شنبه ۲۱ فروردین ۸۹ | ۱۶:۲۱

داستان کوتاه حلزون‌های خانه به دوش

در را كه باز مي‌كنم يك حلزون بزرگ خانه به دوش جلويم لم داده. به جاي لاك، يك خانه رنگارنگ روي دوشش انداخته‌اند. وسط پنجره‌هاي خانه، يك كله تكان مي‌خورد. -خوش آمديد! ورودي تالار ته راهرو است. همان كله اين حرف‌ها را مي‌زند و يك كيف بزرگ دستم مي‌دهد. كيف سنگين است و باد كرده. معلوم است كه سازمان فرهنگي ـ هنري شهرداري، روي سمينارهاي دولتي را كم كرده!


aviniنور خورشيد مي‌خورد به شيشه‌هاي قدّي درِ تالار و چشمم را مي‌زند. كج و كوله مي‌شوم تا مي‌توانم نوشته‌هاي زير عكس شهيد آويني را بخوانم: «تمناي شفاعت ـ چهلمين سالگرد پرواز شهيد سيد مرتضي آويني».
زيرش با خط ريزتر نوشته‌اند: «از ساعت 14 تا 20 ـ فرهنگ‌سراي روايت فتح ـ تالار حلزون‌هاي خانه به دوش».
در را كه باز مي‌كنم يك حلزون بزرگ خانه به دوش جلويم لم داده. به جاي لاك، يك خانه رنگارنگ روي دوشش انداخته‌اند. وسط پنجره‌هاي خانه، يك كله تكان مي‌خورد.
ـ خوش آمديد! ورودي تالار ته راهرو است.
همان كله اين حرف‌ها را مي‌زند و يك كيف بزرگ دستم مي‌دهد. كيف سنگين است و باد كرده. معلوم است كه سازمان فرهنگي ـ هنري شهرداري، روي سمينارهاي دولتي را كم كرده! خجالت مي‌كشم بازش كنم. كيف برزنتي‌ام را مي‌اندازم روي دوش چپم و كيف تازه را دست مي‌گيرم. يك نفس مي‌روم و ته تالار، روي صندلي مي‌نشينم و كيف را روي پايم مي‌گذارم. دستم نفس راحتي مي‌كشد.
هنوز مراسم شروع نشده اما تالار، كيپ تا كيپ پر است. جمعيت در جنب و جوش است. ملت در كيف‌ها را باز كرده‌اند و دل و روده‌اش را بيرون مي‌كشند. «يد الله مع الجماعة»! در كيف را كه باز مي‌كنم آستين يك اوركت سبز آمريكايي بيرون مي‌افتد. چقدر دوران نوجواني آرزوي پوشيدنش را داشتم. يك‌دفعه دلم مي‌ريزد: من تا بخواهم روي سن بروم، كه نيم ساعت گذشته! عجب اشتباهي كردم.
خودم را دل‌داري مي‌دهم. جلوتر جا نبوده كه بروم. اما قانع نمي‌شوم. كاش زودتر مي‌آمدم. دل‌گندگي‌ام باز كار دستم داد.
صلوات مي‌فرستم. كار از كار گذشته. مگر چند بار جلوي اين همه آدم حرف زده‌ام كه چم و خم كار دستم باشد؟!
سرم را به منقولات داخل كيف گرم مي‌كنم. اوركت نوي نو است. زيرش يك پيراهن لي آبي با دكمه‌هاي فلزي گذاشته‌اند. داخل يك جعبه هم، يك عينك فلزيست.
همه را مي‌گذارم روي صندلي بغلي. شورش را درآورده‌اند. مانده سوئيچ خودرو و كليد طلايي خانه بدهند. با اين كارهايشان اسم شهيد آويني را خراب مي‌كنند. فكر كرده‌اند كار فرهنگي، كار فله‌اي است: هزار مسجد، دو هزار هيئت، سه هزار مدرسه، ده‌هزار نمازگزار، بيست هزار تماشاچي فوتبال، پنجاه هزار روزه‌دار!  زور كه نيست مراسم را در تالار به اين بزرگي بگيرند. يك تالار كوچكتر، فضاي صميمي‌تري هم داشت. تازه فقط دوست‌داران واقعي مي‌‌آمدند. نه اين همه كيف‌خواه …!
با غيظ نگاهشان مي‌كنم. اما زود عصبانيتم مي‌پرد و دود مي‌شود: سالن يك دست سبز شده، سبز اوركت آمريكايي. همه هم زيرش پيراهن لي آبي را پوشيده‌اند و عينكها را به چشم زده‌اند.
چراي بزرگي كه در ذهنم جولان مي‌دهد، زود جوابش را پيدا مي‌كند: عكس بزرگ شهيد آويني كه تمامِ قد سالن را پوشانده.

داشتيم با بچه‌ها توي پاركينگ مجتمعمان فوتبال بازي مي‌كرديم كه پدر در را باز كرد. بازي را رها كردم و دويدم دم در و سلام كردم تا وقتي پيكان يكساله‌مان داخل آمد، در را ببندم و پدر به زحمت نيفتد.
اما پدر سرحال نبود. اين را از شانه‌هاي افتاده و صداي گرفته‌اش زود فهميدم. در را بستم و دنبال پيكان دويدم ته پاركينگ مجتمع.
پدر پياده شد. چند برگ كاغذ دستش بود. گفت: «آقاي آويني يادته كه برايت تمبر آورده بود؟» يادم بود. تمبرهاي بزرگ نوي آذربايجاني‌اي را كه برايم آورده بود، گذاشته بودم در يك صفحه جداگانه آلبوم تمبرم. به همه دوستانم هم پز داشتنشان را داده بودم. آخر تا آن وقت همه تمبرهاي خارجي‌ام مهر خورده بودند جز اينها. هرچند كه خيلي از آن مهر خورده‌ها را هم پدر از آقاي آويني گرفته بود.
پدر گفت: «آقاي آويني شهيد شده. رفته روي مين.» و چشمهايش پر اشك شد.
من خيلي كوچك بودم. آنقدر كه بلد نباشم تسليت بگويم و بپرسم كي و كجا. همانجور مات ايستاده بودم و تنها يادم است كه يكي از كاغذها را گرفتم و زل زدم به چهره قشنگ آويني ـ كه ديگر شهيد بود ـ و دستهايش را كه روي سينه اش گذاشته بود و اوركت سبز آمريكايي و پيراهن لي آبي‌اش. پشت آويني دشت بود و چشمهايش از پشت عينك قاب فلزي، حرف مي‌زد. زنده و گرم و گيرا.
فردا صبح، وقتي داشتم دنبال پيراهن مشكي‌ام مي‌گشتم، پدر ديدم و از چشمهاي سرخم همه چيز را فهميد. آن وقتها آويني «شهيد آويني» نبود. در دبستانمان بايد به هم مي‌گفتم كه گوينده «روايت فتح»  است تا بشناسندش.
تا اينكه تلويزيون مايه گذاشت و آقا در تشييع پيكرش آمدند و تازه مقاله‌هايش چاپ شد و آويني رونمايي شد. و شد «شهيد آويني» كه قدر نبودنش را بدانند و برايش يادبود بگيرند.

از روي سن، صداي قرآن بلند مي‌شود. مثل دست نوازشي پدرانه، روي سر جمعيت كشيده مي‌شود و جنب و جوششان مي‌خوابد.
اوركت و پيراهن و عينك و بقيه مخلفات را داخل كيف مي‌چپانم و مي‌گذارمش كنار. به جز من، تك و توك آدمهايي هم نشسته‌اند كه رنگشان رنگ سبز اوركتهاي آمريكايي نيست.
قرآن تمام مي‌شود و مجري خير مقدم مي‌گويد و بعد فهرست برنامه ها. من سومي هستم. بعدِ دو مسابقه كه اسمشان را گذاشته اند: صداي آسمان و گامهايي تا خدا. بعد از من هم، فيلم نشان مي‌دهند و دوباره مسابقه. اينبار حفظ كتاب.
حوصله نمي‌كنم بقيه اش را گوش كنم. به هر حال هرچه باشد تا هشت شب وقتمان را پر كرده‌اند. دست مي‌كنم داخل كيف برزنتي ام و كاغذهايم را درمي‌آورم تا براي بار صدم مرورشان كنم.
قرار است ماجراي همين تمبرها را تعريف كنم.
اولين برنامه شروع مي‌شود. با يك چشم كاغذهايم را نگاه مي‌كنم و با يك چشم سن را مي‌پايم.
سه داور را پشت ميزي نشانده‌اند و يك ميز دراز هم براي ده شركت كننده نهايي گذاشته اند. معلوم مي‌شود دور نهايي است و از بين پنج هزار شركت كننده مسابقه «صداي آسمان»، اين ده نفر به اينجا رسيده اند.
سالن تاريك مي‌شود و قسمتي از روايت فتح را پخش مي‌كنند. خيليها بلند بلند زير گريه مي‌زنند.

خانه پدري آويني‌ها زيارت عاشورا مي‌خواندند. با پدر رفته بوديم آنجا. سيد مرتضي تازه شهيد شده بود و مناسبت مجلس هم همين بود. بعدِ زيارت عاشورا بيرون آمديم. پدر كاري داشت و بايد زودتر به خانه برمي‌گشتيم. بيرون خانه، دم خودروهايي كه توقف كرده بود، سيد محمد  آمده بود خداحافظي كند. در درازاي صحبتهايشان با پدر، نگاه من روي چهره نوراني‌اش بود و موهاي خوش حالتش.
بعدها از پدر شنيدم كه شمس آل احمد گفته بود سيد مرتضي در جواني خيلي خوش قيافه بوده. آن روزگار، شمس همسايه‌شان بود.
مسعود بهنود هم همين را نوشته بود. كه در دانشكده‌شان مرتضي از همه سر بوده. هرچند كه بعد اين، به اقتضاي طبيعتش، زهر خودش را هم ريخته بود.

سالن دوباره روشن مي‌شود و مسابقه شروع. قرار است شبيه‌ترين صدا را به صداي پر از حزن و نجابت شهيد آويني انتخاب كنند.
سِن را رها مي‌كنم و مي‌چسبم به كاغذهايم.

اولين باري كه شهيد آويني را ديدم، مخفيانه بود!
سوره نوجوانان و سوره در طبقه چهارم يك ساختمان بودند. پدرم سردبير سوره نوجوانان بود و آويني سردبير سوره. زياد پيش مي‌آمد كه آويني براي وضو گرفتن به اين طرف بيايد.
من چون خواننده پر و پا قرص سوره نوجوانان بودم، تا فرصتي دست مي‌داد همراه پدر به آنجا مي‌رفتم. يكبار، در اتاق آرشيو عكس، كنجكاوي كودكانه‌ام گل كرد. مي‌خواستم بدانم پشت پرده انتهايي آن اتاق چيست. پرده را مخفيانه كنار زدم. پسِ فضاي نورگير بين دو آپارتمان، اتاقي از سوره بود، قرينه همين اتاق. آويني پشت ميزي نشسته بود و مشغول كار بود. ديد زدنم زياد طول نكشيد اما چون عكسي يادگاري، براي هميشه در ذهنم ماند.

همه صلوات مي‌فرستند. نگاه مي‌كنم. يكي برنده شده. يك تنديس شهيد آويني و چهارده سكه مي‌گيرد و پايين مي‌رود.
مجري برنامه دوم را اعلام مي‌كند: مسابقه «گامهايي تا خدا».
كنجكاو شده‌ام كه ماجرا چيست. هشت نفر يك سطح مستطيلي بزرگ را دست گرفته‌اند و مي‌آورند و روي سن مي‌گذارند. بعد مجري شروع مي‌كند به خواندن تكه‌هايي از «همسفر خورشيد» . آنجايش است كه شهيد آويني تازه كفش نو خريده بوده و وقتي در «سوره»  راه مي‌رفته، كفشهايش قرچ قرچ صدا مي‌كرده و او خجالت مي‌كشيده!
هرجا كه اسم «آويني» مي‌آيد، جمعيت صلوات مي‌فرستند.
مجري مي‌گويد كه شركت سازنده كف‌پوش‌هاي سوره را پيدا كرده‌اند و توافقنامه‌اي امضا كرده‌اند تا از اين به بعد، اين كف‌پوش‌ها را با اسم «شهيد آويني» بسازد. جمعيت صلوات مي‌فرستد.
بعد مسابقه شروع مي‌شود. شركت‌كننده‌ها را از ميان جمعيت انتخاب مي‌كنند. كارشان اين است كه بيايند و روي آن سطح راه بروند و هركس كه كفشش بيشتر قرچ قرچ كند، نفر اول مي‌شود!
دلم براي همه‌شان مي‌سوزد! بيچاره‌ها! ديگر نمي‌دانم چه بگويم. فقط به حالشان تاسف مي‌خورم. مگر چند سال از شهادت آويني گذشته كه اينقدر مسخش كرده‌اند؟! «يحرفون الكلام عن مواضعه.»  آويني كجا و اينها كجا!
پنج سكه هم به برنده مي‌دهند. البته فكر مي‌كنم كفشهايش برنده واقعي‌اند. بيچاره‌ها!
مجري نامم را صدا مي‌زند. بعد مي‌گويد كه بعد از حرفهاي من، به تناسبشان، هديه غافلگير كننده‌اي براي همه شركت كنندگان دارند.
ميان سه صلوات جمعيت، خودم را زودتر از آنچه فكر مي‌كردم، به سن مي‌رسانم. مجري در گوشم مي‌گويد كه بعد از صحبتهايم، مي‌خواهند از تمبرهاي يادگاري شهيد آويني، يك دوره به همه حضار بدهند. مي‌گويد كه شركت پست كشور آذربايجان حاضر شده همه را دوباره چاپ كند. بعد هم از من مي‌خواهد كه به جمعيت چيزي نگويم تا خودش اعلام كند. چشمي مي‌گويم و پشت ميكروفون مي‌روم.
«بسم الله الرحمن الرحيم» صدايم در سالني كه حالا ساكت شده، مي‌پيچد.
«امروز قرار بود تا در خدمت شما باشم و از خاطره‌ام از شهيد سيد مرتضي آويني برايتان بگويم.»
جمعيت صلوات مي‌فرستد.
«اما احساس كردم كه گفتن حرفهاي ديگري مهمتر است. خوانده‌ام كه شهيد آويني …» دوباره صلوات مي‌فرستند. «خوانده‌ام آقا مرتضي در جريان نمايش فيلمي كه به ساحت حضرت زهرا (س) جسارت كرده بود، تمام قد مي‌ايستد و با صداي رسا فرياد مي‌زند و اعتراض مي‌كند.»
يك نفر از بين جمعيت، شماره صفحه اين خاطره را در كتاب «همسفر خورشيد» فرياد مي‌زند.
«ممنونم. مرتضي سيد شهيدان اهل قلم است چون تنها قلم به دست نيست. قلم برايش ابزاري است كه بينديشد و دربرابر مهاجمان بايستد و مجاهده كند.» و ادامه مي‌دهم. به مسخ شدن افكار شهيد آويني اعتراض مي‌كنم و به كم‌مايگي برگزار كنندگان اين مراسم.
يك‌دفعه چيزي از كنار گوشم رد مي‌شود و به عكس بزرگ شهيد آويني كه پشت سرم است، مي‌خورد و به زمين مي‌افتد. نگاه مي‌كنم. يكي از آن عينكهاي فلزي است. بعد عينك بعدي مي‌آيد و به ميز مي‌خورد. و بعدي و بعدي.
دستهايم را جلوي صورتم مي‌گيرم تا مبادا شيشه عينكم بشكند يا زخمي بشوم. فرياد مي‌زنم: «در هر روزگاري، آويني بودن خصايصي دارد و مختصاتي.» جمعيت صلوات مي‌فرستد و عينك پرت مي‌كند.
«آويني روزگار خود باشيد!» ديگر جاي ماندنم نيست. از پشت ميز كنار مي‌آيم و از همان بالاي سن، به سمت در خروجي مي‌روم. يك‌دفعه صداي قِرِچ قِرِچ كفشهايم بلند مي‌شود. آنقدر بلند كه خجالت مي‌كشم.

  1. سید ابراهیم نبوی
    ۲۱ فروردین ۱۳۸۹

    مرتضی آوینی
    عموی ما بود، یاد آورید او را
    سید ابراهیم نبوی
    وقتی مرتضی آوینی به شهادت رسید کیومرث پوراحمد فیلمی درباره او ساخت، فیلم نشان می داد که تصویری که حکومت و حامیان رهبری از مرتضی آوینی نشان داده اند، تصویری مغشوش و غیرواقعی است. تصویری که امروز از آوینی نشان داده می شود نه با آخرین روزهای زندگی آوینی سازگار است و نه با آخرین آثاری که در دو سال آخر زندگی آوینی در حوزه عرضه شد، هماهنگی دارد. مرتضی آوینی مثل بسیاری از آنان که زمانی در گروه حامیان آیت الله خمینی بودند و بعدا به منتقدان جدی نظام و حکومت تبدیل شدند، سالها قبل از مرگش دست از حمایت حکومت برداشته بود.
    نشانه های ساده ای برای کشف شهید دزدها وجود دارد. سری به همسر و فرزندانش بزنید، آنها در چه حالی هستند؟ سری به دوستانی بزنید که در زمان حیات او در کنارش بودند. یک بار آخرین شماره های سوره را بخوانید، به آخرین مقاله های آقا مرتضی نگاه کنید. از حسین معززی نیا دامادش، از علی میرفتاح رفیق روزهای آخرش، از رضا عابدینی همراه همیشگی اش، از مسعود فراستی که علاوه بر همکاری با او از همکاری با دیگران هم خودداری نمی کرد سووال کنید. از کیومرث پوراحمد که در روزهای آخر مرتضی را می دید بپرسید، از برادرش سووال کنید، از دخترانش بپرسید. آدمها کم نیستند. اگر مرتضی آوینی زنده بود، دست کم مثل محمد نوری زاد زندانی بود، اگر در کهریزک کشته نشده بود، یا اگر در خیابان و موقع خروج از خانه با انفجار موتورسیکلتی بشهادت نرسیده بود.
    هنوز یک سالی به شهادت غیرمنتظره مرتضی آوینی مانده بود، در دفتر سوره روبروی اتاق مسعود فراستی و با فاصله ای با اتاق رضا عابدینی و علی میرفتاح، سوره را در می آورد و با کیفیتی بسیار عالی، محتوایی ارزشمند و نگاهی تازه به هنر و فرهنگ، نامه ای نوشته بود به کیومرث صابری و از او خواسته بود که مصاحبه ای بکند و نظرش را بگوید تا در سوره منتشر شود، صابری هم با همان حالت هراسان از بچه حزب اللهی ها، به من گفته بود ” پسر جان! اینها تروریست اند، من با کی حرف بزنم؟” گفتم: ” شما این نشریات آخری سوره را دیدی؟” صابری گفت ” مگر من بیکارم این مزخرفات را بخوانم؟” گفتم: ” نشریه بسیار خوبی است، به نظرم با او مصاحبه کنید، کلا آدم دیگری شده است. صابری خیره شد و از بالای عینک نگاهی کرد و گفت ” بگذار ببرم خانه جوابش را می دهم.”
    جواب هایی که صابری نوشته بود، برای آقا مرتضی فرستادم، چند ساعتی بعد سووالاتی دیگر را برایم فکس کرد و خواست که خودم هم جوابش را بدهم. تلفنی زدم و گفتم: آقای آوینی! من زدم زیر همه چیز، هر چه دلم خواست می نویسم، شما هم اگر خواستید چاپش کنید، اگر هم نخواستید چاپش نکنید. تا آنجا که می شد چیزی نوشتم که نتواند چاپش کند، نوشتم که از نظر من آزادی بیان مفهومی مطلق است، نوشتم که آزادی بیان همان است که فراماسونها به عنوان اصیل ترین نیروهای فرهنگی کشور گفته اند و راستش را بخواهید تا می توانستم پیاز داغش را زیاد کردم. دلم نمی خواست چاپش کند. آقا مرتضی هم مطلب را چاپ کرد. تمام و کمال، بقول آیت الله خمینی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد. دو سه ماهی بعد رفتم به دفترش، با یک بغل داستان و نوشته و کار، به او گفتم که می خواهم با او همکاری کنم. نگاهی به من کرد و خندید و گفت ” بودجه امسال ما را قطع کرده اند، با این وضع که پیش می رویم مجبوریم کارمان را متوقف کنیم.” گفت که ظاهرا از دفتر رهبری تحت فشارشان قرار داده اند. همان کاری که همان زمان با صابری کرده بودند و با خیلی های دیگر.
    یکی دو ماهی بعد خبر مرگش را شنیدم، عجیب نبود که دفتر رهبری پیش افتاده بود تا او را مثل سربازان رسمی کشته شده در جنگ با پرچم نیمه افراشته و تشریفات کامل به خاک بسپارند. در میان جمعیتی از شارلاتانهایی که روزهای آخر به خون مرتضی آوینی تشنه بودند. در میان کسانی که مرتضی آوینی را به عنوان جسد می خواستند تا بالای جسدش هر روضه ای که می خواهند بخوانند. در آن روز از همه غریبه تر و بیگانه تر با جمعیت همسر مرتضی آوینی و دو دختر و پسرش بودند، حالا آوینی هزار صاحب پیدا کرده، آما آن عزادارانی که سینه به سینه مرتضی نفس می کشیدند، در هیاهوی فریب و دروغ گم شدند.

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: