شنبه 08 آگوست 15 | 13:19
پاکستان یا طالبان چه کسی مسئول شهادت دیپلمات‌ها و خبرنگار ایرانی است؟

سرکنسولگری تعطیل شود مردم می‌ترسند

روز‎های قبل از سقوط مرتب این بحث میان بچه‎‎ها بود که اگر طالبان شهر را بگیرند، چنانچه آن‎‎ها کاری با ما نداشته باشند، پاکستانی‎‎ها ما را راحت نمی‎گذارند. اول به‎خاطر بلایی که بر سر دیپلمات‎های‎شان در جنگ قبلی آمده بود و شرحش رفت. دوم به سبب آن‎که ایران را مهم‎ترین حامی مخالفان طالبان می‎دانستند و در صدد بودند به نوعی تهران را ادب کنند و دلیل سوم این‎که آن‎ها به غلط یا درست احساس می‎کردند بدنه سران طالبان از تجربه ارتباط با ایران خشنود است.


محمود صارمی اولین خبرنگار شهید نیست، ده‌ها خبرنگار و روزنامه‌نگار در جبهه های نور علیه ظلمت به شهادت رسیده‌اند، حتا در میان شهدای هفت تیر نیز اهالی رسانه حضور داشته‌اند‌. صارمی تنها خبرنگار شهید خارج از مرزها نیست و پیش از او خبرنگار جهان وطنی چون محمدحسین نواب در هنگام جنگ بوسنی به شهادت رسید. بعد از صارمی نیز همکاران دیگری در حین انجام وظیفه خود ردای شهادت به تن کرده‌اند عده به یک باره در فاجعه سقوط سی ۱۳۰ جامعه خبری را عزادار کردند و این اخری‌ها هم چون هادی باغبانی‌ها در خبر رسانی از رزم شیربچه های مدافع حرم عقیله بنی هاشم به شهادت رسید.
​اما به هر روی روز خبرنگار به احترام مظلومیت صارمی و دیپلمات‌های شهیدمان روز خبرنگار نامیده است شده است. به همین مناسبت به بازخوانی آنچه به شهادت صارمی منجر شد می‌پردازیم.

پاکستان متهم اصلی است یا طالبان

محمدحسین جعفریان ​ که به عنوان وابسته فرهنگی سفارت ایران در افغانستان فعالیت میکرد​ درباره روزگاری که منجر به شهادت دیپلمات‌های کشورمان در مزار شریف اینگونه روایت می‌کند:

چون کابل را طالبان تصرف کردند، آقای برهان‎الدین ربانی که هنوز رییس‎جمهوری قانونی شناخته می‎شد، ‎ شهر مزارشریف را پایتخت موقت اعلام کرد و اغلب سفارتخانه‎‎ها در افغانستان یا به‎طور کامل تعطیل و برچیده شدند و یا آن اندک موارد باقی‎مانده، به این شهر اسباب‎کشی کردند. مزارشریف در شمال افغانستان و در مجاورت با مرز ازبکستان است. طالبان اغلب از قومیت پشتون‎‎ها بودند. این قوم بیشتر فراوانی‎اش در استان‎‎های جنوبی و به‎ویژه مناطق هم مرز با پاکستان است. در پاکستان نیز ده‎‎ها میلیون پشتون زندگی می‎کنند. در مناطق شمالی افغانستان اکثریت با قومیت‎‎های تاجیک و ازبک است. به همین دلیل این مناطق به‎سادگی استان‎‎های جنوبی فتح نشدند و مقابل هجوم طالبان مقاومت کردند. مزارشریف سومین شهر بزرگ افغانستان پس از کابل و هرات و مهم‎ترین شهر این کشور در مناطق شمالی است. ناگفته نماند که در همان حملات رعدآسای آغازین، طالبان یک‎بار موفق به فتح این شهر شدند اما بیش از ۴۸ ساعت در آن‎جا دوام نیاوردند. مردم با رهبری یک ژنرال ازبک به‎نام «عبدالملک» علیه آن‎‎ها شوریدند. این قیام فراگیر و خونین بیش از ده‎هزار کشته و مجروح و اسیر روی دست طالبان گذاشت. آن‎‎ها کینه بدی از مردم این شهر به‎ دل گرفته و به‎طور گسترد‎ه‎ای عقب‎نشینی کردند. اما در سه سال بعد دوباره آمدند و چه آمدنی!
در حمله اول طالبان که شرحش رفت، مردم که طالبان را ساخته پاکستانی‎‎ها می‎دانستند، پس از دفع و بیرون کردن طالبان از شهر، به کنسولگری پاکستان در مزارشریف حمله کردند. چند نفر را کشتند و سرکنسول را برهنه کرده و… خلاصه در انظار عمومی طرف را بی‎حیثیت کردند. پاکستانی‎‎ها امیدوار بودند با دخالت یکی از نمایندگی‎‎های خارجی بتوانند به دیپلمات‎های‎شان پناه بدهند و آنان را از چنگ مردم و مردان مسلحی که تا سرحد مرگ از آنان عصبانی بودند، ر‎هایی بخشند که چنین نشد و این کینه شتری به دل آن‎‎ها نیز ماند.

روز‎های قبل از سقوط مرتب این بحث میان بچه‎‎ها بود که اگر طالبان شهر را بگیرند، چنانچه آن‎‎ها کاری با ما نداشته باشند، پاکستانی‎‎ها ما را راحت نمی‎گذارند. اول به‎خاطر بلایی که بر سر دیپلمات‎های‎شان در جنگ قبلی آمده بود و شرحش رفت. دوم به سبب آن‎که ایران را مهم‎ترین حامی مخالفان طالبان می‎دانستند و در صدد بودند به نوعی تهران را ادب کنند و دلیل سوم این‎که آن‎ها به غلط یا درست احساس می‎کردند بدنه سران طالبان از تجربه ارتباط با ایران خشنود است. آن‎‎ها – طالبان- به ما اجازه داده بودند در شهر جلال آباد در پنجاه کیلومتری کابل و در منطقه تحت کنترل آن‎‎ها کنسولگری داشته باشیم. اسلام‎آباد بیم آن را داشت که این گروهک خودساخته آن‎‎ها که وقت و پول زیادی صرفش شده بود، ‎ ناگهان به ایران متمایل شده و از کنترل مطلق آن‎‎ها خارج شود.

سابقه مواجه طالبان با دیپلمات‌های ایرانی در کابل و هرات
یکی از مسائلی که در سال‌های اخیر توسط خانواده شهدا بسیار مورد سوال بوده است تاکید مقامات دولتی مسئول و وزیر خارجه وقت – کمال خرازی- مبنی بر عدم خروج نیروها از محل کنسولگری بوده است محمدرضا  فرقانی که سال ۷۷ به عنوان نمایندگی وزارت خارجه در مشهد مسئول امور افغانستان بوده است در مصاحبه با ویژه نامه رمز عبور می‌گوید: «

در قبل از حمله طالبان به كنسولگري ايران در مزار شريف ما دو تجربه مواجهه با طالبان را بدون بروز هيچ‌گونه مشكلي برطرف كرده بوديم. در اولين بار بعد از سقوط كابل طالبان هيچ كاري با سفراي ما نداشتند و حتي امكانات لازم را براي ​​خروج سفرا از كابل در اختيار ما قرار داده بودند. در تجربه دوم ما در كنسولگري ايران در هرات هم هيچ گونه مشكلي از سوي طالبان شامل كارداران كنسولگري نشد و حتي بعد از تصرف هرات توسط طالبان كنسولگري هرات تعطيل نشد و خدمات كنسولي خود را ارائه مي‌داد، لذا با دو تجربه‌اي كه طالبان تا قبل از حمله به كنسولگري ايران در مزار شريف انجام داده بودند تصميمي براي تخليه كنسولگري ايران در مزار شريف از سوي وزارت خارجه اتخاذ نشد.

​»
​همسر شهید صارمی سال گذشته در مصاحبه با روزنامه شرق در توصیف آن روز گفت: ««محمود به تازگی از افغانستان برگشته بود و آپاندیسش را جراحی کرده و در حال گذراندن دوران نقاهت بود که یک شب آقای بروجردی با منزل ما تماس می‌گیرد و به همسرم می‌گوید که باید به افغانستان برگردد. همسر من درحالی‌که بیمار بود و کسالت داشت، ۱۴مرداد تهران را به قصد مشهد ترک کرد و از مشهد عازم افغانستان شد. شخص آقای بروجردی او را راهی افغانستان در حال جنگ کرد و به‌خوبی از خطرات آگاهی داشت.»
حسین دهباشی خبرنگار و مستندسار که هنگام بازگشت از افغانستان صارمی را در فرودگاه می‌بیند جز آخرین کسانی است که در ایران با صارمی برخورد داشته است در گوگل پلاس خود آن دیدار را اینگونه روایت می‌کند:
«ایلیوشین غول پیکر سپاه که آن روز ها آرام و قرار نداشت و از ایران پُر می رفت و از افغانستان خالی بر می گشت،می ایستد و تو – که هنوز عمرت به دنیا باقی بود- می خواهی پیاده شوی و رفیق ات- آخرین کسی که عفریت مرگ در انتظارش است – می خواهد سوار شود
همانجا-در میان غرش کر کنندهء موتور ها- دست اش را می گیری و می گویی توکه هنوز تب داری!، دو سه هفته نیست از زیر تیغ جراحی جان به در برده ای ، کجا می روی محمود جان؟… با خستگی اعتنایی نمی کند می خواهد با دست کنارت بزند و بالا برود، نمی گذاری… کم کم صدایتان بلند و بلند تر می شود، عصبانی می شوید، به هم فحش می دهید،… تو می گویی، می خواهی چه غلطی بکنی با این تن رنجور، خبرنگار زوار در رفته، همه دارند نیروهایشان را عقب می کشند، رئیس احمق تو حمام خون را نمی بیند؟ الیور استون شده ای برای ما توی این هیر و ویر؟… و او سرت داد می کشد که – رئیس ایرنا- پیغام داده که اگر تا همین امروز بر نگردی، کاغذ ماموریت ات را پاره می کنم و یکی دیگر را می فرستم جایت ،…»
مهاجمان از پاکستان کسب تکلیف کردند
محمدحسین جعفریان که در این سال‌ها پیگیری ماجرای فاجعه ۱۷ مرداد مزارشریف بوده است و مستندی را در این رابطه ساخته ان روز را اینگونه روایت می‌کند:

«صبح هفدهم مردادماه پیش از آن‎که طالبان به‎طور کامل وارد شهر شوند، یک دسته از مردان مسلح به در کنسولگری یا همان سفارت موقت ما می‎آیند. این خاطره را تنها بازمانده آن فاجعه که به‎نحو معجزه‎آسایی نجات یافت نقل می‎کند؛ کارمند دبیرخانه سفارت آقای «الله‎مدد شاهسون». این گروه ده – دوازده نفری مسلح وارد ساختمان شده، بچه‎‎ها را در یک اتاق در زیرزمین محبوس کرده و با اشاره به تلفنی که در آن اتاق بوده، فرمانده آن‎‎ها می‎پرسد: «از این تلفن می‎شود به پاکستان هم زنگ زد؟»

و هنگامی که پاسخ مثبت بچه‎‎ها را می‎شنود، سراغ خط دیگرش را می‎گیرد که در اتاق طبقه بالا بوده است. به گفته آقای شاهسون این فرد برای تلفن زدن به آن اتاق می‎رود. ایشان می‎گوید نمی‎دانم چند دقیقه گذشت که همان مرد که فارسی را هم به لهجه پاکستانی‎‎ها حرف می‎زد، همراه چند مسلح دیگر برگشت و بدون مقدمه و بهصورت ناگهانی شروع به تیراندازی به‎سمت بچه‎‎ها کردند.

این‎جا شش تن از بچه‎‎ها از جمله سردار شهید محمدناصر ناصری در دم شهید می‎شوند. آقای شاهسون می‎گوید: «من تیر به پایم خورده و زیر جسد بچه‎‎ها مانده بودم. بلند شدم و صدای پای مهاجمان را شنیدم که به‎سرعت از ساختمان خارج می‎شدند. شهید نوروزی هنوز زنده بود و ناله می‎کرد: «شاهسون سوختم! خلاصم کن!»

شهید نوری کارمند بخش کنسولی سفارت هم تیر‎هایی به پا و شکمش خورده اما هنوز زنده بود و تقاضای کمک می‎کرد. بقیه همه درجا شهید شده بودند.» ایشان نقل می‎کند: «از رفتن مهاجمان که مطمئن شدم بیرون آمدم. عد‎ه‎ای از مردم و نیرو‎های مسلح ضد‎طالبان از کوچه کنار کنسولگری در حال فرار بودند. من هم آمدم با آن‎‎ها همراه شوم که از حسینیه کنار کنسولگری، کسی صدایم کرد. او یک همکار افغان ما و راننده بچه‎‎ها بود. در حسینیه را باز کرد و رفتم داخل. هرچه اصرار کردم حاضر نشد همراهم بیاید تا شاید بتوانیم شهید نوری را که ممکن بود هنوز زنده باشد بیاوریم. حدود چهل دقیقه بعد درحالی‎که از پنجره حسینیه که مشرف به ساختمان کنسولگری بود مرتب مراقب اوضاع بودم، تازه طالبان به آن‎جا رسیدند و یکی از فرماندهان ارشد آنان که بعد‎ها معلوم شد «عبدالمنان نیازی» بوده است، با نیروهایش داخل ساختمان شد.»

طالبان بعد‎ها و به کرات و با اصرار دخالت در این فاجعه را تکذیب کردند. بیچاره‎‎ها درست هم می‎گفتند. وقتی مولوی عبدالمنان نیازی به کنسولگری ما می‎رسد، با جسد بی‎جان ۹ تن از بچه‎‎های ما روبه‎رو شده است! اما چه‎کسی بچه‎‎های ما را و چرا این چنین وحشیانه قتل‎عام کرد؟ بعد‎ها سرنخ‎‎هایی به دست ما آمد که همه راه‎‎ها را به اسلام‎آباد می‎رساند»

جعفریان در ادامه گزارش مفصل خود که به مصاحبه‌هایی که برای مستندی که در این باره ساخته است اشاره می‌کند و می‌نویسد : «نگارنده مستند مفصلی در این‎باره ساخت،بسیار کسانی را دید و به خود آن ساختمان در مزارشریف رفت و الله‎مدد شاهسون را نیز با خود برد تا به دقت صحنه بازسازی شود. ما حتی با «وحیدالله مژده» از سران سابق طالبان مصاحبه کردیم و او هم به‎شدت دخالت طالبان را تکذیب می‎کرد. منطقی هم می‎گفت؛ اجساد دیپلمات‎‎ها به چه‎کار می‎آمدند؟ می‎شد از آن‎‎ها بازجویی کرد و اطلاعات مهمی به دست آورد؟ می‎شد به‎عنوان گروگان از آن‎‎ها برای فشار آوردن به ایران بهره برد؟ اگر هدف گوشمالی ایران بود، می‎شد در یک درگیری ساختگی دو سه نفر را زخمی کرده یا به شهادت برسانند. آخر کدام عقل سلیم و با چه عایدی و نفعی در طالبان ممکن است رأی به قتل‎عام دیپلمات‎‎ها بدهد؟» او به مصاحبه‌ها و گفتگوهایش با علاالدین بروجردی اشاره میکند و می‌نویسد: «من چند بار از آقای بروجردی که در آن سا‎ل‎‎ها مدت زیادی معاون آسیا و اقیانوسیه وزیرخارجه و در هنگام این فاجعه نیز نماینده ویژه رییس‎جمهوری در امور افغانستان بودند با تأکید پرسیدم پس شما واقعا نقشی نداشتید؟ پس چه‎کسی و با چه دلیلی دستور به ماندن بچه‎‎های ما داد؟ و ایشان تأکید کرد که (نقل به مضمون) امیدوارم آقای خرازی شجاعت این را داشته باشد و بیاید به مردم بگوید که ساعت ۲ شب به من زنگ زدند. گفتند چرا سفیر و چند نفر از مزارشریف به ایران آمده‎‎اند؟ مگر خونه خاله است که بیایند. بچه‎‎ها آن‎جا می‎مانند؛ آن‎هایی که آمده‎اند هم برگردند افغانستان سر کارشان! آقای بروجردی می‎گوید من چند بار گفتم: «آن‎جا خانه خاله نیست آقای وزیر! ولی افغانستان است و خطراتی دارد و جنگ شدید است و… اما ایشان دستور صریح داد کسی برنمی‎گردد؛ آن‎‎ها که آمده‎‎اند هم باید برگردند به مزارشریف. استدلالشان هم این بود که ما با وزیر خارجه پاکستان هماهنگ کردیم. آن‎‎ها به ما قول داده‎اند که جان دیپلمات‎‎های ما در صورت سقوط شهر به دست طالبان حفظ خواهد شد!»

شما را به خدا هنر دیپلماسی را ببینید! هنری که از قاتل برای مقتول امان‎نامه می‎گیرد.»

سرکنسولگری تعطیل شود مردم می‌ترسند

با تمام آنچه گفته شد از ایثار و مردانگی شهدای دیپلمات کشورمان نمی‌توان گذشت. «محسن پاك آيين» سفير  وقت جمهوري اسلامي ايران در ازبكستان همسايه شمالي افغانستان و هم مرز با مزار شريف بود. آخرین گفتگویش با سرکنسول شهید ایران در مزار شریف ناصر ریگی را و پیشنهاد به خروج از مزار شریف اینگونه روایت می‌کند:

«آقاي ريگي گفت نه ما بايد اينجا بمانيم چون اگر سركنسولگري تعطيل شود مردم مي ترسند و از مقاومت دست مي كشند. صحبت هاي آقاي ريگي كه نشانه اي از ايمان و ايثار داشت،حاكي از اين بود كه وي و همكارانش،مصمم به حضور در كنسولگري و انجام وظايف خود هستند.»

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: