شنبه 07 می 11 | 12:00

صدای پای کلمات

ازبین دود و دم و ترافیک شهر خود را به نمایشگاه می رسانم. تهران آنقدر بزرگ هست که وقتی به نمایشگاه می رسی احساس خستگی کنی، اما شوق رسیدن به این دریای کلمات خستگی را ازیادم می برد. قدم هایم تند تر می شود، هنوز به سالن ها نرسیده غرفه های فروش نوشیدنی و خوراکی برایم چشمک می زنند اما عطش دیدار آن یار مهربان بیشتر از آن است که اجازه دهد گلویی تازه کنم.


تریبون مستضعفین – ازبین دود و دم و ترافیک شهر خود را به نمایشگاه می رسانم. تهران آنقدر بزرگ هست که وقتی به نمایشگاه می رسی احساس خستگی کنی، اما شوق رسیدن به این دریای کلمات خستگی را ازیادم می برد. قدم هایم تند تر می شود، هنوز به سالن ها نرسیده غرفه های فروش نوشیدنی و خوراکی برایم چشمک می زنند اما عطش دیدار آن یار مهربان بیشتر از آن است که اجازه دهد گلویی تازه کنم.

وارد اولین سالن می شوم، صدای پای کلمات را در گوشم می شنوم، گویی برای خوش آمد گویی صف کشیده اند.

لحظه ای به دوران کودکی ام برمی گردم همراه با صدایی که از عمق خاطراتم دوباره جان گرفته زیر لب زمزمه می کنم:‌ «من یار مهربانم/ دانا و خوش بیانم/ گویم سخن…». غرفه ها را یکی یکی نگاه می کنم. مگر می توان از کنار هر غرفه ای به راحتی گذشت؟

بوی کتاب تازه مرا یاد دوران دانش آموزی می اندازد – هر چند هنوزهم دانش آموزم- اول به سراغ کتب دانشگاهی می روم بی توجه به گذر زمان کتاب ها را برانداز می کنم، این دریای علم را که می بینی شوق علم آموزی درونت قوت می گیرد، شنیده ای که آب دریا را هر بیشتر بنوشی تشنه تر می شوی، این دریا هم از این قاعده مستثنی نیست.

بیشتر دانشجویانی که به نمایشگاه می آیند لیستی در دست دارند مخلوط از اسامی فارسی و لاتین کتاب هایی که می خواهند تهیه کنند و غرفه به غرفه با شور و اشتیاق به دنبال آن ها می گردند و با دست هایی پر از کتاب از این سالن به سالن دیگر می روند.

به شبستان که می رسم لحظه ای در ورودی قدمم سست می شود گویی از گم شدن در میان این همه غرفه و کتاب می ترسد. این جا از همه جا شلوغ تر است، همه می آیند اینجا و گشتی هم در ابنجا می زنند، بسیاری را می بینی که دستشان پرِ پر است اما باز هم نمی توانند از کنار کتاب ها به سادگی عبور کنند، این شور و شوق را که می بینی احساس بهتری پیدا می کنی، می خواهی هر چه داری بدهی و کتاب بگیری، خدا نکند آدم جو گیر شود…!

سنگینی کتاب هایی که تهیه کرده ام مرا به خود می آورد نمی دانم ادامه دهم یا نه، بیرون می آیم تا استراحتی کنم، بسیاری چون من روی چمن ها نشسته اند تا هم خستگی در کنند و هم نگاهی به کتبی که تهیه کرده اند بیاندازند. نفسی می کشم و به سراغ کتاب ها می روم…

سالن های کتاب کودک رنگارنگ تر از همه جاست و بیشتر از کودک هم بزرگسال می بینی! خودمانیم بسیار زیبا و شاد است. به بهانه خرید هدیه برای کودکان دوستان و آشنایان هم که شده می توان به غرفه های سرکی کشید و از آن همه رنگ و نقاشی و سرزندگی و معصومیت کودکانه که حتی در داستان های کودکانه هم آن را می توان یافت، لذت برد.

هر چند پس از چهار ساعت گشت و گذار خسته شده ام اما نمی توانم دل بکنم،‌ نمی دانم از این در که بیرون بروم این شور و شوق در این طرف در باقی می ماند یا نه، نمی دانم آیا مشغله های روزمره اجازه می دهد دوباره در این ضیافت حاضر شوم؟

از نمایشگاه خارج می شوم، باز هم شلوغی های شهر…

  1. دوستدار
    9 می 2011

    من هم به نمایشگاه رفتم ونظرتان را قبول دارم هرچه از این دریا می نوشی تشنه تر می شوی .درضمن متنتان هم زیبا بود ممنون

ثبت نظر

نام:
رایانامه: (اختیاری)

متن: