ای را منتشر کردم، هر کاری امام کرد، هر تصمیمی گرفت و هر سخنی گفت در همین راستا بود تا روز آخر؛ آخرش هم گفت که شاه پیغام فرستاده که من همین شاه باشم هیچ کاره، یعنی شما بیا فرماندهی کل قوا را هم بگیر ولی اسم من باشد، گفت آن هم حاضر نیستم. برای اینکه مطابق این عمل کرد. ماه به ماه، هفته به هفته بلکه چند روز به چند روز سخنان امام را که منطبق با همین 20 صفحه ای است را در چاپخانه الفتح که الان دو سه نسخه از آن بیشتر وجود ندارد. بعد از انقلاب هم بارها تجدید چاپ شد.
امام موسی صدر نگذاشت شهید چمران پیش امام خمینی برود
خود آقای صدر اشتباهش این بود که سالها ميرفت با امیر قطر، امیر کویت، امیر عربستان و تمام اینها ارتباط داشت که پول جمع کند و شیعه را آنجا تقویت کند و آن نیروهای مسلح را پیش ببرد. بعد از اینکه امام راحل گفته بودند هر آخوندی که با شاه ملاقات کند عمامه اش را بردارید، ایشان با شاه ملاقات کرده بود. وضعی این گونه داشت و به خیال خودش فکر ميکرد که این کار را باید پیش ببرد. آراي خاصی هم داشت که هیچ یک از علمايي که در خود شورا شیعه هستند موافق نبودند. مثلاً در قانون اساسی نیست که رئيس جمهوري بتواند از طایفه مسیحیت بشود. رسماً در پاریس و بیروت اعلام کرد که مثلاً در قانون اساسی بیاید که یک مسیحی رئيس جمهوري بشود. والا سران آنها از 70 سال، 100 سال پیش توافق کرده بودند، این مسأله را گفت، شیوخی را که خودش آورده بود در شورای شیعه ميگفتند ما این کار را نمیکنیم. رهبر و نخست وزیر برجسته اهل سنت ميگفت دست ما را اگر قطع کنند چنین چیزی را امضا نمیکنم! مواضعی این گونه داشت.
این تصوری را که از آقای صدر درست کرده اند، این گونه نیست. چندین سخنرانی داشت، از جمله در چهلم دکتر شریعتی گفته بود که باید در هر یکشنبه ای یک عالم شیعه برود در کلیسای مسیحیان مارونی یا غیرمارونی آنجا سخنرانی کند و در هر نماز جمعه شیعه یک نفر از کشیش ها بیاید خطبه جمعه را بخواند و علمای متبحری که تا الان بودند و جزو حزب الله و مراجع آنجا همه گفتند این کفر و خلاف و… است. حالا این تصوری که قذافی اینها را کشت و نفله کرد؛ این را هم بدانید که تمام این مسائل که خود لیبی که قدرتی است در اینجا این کار را انجام داده است. رفتاری که {امام موسی صدر} با امام خمینی داشت، یک نامه به امام ننوشته بود، یک بار به آنجا نرفته بود، شهید دکتر چمران را یک بار نگذاشته بود برود، خود دکتر شهید چمران چند سال نه نامه ای به امام نوشته بود و نه چیز دیگر و ميگفت مرجعیت متعلق باید مال آقای صدر باشد نه مال آقای خمینی، این مواضع دکتر چمران است که از دستیاران امام موسی صدر بود. شما ببینید که فاصله این دو نفر با من چقدر بوده است و با امام خمینی! مع ذلک وقتی که من دیدم اینها رفته‌اند.

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: