شنبه 27 مارس 10 | 22:18

پا در سنت و سر در مدرنيته

در رمان «بيوتن» تجربه گرايي اميرخاني شكلي شخصي تر و بي پرواتر يافته است. اين‎بار نيز جدال سنت و مدرنيته است، آن هم به شكلي تحليلي تر و عميق تر… انگار شيخ صنعاني ديگربار عاشق دختر زنار بسته شده. انگار تاريخ در حال تكرار شدن است… در روزگار ما، مواجهه کتابی با چنين اقبالي ميسر نيست مگر به قدرت و شناخت نويسنده از جامعه ايراني…


تریبون مستضعفین- سال ۸۷ شاهد رمان جدیدی از رضا امیرخانی بود. رمانی که ارمیا را راهی آمریکا کرده بود تا شاید آرمیتا را بیابد. راز زندگی‌اش …

*******

رضا امیرخانی فرزند زمانه خویش است. با این همه، همچون افراد تازه به دوران رسیده كه تمام توان خود را برای پنهان كردن گذشته به كار می برند، او به‎دنبال گم كردن همه آن چیزی كه از گذشتگان به ما رسیده نیست كه از در آشتی گذشته و حال بر می آید و عزم جزم می كند تا «آن‎چه نادیدنی است، آن بیند» این نكته را می توان در هر دو عرصه فرم و محتوا، درنوشته های او دید. چه آن جا كه با استناد به تعریف رمان سنتی، تا ماجرای رمانش را به سرانجام نرساند، رهایش نمی كند و چه در كاربردی مبتنی بر رمان پست مدرنیستی كه حضور نویسنده را گاه و بی گاه اعلام می كند و خواننده را خواه و نا خواه در روایت دخالت می دهد، هرچند كه خود به هجو همین نكته می پردازد و به نوعی از در شوخی با آن بر می آید. سیر داستانی امیرخانی از «ارمیا» تا «بیوتن» را می توان منطقی و رو به رشد دانست. او در «ارمیا» رمان نویسی جوان است كه بیشتر از هر چیزی به تثبیت خود به عنوان یك نویسنده می اندیشد، اما در «بیوتن» نویسنده ای است كه از تجربه كردن هراس ندارد و می خواهد عرصه هایی از فرم و محتوا را كه پیش از آن «خط قرمز»شان می دید، یكسره رد كند و به مرزهایی تازه در «زمین بازی» نوشتن برسد. (و در آوردن این زمین «بازی نوشتن»، تعمدی نهان است كه كمی پیش تر به آن خواهیم پرداخت). اما پیش از آن به این نكته بپردازیم كه «بیوتن» چه دارد كه در «ارمیا» نیست و در «من او» و «از به» شكل گرفته است، باید به یكی دو نكته كوچك توجه كنیم. نكته در آن‎جاست كه جدایی طلبان فرم و محتوا، با بررسی آثار این نویسنده در خواهند یافت كه سخت در اشتباهند و باید تجدید‎نظری كلی در افكارشان داشته باشند، چراكه فرم را نمی توان بدون محتوا و محتوا را نمی توان بی حضور آن دیگری متصور شد.

از «من او» می آغازیم كه بی گمان می توان آن را نقطه تحول نویسنده اش دانست؛ نویسنده ای كه پیش از این تنها یك اثر در كارنامه اش دارد، اثری كه هر چند قابل دفاع و ساختارمند است، اما نشان از قلم لرزان نویسنده دارد كه از نوشدگی در هراس است و هیچ آفتی بدتر از همین ترس نیست؛ چرا كه نویسنده ترسو، نویسنده ای است كه هرگز به دنیا نخواهد آمد. روایت «من او» به روزگاری برمی گردد كه می توان آن را از نظر تاریخی نوعی هزیمت به دنیای نو دانست و این اهمیت چنان است كه قصه ها و رمان‎های بسیاری در این‎باره نوشته اند؛ چنان چه رمان موفق «دایی‎جان ناپلئون» نیز روایتی از همین بخش تاریخی است. امیرخانی «كشف حجاب» را به‎صورت مثالی و نمادی در این رمان مورد توجه قرار داده و آن را یكی از صور بارز جدال سنت و مدرنیته (آن هم به‎صورت وارداتی – تحمیلی و از جنس رضاخانی) دانسته است. باقی نمادها نیز در همین راستایند، چنان‎چه تحصیل دختران در مدارس، سفر آن‎ها برای تحصیل به خارج از كشور و خیلی از مسایل دیگر كه امیرخانی همچون یك تحلیل گر مسایل اجتماعی به آن‎ها پرداخته است، بی آن‎كه به دام شعار دادن بیفتند و جذابیت داستانی اش را فدا كند. او خانواده «حاج فتاح» را با محوریت شخصیت علی، نوه خانواده، مركز داستان خود قرار می دهد كه خانواده ای مذهبی و در عین‎حال سازگار با اصول مدرنیته اند. خانواده حاج فتاح می پذیرند كه دخترشان برای تحصیل به فرنگ برود، اما نمی پذیرند كه دختری كه مدرسه می رود باید حجاب از سر بردارد و طرفه آن‎كه هیچ منافاتی میان این دو نمی بینند. همین آشتی كنان مدرنیته و سنت را از قضا می توان در فرم روایی داستان نیز دید.

«من او» در دو بطن جریان دارد، مجرایی كه به شق كلاسیك ادبیات داستانی ( حتی در وجه روایی سنتی ایرانی‎؛ حكایت) پهلو می زند و از سمت و سوی دیگر با ویژگی های رمان مدرن (و حتی پست مدرن) بیگانه نیست. آشتی این دو گرچه روی كاغذ آسان به‎نظر می رسد، در عمل چندان آسان نیست. به‎عنوان نمونه در ابتدای كتاب ما با نخ روایی «هفت كور» روبه‎روییم كه در كل داستان و در تقابل با سایر رویدادهای واقع گرا مطرح می شوند و از سویی دیگر، همین موتیف را در نقشی فراواقع گرا می بینیم. درویش مصطفی را نیز در مقامی مشابه می بینیم. یعنی داستان در عین سیالیت، نوعی موتیف های تكرار شونده دارد كه آن را ساختار می بخشد، اما امیرخانی خود را ملزم نمی بیند كه در عین‎حال این موتیف ها یكسان باشند.

از سویی دیگر، نویسنده با توجه به عشقی كودكانه و پاك تلاش دارد كه جذابیت داستانی اش را برای مخاطب عام نیز حفظ كند. این عشق كه به نوعی نمونه هایش را در به‎اصطلاح فیلمفارسی، نیز دیده ایم (عشق پسر پولدار به دختر مستخدم خانه)، در این‎جا ابعادی گسترده تر می یابد. جدای از ساختارشكنی نرسیدن دختر و پسر به هم، به نوعی تقابل سنت و مدرنیته نیز هست. یعنی نویسنده با آن‎كه محوریت یك عشق كلیشه ای را در داستانش دارد، اما خود را به آن محدود نكرده است و به ابعادی گسترده تر اندیشیده است؛ شبیه ساختاری كه كازئو ایشی گورو در «وقتی یتیم بودیم»، به كار برده است. او از محوریت داستانی پلیسی برای نمایش روایتی روانكاوانه بهره می برد و امیرخانی با بهره گیری از ساختاری عاشقانه به تحلیل مسایل اجتماعی پرداخته است و طرفه آن‎كه این دو كتاب در زمانی تقریبا مشابه و با تقدم در انتشار كتاب نویسنده ایرانی همراه بوده است.

bivatanدر رمان «بیوتن» تجربه گرایی امیرخانی شكلی شخصی تر و بی پرواتر یافته است. این‎بار نیز جدال سنت و مدرنیته است، آن هم به شكلی تحلیلی تر و عمیق تر. (هرچند كه شخصا جذابیت داستانی «من او» را بیشتر می پسندم). در این رمان، مردی كه سابقه حضور در جبهه دارد، به واسطه عشقی از جنس زمین كه در آمریكا یافته است، به این كشور مهاجرت می كند تا ادامه زندگی اش در دیار یانكی ها باشد؛ انگار شیخ صنعانی دیگربار عاشق دختر زنار بسته شده. انگار تاریخ در حال تكرار شدن است و طرفه تر آن‎كه «ارمیا» ، شخصیت اصلی داستان، به نوعی یادآور اولین رمان رضا امیرخانی نیز هست، دوری سیصد و شصت درجه ای كه با كوله باری از تجربه همراه بوده است. اجزای داستانی و ابزاری را كه نویسنده «بیوتن» در آثارش به كار می گیرد، چنان به هم شبیه است كه انگار هر كتاب او، بازآفرینی كتاب قبلی است، البته شكلی تكامل یافته تر از آن. اگر در «من او»، هفت كور را داشتیم كه گدایانی له شده در جامعه رضاخانی بودند، این بار با سیلور من هایی روبه‎روییم كه دست گدایی دراز كرده اند و در حال نابود شدن در مدرنیته آمریكایی اند. اگر هفت كورها، از «خدا خیرت بده…» استفاده می كردند، اینبار «god belles you» را به شكل یك ترجیع بند می شنویم. اگر در آن رمان «درویش مصطفی» زبان درونی سنت است و حقی كه نادیده گرفته می شود، این‎بار از سهراب می خوانیم كه دوست شهید شده «ارمیا»ست و صدای درونی اش با او در سخن است. قصد بررسی تطبیقی این دو كتاب را نداریم كه همه این ها نوشته شد تا شهادتی باشد بر تكرار مضمون كهنگی‎ناپذیر سنت و مدرنیته در آثار امیرخانی.

رمان «بیوتن» زندگی آمریكایی را با همه چالش هایش (و گاه نكات قوتش) پیش روی مخاطب می گذارد. نویسنده در بند دادن پند و اندرز نیست كه «ای وای آمریكا چه جای مزخرفی است»، كه او با همه تلاش اش در روایت بی واسطه این جنس زندگی می كوشد و اگر عیبی است، بی آن‎كه زبان به توضیح و تفسیر كشیده شود، تنها به توصیف قناعت می شود كه اثر گذاری اش افزون است. از همین‎روست كه اگر شناختی است، همه از سر بضاعت غریب انسانی است كه همچون ماهی خود را در بیكران دریا رها می كند تا نصیب نهنگ شود یا به بزرگی نهنگ بفهمد. «بیوتن» همچون «من او»، مخاطب عام را نیز به فراموشی نسپرده است و رسیدنش به چاپ هفتم، نشان از آن دارد كه مخاطب نیز این كتاب را جدی گرفته است كه چندان متعارف نیست كه در روزگار ما، كتابی با حدود چهارصد صفحه و با روایتی از جنس تجربه گرا، با چنین اقبالی روبه‎رو شود. و این همه میسر نیست مگر به قدرت و شناخت نویسنده از جامعه ایرانی كه می داند عشق، «به هر زبان كه تو دانی»، هر چقدر كه مكرر شود، باز قند شیرین روایت داستانی ایران است، گیرم كه این بار تضادی كه در بطن این عشق قرار دارد، از كوتاهی فقیر و غنی، به بلندای تفاوت فرهنگی میان دو كشور باشد، گیرم كه این بار همه چیز از زاویه دلار دیده شود، گیرم كه یك قرن بعد، در كشوری دیگر باشد، گیرم كه یك پای این دو طرف، مردی باشد كه به ظاهر نباید به دنیا توجه داشته باشد و این بار به ظاهر اسیر مسئله ای از جنس زمین شده است، گیرم كه… امیرخانی در رمان «بیوتن» با همه چیزهایی كه ممكن است، شوخی كرده، از فرم های داستانی تا جامعه آمریكایی و حتی ممیز های ارشاد. اگر او در رمان «من او»، به نقد كسانی پرداخته كه كوركورانه برخی از مسایل را تكرار می كنند كه اندیشه ای در پشتش ندارد، این‎بار به نقد افرادی پرداخته كه سطح قضاوتشان را به ظاهر كلمات محدود كرده اند و بر اساس كلمه ها و نه مفاهیم كلی، به داوری مشغولند؛ مسئله ای كه حتی مورد انتقاد خود مدیران وزارت ارشاد نیز بوده است. طنزی كه امیرخانی به كار می گیرد، گذشته از این مسایل جزیی، نشان از پختگی قلمش دارد و به درونی شدن مفاهیم رمانش می انجامد. با یك حساب سرانگشتی، خواهیم دید كه نقدی را كه نویسنده به زندگی ماشینی و خالی از روح آمریكایی دارد، بدون این طنز عمیق، تنها به جمله شعاری و كلیشه ای بدل خواهد شد. به عنوان مثال شما صحنه ای را تصور كنید كه ارمیا، بعد از آن‎كه ماشینش را با برگ جریمه ای می بیند، تصمیم می گیرد كه هرچه پول خرد دارد، در پاركومترهای دیگر بیندازد تا برگ جریمه روی آن‎ها نصب نشود. پلیس آمریكا به او اجازه چنین كاری را نمی‎دهد، یعنی اجازه نمی دهد كه از پول خود در پاركومترها بریزد تا دیگران جریمه نشوند، چون در آن دیار، یك دلار هم یك دلار است و تو حتی اگر با دوستت به رستوران بروی، خودت باید هزینه خودت را حساب كنی. چون در آن دیار تو حتی نمی توانی برادرت را ببوسی، چون ممكن است متهم به فساد اخلاقی شوی، اما می توانی هر زنی را ببوسی. امیرخانی، در «بی وتن» گرچه به زندگی آمریكایی پرداخته و ایرانیانی كه به این كشور سفر كرده اند، اما از درون نیز غافل نیست؛ او ما را از آینه غرب دیده است و حتی به نوعی زنگ خطر را نواخته است، زنگ خطری كه در «پس پشت» زندگی ماشینی نهان شده است. او با آن‎كه مدرنیته را دوست دارد، نمی خواهد مقهور آن باشد، می خواهد پا در سنت و سر در مدرنیته بدارد و آسان تر از همیشه نفس بكشد

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: