سه‌شنبه 13 آوریل 10 | 12:26

برای برادر شهیدم؛ محمد مهدوی

ساعت 5 صبح اومدم خونه و ساعت 8 صبح برگشتم استانداری . همه چیز مبهم بود ! در آستانه سفر رهبری چنین اتفاقی چه حکمتی می توانست داشته باشد! خلاصه نزدیک ظهر رفتم پیش سید عباس و رفقاش در دفتر سینما سعدی . وقتی رسیدم داشتن عکس شهدا را ادیت می کردن. یه دفعه چشمم به عکس محمد مهدوی افتاد! مات و مبهوت شدم . از دفتربیرون اومدم. دنیا دور سرم می چرخید! عجیب روزی بود!


نمی دونم شما تا حالا رفیقی داشتید که شهید شده باشه؟ وقتی خبر شهادتش را به شما میدن تا چند دقیقه گیج و منگی! بعدش آخرین خاطره اش یادت میاد! آخرین باری که بدون خداحافظی از هم جدا شدید!

mahdaviشهید محمد مهدوی از بچه های فعال دانشگاه آزاد شیراز بود که در تشکل وصال و واحد شهدای کانون رهپویان وصال مشغول بود. شهید محمد مهدوی علاقه عجیبی به شهید عبدالحمید حسینی داشت و می‌خواست یادواره ای برای این شهید عزیز شیراز برگزار کند. در چند جلسه تشکلهای عدالتخواه دانشگاه های شیراز منو دیده بود. چند بار در دانشگاه درباره عدالتخواهی و احمدی نژاد حرف زاده بودیم. شدید طرفدار احمدی نژاد بود و می گفت باید با صحیفه امام برای احمدی نژاد گفتمان سازی کنیم! اواخر سال 86 یه روز اومد دفتر ما و طرحش برای یادبود شهید عبدالحمید حسینی را گفت، قرار شد تا بعد از تعطیلات عید کار را اجرایی کنیم. در روزهای اول بعد از تعطیلات ماجرای سفر رهبری به فارس قطعی شده بود و هر کسی به دنبال کاری بود. بهش زنگ زدم و گفتم که برای کارهای محتوایی سایت یارباماست بیاد دفتر. اومد و چند ساعت با هم گپ زدیم و قرار شد او مسئول بخش شهدای سایت باشد. روز شنبه 24 فروردین قرار بود بیاد کار را تحویل بگیره ولی زنگ زد ، گفت کار دارم نمی تونم بیام بهش گفتم کی میای گفت نمی دونم چند بار اصرار من برای قرار گذاشتن فایده ای نداشت و گفت بهت خبر می دهم!

شب در دفتر آقای حدائق معاون وقت سیاسی استاندار نشسته بودم که یکی از بچه ها زنگ زد، جواب ندادم چند بار زنگ زد ولی چون داشتم صحبت می کردم جواب ندادم که تلفن آقای حدائق زنگ خورد و آقای عزیزی فرماندار شیراز خبر انفجار کانون را به او داد. بلافاصله امدم پایین سوار موتور شدم و رفتم طرف خیابان شهید آقایی. شاید ده دقیقه بعد از انفجار رسیده بودم. بعضی از بچه ها را دیدم اول کار سید اسماعیل سجادی معاونم را دیدم اولین چیزی که ازش پرسیدم احوال سید عباس برادر زن آینده ام! بود. چند دقیقه بعد جمعیت زیادی جمع شده بودند و یکی یکی بچه ها را میدیدم. خیالم راحت می شد. خیلی بچه ها می اومدند و همدیگر را بغل می کردند. با امیر رئوف که اون را هم اونجا دیده بودم رفتیم بیمارستان نمازی. از پشت پنجره اتفاقات امین رشیدی دوست دوشتداشتنی را دیدم که غرق خون داشتن می بردنش. چند تا از بچه های دیگه را هم اونجا دیدم. ساعت 5 صبح اومدم خونه و ساعت 8 صبح برگشتم استانداری . همه چیز مبهم بود ! در آستانه سفر رهبری چنین اتفاقی چه حکمتی می توانست داشته باشد!

خلاصه نزدیک ظهر رفتم پیش سید عباس و رفقاش در دفتر سینما سعدی . وقتی رسیدم داشتن عکس شهدا را ادیت می کردن. یه دفعه چشمم به عکس محمد مهدوی افتاد! مات و مبهوت شدم . از دفتربیرون اومدم. دنیا دور سرم می چرخید! عجیب روزی بود!

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: