یکشنبه 06 فوریه 11 | 23:03

سکولاریسم اصلی‌ترین مشکل ماست

سعید زیباکلام

حدود سي سال از پيروزي سياسي انقلاب اسلامي ميگذرد. براي من بسيار واضح و روشن است چرا هر دو عالمان دانشگاهي و حوزويِ سکولار نسبت به موضوع بسيار حياتي وحدت حوزه و دانشگاه، اكراه و اعراض دارند. واقعيت اين است كه عموم عالمان دانشگاهي، دانشگاه و دانشگاهيان را متكفل دانش و معرفت ميدانند. از طرف ديگر، عموم عالمان حوزوي، حوزه و حوزويان را متكفل دين و امور ديني ميدانند. اينان الزاماً از سر خبث طينت…


پس از گذشت 30 سال از انقلاب آیا توانستهایم بحث «تحول علوم انسانی» را به گفتمان غالب فضای علمی کشور تبدیل کنیم؟
نه؛ به نظرم خوشبيني زيادي لازم است براي اينكه بگوییم توانستهایم این امر را محقق کنیم. اگر دو شاهبال علمي جامعه، يعني حوزه و دانشگاه را در نظر بگيريم قدري وضعيت روشنتر خواهد شد. آيا واقعاً اكثريت قاطع عالمان دانشگاهي چنين موضعي دارند؟ آيا قاطبه عالمان حوزوي بر چنين موضعي اتفاق دارند؟ متأسفانه ترديدي ندارم كه اقليتي بسيار كوچك از عالمان حوزوي و دانشگاهی بر اين موضع هستند. عموم عالمان دانشگاهي و حوزوي يا با صورت مسئله مواجه نشدهاند و يا مسئله، بنياناً برايشان موضوعيت ندارد.

فکر نمیکنید دلیلش این است که هنوز نتوانستهایم روش تولید علم و نظریه پردازی را تدوین کنیم؟
كمترين آشنايي تخصصي با روششناسي – نه آن چیزی که در دانشگاهها به نام روش تحقیق تدریس میشود- آشكار ميكند كه براي توليد نظريه يا نظريهپردازي، حتي در حوزههاي جاافتاده و قديمي چون نجوم و مكانيك، هيچگونه قاعده و ضابطهاي وجود ندارد. اگر نگاهی به چند اثر مبنايي در علمشناسي فلسفي بیندازید یا دستكم برخي از آثار و تأملات به اصطلاح فلسفي و معرفت درجه دو افرادی همچون نيوتن و هايزنبرگ و اينشتاين و شرودينگر و پلانك و فارادي را با دقت بخوانید تا از نزديك با رهپيمودنهاي افتان و خيزان اين نظريهپردازان خطمقدميِ نوآور آشنا شوید؛ خواهید دید كه قواعد و ضوابط نظريهپردازي در هيچ كجاي اين عالم وجود ندارد! صحبت از چگونگي تدوين راهكارها و روشهاي ضابطهمند توليد علم ديني اساساً منتفي است.

نظرتان در مورد استفاده از زبان عربی به عنوان میراث غنی اسلامی در ارائه نظریات جدید چیست؟ آیا به جهان شمولی و فراگیری نوآوریها کمک میکند؟
همانطور که میدانید زبان لاتين به عنوان میراث یونان باستان در فرهنگ پژوهشي اروپا به نحوي مشابه، نقش زبان عربي در فرهنگ اسلامي را طي قروني داشته است اما خوب است بدانيم برخي از محققان علمشناسِ متخصص انقلاب علمي قرن هفدهم قائلاند كه از جمله عوامل تمهيد و تسريعكننده انقلاب علمي – به عنوان بزرگترین انقلاب علمی غرب – و تحولات فكري و انديشهاي قرون بعدي در اروپا مرهون رويآوردن هر چه بيشتر محققان به زبانهاي قومي و مليشان بوده است. بنابراین مثمر ثمر نميدانم كه حاصل پژوهشها و تأملات چند ده ساله محقق عالمي به زبان عربي نوشته شود تا شايد عالمان عرب با تأمّلات و تحقيقات حوزه شيعه آشنا شوند. عربينويسي را بهلحاظ صرف ميزان تعامل و ايجاد تلاطم فكري و تعاطي انديشه در جهان اسلام، شيوهاي بسيار كمتأثير و كممحصول ميدانم و لذا به جد با آن مخالفم.

چرا؟
به سه دلیل؛ اول آنکه نوعاً آنچه در سطح يكي از اقوام اسلامي جدي گرفته شود ميتوان رويهمرفته اطمينان داشت دير يا زود آن فكر و انديشه به بيرون از مرزها لبريز خواهد شد. دوم اينكه، آثار پژوهشي جدياي كه به زبان قومي خاص درآيد عمدتاً و مطمئناً آثار بومي و مخاطبين بومي را مدنظر خواهد داشت. از خود سؤال كنيد: چند نفر عالم ايراني اثر محققي را كه درباره “ريشههاي نحوه برخورد و رفتار قوه قضائيه آمريكا با زمينخوران بزرگ مرتبط با دربار سرمايهداري غارتگر آمريكا” به زبان انگليسي يا عربي نوشته شده خواهند خواند؟

در مورد نمونهای که ذکر کردید شاید حرفتان درست باشد، اما عدهای معتقدند نظریات علوم انسانی و اجتماعی مجرد و جهان شمول اند.
نقد شما به سخن من بیانگر یک دیدگاه بسيار رايج و شايع است. رايج، هم ميان دانشگاهيان و هم به همان اندازه ميان حوزويان! اما خوب است برخي از آثار ماندگار يا تأثيرگذار در علوماجتماعي، از قبيل آثار دوركيم، ماركس، وبر، پارتو، پارسونز، اوكشات، آدام اسميت، ديويد ريكاردو، مينارد كينز، ژان ژاك روسو، هابز، منتسكيو و برخي معاصران را مروري كنيم. نقطه عزيمت هيچيك از اين عالمان محقق نظريهپرداز، ناكجاآبادي بيرون از همه جوامع و معضلات و مسائل و حاجاتشان نبوده است. همه آنها از مسئلهاي، يا وضعيتي كه ناگوار و نامطلوب احساس ميشده شروع كردهاند. و اگر از سطح ويژگيهاي خاص جامعهاي هم فراتر رفتهاند فرارفتنشان هيچگاه به انقطاع از نقطه عزيمت ـ يعني آن معضلات و حاجات آغازين ـ و انديشيدن از منظري بيمنظر و منظور نينجاميده است. انديشيدن بدون منظر و منظور يا بدون شبكهاي از ارزشها و بينشها در صورتي كه چنين چيزي امكانپذير باشد ـ يعني توليد بخارات و غباراتِ بيمعني و مهمل، نه حتي انديشيدن از سر بيدردي. كه بيدردي هم خود دردي است و ميتوان با آن درباره آن انديشيد!

آیا فلسفه را هم مانند علوم انسانی با همین نگاه تحلیل میکنید؟
بله، اگر در آثار امثال هابز و لاك و هيوم و كانت و استيوارت ميل و هگل و شوپنهاور و نيچه و جيمز و راسل و ويتگنشتاين و هايدگر و كوهن و كواين و ليوتار و دريدا و فوكو و رورتي هم نه از دور، كه با دقت هرچه تمامتر در يكي از آنها خوب فرو برويد و نه چند صباح كه چند سال همنشيني و مؤانست بهخرج دهيد و بهويژه با برخي از معاصران يا متقدمان آنها آشنايي حاصل كنيد؛ بهروشني خيرهكنندهاي خواهيد ديد كه آن حرفهاي فوقالعاده بيقيد و لابشرطِ انتزاعيِ فلسفي چقدر با مسائل و معضلات و احساسات و آرزوهاي گذشته و حال آنها و برخي از معاصران و جامعه آنها پيوند خورده و از آنها تغذيه و آبياري شدهاند و سپس شكل و بياني تعميميافته و جهانشمول يافته است. و نياز به تذكر ندارد كه هيچيك از اين سخنان علمشناسانه در حوزه علومانسانيـ اجتماعي تأثيري بر صدق و كذب يا اعتبار و بياعتباري آن نظرورزيها و نظريهپردازيها ندارد.

دلیل سوم مخالفت با ارائه نظریات به زبان عربی را بیان نکردید.
ببینید! حدود سي سال از پيروزي سياسي انقلاب اسلامي ميگذرد. براي من بسيار واضح و روشن است چرا هر دو عالمان دانشگاهي و حوزويِ سکولار نسبت به موضوع بسيار حياتي وحدت حوزه و دانشگاه، اكراه و اعراض دارند. واقعيت اين است كه عموم عالمان دانشگاهي، دانشگاه و دانشگاهيان را متكفل دانش و معرفت ميدانند. از طرف ديگر، عموم عالمان حوزوي، حوزه و حوزويان را متكفل دين و امور ديني ميدانند. اينان الزاماً از سر خبث طينت يا مكاري نيست كه عموماً بر چنين تقسيم كار نهايتاً مضمحلكننده انقلاب اسلامي، اجماعي نانوشته و حتي اعلامنشده دارند. در اينجا ناگزيرم به همين مقدار بسنده كنم و بگويم كه هر دو گروه وارث سنت و نهادي هستند كه در مجموع از بدو تولد با پيشفرض اين جدابودگي شروع شدهاند.

چه باید کرد تا این پیش فرض سکولاریستی اصلاح شود؟
به يمن و بركت فداكاريها و ايثارهاي شهيدان و جانبازان و خوندل خانوادههاي آنها، عالمان جوان و غيوري از هر دو گروه و بهويژه از دانشگاهيان وجود دارند كه نه تنها به آن جدابودگي معترضاند كه بهرغم زمينه بسيار نامساعد فرهنگ سياسي و اجتماعي معاصر، جداسازي معاصر را برنميتابند و خواهان نه همبستگيهاي اجتماعي و سياسي اين دو نهاد كه طالب امتزاج ماهويتر ارزشي ـ بينشي آنها هستند. ما اگر دريافتهايم كه سكولاريسمِ نهادينهشده موروثيِ حوزه و دانشگاه، از درون، شجره ميراث شهدا را ميپوساند؛ اگر دريافتهايم كه تعليم و تعلّم و تفقه موروثي حوزه به هيچ وجه پاسخگوي ابعاد و ساحات كثير و بسيار پيچيده حيات امروزين بشر نيست؛ اگر دريافتهايم كه تعليم و تعلّم موروثي دانشگاه بنياناً عاريتي و بيربط به كتابالله و عترت رسولالله است و حاصل كشت آن نهايتاً به يكپارچهسازي هر چه بيشتر ما با انسان و جامعه مدرنيستي غرب ميانجامد؛ اگر دريافتهايم كه نهادها و موسسات اجتماعي سياسي اقتصادي ما عموماً با نگرشها، هنجارها و قواعد مدرنيستي غرب سامانيافته، تدبير ميشوند، در اين صورت، لازم ميشود با تلاش همهجانبه و عمومي راه را بر ادخال هر چه بيشتر انسانهاي كاوشگرِ دردمند غيور به عرصه معارف الهي بازكنيم. بكارگيري زبان ملي براي گشودن هر چه بيشتر باب ورود عالمان جوان به عرصه تعليم و تحقيق هر چه حرفهايترِ آموزههاي الهي و معطوف كردن تعليم و تحقيقها به ساحات مختلف حيات اجتماعي از جمله نخستين گامهاي مؤثري است كه ميتواند تدريجاً سنت سكولاريستي حوزه و دانشگاه را به نفع حيات انقلاب اسلامي منحل كند.

اما تغییر علوم انساني کار سادهای نیست، اساتيد غيرمعتقد به علم ديني و نه لزوماً غيرمتعهد، ساختارها، متون درسي و … امكان تغييرات را نميدهند، به نظر شما چه راهكاري براي بهبود این وضعیت وجود دارد؟
– اول؛ نميتوان با حكم يا بخشنامه يا دستورالعمل، بخش عظيمي از فرهنگ جامعهاي را دستخوش تغيير و تحول بنياني كرد.
– نكته دوم اين است كه ساختار حوزه و دانشگاه در برابر تغییر، مقاومت ميكنند؛ علوم انسانيـاجتماعي تنها بخشي از آنها هستند. حوزه و دانشگاه هر يك دو سنت كاملاً تثبيتشده نهادينهشده تاريخي هستند كه با ساير اجزاء فرهنگ اجتماعي، فرهنگ سياسي، فرهنگ كسب و معيشت مردم و حاكمان ارتباط و مناسبات ذوابعادِ متقابلاً تغذيهكننده و حفاظتكنندهاي دارند.
البته اين دو نكته ابداً به معناي اين نيست كه پس با تغيير بايد وداع كنيم و تسليم امور و جريانات گذشته و حالِ نامطلوب اين دو نهاد بزرگ و تعيينكننده شويم. درست برعكس، مراد از طرح اين نكات اين است كه توجه كنيم با چه كار بسيار عظيمي مواجه هستيم. موانعی هم پیش رو داریم که ابعاد و سطوح مختلفي دارند. از طرفي، نهادهاي سياستگذار و برنامهريزِ پرقدرت اما بسيار پرت از جريان و فشلي از قبيل شورايعالي انقلاب فرهنگي و شوراها و نهادهايي با قدرت تصميمگيري محدودتر را داريم. اين قبيل نهادهاي سياستگزار و برنامهريز به نوبه خود بخشي از مسأله هستند.
در سطحي ديگر، مناسبات، هنجار و سنتهاي جاري بسيار ناسالم، ضد نوآوري و بهشدت تضعيفكننده نظريهپردازي در دانشگاهها و مدارس حوزوي را داريم كه آب به آسياب وضع موجود ميريزند و حركت عموميشان در جهت عدم تغييراتِ حسابشده به نفع انقلاب اسلامي است.
در سطحي ديگر، با سردرگمي درباره چيستي نظريهپردازي، روش تحقيق در علوم انسانيـاجتماعي و وضعيت بسيار ناگوار نظريهپردازي در ايران منجمله كرسيهاي نظريهپردازي مواجهيم.

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: