پنج شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
یکشنبه ۲۵ مرداد ۹۴ | ۱۴:۵۴

شعر؛ «علمداری» یا «گیشه»؟

احمد بابایی

بابایی در نوشته‌ای تحلیل بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار امسال شاعران با ایشان را در منظومه‌ای تمثیلی از روزگار و شرح مصداقی جنگ دامنه دار بین حق و باطل، عرضه کرده است.


احمد بابایی احمد بابایی – شناخت ولایت، کلید خانه ی «رندی» است. رندان ولایت به برکت نطفه و لقمه ی حلال، به تمام عالم و آدم از دریچه نسبتشان با «ولیّ خدا» نگاه می کنند و این تفاوت رندان تشنه لب با همه عالم و آدم است. برای شاعران انقلابی و دینی، دیدار چند ساعته شبِ نیمه ی ماه مبارک رمضان با «حضرت آقا روحی فداه» در حکم یک نورانیت آرامبخش است که با هیچ اتفاقی قابل قیاس نیست…

***

شنیده ایم که عذاب رندان، تشنه لبی نیست؛ قحطی «ولی شناسان» است… تحلیل بیانات حضرت آقا در دیدار امسال شاعران با ایشان را در منظومه ای تمثیلی از روزگار مان و شرح مصداقی جنگ دامنه دار بین حق و باطل، عرضه خواهم کرد…

حتما شما هم مثل بنده دیده و شنیده اید که گهگاه، بعضی از فصلی های بازار ادبیات، تمام حیثیت خود را به بازار روشنفکران کوفه می برند و آبرو را بیت بیت به حراج می گذارند. عرض کردم «تمام حیثیت» و شما بخوانید «آنچه از آبروی امام و شهدا و انقلاب به هنرمندان ارث رسیده است…»

از «بازار روشنفکران کوفه» نام بردم و غرضم ابراز بیزاری از شترچرانانِ تغییر شغل داده و مفتی شده است.

اینکه بنده از رونق بازار کوفه 61 هجری بیزارم (فی الحال) مهم نیست؛ «مهم»، تبِ تجارتی است که سرشکستگان و ورشکستگان لاف زن را به گاف دادن های گهگاه، می کشاند و خبر تلخش را کلاغ های تکفیری شام، قال قال می‌کنند!

ظاهراً رونق بازارهای کوفه (و یا بازار کوفه ها!) همواره، مستلزم کشته شدن حسین علیه السلام است! از رونق بازارکوفه، بیزارم وقتی بوی خرید و فروش خون شهدا را می دهد… اگر به رونق بازار کوفه کمک نمی کرد، بدون شک به گاف های فصلی های سرشکسته و ورشکسته می پرداختم. می پندارم بهتر آن است به تبِ تجارت شنیع و آبروبری که در میان لاف زن ها شایع شده است اشاره کنم.

برای عده ای، هنر و ادبیات و شعر و قلمکاری، «علمداری» است و برای گروهی دیگر، «گیشه» است. دینِ گیشه دارانِ هنر و ادبیات، «شک و تردید» است. اگر دمِ صبح، یکی از آنان را دیدی که در میدانِ «انقلاب»، سنگ دین را به سینه می کوبد، تعجب نکن که سرِ شب، در میدانِ «آزادی» اعلان جشن عمومی کند برای ورودِ «اُسرای کربلا»… این «گیشه»داران، اهل بیتوته در کاروانسراهای بین راهی اند. اصولاً عمر آنان در تردّد و تردید می گذرد. از شک به شک! اگر آنان را در جایی دیدی، آنجا بودنشان را نوعی شک به جاهای دیگر بدان!! آری، اینها گیشه داران هنر و ادبیات هستند و دین آنها «شک» است.

تا اینجا کار را می شود تحمل کرد؛ «گره»، زمانی «کور» می شود و مشکل از آنجا شروع می شود که گیشه داران هنر و ادبیات، خویش را صاحب اجتهادِ «پویا»! و خلاقیت بدانند و بالتبع، برای ترویج و تبلیغ دینِ خویش، احساس مسئولیت و بعثت متوهمانه و رسالت مُختالانه کننند. از زبان مُفتی اعظم سقیفه ی روشنفکران در پسِ پرده ی انکارِ وحی، به لهجه های مختلف شنیده یم که «نبوت، تجربه ای باطنی همچون شعر است»! از چشم هرزه خوار آنها می خوانیم که برای روشنفکری خویش، رسالت قائلند! این نبوت دروغین نیز وحی لازم دارد و شیطان، به قلب گیشه داران فصلی، وحی می کند و دائما در طواف دل ِ آنان است و … عرض کردیم که «دینِ» آنها «شک» است…

تصور کنید: خُردی خُردک طبعی یافته و زردک و سرخکی به هم بافته و به سیصد و ده حیله، از شیطان، آبستن شده و ویار خلاقیت و خیال، دچار روشنفکری اش کرده و برای خود یک پا خولی و حرمله شده است.

تصور کنید که روشنفکر مورد نظر، با همه این تاریکی های پنهان، هنوز خود را در مسیر حق (و چه بسا، «معیارِ» حق!) می داند!! بعید نیست که «مخاطبانِ او» نیز هنوز «او» را در مسیر حق (و چه بسا، «معیارِ» حق!) بدانند! قطعاً پوسته ی نازکی از شعائر مورد پسند این نوروشنفکر، لعاب نفاق او می شود، بعید نیست «مخاطبان او»، «او» را به خاطر همین نفاق می پسندند. همه ی آنچه تا حال عرض کردم و خواندید را –بی زحمت- تصور کنید! درست، همین لحظه، «لحظه» تاریخی هنرمند است!

درست همین لحظه، که هنرمند باور کرده است و یقین دارد که خورشید به اراده ی او از شرق به غرب در حرکت است و درست همین لحظه ای، که هنرمند ایمان دارد که می تواند دستی از آستین هنر خویش برون آرد و مسیر خورشید را از غرب به شرق تغییر دهد، هنرمند مُختال و فخور، می پندارد به رگ و ریشه ی قوانین عالَم، عالِم است و می پندارد حاکم است بر حکمت زشت و زیبای عالم… درست، همین لحظه، لحظه تاریخیِ «هنرمند» است؛ لحظه ی تاریخیِ «انتخاب»؛ بین دوراهی مانده  و باید بین خود و خدا، «یکی» را برگزیند: «یا»  نفسِ  خود رادر پای حق، ذبح می کند و خلاص…! «یا» حق را به کینه در پای نفس، تشنه و تنها و غریب، ذبح می کند…

***

پدر پیرِ شهیدان می دانست… خوب می‌دانست که «شهادت، هنرِ مردان خداست.»

در دیدار سالانه شاعران با رهبری بزرگوار و محبوب، اتفاقات نادر و حیرت آوری می افتد. شما در یک مواجهه مستقیم به نبوغ اعجاب بر انگیز و سرعت انتقال فوق العاده و طراوت ذهنی و نشاط روحی و نکته سنجی های «ولیّ خدا» پی می بری… او در عین دلمشغولی های فراوانش از پیر و جوان به فراخور کوچکی و بزرگی خودشان، دلبری می کند…

سال هاست که دو نوع از دیدارهای حضرت آقا مورد توجه ویژه است؛ «دیدار سالانه شاعران» و «دیدار با خانواده شهدا» …

تلفیق نوع محبت های حضرت آقا در این دو دیدار (شاعران و خانواده شهدا) نشانه ای است از این حقیقت که افق جهان بینی ایشان با «امام راحل» مو نمی زند؛ شهادت، بالاترین هنرهاست. شاعران اگر حسینی اند باید هنرشان را همچون سربازی به لشکر زینبی های عالم برسانند و ثبت نام کنند. یعنی ما تحت تربیت «ولیّ خدا» همه عالم را با حسین علیه السلام می سنجیم. با حسین و زینب علیهماسلام…

گیشه داران هنر و ادبیات دو گونه اند: «یا» در اوجِ خلاقیت «یا» بی بهره از خلاقیت!

این قافله اگر به قللِ سرکشیده ی هنر و خلاقیت و خیال و وهم برسند «نمرود» و «فرعونِ» لاقیدی هستند که مهارشان به دستِ «پشه» ای  یا به پای «موج رودخانه»ای است! و اگر این گیشه داران در هنر و خلاقیت و خیال و وهم لنگ بزنند، «برادرِ» حاتمِ طایی هستند که نمی شود بدون «ایزی لایف» تصورشان کرد!

این نوروشنفکرانِ فصلی، گاهی در رمان و خطابه و کلام و شعر و رجز و .. گاهی در سیاست و جامعه شناسی و فلسفه و عرفان تئوریک و روانشناسی و گاه در سینما و نمایش و هنرهای تجسمی و …. موسیقی و … غالباً دچار نوعی نکبتِ اشتراکی و نوعی سرطان بدخیم و شوم اخلاقی هستند به نام «تکبّر».

***

دقت کنیم:

محصولات و دستاورد های اینان الزاماً ظاهر غیردینی و یا ضدّدینی ندارد، بلکه بسیارند که عمری در ژانرِ دین کار کرده اند و بار کرده اند و خوار کرده اند و…!

گفتیم که طاعونِ نفرینیِ «تکبر»، نکبت مشترک همه گیشه داران ادبیات است؛ چه «انا ربکم الاعلی» بگویند و چه «چاهِ زمزم» را آلوده کنند. فرعون هیچگاه «موسی» نمی شود، همانسان که برادرِ حاتم، هرگز «حاتم» نخواهد شد.

خلاصه کلام آنکه گیشه داران هنر و ادبیات را (با هر میزان سهم از خلاقیت) به هیچ وجه نمی توان در مقام قیاس با «علمداران» قرار داد.

اگر از بیانات حضرت آقا به همین بسنده کنیم کافیست که شعر و هنر باید، باید، باید «علمدار امت واحده اسلامی» باشد ولاغیر!

مگر نه آن است که سخن خوب، به مثل نقره است و سکوت، طلاست!؟ مگر نه آن است که گفتگو، آئین درویشی نیست!؟ خبر پیچیده است (مثل بوی موی سوخته) که نوروشنفکران فصلی را دیده اند به سنت گیشه داری و ریشه سوزی، همه حیثیت (کم و زیاد) خود را (که مدیون انقلاب است نه زحمت خود) در بازار شترچرانان کوفه، تجارت می کنند ، نه تجارت که زیان می کنند! بساط حراجی را نگاه می کنی آنچه زیاد است گاف است و لاف است و اضافه است و خرافه است و…!

فتنه بازاری است این کوفه روشنفکران!!

دلم می خواهد از تبِ تجارت شنیع و آبرو بری صحبت کنم که متاسفانه در جمع لاف زن ها شایع شده است… تا جایی که باعث شده کلاغ های سیاه روی صهیونیستی برایشان قیل و قال راه بیاندازند!

استیلای توهم و تخیل بر عقل خاضع و خاشع، عامل اصلی خروج هنرمند از زیّ عبودیت است. هنرمند متکبر می پندارد، مُجاز است تا قدم به هر محدوده ای بگذارد و هر خط قرمزی را بشکند و به هرچه خواست کنایه و تعریض کند و حاشیه بزند و نقد کند و گهگاه حتی به سخره بگیرد و ریشخند کند و… هنرمند مُختال می پندارد که به پشتوانه ی فضل عاریه و هنر مقتبسِ خویش، نفَس کشی نیست تا «اِن قُلت» پیشکش کند به یاوه سرایی های مغرورانه.

***

اما باید دانست: تا آنجا که گناهِ تبر زدن به درخت دین، «گناه» است، امید عفو بخشایش وجود دارد، اما آنگاه که گناه، بدل به جنایت و خیانت و در یک کلام «عصیان» شد هم پرده ی ستاریت کنار می رود و هم راه برگشتی باقی نمی ماند.

می پرسی گناه کِی عصیان می شود وغیر قابل اغماض؟

عرض می کنم: آنجا که گناه، آتش زدن و خشکاندن ریشه های درخت باشد…

عاشورا و کربلا، حسین و زینب علیهماالسلام ریشه های درختی هستند به نام اسلام. درختی به نام محمد صلی الله علیه و اله و سلم که فرمود: «انا الشّجره…» که فرمود: «انا من حسین…»

شیطان می داند ساده تر و کارآمد تر از تبر زدن به درخت تنومند و بارور و پر سایه ی اسلام، خشکاندن و آتش زدن ریشه های درختی است به نام «محمد» صلی الله علیه و آله و سلم.

شیطان می داند (به علم و به تجربه می داند) نوروشنفکران سرشکسته و ورشکسته با نازل ترین دستمزد (حتی به وعده و به وعید!) حاضرند عمله ی شبانه روزیِ این عملیات ایذایی باشند.

شیطان به تجربه دیده است که در محرم سال61 هجری عده ای به دستمزد دو یا سه درهم و یا چند من خرمای معمولی (!) و عده‌ای به وعده ی گندم ری حاضر شدند کارهایی را انجام دهند که باورکردنی نیست!!

شیطان می داند تکبر گیشه داران هنر و ادبیات، منفذ وحی اوست.

او می داند در محرم، «حسینیت» و «یزیدیت» همگان فاش می گردد و بیرون می زند…

حسینیت اگر فاش گردد یعنی «علمداری» و اگر یزیدیت بیرون بزند یعنی «گیشه»…

بیچاره گیشه دارانی که  به وحی شیطانی دست به قلم می شوند و به دستمزدی نازل و یا به وعده ای و طمعی، حاضر می‌شوند به ریختن خون حسین و اشک زینب علیهما السلام! و می بینی که همین گیشه داران بیچاره، در صورت مهارت،  فرعون و در صورت ناشی گری، برادر حاتم طایی خواهند شد!

سوال بی جوابِ «نکیر و منکر» را حدس بزنید: مَن رَبّک؟ مَن نَبیک؟ من امامک؟…

غصه نمی خورم که چرا فلان نویسنده یا بهمان شاعر به ساحت مقدسات و باور مردم بی اعتنا یا بی ادب است. اصلاً غصه نمی خورم که فلانی، برادر حاتم طایی شده و روشنفکر بازی اش حال زمزم را به هم می زند و مانیفست های ژیگولی(!) می پراکند علیه هنر و ادبیات انقلابی و دینی و اصلاً داغ نمی کنم که دیگری مبعوث شده به آسیب شناسی و نقد و اعتراض و تمسخرو …!

اندوه و غصه، دراینجاست که گیشه داران سرشکسته و گنگلاس های ورشکسته و نوروشنفکران مُختال و فخور، دیواری کوتاه تر از انقلاب و دین نمی یابند و از سیلی روزگار و آه مادران شهدا نمی هراسند!!؟ سوالِ بی جواب نکیر و منکر را حدس بزنید: مَن امامُک؟

فرض کنید فلان شاعرک فصلی که عمری نماد بادسنجی های فرهنگی بوده و از قِبل بادها ارتزاق کرده است در مقابل این سوال بی جواب  چه خواهد گفت…!؟ فرض کنید ارتجالاً (!) چند رباعی برای نکیر و منکر می سراید و روشنفکرانه به آن دو فخر می‌فروشد و چه بسا قانون «ممنوعیت تفتیش عقاید» را یادآور می شود و صدای خاموش مردگان قدیمی گورستان های هنر و ادبیات را می شنود که با صدایی خاکی به حماقتش می خندند… بیچاره آن گیشه داری که نمی داند این روشنفکربازی های کفرآلود، جواب سوال نکیر و منکر نیست که برای بار آخر می پرسند: مَن امامُک؟

به کوری چشم علفهای هرزاندیش و قارچ‌های مسموم متفرعن، دفاع از درخت دین و ریشه های آن، به عهده ی نهادهای ذیربط و بی ربطِ دولتی و غیردولتی و به حقوق بگیران رسمی و ماشینی نیست و همین، به تنهایی جای شکر دارد. متاسفانه، اینها از بس که وقت فکر کردن ندارند، فرصت سرخاراندن ندارند!! سرسبزی درخت حق (درخت اسلام عزیز یا شجره طیبه محمد و آل محمد علیهم السلام) به واسطه ریشه های قوی و نامیراست. ریشه هایی به نام عاشورا و مهدویت.

***

فلذا علف‌های هرزاندیش و قارچ های سمّی فرعونیت که در سایه ی نجابت و کرامت این درخت بشکوه نفس می کشند و گردن کلفت می کنند و نفس کش می طلبند، چشم انتظار آن باغبان نهایی باشند که وجودش پاسخ کاملی برای سوال بی جواب نکیر و منکر است و وظیفه انحصاری ذوالفقارش انتقام است و همانکه اگر دستش در رمی جمرات به نیت پرتاب سنگ، برخیزد، کلاغ های سلفی، قال قال کنان از اطراف حرم زینب علیهاسلام فرار می کنند…

***

حضرت آقا روحی فداه در این دیدار با برکت فرمودند همواره در جنگ حق و باطل و در حوادث تلخ و شیرین روزگار، خدا را مجاهدینی است که به یاری دینش جان به کف می گیرند؛ گاهی در کسوت نظامی؛ گاهی در ‌هیأت سیاسی؛ … و گاهی در فضای شعر و هنر. دفاع از ولی خدا و جهاد در راه عزت و حیثیت «امت واحده اسلامی» اگر به عهده شاعران و هنرمندان باشد، قلمکاری، علمداری است. بی طرفی بی معناست و به تعبیر صریح حضرت ماه روحی فداه، طرفداری از باطل، اهمال نیست بلکه «خیانت» است…

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: